رستاخیز رو شروع میکنم که کمی با حال و هوای وبلاگستان هم نزدیکه .داستان دختری متولد از عشق نامشروعه .مادره دختر خدمتکاری هستش که با سربازی که از مزرعه اونا میگذشته یه شب خوابیده و ثمره اون شب دختری به نام کاتیوشا است.دختری که دو زن متمول سرپرستی اونو قبول میکنن و مادرش به صومعه میره .دخترک حالا بزرگ شده و البته زیبا ..............پیرزنها از داشتنش خوشحالن چون کاتیوشا براشون کتاب میخونه و خونه رو مرتب میکنه و البته اونا رو از تنهایی در میاره واین خیلی مهمه اونا سعی کردن که کاتیوشا از هر نظر خوب بار بیاد.این دو پیرزن مهربان خواهر زاده ای دارن که هر از چند وقتی به دیدنش میاد که اسمش دیمتری .دیمتری دانشجوه و البته یه عالمه افکار انسان دوستانه داره حتی همه چیزی که از ارث مادری بهش رسیده بوده بین کارگران مزرعش تقسیم کرده .دیمتری به دیدن خاله ها اومده اونجاست که کاتی رو میبینه و البته عاشقش میشه یه عشق پاک که به یه بوسه کوچولو در بازی قایم باشک منتهی میشه اونا هر دو بچه هست کاتی فقط 15ساله ست و تازه علایم زنانگی در اون بروز کرده لباسی که پوشیده اندام اونو بسیار زیبا نمایان میکنه.
دیمتری بدون ابراز عشق به کاتی از نزد خاله ها میره .چند سال بعد اون دوباره برمیگرده و در یک روز به کاتیوشا تجاوز میکنه و بعدش اونو ترک میکنه .کاتیوشا از اون پسر حامله میشه و بر اینکه خاله هارو مقصر میدونه اونا رو ترک میکنه و برای کار جاهای زیادی میره و به نزد یه قابله میره بچه به دنیا میاد اما بلافاصله میمره و کاتیوشا به دنبال کار میره ولی همه اونو یه جور دیگه میخوان حتی مردای زن دار یا حتی پیرمردها می خوان که اون اینن کاره باشه و بعد از سر ناچاری به خونه های میره که زنهای که اونجا هستن کارشون اینه!!!!!!!!!
زن با تمام کثیفی لباسش و بدنش هنوز زیبا به نظر میاد و البته خواستنی دو سربازی که اونا به دادگاه میبرن هر دو فکر میکنن که ایکاش میتونستن با زن تنها باشن .جرم زن قتل یه تاجر اهل سیبریه و امروز روز دادگاه اونه.دخترک تنها کسی بوده که اون شبو با مرد سر کرده ؟ کارش توی خونه های فسق و فجوره(اینو به خدا مترجمش گفته بود من هیچ کلمه مناسبی واسش پیدا نکردم!!)اون شب تا صبح بیدار بود و روزها می خوابید و همه اینا باعث شده بود که زیبایش تحت تاثیر پیری زودرس قرار بگیره .اونو وارد دادگاه کردن و قاضی و هیئت منصفه هم وارد شد مرد جوانی که امروز به زور از خواب بلند شده بود وآماده شده بود تا به دادگاه بیاد (چون عضو هییت منصفه است)با دیدن زن شوکه میشه و خاطراتی براش زنده میشه که همه رو فراموش کرده؟؟؟.به یاد آورد زمانی که بیست و چند سالش بوده برای اولین بار اونو دیده و عاشق شده ولی ابراز نکرده و زمانی که دوباره برگشته
چهار سال از اون زمان گذشته بود حالا کاتی دختر بالغی شده و البته دیمتری هم مرد کاملی شده که زمین تا آسمون با دیمتری چهار سال پیش فرق داره
,یک عیاش به تمام معنا کسی که دیگه فکر نمیکنه پولش رو باید صرف مردمش کنه چون پولی اضافی براش نمیمونه!!! اون بازم اومده به دیدن خاله هاش چون عازم سربازیه .دیمتری با دیدن کاتیوشا دلش میلرزه اما مثل چهار سال پیش با حجب و حیا نیست بلکه میخواد این بار حتما از این لعبت بی نصیب نباشه و هر جوری هست اونو در یه جای خلوت گیر بندازه و ....کاتیوشا اونروز مشغول تمیز کردن اتاق کناری اتاق دیمتریه برا مهمونی که قراره اونشب بیاد .وقتی به پشت سرش برمیگرده دیمتری رو میبینه که در میان در ایستاده و اونو تماشا میکنه وسلام میکنه دیمتری اما به طرفش میاد و محکم بغلش میکنه کاتیوشا ازش خواهش میکنه رهاش کنه میگه ممکنه هر لحظه کسی اونا رو ببینه و این اصلا درست نیست اما دیمتری اهمیتی نمیده و همون موقع ندیمه پیر خاله ها وارد میشه و کاتیوشا رو صدا میکنه کاتی از خجالت سرخ میشه اما دیمتری با بی خیالی از کنار پیرزن رد میشه و به بوسه ای که از گردن زیبای کاتی گرفته فکر میکنه .کاتی تا شب سعی میکنه جایی تنها نباشه ولی دیمتری ول کن نیست شب وقتی هم خوابن دیمتر یبه پشت پنجره اتاق کاتی میاد و ازش میخواد که از اتاق بیرون بیاد و وقتی کاتی رو میبنه اونو محکم بغل میکنه و میبوسه و میبوسه!!همون موقع ندیمه پیر کاتی رو صدا میکنه کاتی برمیگرده تو اتاقش و درو قفل میکنه ولی دیمتری تصمیم خودشو گرفته و دوباره پشت در اتاق کاتی میاد و ازش خواهش میکنه که در و باز کنه کاتی ازش میخواد که بره و راحتش بذاره اما دیمتری بازم ازش خواهش میکنه و کاتی مجبور میشه درو باز کنه ودیمتری اونو محکم بغل میکنه و میبوسه و به اتاقش میبره کاتی بهش اصرار میکنه که این کارو باهاش نکنه ولی کاتی نمیدونه چرا خودشم هم به دیمتری میچسبه و حتی مقاوتی هم نمیکنه!!!
فردای اونروز دیمتری از همه خداحافظی میکنه و عازم گروهان خودش میشه و موقع رفتن 100روبل به کاتی میده و ازش خداحافظی میکنه انگار که عشقی نبوده و کاتی رو کسی فرض کرده که این کارو باهاش کرده و پولش رو داده شاید برا اینکه از عذاب وجدانش کم بشه؟؟؟؟؟(البته اگه وجدانی هم براش مونده باشه)
دیمتری اعصابش متشنج شده بود اون که به زور به دادگاه اومده بود حالا مشتاق شده بود ببینه چراکار کاتیوشا به دادگاه کشیده شده برا همین تمام حواسش به منشی دادگاه بود که متنی رو می خوند.منشی اعلام کرد که کاتیوشا متهم به قتل تاجری از سیبری که شب گذشته رو با اون سر کرده.دادستان از کاتیوشا پرسید آیا تو به تاجر زهر دادی یا نه؟
کاتیوشا به آرومی شروع کرد به حرف زدن گفت اون فقط یه لیوان کنیاک به او داده همون طوری که ازش خواسته بوده والبته یه مقدار داروی خواب آور چون ازش خسته شده بود و میخواسته به خونه برگرده ولی تاجر ازش خواشته بیشتر بمونه و حتی کاتیوشا رو کتک زده و بعد برا دلجویی انگشتریش رو به اون داده .کاتیوشا قسم میخوره نمی خواسته اونو بکشه و فقط میخواسته که اون بخوابه و اون دارو رو مستخدمه هتل (ماریا با دوست پسرش)به اون داده و گفته هیچ ضرری نداره و اونم در لیوان کنیاک تاجر حل کرده و بهش داده و وقتی اون به خواب رفته از هتل خارج شده و هیچ پولی از مرد برنداشته مگر مقداری که خودش بهش داده بوده واسه کاری که براش کرده بوده اما دادستان با بی رحمی تمام کاتیوشا رو متهم میکنه و از هیت منصفه میخواد که عادلانه قضاوت کنن و این زن بدکاره که یک تاجر زحمتکش و معتبر رو کشته محکوم کنن(اگه این زن بدکاره بود اون مرتیکه هم مقدس نبوده همیشه از این جور آدما بدم میآد)البته هییت منصفه هم کسایی نبودن که ذره ای نسبت به کاتیوشا احساس رحمی کنن هر کدوم مشغله ذهنی خودشون رو داشتن و میخواستن هر چه زودتر برن و به کارشون برسن.اونا کاتیوشا رو متهم ردیف اول معرفی میکن و اونو قاتل میدونن و ماریا و دوستش که زهر رو به کاتی دادن متهم ردیف دوم و سوم شناخته میشن(یعنی قاتلین اصلی رو ول میکنن و یقه این زن بیچاره رو میگیرن چون جرمش اینه که برا یه لقمه نون مجبوره تن فروشی کنه و دیواری کوتاهتر از اون پیدا نمیکنن )اما دیمتری با شنیدن داستان کاتیوشا و یادآوری خاطرات گذشته حسابی دمغ میشه طوری که به دعوت دوست دختر تازه ش جواب رد میده و راهی خونه میشه تمام شب رو فکر میکنه دیمتری به خودش میگه که اون کاری رو کرده که هر مرد دیگه ای بوده میکرده و اصلا نباید ناراحت باشه مکه غیر اینه که خود دیمتری چندین خواهر و برادر نامشروع داره .این عمل در بین مردم بسیار مرسوم بوده و اون اصلا مقصر نیست اون خیلی با خودش مبارزه میکنه و لی در پایان به این نتیجه میرسه که هر طوری هست باید ظلمی رو که در حق این دختر شده (که هم از طرف دیمتری بوده و هم از طرف تمام جامعه )جبران بشه اون به این نتیجه رسید که اول با خود کاتیوشا دیداری کنه و ببیندش و نقشه اش رو به اون بگه دیمتری میخواست وکالت کاتی رو به عهده بگیره و هر جوری هست محکومیت اونو از بین ببره آخه کاتی محکوم شده بود به تبعید در سیبری و این واقعا وحشتناک بود معلوم نبود چه اتفاقی براش بیافته و دیمتری نمی تونست بی تفاوت باشه!!!!
دیمتری به هزار نفر سر میزنه تا میتونه یه وقت ملاقات با کاتیوشا بگیره و در پایان میتونه اونو ببینه کاتیوشا اولش اصلا دیمتری رو نمیشناسه و وقتی خوب نگاش میکنه میشناسدش ولی براش اصلا مهم نیست و زمانی که دیمتری میگه تصمیمش چیه بازهم نگاهش بی تفاوته شاید به خاطر تمام بدبختی که در این زمان کشده است و براش قابل قبول نیست که دیمتری واقعا میخواد همه چیز رو عوض کنه!
کاتیوشا وقتی برمیگرده به سلولش کمی مشروب مبخوره و در مورد دیمتری با هم بندش که زنی مثل خودشه حرف میزنه و کمی فکر میکنه با پولی که دیمتری بهش داده چنتا شیشه مشروب بخره .؟؟؟
چند وقت به همین صورت میگذره و دیدارهای دیمتری ادامه پیدا میکنه طوری کم کم کاتیوشا هم باورش میشه که دیمتری واقعا عوض شده و قصد داره گذشته رو جبران کنه و این بهش نیرو میده سعی میکنه که مشروب کمتر بخوره و کمتر سیگار بکشه و همین باعث میشه که رنگ و حالش بهتر بشه طوری که دیمتری احساس میکنه هنوز میتونه عاشقش باشه!! البته دیمتری به کاتیوشا قول داده زمانی که ازش رفع اتهام بشه حاضره به خاطر گذشته و جبران کار بدی که کرده با اون ازدواج کنه و حالا کاتیوشا کم کم داشت باورش میشد و این بهش اعتماد به نفس و روحیه میداد(این چیزی که من همیشه گفتم دو تا چیز برا آدم اعتماد به نفس و روحیه میاره 1.عشق 2. ورزش)اون الکل رو کاملا ترک کرد و سعی کرد از تمام گذشته خودش فاصله بگیره و دیمتری هم برا اینکه کاتیوشا راحت تر باشه و از اون محیط بیرونش بیاره با هزار تا دردسر یه کار در بیمارستان زندان براش جور کرد و خودش برا گرفتن رای به نفع کاتیوشا عازم سن پترزبورگ میشه .در اونجا به خونه خواهرش میره و با شوهر خواهرش که در دادگاه آشنا داره صحبت میکنه ولی نمیتونه اونو قانع کنه و در نتیجه با هم دعواشون میشه و دیمتری به خاطر کاتیوشا یه مشت به چونه شوهر خواهرش میزنه و از خونه اونا بیرون میاد .
اما خواهرش نمیتونه ببینه که برادرش با ناراحتی بره یا شوهرش از برادرش ناراحته در نتیجه با هر کلکی هست هر دو راضی به آشتی میکنه .
دیمتری برای فرجام اقدام میکنه ولی اونا میگن که رای صادر شده و کاری نمیشه کرد و دیمتری با غصه به نزد کاتیوشا برمیگرده اون به بیمارستان میره که کاتیوشا رو ببینه اما رئیس بیمارستان میگه که کاتیوشا دیگه اونجا کار نمیکنه برا اینکه میخواسته با یکی از دکترا رابطه داشته باشه و ممکن بود کادر بیمارستان به انحراف بره و میگه خودتون رو به خاطر یه دختر هرجایی ناراحت نکین هر کاری هم که براش بکنید اون نمی تونه از اصل خودش که "هرزگی" دست برداره!!!؟؟(واقعا که !!!)دیمتری خیلی کفری میشه و به نزد کاتیوشا میره و به سردی باهاش برخورد میکنه چون در دلش میگه من این همه خودمو به زحمت انداختم ولی تو بازم !!!!و در نتیجه بهش میگه نتونسته براش کاری کنه و باید بازم منتظر باشه ..
کاتیوشا با چشمان پر از اشک رفتن دیمتری رو نگاه میکنه اون میخواست وقتی دیمتری رو میبینه بهش بگه که تو بیمارستان چی بهش گذشته اما اون قبلا همه چیز رو شنیده بود و قضاوت کرده بود ولی واقعیت این بود که وقتی کاتیوشا توی اتاق تنها بود یکی از پزشکها که از گذشته کاتی خبر داره به سراغش اومده و بهش یه پیشنهادهایی میده ولی کاتیوشا زیر بار نمیره ولی اون میخواسته به وزر متوسل بشه وقتی کاتیوشا سعی میکنه از دست اون فرار کنه دستش به شیشه های دارو میخوره و شیشه ها روی زمین میرزن و با صدای وحشتناکی میشکنن و سر پرستار که از اونجا رد میشده وارد اتاق میشه و دکتره برا اینکه ضایع نشه قضیه رو عکس جلوه میده و باعث میشه اون از بیمارستان به زندان برگردونده بشه ....کاتیوشا میخواست همه چیز رو به دیمتری بگه ولی نتونست چون دیمتری این اجازه رو بهش نداد .چند روز بعد قرار بود که زندانی ها به سیبری منتقل بشن و دیمتری هر جوری بود تلاش کرده بود که کاتیوشا با زندانی های سیاسی همراه بشه چون اونو از همه نظر بهتر از زندانی های دیگه بودن .کاتیوشا با یه دختر و یه پسر هم بنده که هر دو تحصیل کرده هستن و فقط به خاطر مسایل سیاسی در بندن و اونا با کاتیوشا بسیار خوب برخورد میکنن مثل یک "انسان"!.
دیمتری با کاروان زندانی ها حرکت میکنه .اون میبنه چقدر وضع زندانیها رقت انگیزه و چقدر اسفبار!دیمتری تمام تلاش خودشو میکنه و این بار شوهر خواهرش هم بهش کمک میکنه .اونا سعی میکنن که بی گناهی کاتیوشا رو ثابت کنن.
کاتیوشا از هم بندای جدیدش خیلی خوشش میاد چون اونا بهش چیزای جدیدی یاد میدن اینکه اونم حق زندگی کردن داره حق داره نفس بکشه و فریاد بزنه واسه خواسته هاش .البته اونا از دیمتری خیلی خوششون میاد از اینکه اون به خاطر کاتیوشا این همه تلاش میکنه و خیلی هم بهش اعتماد دارن.
دیمتری آخر میتونه فرجام رو بگیره و میتونه ثابت کنه که کاتیوشا قربانی توطئه خدمتکارای رستورانه و هیچ نقشی در کشتن تاجر نداشته و وقتی با خوشحالی میره تا این خبر رو به کاتیوشا بده با یه خبر دیگه غافل گیر میشه.
(ببخشن من اسامی دیگر شخصیتها به خوبی یادم نیست اما فکر کنم اسمش هانری بود؟!) هانری از دیمتری میخواد قبل از اینکه خبر رو به کاتیوشا صحبت کنه کمی با هم حرف بزنه .اون به دیمتری میگه کاتیوشا رو دوست داره و میخواد که باهاش ازدواج کنه البته اگه دیمتری اجازه بده چون کاتیوشا خیلی به نظر دیمتری اهمیت میده و اونو برادر خودش میدونه.دیمتری غافلگیر میشه چون اون میخواست که وقتی کاتیوشا آزاد شد باهاش ازدواج کنه ولی حالا؟!؟ اون از هانری میخواد اجازه بده که با کاتیوشا حرف بزنه و نتیجه رو بهش میگه و با کاتیوشا تنها میشه بهش اول خبر آزادی و بیگناهیش رو میده که این باعث میشه اشک کاتی در بیاد و بعد بهش میگه که اون هنوز سر حرفشه و قصد داره باهاش ازدواج کنه ولی اگه کاتیوشا تصمیمش عوض شده بهش احترام میذاره .کاتیوشا آروم شروع میکنه به صحبت اول ازش تشکر میکنه به خاطر تمام زحمتی که براش کشیده .میگه اون حاضر نیست به خاطر خودخواهی خودش دیمتری رو بیچاره کنه و اونو سرافکنده کنه و تصمیم داره با هانری ازدواج کنه و امیدواره که دیمتری این اجازه رو بهش بده.
دیمتری احساس میکنه از همیشه کاتیوشا رو بیشتر دوست داره
, اون در چشمان کاتیوشا عشق رو مبینه و حتی تقدسش رو احساس میکنهدیمتری به عنوان "برادر"به کاتیوشا و هانری اجازه ازدواج میده و کاتیوشا و هانری با هم به سیبری میرن تا هانری دوران زندانش رو بگذرونه....
خیلی خلاصه گفتم اگه کتاب رستاخیز رو نخوندین بخونین قلم تولستوی شیواتر از نوشته های منه و مطمئنم حوصلتون سر نمیره مثل حالا که دارین اینو میخونین!؟!!؟!؟!؟!