تبليغاتX
آن شرلی - شب چهارم _غرور و تعصب
 

لیزی و جین نگران پدرشون بودن .می ترسیدن که پدر اونا رو پیدا کنه و ویکهام رو به دوئل دعوت کنه , خاونم بنت هم می ترسید که مغلوب مبارزه شوهرش باشه و دوباره دچار ضعف اعصاب شده بود.

خلاصه که دایی جون برگشت و چند روز بعد هم پدر لیزی روبرگردون خونه چون معتقد بود که در خونه مفیدتر خواهد بود تا در لندن!!!

و چند روز بعد خبر آوردن که ویکهام و لیدی پیدا شدن و بلافاصله یه پیک دیگه اومد که چی ؟ بادا بادا مبارک بادا آره ویکهام با قبول چند شرط پذیرفته بود که با لیدیا ازدواج کنه .ناگهان فضای خانه تغییر کرد و خانوم بنت با خوشحالی در مورد لباس عروس نظرش رو می گفت که آقای بنت با غرولند گفت اونا حق ندارن پاشون رو در این خونه بذارن(معلومه که هنوز دوره مرد سالاری اروپایی بوده ها؟)ولی خانوم بنت گفت :واه این چه حرفیه, دختر عزیزم داره عروس میشه بعد تو چی میگی اما آقای بنت که همین که من میگم(البته آقای بنت این قدرها هم عصبانی نیست اما اون از اذیت زنش لذت میبره)

لیدیا و ویکهام اومدن ....لیدیا خیلی خوشحاله که ویکهام زیبا رو به چنگ آورده و حسابی شلوغ میکنه اما در بین حرفاش از رازی حرف میزنه که قول داده ازش چیزی نگه (اون راز حضور دارسی به عنوان شاهد ویکهام در مراسمه)جین بهش اطمینان میده که اونا بیشتر از این کنجکاوی نخواهند کرد . لیزی در حالی که در عطش دونستن میسوزه حرف جین رو تصدیق میکنه.

لیزی بلافاصله به اتقاش میره و نامه ای به زن دایی جون می نویسه و میگه که باید همه چیز رو براش بگه و گرنه؟!!!

زن دایی هم نامه میده که داییت که ا.مده بود خونه یه مرد میاد و اونو میبینه و میگه اولین کار اینه که آقای بنت رو از لندن دور کنیم تا بعد کارها رو جور کنن و داییت هم همین کارو میکنه . وقتی من رسیدم خونه اون مرد یکی دو بار دیگه بدیدن داییت اومد تا در بار سوم تونستم ببینمش و اون کسی نبود جز ..آقای دارسی!! خلاصه اون بود که ویکهام رو پیدا کرد و قرضاش پرداخت و حتی مجبورش کرد که کنار سفره عقد بشینه ...حالا لیزی رو بگی شاخ درآورده ...و زن دایی در ادامه میگه ما فکر می کردیم که به خاطر توست که دارسی اینهمه فداکاری میکنه وگرنه دایی هیچ وقت نمیپذیرفت که این خیلی سخت بود چون اون مرد فوق العاده جدی و سر سخته!!!

لیزی نامه رو میخونه و میفهمه دارسی چقدر خوب ومهربانه برخلاف ظاهرش(نتیجه اخلاقی اینکه پیش داوری نکنیم ...راستی در مورد پیشداوری نازخاتون عزیز مطلب قشنگی داره اما من نمی دونم چطوری باید اونو اینجا بذارم).ویکهام و. لیدیا و ویکهام عازم محل خدمت جدیدشون میشن ( که البته این کارو دارسی واسش جور کرده).خانوم بنت خیلی قصه دار که یه خبر مسرت انگیز میشنوه و اون ورود بینگلی به نزرفیلده .این خبر چنان مسرتی به چا میکنه که خانوم بنت رفتن لیدیا را فراموش میکنه .اما جین کمی عصبیه از این ورود ,البته سعی میکنه که بروی خودشون نیاره اما خوب لیزی تیز تر از این حرفاست و هی لبخند میزنه و جین هم که دلخور شده میگه چیه چرا میخندی من اصلا بهش فکرم نمی کنم .لیزی بازم میخنده

در اولین مهمانی همه طوری میشینن که جین و بینگلی کنار هم بشینن و دارسی هم به طور اتفاقی کنار لیزی.حالا دیگه لیزی هم دستپاچه شده...مهمونی که تموم میشه خانوم بنت از بینگلی قول میگیره که در اولین فرصت به قولش عمل کنه و برای ناهار تشریف بیارن.جین رنگش سرخ میشه و لیزی لبخند میزنه و بینگلی هم از خدا خواسته قبول میکنه .مهمونی داده میشه و اونا میان البته دارسی هم حضور داره اون نمیتونه زیاد با لیزی حرف بزنه اما اونا همش به هم نگاه میکنن در نتیجه در بازی که میکردن می بازن.

چند روز بعد در حالی که بینگلی تنهاست وارد خونه بنت میشه و خانوم بنت تحت یه عمل حساب شده جین و بینگلی رو در اتاق تنها میذاره اما لیزی شیطون که به اتاقش رفته بود با سرعت پایین میاد اما وقتی پایین میاد با یک صحنه شدیدا عشقی مواجه میشه و میبینه که کار ماما نتیجه داده ...(حتما یه خبری بود یه ماچی بوسه ای) خلاصه که جین با سرعت از اتاق خارج میشه و بینگلی به سرعت به سمتش میاد و از خواهر جون جدیدش می خواد بهش تبریک بگه و لیزی هم در حالی که روی صندلی ولو شده تبریکات صمیمانه میگه.

فردای اونروز بینگلی مهمونش بود و این اصلا عجیب نبود و گفت که دوستش دیشب عازم لندن شده و تا دو هفته دیگه نیستش .خانوم بنت گفت اوه خدا رو شکر .اما لیزی غصه دار شد حوصله هیچکی به جز دارسی رو نداشت.

چند روزی گذشت روزی نبود که بینگلی خونه اونا نباشه و خبری از دارسی نبود

یه روز یه کالسکه خیلی با کلاس وارد محوطه خونه بنت شد همه با تعجب نگاهش میکردن که الیزابت از روی علامت کالسکه گفت این مربوط به خاله دارسیه و همه ماتشون برده که این خانوم پولدار اینجا چه میکنه؟

اون اومد و از لیزی خواست که برا قدم زدن باهاش بیرون بره اما در اصل موضوع شایعی بود که مردم بهم میگفتن(چون بینگلی با جین ازدواج میکرد پس این احتمال می رفت که دارسی با لیزی خانوم ازدواج کنه)حالا خالجان اومده که از وقوع این امر نه تنها نا مبارک بلکه خجالت آور جلوگیری کنه و از لیزی قول بگیره که اگر یه همچین پیشنهادی بهش شد قبول نکنه و لیزی در اوج عصبانیت میگه شما که میگین شایعه و مطوئن هستین که خواهر زادتون عاشق من نمیشه پس چی؟؟؟

خالجان میگه کار از محکم کاری عیب نمیکنه .لیزی هم زیر بار نمیره و میگه من یه نجیب زاده هستم و خواهرزادتون هم همین طور!!!

خالجان میگه ولی خانوم الیزابت خاله شما چی داییتون؟شوهر خواهرتون چی؟(منظور ویکهامه)ولی لیزی زیر بار نمیره و به نحوی خودمانی دماغ خالجانو میسوزونه و پوزشو به خاک میماله(آی حال میکنم با این تکه از داستان)..

خاله میره و لیزی به خودش میگه دارسی دیگه برنمیگرده .اون می دونست دارسی تا چه حدی به خالش احترام میذاره و حسابی میره تو لک..

اما در چنر روز آینده همه چی برعکس میشه .یه روز صبح که همه منتظر ورود بینگلی هستن میبینن که اون با دارسی میاد ولیزی کمی هول میشه و میره میششنه و سرشو به کارش گرم میکنه .

بینگلی پیشنهاد پیاده روی میده و خودش و جین زودتر راه میافتن و بقیه (خانوم بنت.مری.لیزی.کتی.دارسی)اینجوری تقسیم میشن:مری و مامان خونه میمونن و کتی و لیزی و دارسی میزن بیرون و کتی هم بین راه ازشون جدا میشه و میمونه دل و دلبر(آی کیف میده این لحظه ها)بعد از کمی مقدمه چینی لیزی میگه واقعا نمی دونم چطوری بابت کمکتون در مورد خواهرم ازتون تشکر کنم (البته این نقشه لیزیه ها!)دارسی کمی سرخ میشه و میگه قرار نبود شما بدونین و از این حرفا و بعد بلافاصله میگه همش به خاطر تو بود عزیزم

(اینجاشو من اضافه کردم)میگه اگه نظرت هنوز منفی من دیگه اصرار نمیکنم با اینکه قلبم به درد خواهد آمد(بمیریم واسش الهی)لیزی با خجالت بهش میفهمونه نه دیگه این دفه منم آی لاو یو...این دوتا قناری هم بهم میرسن بعدشم خواستگاری رسمی از آقای بنت و بعدشم عروسی و رفتن به قصر دارسی جون (حالا اگه گفتین تمام این چیزا رو مدیون کی بودن ؟خوب معلومه خالجان دیگه.!!!اون میره به دارسی بگه این دختر چقدر وقیحانه تو روش واسته و ال و بل.که دارسی میفهمه قلب لیزی براش یه کمی میطپه و اومده تا خودش هم بپرسه آیا دوسش داره که میبینه آره دیگه بادا بادا مبارک بادا....به قول ما ایرونی ها عدو سبب خیر شود گر خدا خواهد)

جین اوستن عزیز به خاطر خلقت داستان به این زیبایی از خدا برات طلب یه عالم آرامش ابدی خواستارم منو ببخش که به خوبی تو نتونستم روایت کنم آخه می خواستم 61فصل کتابو در چند خط بنویسم مجبور به سانسور شدم

امیدوارم اگه این کتاب در دسترستون هست بخونین و اگر نه حتما گیرش بیارین ارزش 100بار خوندن هم داره.عشق و زیبایی در تمام داستان جاریه.

غرور و تعصب رو در یازده سالگی ژیدا کردم و هنوزم با من زندگی میکنه هنوزم در ذهن من جاریه .اون کتاب جلد قرمز با اون صفحات نازک زرد رنگ هنوز بوی کاغذش رو حس میکنم و آرزو میکنم کاشکی کتاب ماله خودم بود بعضی وقتا وسوسه میشم برم و از کتابخونه داییجون بدزدمش اما ......دزدی کار بدیه

 
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط آن |