تبليغاتX
آن شرلی -

دیروز از اون تابلو کوچیک ها خریدم رفتم عفیف آباد و گیر آوردم از همون پسر دست فروشی که دفعه قبل خریده بودم ...بهم گفت امشب هوا ناجوره تابلوهای کوچیک رو باز نمیکنم منم خودمو لوس کردم و گفتم من این همه راه رو به خاطر اینا اومدم و پسره بهم گفت باشه بیا اینجا خودنت نگا کن هر کدوم رو خواستی انتخاب کن و بخر ....!

امروز یکی اومده بود شرکت رو ببینه یعنی شرکت رو که نه ساختمون شرکت را میخوان اینجا رو بفروشن !

حقوقمون رو هم ندادن نامردا !!! :(((

منم نگرانم ....!

+ تاريخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:33 بعد از ظهر نويسنده آن |