|
|
|
| خانواده محترم همه هفته ها با اصرار از من میخوان که بیام خونه ...چون میگن دلت تو اون آپارتمان میگیره !
ولی وقتی میام اینجا فرقی نمیکنه فقط مجبورم میکنن که یه جند کیلویی هویج براشون رنده کنم:)))) بعدش میگن دلت نگیره خوب منو ببرید بیرون بگردونید وگرنه خونه شما با اون آپارتمان دلگیر چه فرقی میکنه ؟؟؟ تازه اینا همش دارن کار میکنن یعنی از صب دارن برا فست فودشون چیز میز آماده میکنن یا دارن برا خونه تمیز کاری میکنن و شب که میشه منو سوار میکنن میبرن خونه خودم ...ای بابا !! دلم میخواد از اون قاب های کوچولو دوباره بخرم از اونو که یه شب از دست فروشا خریدم دونه ای ۱۰۰۰تومن و کلی قشنگن رو دیوار ...ولی میگن نایاب شده ای بابا:((( تازه امروز من کلی با دکمه بازی کردم کلی باهاش رقصیدم ....(دکمه برادرزاده ۱۰ ماهه منه )ولی بازم حوصله ام سر رفته در کل امروز کلی یادت کردم اینکه اغلب جمعه ها دلم میگرفت و من غر میزدم و اغلبشون از زیرش در میرفتی که بیایی و منو ببری بیرون !!! دلم تنگ شده که بریم دوباره سر پل معالی آباد ...دلم لبو داغ خواسته و باقالی و شایدم شلغم !!!!
+
تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:36 بعد از ظهر نويسنده آن
|
|
|