تبليغاتX
آن شرلی - ملیسا

می دانی یه وقتی بهت گفته بودم می ترسم از تجربه این مورد نه برای اینکه حرف مردم پشیزی ارزش داشت برایم نه !!

فقط می ترسیدم دلم هی قنج برود برای بار بعدی و هی تو شدی شیطان رفتی توی جلدم که فقط یه بوس کوچولو ... و بعدش گفتی مگه دست بذارم رو شونه هات فرقی داره با اینکه ....بعدش هی گفتی و من هیچی نگفتم ولی بازم می ترسیدم هااااا نه اینکه ترسم ریخته باشه نه که از حرف مردم ترسی داشته باشم نه اصلا فقط می ترسیدم برای اون لذتی که می بردم و رنجی که می کشیدم وقتی نبودی خودم می دونستم من اگه این کارو بکنم هر بار برای بار بعد ثانیه شماری میکنم ولی بازم هیچی نگفتم !

حالا چن روز پیش این فیلمی که دو سال است خریده بودم و نگاه نکرده بودم رو گذاشتم و نشستم به دیدنش نمی دونم چرا باید با ملیسا همذات پنداری کنم شاید به خاطر داشتن چیزی که منم درکش کرده بودم البته نه به اون غلظت شاید چون من ایران به دنیا اومدم و این همه آزادی نداشتم !

بعدش منو مجبور نکردی به خاطر بوسیدنت کاری کنم !!!

به هر حال دیروز که نه یه روز قبل از دیروز ما مهمانی بودیم و فک کن هیچکی نمی رقصید ما انگاری این نخود آش ها وسط بودیم !!!!

+ تاريخ شنبه دوم آبان 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر نويسنده آن |