چرا همه انتظار ديگه اي از آدم دارن ...حتي اونايي كه بهت ميگن خودت باش، نيازي نيست برا حرفي يا كاري رضايت منو در نظر بگيري!! بعد خود همين آدم ها جوري رفتار ميكنن كه تو مي فهمي اونا هم دوس دارن تو در بندشون باشي كه تو هر چي اونا گفتن بگي چشم !
حتي اون روزي كه من گفتم اي بابا من ديگه خسته شدم از اينكه مامانو و بابام انتظار دارن دختر خوبي باشم از اينكه برادرام انتظار دارن من دختره خوبي باشم ...خسته شدم از اينكه آدم ها ازم مي خوان بي صدا هر چي ميگن رو مهر تاييد بزنم ...اينقد گفتم كه تو دستمو گرفتي گفتي خوب نباش دختر خوبي نباش...حداقل وقتي با مني هموني كه مي خوايي باش !!!! گفتم تو هم ازم انتظار داري كه چيزي باشم كه تورو راضي كنه غير اينه ؟؟انگاري تازه متوجه شدي همين چن دقيقه پيش بود كه با حرفات نشون داده بودي از اينكه خواستم خودم باشم دلخور شدي ...!
راستي تلخون پرسيده بودي اين روزها چي شده كه حتي درسهاي ابتدايي رو يادم رفته ؟ گفته بودي خودت رو كشتي تا جمله رو بفهمي ...اين روزها وقتي دارم يه چيزي براي كسي مي نوسم بعضي از كلمات را كه ميگم نمي نويسم ومن هيچوقت دوباره خواني نميكنم ...خودم هم از جمله خودم سر در نياوردم ....
ولي اون روز به خودم گفتم ديگه برا كسي كامنت نذارم تا وقتي دوباره بتونم درس بنويسم ....
نمي دونم چرا اون همه از تو از نيمولي ناراحت بودم از همه چيز گلايه داشتم انگاري دنيا برام بشه يه تخم مرغ و اونو توي دستم له كنم و بعد از گندي كه به دستاو لباسم زدم لجم بگيره و....
الان كه گذشته فكر ميكنم ناراحتي نداشته خوب اين هم مثل هزارتا شوخي لوس و بي مزه اي كه با هم داشتيم...
گلي ديشب بهم ميگه حق نداري مهربون باشي حق نداري به همين راحتي ببخشي ...حق نداري و هر بار پشت بند اين كلامش ميگه ميدونم حق ندارم دخالت كنم ولي آن نذار فكر كنن هر جوري مي تونن باهات برخورد كنن ؟!
بهم ميگه آن ...و من ميخندم .
به پري ميگم من خيلي احمقم نه ؟ و اونم ميگه حق نداري اينجوري حرف بزني حق نداري به خودت اينو بگي ....
به مامان ميگم من دلم مي خواد از اين خراب شده بروم ...ميگه حق نداري سر از خود تصميمي بگيري ...
به بابا گفتم دلم ميخواد با فلاني دوست باشم ...به زبون بي زبوني ميگه حق نداري حق نداري ....
تو تنها كسي هستي كه فعلا گفتي حق دارم ناراحت باشم حق دارم عصباني باشم حق دارم ....
