گاهي آدم دلش ميخواد چيز بنويس ولي چيزي نداره كه بنويسه و گاهي حس نوشتن نداري ولي يه عالمه حرف داري و موضوع كه بايد بنويسي !
چن شب پيش با دوستان بوديم با نفر جديدي آشنا شديم حرفهايي ميزد عجيب البته از نظر آدمي مثل من !
خلاصه اينكه ما هم تا شد درد هام را گفتيم ...
گفتم درد اين اجتماع بزرگ نافهميهاشونه .گفتم اگه خواستي چيزه بيشتر از رئيسه گله بداني اخراجت ميكنند يا به مبارزه مي طلبندت !
پسرك گفت درد ما اينه كه در اجتماع زندگي ميكنيم نه جامعه و فرق اين ها را برام گفت و من فهميدم چرا اين همه درد داريم !
راستي چرا دختركان اين اجتماع قرباني ميشوند ؟
پسرك گفت فرقي ميان دختر و پسرهاش نيست و فقط پسرهاش شايد بيشتر مي تونن بچرنن توي اين مرتع؟!!!
راست ميگفت انگار پسرهايي كه ميشناسم هم گاهي قرباني ميشوند قرباني دوروغ !
قرباني دستهاي قدرتمند ديگري كه شايد احساس ميكنند حياتشان به آنها وابسته است !
راستي من به پسرك گفتم كه دخترهاي اين اجتماع بيشتر ريسك ميكنند و حالا ميدونم چرا چون نادون تر هستن .دخترهاي اين اجتماع حاضر به خاطر غريبه ها از خانواده خودشون بگذرند ولي پسرهاي اين اجتماع به خاطر هيچ دختري دست از خانواده شون نمي كشن ؟!
اونها خيال ميكنند و پسرها فكر ميكنند !
بگذريم حرفي ندارم ...من نه قربانيم نه به چراگاه مي برندم من شايد تابلويي هستم كه به ديوار مي كوبندم !