روایت یک فیلم که عاشقانه نیست ولی داستان عشقه و رنج های یه عاشق!

 

فیلم گناه اصلی رو دیدین ؟ندیدین؟بابا محصول سال 2000 اگه اشتباه نکنم!!! چند بار از شبکه های مختلف دیده بودمش ولی خوب هیچوقت اینقدر که این چندوقته روم اثر گذاشته نذاشته بود.میدونین چرا؟؟؟ آخه  تو ایرون دیدن اینجور فیلما خیلی ماجرا داره اگه بخوای فیلم اصلی رو ببینی باید قید فهمیدن اصل داستانو بزنی و با زبان اصلی ببینی که سانسور نشه و کل فیلم رو ببینی و حرف دل نویسنده رو درک کنی که اونوقت مجبوری بعضی جاهای داستانو خودت بسازی یعنی وقتی داستان گره میخوره و تو دقیقا نمیفهمی اینجا چی گفتن !!!!

اگه بخوای فیلم رو نصفه نیمه بفهمی باید قید کل ماجرا رو بزنی و قانع بشی یه جاهایی که خانومها و  آقایون جدا هستن :D اونوقت باید بری فیلم رو با دوبله بگیری که اغلب مواقع دوبله فیلم اصلا یه چیزه دیگه است یعنی یه نویسنده دیگه نشسته کل ماجرا رو واسه ما نوشته که مبادا ما حرفایی که نباید رو بشنویم؟!!! خلاصه کنم که بعضی وقتا اصلا قید فیلم رو میزنی و میگی بابا بی خیال که بازیگر مورد علاقه تو بازیگر نقش اوله و از این حرفا .

اما چندوقتیه که یه گروههای باحالی اومدن که فیلم کامل رو با زیرنویس ارایه میدن که خدا خیرشون بده ایشاله هرچی میخوان خدا بهشون بده!  میتونی هم هنر کارگردان رو ببینی در تمام لحظه ها و هم قصه واقعی رو به زبان مادری بخونی و اینجا خیلی حال میده یعنی من که زبونی به جز فارسی نمیفهمم (ببخشین خوب نمی فهمم ) برام مثل مدینه فاضله میمونه"این اصطلاح درسته"!!!!

 

 

خوب بریم سر اصل مطلب پستم.

 قضیه گناه اصلی در مورد مردیه که با آگهی در روزنامه قصد داره ازدواج کنه چون به عشق و این چیزا اعتقادی نداره و با زنها هم رابطه چندانی نداره در نتیجه تصمیم میگیره اینجوری ازدواج کنه((البته فیلم اینجوری شروع نمیشه ها)) خلاصه همسر دلخواهش رو پیدا میکنه و بعد از چند وقت نامه نگاری قرار میشه اونا همو ببینن و تصمیم بگیرین که چه کاری بکنن و اونا همو میبینن برای اولین بار, کشتی کنار اسکله پهلو گرفته و همه رفتن لوئیز(آنتونی باندراس) هنوز منتظره تا دختری که عکس رو داره ببینه اما اون نمی آد ناامید کناری نشسته یه خانوم با چتر آفتابی میاد جلوش خورشید داره پایین میره ولی نورش میپاشه توی چشم لوییز و اون نمی تونه ببینه که کی روبروشه!! همون موقع دخترک میگه آقای لوییز ؟؟؟"فامیلش یادم رفت" لوییز بلند میشه حالا میتونه دختر رو ببینه میگه بله و شما؟؟؟ اونم میگه "جولیا راسل (آنجلینا جولی)"  لوییز میگه ولی شما و عکس رو نشون میده ؟؟جولیا میگه من دلم نمی خواست به خاطر زیبایی من باهام باشین میفهمین؟ لوییز میخنده و میگه بله بله و بعد اونم اعتراف میکنه که یه کارمند ساده کارخونه نیست بلکه صاحب اصلی کارخونه قهوه است و اینجا جولیاست که میخنده !!!

خوب اونا ازدواج میکنن و چنتا صحنه رد میشه"سانسوووووور" :D  و یه سری اتفاق میافته یه کارگاه خصوصی میاد از طرف  خواهر جولیا و بعدشم خود خواهرش  و ثابت میشه اون زن اصلا جولیا نیست بلکه کسیه که خودشو به جای اون جازده .این صحنه رو دوست دارم وقتی لوییز سوار به اسب میاد خونه اوه خدایا وحشتناکه آدم بفهمه کسی که اون همه دوستش داره بهش نارو زده و رفته وای خیلی دردناکه بفهمی کسی که دوستش داری تو ترک کرده و رفته .

لوییز به بانک میره میبینه که حسابش خالی شده و فقط چند دلار ته حساب مونده و اون تا مرز جنون میره و سعی میکنه جولیا رو پیدا کنه و بکشتش ؟عشق وقتی نفرت میشه چهره بدی داره خیلی زشت میشه.

 

 

اون از همون کارگاه خصوصی کمک میگیره و سعی میکنه بفهمه جولیا کجاست وقتی به یه شهر دیگه میرن و توی هتل اقامت میکنن کارگاهه اسلحه لوییز رو بر میداره و گلوله های اونو عوض میکنه و به لوییز میگه که استراحت کنه و یه شام خوب یه شراب خوب و یه فاحش ه خودشو مهمون کنه .اما لوییز میگه که خسته اس و ترجیح میده تنها باشه و اونم از اتاق میره شب وقتی لوییز برا شام میره پایین صدای آشنایی میشنوه که یه جمله آشنا رو میگه(( من دوست دارم هر روز صبح یکی برام قهوه بیاره ,روز آدم عوض میشه)) این جمله جولیا در اولین صبح ازدواجشونه .اونو میبینه در حالی که یه پیرمرد باهاشه اون لباس بالماسکه تنشه ولی اونو میشناسه حتی با ماسک !

صحنه ای که خیلی دوست دارم همین صحنه است  توی اتاقه هتل!!!! من از جایی میگم که جولیا جلوی آیینه نشسته بود و داشت یه نامه به بیلی عزیزس مینویسه!! همون موقع دوربین یه دستی رو نشون میده که روی شونه جولیا قرار میگیره و بعد صدای لوئیز رو میشنوی که میپرسه این بیلی عزیز کیه دوستت ؟همدستت ؟ یا خاطرخواهت؟ وبعد اسلحه اش رو میکشه و میگیره روی جولیا و جولیا سر اسلحه رو میگیره و میذاره روی سینه اش و میگه بزن همین جا!!!

اما اون نمی خواد بکشتش فقط بهش فحش میده و میگه تو دروغگویی دزدی و فاحش ه ای !! و جولیا رو کتک میزنه و بهش فحش میده و جولیا میگه آره من اینا هستم آخه کاری به جز این بلد نیستم "واقعا اینجا دلم برای جولیا سوخت و این باید به خاطر بازی خوب آنجلینا جولی باشه" لوییز میگه بیلی کیه؟ دوسستت؟ همدستت؟ خاطرخواهت؟و لوییز میگه مردی که توی تاتر دیدیش و من اونجا بهش گفتم که نمی تونم ادامه بدم !لوییز در حالی که موهای جولیا رو میکشه میگه چرا؟و جولیا در حالی که چشماش پر اشکه میگه آخه من... داشتم...عاشق شوهرم میشدم...........

ولی لوییز بهش میگه دروغگو ,دروغگو!! اجولیا میگه" منو بکش" و این درحالی که رو زمین افتاده و لوییز داره اونو کتک میزنه اینجا لوییز کنارش زانو زد و گفت آخه چرا؟تو نمی فهمی با من چه کردی تو نمی دونی من نمیتونم بدون تو حتی یک لحظه زنده باشم و نفس بکشم و اینجاست که صحنه به اوج میرسه و جولیا رو بغل میکنه و .....

جولیا و لوییز رو نشون میده توی رختخواب در حالی که جولیا داره ماجرای خودشون رو تعریف میکنه اون اسمش بانی کسل و توی پرورشگاه بزرگ شده و اون در چهارده سالگی با بیلی از اونجا فرار کرده .بیلی همه کس اونه, خواهر و برادر و پدر و مادر و  شوهرشه!! اینجا لوییزه دستشو میگیره و میگه تو جولیا هستی و از لحظه ای که از اون کشتی پیاده شدی متولد شدی من دوستت دارم جولیا ....

 

 

 

اونا از اونجا میرن اما اون کارگاه پیداش میکنه و وقتی لوییز میخواد که اونو از جولیا دور کنه مجبور میشه بهش شلیک کنه و جولیا اینا رو میبینه  و بعد از لوییز میخواد بره بیرون تا اون جسد رو سر به نیست کنه ولی وقتی لوییز میره جولیا با چشمایی که معلوم نیست خوشحاله یا غمگین کنار جسد زانو میزنه و سیبیل مرد رو بر میداره و بهش میگه آخر بیلی به چیزی که حقت بود رسیدی ولی یه دفعه بیلی از جا میپره و دست جولیا رو میگیره ودیونه وار میخنده و جولیا میفهمه که اون داشته بازی میکرده و گلوله ها مشقی بوده بیلی به جولیا میگه باید بازی رو ادامه بده و کاری کنه که لوییز سهامش رو هم بفروشه ولی جولیا میگه نمی تونه این کارو بکنه ولی بیلی اونو محکم نگه داشته"این لحظه رو دوست ندارم چون از بیلی و از طرز حرف زدنش بدم میاد"

و در حالی که جولیا رو به خودش چسبونده میگه تو نمی تونی اونجوری بشی که اون هست و اونم نمی تونه جوری بشه که تو هستی .جولیا میگه ولی دوستم داره !بیلی میگه نه !هیچکی نمیتونه دوستت داشته باشه به جز من.بانی تو هنوز همون زنی هستی که به محض اینکه مردی لمست کنه تسلیمش میشه تو فاحش ه به دنیا اومدی و همون طور هم زندگی میکنی و همون طور خواهی مرد!!! بانی میگه نه! ولی بیلی میگه چرا تو یه فاحش ه ای !!! اون میگه نه و بعد صحنه عوض میشه لوییز اومده و اونا از اونجا میرن مجبور میشن توی محله فقیر نشین خونه بگیرن .حالا مثل چنتا صحنه اول دوربین جولیا رو نشون میده با لباسی کهنه که داره برای پدر مقدس اعتراف میکنه در زندان!! پدر بهش میگه چرا جلوی بانی نگرفتی چرا لوییز بردی تا این مرحله؟ جولیا میگه هیچ کس نمیتونه بانی رو کنترل کنه به جز بیلی!و دوباره صحنه خونه لوییز و جولیاست .لوییز تصمیم داره برگرده و سهامش رو بفروشه ولی جولیا هرجوری هست منصرفش میکنه و بهش تقلب توی قمار و یاد میده و سعی میکن با قمار پول دربیارن ولی گروهی که باهاش قمار میکنه متوجه تقلب اونا میشن و لوییز رو کتک میزنن و به جولیا هم تجاوز میکنن و اینجا صدای بانی میاد که میگه اون نمیتونه توی دنیا من زندگی کنه و منم توی دنیای اون!

 

 

لوییز به شهر خودش میره و صندوق کارخونه رو سرقت میکنه و به جاش یه نامه واسه شریکش میذاره که سهامش رو واگذار کرده در عوض پوله صندوق و بعدش میره .

 

جولیا شب هر جوری هست از خونه میاد بیرون ولوییز هم تعقیبش میکنه و میبینه که اون به یه خونه ناجور میره حالا اینجا دوربین به جای چشمای لوییز عمل میکنه صحنه ها همه حرفی دارن زنهای جوون و دختر بچه سیاهی که یه کودک رو داره شیر میده من که فکر میکنم تمامش حرف داره و بعد صدای بانی کسل که داره میگه نمیشه بهش کاری نداشته باشیم اون پولها امشب مال ماست می تونیم بریم ولی بیلی میگه من میخوام اونو بکشم اون داره یه قسمتی از وجودت میشه که اگه نکشیش اون تو رو میکشه!!

لوییز این حرفا رو میشنوه ولی مثل یه عاشق واقعی از اون خونه بیرون میاد و میره وقتی بانی برمیگرده اونو تو تاریکی میبینه براش قهوه درست میکنه و میاره که با هم بخورن

لوییز میگه"به نظرت مردن دردناکه"بانی میگه"مرگ با زهر؟ نمی دونم"

لوییز قهوه اش رو میذاره زمین و بانی میگه زیادی داغ بود؟

لوئیز میگه دیدمش! بانی میگه :کی ؟کجا؟میگه تعقیبت کردم!بانی میگه منظورت چیه؟ ولی اینبار لوییز اسلحه رو بالا میاره میگه بهتره حقیقت رو بگی .بانی هم میپذیره .

لوییز میگه اون اینجاست؟

بانی :آره بیرون منتظره !لوییز:منتظره که من بمیرم ؟کی میاد تو؟بانی:وقتی چراغ رو خاموش کردم.

بانی میگه اون همون کارگاهه و لوییز میگه ولی؟ بانی:گلوله ها مشقی بوده.؟!

لوییز: همه اش نمایش بوده همه اش دروغ بود از اول تا آخر ولی بانی میگه نه!!

لوییز میگه من این کارو میکنم تا بدونی که دوست داشتم تا بدونی نه به خاطر جولیا نه به خاطر بانی فقط به خاطر تو ,تنها عشقم ,حاضرم بمیرم اگه قرار باشه تو مال من نباشی بهتره که من زنده نباشم و ازت میخوام همیشه همینی باش که الانی ! اینجا جولیا رو نشون میده در حالی که چشماش پر اشکه و فقط میگه نه!! ولی لوییز فنجون قهوه رو سر میکشه و وقتی بانی سعی میکنه مانع بشع دستش به چراغ میخوره و زمین میافته و خاموش میشه و بیلی داخل میشه ولی اونا از خونه بیرون رفتن اونا به ایستگاه قطار میرن ولی بیلی اونا رو پیدا میکنه وبانی رو از لوییز جدا میکنه و در حالی که بغلش کرده به لوییز یه لگد میزنه ولی لوییز اسلحه اش رو به سمت اون میگیره و میگه بزن احمق اون گلوله ها و اینجا گلوله شلیک میشه و اینبار دیگه نمایش نیست واقعا بیلی روی زمین میافته وقتی پلیس میاد جولیا میگه به این کمک کنید و به لوییز اشاره میکنه اونا میگن اما اون یکی و بانی به سمت بیلی میره و درحالی که بغلش کرده یه گلوله دیگهه بهش شلیک میکنه و میگه  اون مرده, به لوییز کمک کنید!!!!!!

 

وقتی مامورای ایستگاه میرن کمک بیارن بانی لوییز رو بغل کرده"فکر کنم اینجا اوج داستانه"و بهش میگه طاقت بیار خواهش میکنم ولی لوییز حالش بده .بانی میگه به خاطر من لوییز دوستت دارم و لوییز میگه یه بار دیگه بگو اون میگه I LOVE YOU و این صدا طنین انداز میشه در این صحنه

حالا برمیگرده توی زندون پدر و بانی !بانی میگه اون زنده است ولی من نمیتونم پیشش باشم.

بانی میگه پدر آیا منم قابل بخشایشم؟آیا روح منم به رستگاری میرسه؟پدر میگه بله بله حتما.

اونا روبروی هم زانو میزنن و دعا میخونن .مامورای زندان میان ,بانی پشت به در نشسته اونا بهش میگن وقتشه و باید آماده بشه برا اعدام !!

اونا روسری اونو بر میدارن و میبینن که پدر جای بانی نشسته و بانی فرار کرده!!!!

صحنه آخر یه خونه بزرگ و یه میز که چنتا مرد دارن قمار میکنن و بانی که داره پذیرایی میکنه و لوییز که در حال بازیه و جمله آخر فیلم که لوییز میگه :از لحظه ای که دیدمش تا الان دوستش داشتم.

 

 

 

**خوب من یه فیلم رو برای اولین بار اینجا تعریف کردم خیلی سخته چون آدم نمیتونه به زیرکی دوربین باشه و هرچیزی که میخواد رو به خواننده نشون بده.

ولی من همه اینا رو نوشتم که بگم من مردای مثل لوییز رو تحسین میکنم که زنی رو به خاطر خودش میخوان همونجوری که هست یعنی عاشق واقعی یعنی نمیخوان با خودخواهی زن رو چیزی کنن که خودشون دوست دارن اینو لحظه ای میشه فهمید که میخواد قهوه رو بخوره میگه"من دوست دارم همینطوری که هستی به خاطر خودت نه چیز دیگه"

مردای مثل لوییز و رت باتلر منو شیفته میکنن بعد از فیلم برباد رفته فکر میکنم جز آثاری باشه که همیشه دوستش خواهم داشت.

"البته بازی خوب آنتونی باندراس عزیزم معرکه بود و البته بازی معرکه آنجلینا جولی."

 

 

 

 

 

حرفای تنهایی آن در سه شنبه نهم آبان 1385 | آرشیو نظرات
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط آن |