دیگه اون سادگیا رو دل خسته م نداره
دیگه عاشق نمیشه میلی به مرهم نداره
تو که رفتی همه دنیا رو سرم خراب شده
دیگه همسایه که سهله حتا همدم نداره
چشم من مونده به راه و دل من روی زمین
آسمونم انگاری ابر سیا کم نداره
مث ابرای زمستون دلم از گریه پره
تو خودش میریزه و یه رعد و برقم نداره
گفتی : سر بذار رو شونه هام کنارت میمونم
پس کجایی که سرم یه تکیه گاهم نداره
قانون جدایی و تبصره هاشو نمیخوام
من میخوام با تو باشم این که متمم نداره
بی تو گلدونم شکسته ، دل لاله خون شده
مریمم خسته شده طاقت شبنم نداره
گفتی : برمیگردی و بازم نگاهم میکنی
بخدا اگه بیای چشام دیگه غم نداره
قول میدم اگه بیای سارا رو با سنگ نزنم
دلمو ببین... ببین... نکته ی مبهم نداره
میدونی حالا شدی تنها بهونه ی دلم ؟
میدونی عاشقتم ...؟ این دیگه کم کم نداره
***
تو رو جون ماهمون ، جون ستاره ها قسم...
اگه پیشم نمونی... بدون به شب نمیرسم
من در این صومعه ی بی معصوم
بی تو ای واژه ی نیلوفری ام!
قد دلتنگی ی یک بغض، وسیعم در اشک.
من در این غمکده ی بی بر و بوم
بی تو ای واژه ی خوشبخت به رویا مانند!
قد تنهائی ی یک کوه، دلم می گیرد.
من در این ...
بی تو ای ...!
که سالگرد سیب را
به سوک نشسته بودیم
تو
خیس تر از چشم شعله و
مضطرب تر از شهادت شمع
در جمع ساده ی ما و سکوت
صبوری می کردی...
انگار همین دیروز بود...صدای مرتعش و پر تپش حیاتی اخبارگو که با لرزشی شاد و بغض آمیز به تاکید گفت :
" خونین شهر...آزاد...شد "
و دیگر ستاره باران خون بود و اشک که با گریه خندیدیم و در خنده گریستیم. حالا بعد از آن همه سال...آن همه دوری...آن همه صبوری...رادیو را که می گیری می گوید :
" ۱۵ سال پیش در چنین روزی..." آن هم ۳ بار
اما هیچیک از این آسمان فرسایان زمین ستیز!!! نمی گویند : " ۱۷ سال پیش... در همان پاییز...همان پاییز سرخ...ساکت و سرخ...غروب یکی از همان روزهایی که شبیه امروز است...شبیه همین غروب...سی کبوتر...سیپرستو...سی مرغ عشق...سیمرغ عشق را صلا دادند و تا آخرین گلوله و حتا تا انتهای سرنیزه هایشان صبوری کردند...صبوری کردند تا تمام جانشان را...نفس به نفس ... تن به تن...خونمایه ی رست درختی کنند از حماسه ای سبز بر شط سرخ اروند..."
گفتی : غزل بگو. چه بگویم...مجال کو؟
شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟
بغضم مجال تنفس اگر دهد می گویم : " روزی از همین روزهای معمولی محمد جهان آرا و موسوی و سی همرزم سیمرغی اش ۳۴ روز بی سایه...در برابر دو لشکر کاملن مکانیزه و زره پوش کشور امروز عزیز همسایه با یک کلاش وچند خشاب گلوله...چه ها که نکردند...
بگویم...؟
روزی که یکی یکی پر کشیدند و تمامیت خود را خاکپای همین وطن کردند...حتا یک گلوله هم در خشاب هایشان نمانده بود.
بگویم...؟
روزی که یکی یکی تا بوسه باران اروند رفتند...سرنیزه هایشان حتا خونی بود.
بگویم...؟
روزی که یکی یکی تندیس نخلهای سوخته ی بی سر می شدند..."
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون می آید از پیراهنش
حضورشان محسوس است...پیش پایشان برمی خیزم...دستشان را می بوسم و به احترامشان گوش به سوز صدای فخری می خوابانم که روزی با صدای مردانه مردش خواند :
" ممد نبودی ببینی...شهر آزاد گشته...خون یارانت پر ثمر گشته
آه و واویلا...کو جهان آرا...نور دو چشمان شهر ما
امیدم گشته ناامید...بعد از هجر تو...یاران می آیند اندر پی تو
آه و واوبلا...کو جهان آرا...نور دو چشمان شهر ما
موسوی آمد پی تو...استقبالش کن...در کوی رضوان تو مهمانش کن
آه و واویلا..."
...حالا...یکی نیست تا به این جهان آرا؟...نه...جهان آرایان!!! بگوید :
" ای مگس! عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست..."
گفتم که شازده کوچولو با همه فرق داشت و اینو همه می دونستن. اون خیلی کوچولو بود. دلش به اندازه ی دل یه گنجیشک بود. اما انگار غصه های همه ی آدم بزرگا رو توی دل کوچیکش جا داده بود...شازده کوچولو مدتی بود که دلش خیلی گرفته بود.
شاید کسی نمی دونست شازده کوچولو چش شده بود...نمی دونم... شایدم می دونستن. اما خودش خیلی خوب می دونست چشه. اون هر وقت تنها میشد با خودش زمزمه می کرد :
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
از قصه عقب نمونیم...خلاصه اینکه سالها بود که همه و حتا خود شازده کوچولو اون خنده های فرحناز و دمساز رو گم کرده بود. حالا دیگه حتا خودش هم دلش واسه اون خنده ها تنگ شده بود. حالا مدتی بود که خیلی...خیلی...خیلی...دلش می خواست که دوباره بخنده. از ته دل...قه قهه بزنه...دلش می خواست برگرده به همون ایستگاه و دوباره خودش رو پیدا کنه. اما... می دونست که دیگه نمی شه برگشت...واسه همینم دلش رو به دریا زد و تصمیم گرفت خودش یه ایستگاه بسازه...یه ایستگاه که همه بتونن زیر سایه بونش استراحت کنن...بدون اینکه نگران باشن که نکنه موقع رفتن چیزی رو جا بذارن...
...حالا...اینجا...این سنگ اول ایستگاه شازده کوچولوه...
...ببینم...اینجا کسی هست که دلش بخواد به شازده کوچولو کمک کنه...؟