تبليغاتX
آن شرلی - داستانی ریشه ها _ نمی دونم شب چندم بودم!

آن شرلی

آدم ها ميتونن همديگرو بكشن ولي حق ندارن به قضاوت هم بشينن

 

با شروع و سلام موافقم ولی با خداحافظی هرگز.

یه شعر از مشیری دیدم و تصمیم گرفتم برگردم خوب یادم نموند فقط آخرش که گفته بود" تو چرا سنگ شدی

چرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره را که بهاران آم"د(دقیق یادم نموند ولی احساس کردم باید بنویسم همین جا توی خونه خودم ولی فعلا دیگه بحث روزمرگی نیست فصلی دیگر!)

ریشه ها اثر الکس هیلی که در دهه شصت شمسی جز پرفروشترین رمانهای ایران قرار گرفت به نظرم واسه شروع خوب باشه.

ریشه ها سرگذشت میلیونها سیاهپوسته که تنها جرمشون رنگ پوستشونه و نوع فرهنگی که دارن ,به اسم برده در بازار امریکا به فروش میرسن.این جز رمانهایی هست که من عاشقانه دوسش دارم و هنوزم دلم میخواد بخونمش هنوز بوی کاغذ قهوه ای رنگش توی دماغمه. بوی کهنگی میداد کتابم تقریبا همسن و سال خودمه خیلی خاک خورده بود ولی ناجوانمردانه رفت و دیگه پس نیومد.این داستان براساس سرگذشت واقعی اجداد الکس نوشته شده و اون تمام سعیش رو میکنه که ما لحظه های

دردناکه خانواده بزرگش رو درک کنیم.داستان گیراست اینقدر که وقتی کتاب رو دست میگیری دیگه نمی تونی ول کنی .من توصیه میکنم از همین فردا برین دنبال نسخه اصلی و بخونینش. چون به خوبی از پس تعریف کردن رمانی به این سنگینی بر نمیآم.

 

فصل اول _زندگی کونتا کینته

کونتا در روستای کوچیکی به اسم ژورفوه به دنیا اومد پسر کوچولوی سیاهی که مادر و پدرش برای اومدنش خیلی انتظار کشیده بودن (ببخشین اسم پدر ومادرش یادم نیست).کونتا بچه اول خانواده است بعد از اون سه تا پسر دیگه به دنیا میاد.

اونا روستای کوچیکی دارن ولی خوشحالن و از طریق کشاورزی امور زندگیشون رو میگذرونن. کونتا کوچولو به مدرسه میره و شروع به خوندن ونوشتن میکنه و هر روز چیزای زیادی یاد میگیره و تا زمانی که میتونه قران بخونه(اونا مسلمونن).

کونتا سالهای زندگیش رو یکی پس از دیگری طی میکنه و حالا حدود 15-16 ساله است ولی خیلی خوش بنیه تر از یه مرد 20 ساله است و اون و دوستاش به نوبت باید از روستا نگهبانی کنن تا مبادا گرگی یا حیون درنده ای بهش حمله کنه.عموهای کونتا تاجرن و به کشورهای مختلف افریقا سفر کردن و هرباری که اونو ببینن براش از جاهای دیگه سرزمین میگن و کونتا دوست داره در آینده یه آدم مووفق باشه مثل اونا و با سیاهترین دختر دهکده ازدواج کنه و بچه های سالمی به دنیا بیاره.

چند وقتی میشه که زمزمه دزدیده شدن افرادی از دهکده های دیگه و قبایل دیگه شنیده میشه .توبوب(اگه اشتباه ننویسم.**)اونا رو میدزدن و با خودشون میبرن کسی نمیدونه چه بلایی سر اونا میاد بعضی ها میگن توبوب اونا رو میخورن!! خلاصه اینکه هیچکس حق نداره تنها وارد جنگل بشه ولی اونروز کونتا به خاطر قولی که به برادرش لامین داده (اون میخواست یه چوب خوب پیدا کنه و یه طبل بسازه)تنها وارد جنگل میشه ولی کاملا حواسش جمعه به اطرافه نمیخواد توی تله بیافته .اون بوی توباب رو حس میکنه ولی قبل از اینکه بتونه سرش رو برگردونه با چیزی به سرش میکوبن و اون بیهوش میشه.

کونتا زمانی به هوش میاد میبینه بین چندین نفر دیگه است و تعداد زیادی توبوب هم با اسلحه از اونا مراقبت میکنن و به زبانی صحبت میکنن که اون سر در نمیاره.کونتا اولین باره آدمهایی به این رنگ پریدگی و پرمویی میبینه و البته با این بوی زننده!!! کونتا سعی میکنه فرار کنه ولی اونا رو زنجیر کردن و نمیتونه جایی بره .اون توبوب ها به وسیله میله داغی بروی شانه های کونتا و هم زنجیراش علامت میذارن .میله میسوزونه تا مغز استخوان طوری که فریاد کونتای جوان درمیآد وبا نفرت جیغ میکشه و وقتی میخوان به زور سوار کشتیش کنن خودشو رو زمین میندازه و با تمام قدرت به زمین چنگ میزنه ولی اونا با بی رحمی اونا رو میکشن و به کشتی میبرن .کونتا در حالی که گریه میکنه به مادرش و پدرش و برادراش فکر میکنه و اینکه وقتی برنگرده چقدر دنبالش میگردن و شاید پیداش کنن و در همین حال دهانش رو پر از خاک میکنه (شاید برا اینکه میخواد تکه ای از خاک افریقا رو ببره والبته اونا معتقدن اگه همچنین کاری کنه دوباره به خاکش برمیگرده)

کونتا و چن صد نفره دیگه در انبار کشتی نگهداری میشن .هرکسی به نفر بغل دستی خودش زنجیره و همه در حال گریه یا ناله هستن گاهی به خاطر درد دوری از خانواده و گاهی به خاطر درد داغی که بر پشتشونه و گاهی از دوری وطن و شاید تازیانه های که در راه خوردن و کونتا هم جزیی از این جمعه .اونا بین کثافت خودشون غرقن و زمانی که زندانبانهای پریده رنگشون براشون غذا!!!میارن اونا رو روی تخته های میریزن که اونا برهنه افتادن.کونتا روزای اول از خوردن امتناع میکنه ولی بعد میفهمه که نمیتونه زنده بمونه و مجبور میشه همون غذا رو بخوره .روزها میگذره به کندی در تاریکی محض گاهی زندانبانا اونا رو از زیر کشتی به عرشه میارن و با آب شور دریا میشورنن (با جاروهای دسته بلند و با بدجنسی .فکر کنین زخم های که عفونت کرده وقتی آب شور روش بریزه واقعا دردناکه فکر کنین یکی با یه بورس کثافتهایی که رو تن شما خشک شده رو بخواد بشوره؟؟؟)

زندان بان رنگ پریده گاهی به ضرب و زور اسلحه مجبورشون میکنه براشون مراسم رقص افریقایی اجرا کنن و اونا میتونن زنان سیاهی رو ببین که مجبورن برهنه در برابر اونا بیاستن .زنان به زبان شعر به اونا میگن که توبوب شب به اونا تجاوز میکنه و اونا رو شکنجه میده در حد مرگ و مردانی که هیچ کاری ازشون برنمیداد.

روزها میگذره و اونا بالاخره به مقصد میرسن .کونتا نمیدونه کجاست حتی نمیتونه به زبان توبوب حرف بزنه و فقط چیز محدودی در حد ناپلیس در ذهنش میمونه .اونا رو میشورن و لباس توبوبی تنشون میکنن و برا فروش به بازار میفرستن!!!

کونتا چون خوش بنیه است با قیمت زیادی به فروش میره و مالک!! اون اسمش رو بوب میذاره ولی کونتا فریاد میزنه ,گریه میکنه,جیغ میکشه و مادرش رو صدا میزنه؟ولی کسی بهش توجه نمیکنه اون به خودش قول میده هرجوری هست از دست توبوب فرار کنه و برگرده به افریقا اون حتی نمیتونه تصور کنه چقدر از سرزمینش دور شده !!

کونتا سه بار قصد میکنه فرار کنه ولی هربار با سگهای شکاری و شکارچی های برده مواجه میشه و بار سوم که فرار میکنه شکارچی ها بین عقیم شدن و قطع شدن نصف یکی از پاهاش معامله میکنن و نصف پای اونو با تبر قطع میکنن و کونتا از زور درد و خونریزی از حال میره.....

وقتی به هوش میاد در کلبه کوچیکی هست که ناآشناست ولی اون دلش میخواد مرده باشه و چند دقیقه دیگه زنی وارد اتاق میشه و اون خودشو به خواب میزنه و زن مرهمی روی پاش میذاره و بیرون میره و کونتا رو با دردش تنها میذاره.

توبوب :یعنی سفید پوست

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط آن  |