تبليغاتX
آن شرلی - شب بیستم _ بابالنگ دراز
 

می تونم به جرات بگم تقریبا همه آدمهای این کره خاکی داستان بابالنگ دراز رو خوندن یا فیلمش رو دیدن اما این باعث نمیشه که من قصه رو نگم.اگه دوست نداری میتونی نخونی اما فکر کنم یه بار هم اینجوری از دریچه نگاه من ببینی بد نباشه .ببین یه ایرونی چطوری داستان رو میگه (خوب تو که کارتون ژاپونیشو دیدی فیلم هالیوودیش رو هم دیدی بیا مدل ایرونی جین وبستر رو  هم ببین)..........

پ.ن .آنروز چهارشنبه بود اما نه یه چهارشنبه معمولی !؟اونروز چهارشنبه ملال آور بود این اسمو جروشا دختر 18ساله پرورشگاه جان گیریر روی این روز گذاشته بود متولیان پر ادعای پرورشگاه برای جلسه جمع میشن و این واقعا دردناکه,(( آخه من مجبورم از صبح تمام بچه هایی که مسئولشون هستم رو تمیز نگه دارم و به همه کارا نظم بدم تا این خانم ها و آقایون کارشون اینجا تموم بشه و برن .))جروشا به اتومبیل متولیان نگاه میکرد و خودشو مثل یکی از اونا میدید که روی صندلی عقب ماشین لم میده و به راننده میگه خونه!!اما وقتی به خونه میرسه هیچ تصوری از خونه نداره تمام رویاش بهم میریزه و خطوط کج و معوجی باقی میمونه از اون رویا .تام اونو صدا میکنه و میگه که مدیره بداخلاق خانم لی پت اونو خواسته ؟؟!!!

جروشا با خودش فکر کرد ممکنه چه اتفاق افتاده باشه یعنی یکی از متولیان سوراخ جوراب فردی رو دیده یا ممکنه پوست گردو در پودینگ بوده باشه یا ساندویچها به اندازه کافی نازک نبوده؟((اوه خدای من نکنه که سوزی یکی از متولیان رو خیس کرده باشه؟؟؟!!))این وحشناکنرین اتفاق ممکنه است ,جروشا احساس بدی داشت ولی قبل از ورود به دفتر خانم لی پت این حس جاشو به یه لبخند داد و دلیلش سایه آخرین متولی پرورشگاه بود نور اتومبیل به طرز خنده داری اونو لنگ دراز تر از چیزی که بود نشون مبداد سایه مرد از کف راهرو شروع شد به روی دیوار کشیده شد یه لنگ دراز واقعی !!!جروشا نتونست صورت مردو ببینه و اگه میدید هم براش فرقی نمی کردیه متولی همیشه متولیه!!

اما خانم لی پت عصبانی نبود اون با خونسردی خیلی زیاد به جروشا گفت که مردی که چند دقیقه پیش از اینجا رفته کسی که چنتا از پسرای پرورشگاه رو به دانشگاه فرستاده اما تا حالا با تلاش اون, نتوسته بودن قانعش کنن که دختری رو هم به دانشگاه به فرسته ,جروشا تعجب کرده برا اینکه هیچ وقت ازش نخواسته بودن بیاد و در مورد اخلاق عجیب و غریب یه متولی براش حرف بزنن,خانم لی پت کمی صبر کرد و گفت اما اون به خاطر انشای چهارشنبه ملال آور تو در دبیرستان راغب شده که تو رو به چیزی که فکر میکنه لایقشی برسونه یعنی یه نویسنده اون میخواد تو را به دانشگاه بفرسته!!!جروشا نمی دونست چه کاری باید بکنه ؟

خانم لی پت گفت اون خیلی قدرنشناس بوده که در مورد محل زندگیش اون انشای افتضاح رو نوشته (واقعا که خانم لی پت !!!)البته این مرد عجیب که خواسته اونو جان اسمیت بنامن از این افتضاح خوشش اومده و خواسته که جروشا دانشگاه بره!!!!

جروشا وقتی به خوابگاهش رسید هنوز داشت با خودش کلنجار می رفت که یعنی اون واقعا داره میره؟این واقیعت داره؟

چند روز باقی مونده اون با کمک خانم جوانی که عضو انجمن پرورشگاه بود کاراش رو مرتب کرد و برای اولین بار از اون پرورشگاه خارج میشد و به دانشگاه دخترانه فرگوسن هال میرفت اونم با ترن برای اولین بار همه چیز هیجان انگیزه از نظر یه دختر هجدساله که همیشه در پرورشگاه بوده!البته اون به مدرسه میرفته اما اونم خیلی دور نبود و اصلا اونجا رو دوست نداشت چون بچه ها مرتبا در مورد اون پچ پچ میکردن؟

اون رسیده به دانشگاه.

قرار این بود که هر ماه یک نامه به آقای جان اسمیت عزیز بنویسه (جروشا مجبوره سرپرستش با این اسم صدا کنه)البته به آدرس منشی این آقای محترم؟!ماهانه 35 دلار بابت پول تو جیبی دریافت میکنه و هر چیزی که لازم داشته باشه میتونه بخره (اون با خودش چندین لباس نو آورده که همشون برا خودشه نه از کسی اعانه نگرفته)

جروشا یه اسم خودمونی واسه خودش و سرپرستش انتخاب میکنه (جروشا از اسمش بدش میاد چون اونو از روی یه سنگ قبر برداشته بودن)اسم خودشه میذار جودی و سرپرستشو بابا لنگ دراز....(اون هیچ نشونه ای از این سرپرستش نداره جز اینکه1.اون ثروتمنده2.از دخترا خوشش نمی آد3.قدبلنده)اون نمی تونه به یکی بگه آقای جان اسمیت عزیز !!اون معتقده مثل اینکه بگه آقای جالباسی عزیز یا آقای تیر چراغ برق!!؟خلاصه می خواد که یه اسم دیگه بگه پس فکر میکنه به خصوصیاتی که ازش میدونه نمیشه بهش بگه آقای ثروتمند عزیز چون پولش همیشگی نیست !آقای عزیزی که از دخترا خوشش نمی آدم نمیتونه بگه چون توهینی به خودشه!ولی میتونه بهش بگه بابا لنگ دراز عزیز چون درازی همیشه با اونه و این خیلی بهش میاد!!!!!!!!

جودی در دانشگاه با دو تا دختر کاملا متفاوت آشنا میشه یکی جولیا راتلج پندلتون (که حتما میدونین کیه؟؟) ودومی سالی عزیز و دوست داشتنی

جولیا از خانواده های قدیمی و پولداره آمریکاست و همین طور سالی ولی جولیا مغروره و به پولش خیلی مینازه و از اول جودی و جولیا با هم چپ میافتن !!سالی اما کاملا خودمونی و مهربونه...

جودی در هفته اول یه عالمه حرف برا گفتن به باباش داره اون از همه چی منویسه از اتاقش از خریدهای که میکنه از دوستاش از بازیگوشهاش و خلاصه از همه چیزایی که هست با شور وهیجان مینویسه در ماه بیشتر از چندین نامه برا بابا میفرسته اما دریغ از یه خط نامه البته قرار هم همین بوده ولی جودی توقعش یه چیزه دیگه است.

جودی میفهمه که از دنیا هیچی نمیدونه پس سعی میکنه یاد بگیره اون مرتبا کتاب میخونه کتابایی مثل پری خودپسند,شرلوک هلمز ,ریش آبی و جین ایروآلیس در سرزمین عجایب و ......

اون میفهمه که دختر عجیبیه چون تمام دخترای دانشکده با کتاب زنان کوچک بزرگ شدن ولی اون نخوندش پس با آخرین پنی از پولش میره و یواشکی کتابو میخره و میخونه !!!!

اون صدها کتاب داستان میخونه و یه خروار شعر یاد میگیره.اما اون به کسی نمیگه که یتیم بوده و در پرورشگاه بزرگ شده ؟!!!

چون می خواد خاطره جان گری یر رو فراموش کنه.

جودی در اولین هدیه کریسمس از بابا لنگ دراز 5سکه طلا هدیه میگیره که باهاشون یه عالمع هدیه میخره و به دوستانش میگه که هر کدومه یکی از اعضای خونواده خریدن .اون دو جفت جوراب ابریشمی هم خریده که باهاشون روی جولیا رو کم کنه!(اون خیلی بچه خوبیه چون همه چیز رو برا باباش مینویسه)

ولی اتفاق بدی میافته که جودی مجبوره به بابا بگه ؟اینکه اون دو تا از درسش رو نتونسته پاس کنه ولی قول میده دیگه این اتفاق نیافته ؟

 
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط آن |