نمي دونم چي شد ديشب بعد از مدتها نشستم پاي برنامه هاي تلوزيوني و زديم شبكه هاي همسايه !
اول تاجر ونيزي و بعد 27لباس !
تاجر ونيزي رو قبلا تله تاتر ايرونيش رو ديده بودم اما اين يه چيزه ديگه بود !
مي دونين اگه شكسپير زنده بود من بهش يه نامه اي مي نوشتم و بهش مي گفتم خيلي هم حق با تاجر ونيزي نبود اون به طرز وحشيانه اي اون يهودي رو تحقير كرده بود و بهش اهانت كرده بود ...يه آدم زخم خورده كسي كه غروش شكسته هر كاري ازش برمي آيد مگه غير اينه و در كل دلم بيشتر به حال يهودي بيچاره سوخت تا تاجر ونيزي و فهميدم اهانت به آدم ها تا چه حد مي تونه اونا را قصي القلب كنه !
بعدش اون فيلم دومي كه از اين فيلم كليشه اي ها بود رو ديدم بدم نيومد ول آخراي قصه ياده تو افتادم و گريه كردم ...فيلمش شاد بود با پايان خوش ولي من گريه كردم مي دوني چرا ؟
هر وقت فيلم عاشقانه مي بينم با پايان خوش گريه ميكنم و از خودم مي پرسم چرا توي واقعيت اينجوري نيست چرا آدم ها قدر چيزايي كه دارن رو نمي دونن؟
مي دوني گريه ام به خاطر رفتنت نبود برا اين بود كه احساس ميكردم تو هم از سادگي من استفاده كردي ...
توي اين فيلمه 27 لباس ...دختره خيلي ساده بود اون سعي ميكرد كه به همه كمك كنه و بعد يهووويي دستش اومد كه همه ازش سو استفاده ميكنن و كسي اونو درك نميكنه !
حس دخترك حس منم بود و ديشب شب سختي بود دوباره بي خواب شدم و گريه كردم و همش خواستم كه تمومش كنم ولي جراتش رو نداشتم !
مي دوني گاهي احساس مي كنم حرف ديگري نبود كه تو رو سرد كرد اين خودت بودي كه هنوز موفق نشده بودي انتخاب كني و پاي انتخابت بياستي !
مي دوني دلم كه ميگيره و مي خوام غصه بخورم تمام روحم كه اشك ميشه تازه مي فهمم كه تمام اين مدت خودم خودمو فريب دادم و متاسفم ميشوم و بعد همه گناه رو به دوشت ميذارم و به خودم ميگم يه جايي يه وقتي بهت ميگم كه چقدر در حقم بدي كردي .....
می دونی الان که فکر میکنم می بینم درست گفتی اون روزی که ازت خواستم بیرون بریم و تو گفتی اگه حوصله ات تو خونه سررفت می آیی و گرنه ...!
حالا می فهمم حسم درست بوده من سرگرمی بودم واسه وقتایی که از همه خسته بودی و به قول خودت مهربونی من می تونست نوش دارو باشه !
بگذریم ...یه روزی همه اینا رو میگم بهت!