زن و مرد زیر آفتاب داغ در فرودگاه کوجیک شهر لیما روبروی هم ایستاده و آماده جنگیدن بودن(البته نبرد فیزکی نه ها نبرد لفظی)شارلوت در حالی که دندوناشو بهم فشار میداد گفت نمی تونی جلوی مردم این همه داد هوار کنی .گیل برگشت و نگاهی به مردم کوتاهی قدی کرد که اطرافشون جمع شده بودن و اونارو نگاه می کردن در عرض چند دقیقه همه پراکنده شدن و شارلوت کمی تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد!
شارلوت گفت مطمئن باش که نمی تونی منو با زور سوار اون قوطی کبریتی کنی که باهاش اومدم و منو پس بفرستی قبل از اینکه دایی ماکس عزیز م رو نبینم ,گیل در حالی که خونسرد نگاهش کرد گفت:به هر حال( چارلی) من در گروهم به یه زن احتیاج ندارم.گیل طوری اسمش رو علنا با تمسخر گفت و بروی زن بودنش مکث کرد.چارلی(شارلوت) نگاهی بهش کرد گفت اگه شما مرد مودبی بودین حداقل منو به یه نوشیدنی دعوت میکردنین و بعد دوباره بحث موندن یا رفتن منو پیش میکشیدین.
گیل براش قهوه سفارش داد و این در حالی بود که برا خودش نوشابه خنکی سفارش میداد ,قبل از اینکه شارلوت بهش اعتراض کنه توضیح داد که نوشیدنیش برا دختری که تازه ازتمدن اومده زیادی غیر بهداشتیه!!!چارلی به خودش گفت دلم میخواد سر به تنت نباشه ولی به خاطر دایی ماکس تحمل میکنم.
گرما بیداد می کرد گیل اونو به سمت یه جیپ برد که صندلیش از داغی تن آدمو میسوزند .اما چارلی چیزی به روی خودش نیاورد گرما از لباس نازکش عبور کرد و اونو سوزوند اما اینقدر مصمم برا موندن بود که این چیزا براش معنا نداشت.گیل بدون اینکه متوجهش باشه نگاهش کرد و صورتش رو دقیق بررسی کرد می دونست این زن با تمام زنهایی که میشناسه فرق داره .شارلوت سرش رو بلند کرد و نگاهی به گیل کرد (گیل دیگه نگاهش نمی کرد سرش به رانندگی گرم بود و نگاهش جاده رو می کاوید)مردی با سینه ای فراخ و قدی بلند صورتی آفتاب سوخته و موهای مشکی می تونست یه ایده آل باشه برا یه دختر اما شارلوت به خودش گفت اون آخرین مردی که ممکنه به پیشنهادش فکر کنه!!!
تو یه زنی نمی تونی دووم بیاری جایی که ما میریم هیچ تمدنی وجود نداره میفهمی ضعیفتر از اونی که بتونی گرما ومسیر رو تحمل کنی !!!شارلوت با تحقیر نگاش کرد و دستش رو بالا آورد و گفت اصلا اینطور نیست اگه باور نمی کنی می تونی امتحان کنی ؟گیل دسستش رو گرفت .شارلوت قدرتش رو حس میکرد اما باخودش گفت حتما دستمو میپیچونه و بعد به سمت خودش میکشونه اما گیل دستش رو شل کرد و شارلوت اونو محکم به سمت خودش کشید دست گیل روی سینه شارلوت بود و اون با پوزخند نگاهش میکرد و گفت :خوب که چی تو بردی این چیو ثابت میکنه.شارلوت از ذهنش گذشت بهش بگه خوک کثیف اما اونو در دلش نگه داشت و گفت تا رسیدن به دایی ماکس تحملش میکنم و با لبخندی شیرین به گیل نگاه کرد,(گیل تعجب کرد از این لبخند)اوه دایی عزیزم (این شارلوت بود که ابنو گفت و دایی اونو محکم بغل کرد و به خودش چسبوند گیل در تاریکی محو شد .شارلوت به دایی گفت شما بهش گفتی چارلی میاد ؟دایی خندید و سیگارشو روشن کرد و گفت عزیزم اگه میگفن یه زن هستی موافقت نمی کرد تازه من همیشه بهت می گفتم چارلی مگه نه عزیزم؟
شارلوت خندید و گفت میدونم دایی چی میگی اون خوک می خواست منو به زور برگردونه دایی صدایی مثل خرخر خوک از خودش در آورد و گفت هش هش فرزندم اون سرپرست گروه و اگه بخواد و تصمیم بگیره باید برگردی شارلوت عزیزم!شارلوت نومیدانه فریاد زد نه دایی خواهش می کنم من باید در این سفر همراهت باشم...
گیل برا موندن چارلی یه امتحان سخت ازش میگیره یعنی مجبورش میکنه یه کوله خیلی سنگین رو در مدت چهار ساعت جنگل نوردی به دوش بگیره و البته بدون خوردنیا نوشیدن حتی یه قطره آباز یه درخت خیلی بلند بالا رفت و بهش گفت چی میبینه!بعد مجبورش کرد از عرض رودخونه رد بشه ,شارلوت برا تعادل و همچنین اندازه گیری عمق آب یه چوب با خودش بر داشت در قسمت پر آب رودخونه پاش بروی یه سنگ نا متعادل گذاشت و در نتیجه زیر آب رفت اما به سرعت بیرون اومد و خودشو به اون طرف رسوند .گیل نگاهش کرد ,شارلوت گفت فقط یه سنگ نا متعادل بود!گیل گفت چوبی که دستت بود برا همین بود می دونی که ؟
شارلوت لبش رو گاز کرفت که نگه حیوون!!!بعد با هم برگشتن نزدیک ماشین ,گیل بهش گفت می تونی بند کوله رو وا کنی اما دستای اون جون نداشت گیل برا کمک بهش کوله رو کمی بالا آورد و اون هر جوری بود بازش کرد و روی صندلی نشست و آه رو که از خستگی بود با سرفه پوشوند.کمی قهوه و آوکادو و پنیرخوردن از همون کوله ای که رو دوشش بود و اون نمی دونست و از گشنگی داشت ضعف میکرد!!!
گیل گفت می دونم که خبرنگاری و میدونم که پدرت چقدر برات با ارزش بوده.شارلوت با دهانی باز نگاهش میکرد اون به کسی (حتی ماکس عزیز)نگفته بود قصدش از سفر یافتن پدرشه اما حالا گیل اینو میدونست؟؟
گیل گفت ما برا یه سفر اکتشافی میریم و شما هم تحت فرمان من عمل میکنید من این حق رو دارم تمومه نوشته های شما رو بخونم و هر مطلبی که خواستم و اجازه دادم میتونی برا چاپش اقدام کنی,شارلوت می خواست حرفی بزنه اما گیل دستش رو به نشانه سکوت بالا آورد,اما پدرتون ...ما برا این سفر به تمام نیروتون نیاز داریم شاید در مسیر ازش نشونی بگیریم اما سفر ما هدفش چیزه دیگه هست!مفهومه یا یه بار دیگه بگم ؟شارلوت قول سختی داد و گفت نوشته هاشو با نظر اون تنظیم میکنه ولی در مورد پدرش اون حق داره بدونه چی بسرش اومده و بعد نتونست خودشو کنترل کنه و گریه کرد .گیل اجازه داد آروم بشه و بعد گفت چارلی من تنها کسی بود که می تونست اونو پیدا کنه اما هیچکس از اون ردی نداره میفهمی؟شارلوت سرش رو تکون داد و قول سختتری داد اینکه به فکر یافتن پدرش نباشه و به راهی بره که اون می خواد.آیا اجازه رفتن صادر شده بود؟گیل گفت تا فردا باید منتظر نتیجه باشه!
شارلوت به خودش گفت این گریه احمقانه چی بود نمی تونستی خودتو نگه داری حالا دیگه مطمئن شد که این امتحان و اون قول گرفتن همش الکی بوده و اون باید برگرده حسابی عصبانی بود از خودش و از این مرد بی احساس............دیگه سفر اکتشافی مالیده بود و اون نمی تونست بره...
