خوب مي دونم وقتي ازت حرف بزنم بيشتر دلم برات تنگ ميشه ولي از جايي كه من يه چيزي دارم توي تنم كه همين جور مي لولد براي آزار دادن روانه من در نتيجه هي من ازت حرف ميزنم هي حرف ميزنم هي حرف ميزنم تا جايي كه حنجره ام ديگه از خستگي فلج ميشه و اونوقت دلم تنگه تنگه تنگ ميشه و بعدش ديگه از بس تنگ شده مي تركه و پق ميزنه زير گريه و حالا هي به من فوهش ميده چرا حرف زدي چرا چرا چر ا؟
خوب من چه گناهي دارم اوني كه توي منه هي ميلوله و دلش ضعف ميره واسه از تو گفتن !
ميدوني وقتي كتاب بخونم خصوصا اگه خودم دوستش داشته باشم بيشتر دلم هواي تو رو ميكنه و دوس دارم تماس بگيرم و باهات حرف بزنم و هي اون جمله هايي كه دوست دارم رو بخونم و هر وقت هم اينجوري شده نبودي يا گرفتار بودي يا اصلا حوصله نداشتي يا ...چه فرقي ميكند نبودي ديگر و مهم نبودنت است نه نوع گرفتاري كه تو داشتي !
گاهي دلم كه ميگيرد مي روم توي درگاهي پنجره اتاقم ميشينم و از اون بالا به كوچه خيره ميشوم و به خودم ميگم كافي يه كمي بروم لبه تر و اونوقت به پايين نگاه كنم و اونوقت طبق قانون جاذبه سنگيني من كار خودشو ميكنه و همه چي تموم ميشه ....
ميدوني وقتي اون اتفاق واسه همكارم افتاد به خودم گفتم دنيا ارزش هيچي نداره و تخماتيك تر از اين حرفاست ولي مي دوني تا وقتي توي اين چرخه دردناك هستي مجبوري بري جلو و يا بايد متوقفش كني جدي ميگم !
چرا آدم وقتي از ته ته قلبش يه چيزي رو ميخواد نميشه پس اين قانون جذب و اينا همش كشكه ؟؟؟
آدم به چي مي تونه دل خوش كنه !
بگذريم از اين حرفا گاهي آدم دلش عاشقانه ميخواهد براي همين فيلش ياده هندوستان ميكنه و بعد اينجوري ميشود كه مينشيند به ....س شر گفتن !