تبليغاتX
آن شرلی

آن شرلی

آدم ها ميتونن همديگرو بكشن ولي حق ندارن به قضاوت هم بشينن

گاهي وقتا فرياد كه ميشوي دنيا دستي ميشود بر دهانت قفلي ميشود بر حلقومت و تو هر چقدر هم تلاش كني نمي تواني دست را كنار بزني و يا قفل را باز كني !

گاهي وقتا كه غنچه لبخند ميشكفد بر لبانت دنيا ميشود داسي و مي برد و درو ميكند هر چه لبخند است !!

وقتي مي بينيم حتمان مي پرسي چه شدي دختر جان چرا آب رفته اي ؟؟؟ چرا اين همه گريه كرده اي چرا ؟؟؟؟

 

راستی فردا روز پدره ...دیروز رفتم خریت کردم فک کن یه دونه کمربند ویه کیف خریدم براش ۶۱ هزار تومن اونم با تخفیف ویجه !!!!

به هر حال فردا کلی روزه مهمیه برا بابا ها مگه نه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط آن  | 

تا حالا دلت لك زده است چيز بنويسي و هي جلوي خودت را بگيري و بعد هي توي خيابان راه كه مي روي هر قدم كه برميداري انگاري دستانت بلغزند روي كيبرد و با هر قدم بگويي يادم باشد بنويسم در مورد آدم هايي كه در هرم داغ تابستاني همديگر رو سفت چسبيده اند ! بنويسي درباره پيرزن فقيري كه روي زمين داغ نشسته و بساطش را پهن كرده و منتظر دستهايي است كه بيايد و يك يغل نسيم خنك بياورد برايش !

هي به خودت ميگويي يادت باشد بنويسي كه اين غبار كه آمده است و شهر را احاطه كرده، دارد مرموز و بيصدا نفوذ ميكند به عمق جان اين شهر و هر روز بيشتر از روز پيش، پيش ميروه و مردم آرام و بيصدا از كنارش عبور ميكنن و بي آنكه به حسابش بياورند !

هي به خودت ميگويي دلت آب معدني خنك ميخواد و يادت مي آيد اين ماه زياده تر از حسابت خرج كرده اي و دلت بستني كه بخواهد ديگر به خودت نهيب ميزني اوهوي اين ماه زياده روي كردي به اندازه خودت!

بعد هي بيشتر كه راه ميروي مي بيني راه طولاني تر شده انگاري وقتي هوا گرم ميشه زمين هم دچار انبساط ميشه و مسيرها طولاني تر ميشه و به غلط كردن مي افتي كه چرا پياده ميروي !

وقتي ميرسي خواهرت مهربانانه بغلت مي كند و برايت شربت آب آلبالو درست ميكند و تو سر ميكشي و مزه مزه ميكني طعم آلبالوها را !

و بعد از گرما غش ميكني وسط هال و تكان نمي خوري و حتي حرفت هم نمي آيد و نه فقط خواهرت كه با همه اينگونه اي !

راه برگشت را كوتاه ميكني و يه دوش آب سرد و كار را يكسره ميكني و خنكي چمران و سرعت بالاي آقاي راننده و خيسي موها كار خودش را ميكند ....

اما اون گريه آخر سر را هم نمي فهمي و نمي داني چرا نمي تواني حرف بزني انگاري گرما زبان درازت را كوتاه كرده باشد همش حاشه ميروي و هي با خودت حرف ميزني اصلا غر ميزني و گاهي ناله ات مي آيد ولي باز هم حرف نميزني انگاري لال شده باشي !

اين گرما كلافه ات كرده باشد ولي دلت بخواهد بروي سراي مشير و خريد كني ....!

 

**آدم خیلی باید عاشق باشد که توی این گرما هم چسبیده به هم راه برود و اصلا بغل کند طرفش را !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط آن  | 

 

با دوستی صحبت میکردم بهم گفت به عشق اعتقاد داری ؟ اون موقع عجله داشتم چون کاری بود که باید انجام میدادم برا همین یه چیزی سر هم کردم و بهش گفتم و تصمیم گرفتم برا خودم یه مطلب بنویسم و ببینم اصلا کجای این قصه ایستادم و از خودم و دیگران چه انتظاری دارم و اصلا معنی این کلمه در انتهایی ترین نقطه وجودم چیه؟؟؟؟

خوب من فک میکنم آدم ها طوری ساخته شدن که دوست دارن بهوشن توجه بشه یعنی از هر راهی برا این جلب توجه استفاده میکنن .جنگهای که در دنیا صورت میگیره میگن بر سر قدرته ولی من میگم این قدرت از کجا میاد که این همه سرش دعواست جز اینه که عده ای دوس دارن بیشتر دیده بشن بیشتر از این دنیا سهم بگیرن ؟؟ بیشترین تراژدی های که ساخته شده همه بر سر همین جلب توجه ها و قدرت ها و ....بوده !

و اما عشق!!!

هرچی می نویسم نظر شخصی خودمه و کاری هم نداریم که درسه یا غلط فقط میخوام خودمو حلاجی کنم همین!!!

من توی ایرون به دنیا اومدم و توی همین خاک بزرگ شدم توی کشوری به دنیا اومدم که شهرزاد قصه گو بوده و شبهای زیادی قصه گفته تا صبح برا شهریار ایران! من توی خاکی نفس کشیدم که فردوسی و نظامی و سعدی و حافظ نفس کشیدن و با هر نفس جمله ای از عشق و حماسه رو برام آوردن !من توی خاکی راه رفتم که زنانی مثل شیرین رو تربیت کرده و مردانی رو چون رامین آوراه کوی ویس کرده .پس من فرق باید داشته باشم با همه دخترکانی که در جاهای دیگه این دنیا به دنیا میان .من وقتی به دنیا می آیمم برایم لالایی میخوانند که نیمی از آن حماسه فردوسی و نیمی دیگر بزم خیام و تراژدی لیلی و مجنون است ...پس من ناخواسته با عشق بزرگ میشوم و همیشه در پی مردانی هستم چون فرهاد که تنها به خاطر شیرین بانویی تا صبح بیستون را می خراشد و می تراشد تا روی شیرین حک شود بر صخره هایی کوه ! من همیشه در پی مردانی چون قیس خواهم بود که مجنون میشود و بوسه بر پای سگ کوی لیلی میزند و خاطره یار زنده میگرداند...من همیشه در پی رامین و ویس خواهم بود و حتی گاهی پا را فراتر میگذارم و شجاعانه می اندیشم که تهمینه شوم و خودم به دنبال مرد رویاهایم بروم و این من باشم که انتخابش میکنم نه او منو!! حق دارم اینجوری باشم چون من با این قصه ها بزرگ شدم و کم کم بزرگ میشوم و رشد میکنم و فیلم میبینم و قصه میخوانم و فیلم میبینم و عاشق میشوم هر بار با دیدن فیلمی یا قصه ای !!!عاشق مردان قصه ها وفیلم ها .

تعریفمون از عشق همیشه چیزایی که از فیلم ها یا کتابهای عاشقانه خوندیم و خودمون هم نمی دونیم چی هست این حس که این همه آدم رو دربهدر و دیووونه کرده و سعی میکنیم بفهمیم و هر باری که از کسی خوشمون میاد فک میکنیم این همونی که منتظرش بودیم.

یادمه چندین سال پیش وقتی بورس کتابهای فهیمه رحیمی بود منم یه نوجووون بودم خوب عاشق خوندن این کتابا تقربیان بیشترشون رو خوندم و هر بار عاشق شدم و همیشه فک میکردم وقتی آدم عاشق میشه واقعان همون حسهایی که این خانوم گفته بود به آدم دست میده یعنی کسی رو که دوس داری و دوستت داره وقتی ببینی قلبت تندتند میزنه و سرخ میشی و تنت گر میگیره و اینا!!!! اما بعدها که بزرگتر شدم و عاقلتر فهمیدم من به خاطر اون حس کمرویی کوچولویی که توی وجودمه هرباری که کسی رو ببینم این حسها میاد سراغم و فرقی نداره کی باشه و من توی اولین ملاقاتم با هر کسی به خصوص آقایون دست وپامو گم میکنم سرخ میشوم و داغ میکنم نه برا اینکه بنده خدا رو عاشق می باشم نه !!برا اینکه یه ذره دلهره دارم که کارا خراب نشه و خرابم میشه و حرفی توش نیس!!!

خلاصه اینکه میخوام بگم علایمی میشه گفت نداره ممکنه در نهایت آرامش از کسی خوشت بیاد و باهاش باشی و در نهایت حس کنی تنها کسی هست که حرفت رو میفهمه و باهاش نقاط مشترک داری ولی هیچ کدوم از اون علایم مسخره رو هم تجربه نکنی و شایدم همه علایم باشه و حس مشترک نباشه!!!

گاهی هم تمام تعریفمان از عشق میشود فیلم های هالیووود و چیزایی که اونا به ما نشون دادن .اون دعواها در اولین برخورد ها و اون بوسه هایی که مردای قصه در جاهایی از فیلم از قهرمان زن میگیرن و در نهایت ازدواج و پایان فیلم که اونا سالها به خوبی و خوشی با هم بودن و اینا!!!!!!!!!!!

این میشود تعریف ما از عشق !!

گاهی هم غرق میشویم در فلسفه و معنویت و فک میکنیم عشق یه چیز خاصه که اصلا نمیتونه درمورد انسانها باشه و فقط حس خالق و مخلوق به همه؟!!!

و این تعریف دیگه خیلی اغراقه و نمی تونم بپذیرم .

اما تعریفی که من امروز از عشق دارم .من میگم عشق یه تجربه است مثل تجربه های دیگه مثل وقتی که نوزادی به دنیا میاد و اولین تجربه اش اون ضربه محکم به پشتشه و بعد آغوش گرم مادرش و بعدش جز شیرین ترین تجربه هاش که برا همیشه بایگانی میکنه نگاه های پر مهریه که دیگران بهش دارن و لحظه هایی که شیر میخوره .نوزاد کوچولو فک میکنه شاقترین کار دنیا رو داره میکنه وقتی داره شیرمیخوره و گاهی خسته میشه ونق میزنه و خودشو لوووس میکنه که یعنی چی من این همه کار کنم شما فقط نگام کنین؟؟

به نظرم ما هم مثل اونیم هر باری که عاشق میشویم یعنی از کسی یا چیزی یا مکانی خوشمون میاد چون جدیدتریت تجربه ماست حس میکنیم سخت ترین اتقاق دنیا داره پیش میاد و ما چفد می تونیم تحمل داشته باشیم و اگه اون جوری که میخوایم پیش نره میمریم و از پا در می آییم ولی اون اتفاقات جوری که میخوایم پیش نمیره و ما هم نمی میریم و حتی پر انرژی تر از گذشته ادامه میدیم بازی رو و در جریان این بازی بارها بارها این تجربه ها تکرار میشه وهر بار به خودمون قول میدیم این آخرین اشتباهه ولی دوباره تکرار میشه .چون هستن همیشه آدمهایی که شبیه ما فک میکنن.

خوب حالا چی شد پس نظریه من به کجا کشید این همه حرافی برا این بود که بگم خوب هیچکی بدش نمی آد یکی مثل فرهاد واسه خاطر اون بره شب تا صبح کوه رو بکنه یا اینکه یه کسی مثل رت باتلر اینخده عاشق آدم باشه که سالها برا یه زندگی ساده ای که ازش فراری بوده همیشه صب کنه!!!

یا کسی بیاد مثل رامین چنان دوستت داشته باشه که از فراقت روزی هزار بار بمیره خوب آدم چرا بدش بیاد یه عالمه حس مهم بودن بهش دست میده خوب .مردا هم بدشون نمی آد یکی دوسشون داشته باشه که دس به سینه واسه رو بروشون و براشون چایی و روزنامه و غذا و خارت و خورت بیاره !!

نمی دونم شد چیزی که میخواستم یا نه ؟

ولی می خواستم بگم عشق رو منکر نمیشوم ولی بهش اعتقاد دو سه سال پیش رو ندارم چون تا حالا کسی برام فرهاد نبوده و شاید نیاد کسی که به خاطرمون کوه رو بکنه ولی گفتیم که بدونین خوشمان می آید از این پسرک فرهاد و هدف از اول تا به اینجا این بود خیلی کم دیده میشه در داستانی به نام خسرو وشیرین ولی همون قدری که هست نخش پررنگی داره و خوب بازی میکنه نخشش رو و وقتی میره وقتی پرده اون پایین میافته فک نمیکنم کسی باشه که چشماش برق اشک نداشته باشه؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط آن  | 

امروز روزه زن هست روزه مادرم هست....مامانی روزت مبارک باشه البت من صب الطلوع زنگیدم و بهش تبریکات صمیمانه گفتم و تازه دیشبم رفتم براش سنگ ماه تولدش رو خریدم که بهش بدم ...

بعدشم امروز هیچکس رو ندارم بهم کادو بده حتی تبریک هم نگفتن هر چند ما به یکی از همکارا گفتیم برگشت گفت من زن نیستم !!!!!!!!!!!!!!!! و ما هم گفتیم ولی ما هستیم ها !!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط آن  | 

وقتي يه اتفاق غير معمولي بد توي زندگي يكنواخت ماها مي افته اولين ساعتي كه اين اتفاق بد افتاده شايد گريه كني ولي دقيقان نمي دوني چرا گريه ميكني و گاهي هم ساكت ميشي و بعد هي گريه ميكني باز ساكت مي شيني يه گوشه اي و زل ميزني به ديفال روبروت !!!

روز بعد از واقعه تازه مي فهمي چي شده و چه اتفاقي افتاده اونوقت كه اگه گريه ميكني مي دوني چرا گريه ميكني و ديگه ساكتم نميشي هي گريه ميكني پشت سر هم و يه لحظه هم ساكت نميشي....

روز بعدترش يه آرامش عجييبي مياد سراغت و يه خواب عميق انگاري هيچي پيش نيومده با اينكه گاهي همون واقعه اون پايين مايينا مي جوشه و نيش ميزنه به قلبت به روحت و هي اشك ميخواد بياد پايين اما ...اما ديگه نميذاري اينجور باشه شايد به جاي اشك فرياد بزني سر اولين كسي كه باهاش درگير ميشي !

نمي دونم برا شما هم اين روند طي ميشه يا نه ؟

راستي ...دو شب پيش خدا از دستم عاصي شد اصلا قهر كرد حالا هي من ميروم منت كشي ولي اصلا پا نميده هر چند خودش ميگفت بدجوري دلش رو سوزوندم !

**ميدوني باورم نميشد تا وقتي نديدم ...اون همه سردي نگات و دستات و حتي آغوشت ....وقتي گفتم تو منو نمي بيني فكر نميكردم اين همه برنجي كه بخوايي بهم پشت كني و حتي گرمي آغوشهاي شبانه ات رو دريغ كني ...اگه بگم متاسفم اگه بگم ببخشيد اگه بگم تو حق داشتي برميگردي و بغلم ميكني گرم گرم ؟؟؟

ديشب كه آروم اومدي و پتو رو كنار زدي و كنارم روي تخت دراز كشيدي، حس كردم آروم تري ولي ولي هنوز مي ترسيدم دستام رو دراز كنم و بغلت كنم ولي امروز صب وقتي آروم بيدارم كردي ديگه مطمئن شدم فهميدي چقدر احساست رو درك ميكنم فهميدي كه فهميدم تنهايي سخت هست و آزار دهنده، حالا هر كي ميخواد باشه تنهايي تنهاييه و هيچ كاريش نميشه كردم چه مثل تو باشه كه خداست چه مثل من كه آنه ام !!!

تا حالا صداي شكستن قلب خدا رو شنيدي ؟؟؟؟ا من شنيدم ،وقتي با بي رحمي بهش گفتم تو منو نمي بيني اصلا منو فراموش كردي حس كردم دستاش رو عقب ميكشه و آروم آروم تركم ميكنه عقبتر مي ايسته و اشكاش رو پاك ميكنه و پشتش رو به من ميكنه تا نبينم كه چطور اشك ميريزه و چطور ميلرزه از عصبانيت برا اينكه بازم با همه كارايي كه برام كرده در حقش بي وفايي كردم و تشكر كه هيچي حرف نامربوط زدم .....از دو روز پيش تا حالا هي به در و ديوار ميزنم هي شب تا صب بيدارم و هي نازش رو ميكشم تا شايد دوباره آشتي كنه و ببوسه منو ولي هنوز انگاري قلب شكسته اش التيام پيدا نكرده !**

**تنهايي فرق دارد با تنهايي مثل سياهي كه فرق ميكند با سياهي ولي ...خدا هم خيلي تنهاست !

××××با عرض پوزش از تلخون بانو بابت اينكه بهم گفته بود ديگه اينقده زنجموره نكنم...... قول نميدم ولي سعي ميكنم پست آخري باشهكه اين همه ننه من غريبم بازي در ميارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط آن  | 

آهنگ لاو استوري عجيب منو ياد اون شب زمستوني سرد مي اندازه همون شبي كه از حموم اومدم بيرون و هنوز آب از موهام چكه ميكرد همون شبايي كه تنهايي مثل بختك افتاده بود روي من ...همون شبي كه چمباتمه زدم جلوي لب تاب و خيره شدم به تصاويري ماتي كه از جلوي چشمام رد ميشدن و هيچكس نفهميد گريه كردم يا آب موهامه كه چكه ميكنه و قرمزي چشمام رو نسبت دادم به شامپو ....حالا بازم آهنگ لاو استوري و سرماي ناشي از كولر !

تنهايي انگاري دست بردار ما نيست هميشه ايستاده و از دور نگا ميكنه و انگاري سياهي سايه چسبيده به اين ديوار روبرو و گاه نزديكه و گاه دور و خيال نداره حالا حالا ها دست برداره !

گاهي به خودم ميگم اگه تنها بمونم چي ميشه ؟ و خودم جواب ميدم تنهايي بهتره از اعصاب خوردي بهتره از جنگ اعصاب!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط آن  | 

گاهي آدم خيال برش ميدارد كه من چيزي غير از بقيه هستم و هي خيال مي بافد و هي خيال مي بافد ....و تا يكي پيدا نشه كه بشكافد تمام خيالات تو را تو غرق در اوهام خودتي و حالا من از ديشب نشستم به شكافتن تمامي اين پيراهن خيال و هي مي بينم خودم را كه كوچكتر و كوچكتر ميشوم اصلا آب رفته ام از ديشب تا حالا ....!

بهش ميگم اگه هنوزم با مني اگه هنوزم دوسم داري يه نشونه بفرست و چشمام رو ميبندم و دوباره شروع ميشود بافتنم ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط آن  | 

بچه ها گفتن امشب شبه آخره تو هم بمون !

الان ساعت ۱۱:۳۰ شبه من هنوز توی شرکتم و یهووو هوس کردم بنویسم امشب رو که یادم باشه !

بهت که تلفن کردم مست بودی ....!

من با اینکه به شدت دلم مستی میخواد ازش می ترسم !

راستی نگفتم من چن وقت پیش ویسکی خوردم ...البت از ترس اینکه مست بشوم و چرت وپرت بگم زیاد نخوردم ....یعنی اصلا هیچ حسی نداشتم !

صدات رو توی مستی بیشتر دوس دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط آن  | 

از ديروز تا حالا همش فكر ميكردم داري خيانت ميكني و حالا با كمال تعجب مي بينم توي ورقهاي تاروت اومده تو وسوسه هاي شهواني درباره دو نفر داري !!!

به شري ميگم بهم ميگه پس چرا نيشت تا بنا گوش بازه ...ميگم نمي دونم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط آن  | 

خانوم ها و آقایون عزیز تعطیلات خوش بگذره ...برای ما هم آرزوی صبر جمیل کنید که مجبورین این چن روز تعطیلی رو هم الکی بیام سر کار .....

من نمی فهمم برا چی باید بیاییییییییییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

:(((((((((((((((((((((((

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط آن  | 

يك ساعتي ميشه كه اين صفحه رو باز كردم كه چن خطي بنويسم ...انگاري وقتي من ميخوام بنويم كوهي از كار مياد رو ميزم !!

بگذريم ...مي خواستم در مورد پست يكي از بچه ها حرف بزنم نوشته بود آيا رابطه قبل از ازدواج درسته يا نه ؟؟؟ (می تونیم از وبلاگ مارال بانووووو به اونجا برین !)

من خواستم اونجا نظرم رو بگم ولي ديدم چه كاري وقتي اون همه مخالف ريختن اونجا دارن يقه خودشون رو جر ميدن كه وااااا اسلاما و واااناموسا !!!

كامنتهاي قبلي رو كه خوندم بعضياشون خيلي خنده دار بود ...خوب خنده داره يكي بگه من توي سن 28 سالگي به اين موضوع فكر نميكنم چون ال است و بل !؟

من خواستم بگم ...اي بابا مي خواستم چي بگم چرا گيج ميزنم الان ؟؟؟

 

 

يادم باشه يه دكتري چيزي بروم و خودم رو نشون بدم ....چن وقت پيش سر ميز غذا بحثمون كشيد به اينجا كه چرا دخترا نمي تونن !!! قبل از ازدواج رسمي، س....ك....س رو تجربه كنن؟؟؟ منم گفتم كي گفته و بحث بالا گرفت و قرار شد همه با هم بريم دمبالش ! يعني تابو شكني كنيم و همگي بريم قبل از ازدواج ...:)))))

ولي خودمونيم چرا بعضي وقتا آدم ها اين همه نفهم ميشن كه خودشون رو انكار ميكنن ؟احساسات پنهانشون رو انكار ميكنن و طوري وانمود ميكنن كه انگاري اين وجود نداره ؟ اي بابا اين غريزه هست چه تو بگي بهش فكر ميكني چه نه اون توي وجودت هي ووول ميخوره و خودشو به در و ديوار ميزنه و گاهي فوران ميكنه ...همه ما هم آدميم ؟

س...ك...س داشتن با كسي نشونه علاقه نيست و كسي هم نبايد از اين مورد به عنوان ابزاري براي نشون دادن علاقه اش به كسي استفاده كنه ...اين يه نيازه كه هر وقت بيدار بشه بايد به هر حال بهش رسيدگي كنيم ....

توي همون كامنتها يكي نوشته بود رابطه جنسي عشق رو نابود ميكنه ؟؟ اگه عشق واقعيت داشته باشه با هيچي از بين نميره اون چيزي كه بعضي اسمش رو عشق گذاشتن تمناي وجودي براي رابطه جنسيه كه به علت نرسيدن بهش هي عطشت تندتر ميشه و وقتي هم بهش مي رسي مي بيني چيزه خاصي نبوده و در نتيجه همه اون تب ها و تاب ها فروكش ميكنه ! شايدم اين نيست ، به هر حال كسايي بايد در اين مورد حرف بزنن كه تجريه دارن ولي من معتقدم اگه رابطه دوستي ...يا حتي عاشقانه اي قراره با س...ك...س كردن از بين بره خوب بهتره از بين بره تا به جاهاي باريكتري مثل ازدواج كشيده بشه و منجر به طلاق و درگيري هاي ذهني بشه ...

اون عذاب وجداني هم كه بعضي ها ازش حرف ميزنن فكر ميكنم برميگرده به نوع تربيت دختراي اين مملكت كه بهشون ياد ميدن اگه اين غريزه درشون بيدار بشه اگه اونو ارضا كنن يعني مرتكب گناه بزرگي شدن !!! در صورتيكه نه گناهي صورت گرفته و نه اشتباهي تنها يه نياز از نيازهاي جسميت رو برطرف كردي و بايد به اين فكر كني كه من به خاطر رفع گرسنگي يا تشنگي يا خستگي مواخذه نميشم پس كسي حق نداره منو با حرفاش يا كاراش آزار بده !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط آن  | 

ديدي بي قراري هام دليل داشتن ...ديدي يه اتفاقي افتاده بود كه به من نگفته بودن ...ديشب با اينكه روز بدي رو نگذرونده بودم دلخور بودم از همه چي دلم پر شده بود و هي لبريز ميشد تا جايي كه رفتم زود خوابيدم و نزديك بود همه چي رو سر جي خالي كنم كه اوم شانس آورد و تلفنش رو جواب نداد و وقتي خودش تماس گرفت من نيمه خواب بودم و حوصله حرف زدنم نداشتم و اينا ....زودي گفتم خدافض!

ولي امروز دليل همه بي قراري هام رو فهميدم به ماماني كه تلفن ميكنم ميگه 5شنبه حالش خوب نبوده و شاكيه چرا من حالش رو نپرسيدم ؟؟؟؟ميگم آخه مادره من,  من  علم غيب ندارم كه شما حالت خوب نيست ؟؟؟ من به خواهر جان تلفن كردم به اون دوتا نيمه ديوونه تل كردم اصلا بابايي رو ديدم ولي هيچ كدوم نگفتن كه شما حالتون خوش نيست !!!! بعدشم من هي پشت تلفن فين فين كردم و ماماني هم هي به من گفته حالش بهتره نگرانش نباشم ولي من نمي تونم سر جام بند بشم بايد بروم ببينمش !

بعدن نوشت...رفتم جلگه..!هیچوقت فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه طوریکه با یه آهنگ غم انگیزه چاووشی اشک توی چشمام حلقه بزنه و وقتی از دور می بینمش گریه ام بگیره ...گفتم که سر جام بند نبودم ساعت ۵ از شرکت زدم بیرون اومدم خونه لباس پوشیدم و دوش گرفتم و بعدشم اومدم جلگه ...

به ماما نگفتم میروم خونه شون وقتی می رسم با کلید قدیمی در رو باز میکنم و میروم که سورپرایزش کنم که خودم سورپرایشز میشوم ...آخه خونه نیست !!!

یه یک ساعتی منتظرشون میشوم وقتی میاد از خوشحالی چن باری می بوسمش !

خوب بعدشم میروم باهاش خیابون به اون دوتا نیمه دیووونه ها سر میزنم و ازشون یه ساندویچ میگیرم و باهام دو برابر حساب میکنن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط آن  | 

حس نوستالژيك ميگن ؟؟؟اين كه آدم با يه چيزي ياده يه چيزه ديگه ميافته؟؟؟

نمي دونم شايدم نوستالژيك يه چيزه ديگه است ولي....

امروز با خوندن پستت ياده اون كپي از آرشيوت افتادم كه توي كامي بود رفتم سراغش آخه فك نميكنم خودتم اونو داشته باشي جالبه نه ؟ اون موقع است كه هنوزقالب بلاگت مشكي بود با اون آهنگه كه يه خانومه توش ضجه ميزد هي !!

نمي دونم چرا هر از چن وقت يه بار دلم برا همون پستهاي همون روزي كه سيو كرده ام تنگ ميشه و مي خونمشون و آروم ميشم انگاري يه قسمتي از دردهام تسكين پيدا ميكنه !

مي دوني حتي اون موقع ها كه بلاگت طوري بود كه آ«شيوش مشخص نبود من از طريق همين صفحه قديمي تمامي آ«شيوت رو خوندم و گاهي دلم سوخت چرا من قبل از اون روز كه تو آرشيو رو پاك كني نرسيدم و يه كپي هم از اون ندارم؟؟؟؟

بي خيال حالا چرا اول صبي من دارم از اين حسهام حرف ميزنم اصلا چه مربوطه به حرفايي كه ميخواستم بزنم ؟؟

راستي تفلدت كيه تلخوني من فقط يادمه خردادي بودي :)))

حالم نه بده نه خوبه به قول جي ميتونست بهتر باشه !

اي بابا انقده حرف تو حرف اومد اينقده هي اومدن بالا سرم كه يادم رفت چي مي خواستم بگم !

 

پارسال يه قراره سبلان داشتيم كه در آخرين روزها ماليده شد رفت و كلي حاله من گرفته شد و به دلم موند سبلان !

راستي امسال كسي پايه رفتن نيست ؟؟؟ چن روز تعطيلي توپ تيو خرداد داريم هاااا ...ببين تلخون بمونيم خونه كلي حالگيريه بيا با هم بريم سبلان !

نيمولي تو هم مي توني بياييي ديگه هااا آخه فك كنم پايان نامه عيال محترمه هم تموم شده خودتم كه ديگه معاف شدي و ...بيا بريم تازه مي تونيم به مينايي هم خبربديم كه اونم بياد يه تيم تشكيل بديم و ....نه كه آخر كار خرابش كنيم ها !!!

اصلا حالم الان كه به كوه فكر كردم كلي بيتر شد تو رو خدا يكي پيدا بشه منو ببره كوه اصلا اون تعطيلات خرداد رو دوس دارم بيرون باشم دور از اينجا...

كلافه شدم از اينجا از همه ...راستي تو هم بيا اگه باز بهونه دندا پزشكي مامانتينا نيست ...!

ديشب ملاصدرا بودم. رفته بودم از زير و تن باسه آوايي يه دونه شلوارك بخرم باسه تفلدش (ديروز بود ) خودشم اومده بود، اين دختر ديووونه است اون همه لباس خوچگل دخترونه اونجا بود گير داده بود به يه شلوارك قرمز !!!

هر چي گفتم بهش بيا اين لباس خوچگله رو بگيرم برات گفت دوس ندارم !!!! اينقده بهش مياد وقتي لباس دخترونه مي پوشه ولي هر چي يادمه از وقتي خودش تونسته حرف بزنه نذاشته يه لباس مثل آدم تنش كنن !!! دلم ميخواست بهش بگم دختر جان الان كه مي توني بپوش نكن اين كارو فردا كه ازت هيچ كاري بر نمي آيد و بايد چادر و چاقچول كني هاااااا ! خواستم بگم حال كه هنوز گير بازار نيست بپوش كه فردا ناله نكني چرا نمي تونم دامن كوتاه بپوشم تو خيابون چرا نمي تونم تيپ بزنم تو خيابون ؟؟؟؟ (آوايي جهار سالش تموم شده رفته توي پنج سالگي)

اگه من مي دونستم كدوم تخمه جني اين بچه رو از جنسيت خودش بيزار كرده كه حالش جا مي آوردم !

خلاصه رضايت داد به يه شلوارك از اين شيش جيپا، رنگ خاكي و يه تي شرت نارنجي!!! و كلي ذوق كرده براشون وتو روخدا بگو چند !!!(20000تومن منو پياده كردن بدون يه ريال تخفيف)؟؟؟

بهش ميگم آقا من اين شلوار خودم رو همين چن روز پيش خريدم 9500 !!! پسره (نفهم) يه نگا عاقل اندر سفيه انداخته به من كه انگاري دارم دروغ ميگم و ميگه لباس بچگونه فرق ميكنه !

دروغ نميگم ها اين پ.ات.ن ج.ام.ه حراج كرده من رفتم از اونجا شلوار خريدم خيلي هم خوچگله خيلي هم شيكه تازشم ! يه مانتو هم ازشون خريدم هر جا ميرم كلي ازم تعريف ميكنن كاشكي كيف و كفشم داشتن من ديگه مجبور نبودم اين همه پول بي زبون بدم باسه كيف و كفش !

 

ديروز داشتم طالع بيني تو رو نگا ميكردم از نت ، بعدش ديدم برات جمعه رومانتيكي پيش بيني شده بوده يعني رومانتيك بوده جمعه ات ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط آن  | 

**اگر اينجا مي نويسم براي اينه كه يادم باشه اين روزها يادم باشه اگه يه روزي خواستم فراموش كنم اين نوشته ها تلنگري باشه به يخ نازك فراموشي كه گاهي روي همه چي رو مي پوشونه !

گاهي آدم يه چيش ميشه ولي خودشم نمي دوني چي شده ...فقط يه اتفاقي افتاده و تو بيخبري تويي كه از همه واقفتري به مسئله هم نمي دوني چي شده !

چن روزه بي قرارم ....بي قرار، براي چي و كي رو نمي دونم ...

سر كار همش منتظرم وقت تموم بشه وبزنم بيرون و خونه كه ميروم همش وقت كشي ميكنم تا بشه وقت خواب و بروم توي رختخواب و گاهي به بهونه خستگي همون ساعت8-9 ميروم مي خوابم ولي خواب هم انگاري قهر كرده اين روزها !

ديشب بعد از حرف زدن با تو انگاري دنيا چنگ بندازه و موهام رو بگيره واز پشت سر هي بكشه و من كشيده بشوم روي زمين و بعدش پا بذاره روي حلقومم و راه ببنده به نفس تا جايي كه اينقد فرياد بزنم كه اشكم در بياد و بعدش ازم فاصله بگيره و به اين ضعفم بخنده و بخنده و بخنده و صداش بپيچه توي هفت آسمون تا جايي كه گوشام رو بگيرم و ناله كنم بسه ديگه بسه خسته شدم ولم كن ولم كن !

بعد غلت بزنم و بيدار شوم از صداي خنده بچه ها و از آشپزخونه سر در بيارم و آب يخ درس كنم و دو تا ليوان بخورم و برگردم توي رختخوابم و به همه هي توضيح بدم كه چيزيم نيست و فقط كمي بد خواب شده بودم !

آره اين روزها همش بي قراريه و اينكه اين همه دسته خاليم اين همه بي استعداد و اين همه بي پشتكار بي برنامه و هي بي قرارتر ميشوم گاهي .....

 

اين روزها حساس ترم از هميشه به اشارتي ناراحت ميشوم به حرفي ميرنجم و اين روزها كوچيكترين چيزها ديوونه ام ميكنه ....

مي نويسم و دوباره پاك ميكنم و اين روزها حتي خودم هم حوصله اين نوشته ها رو ندارم چه برسه به اهالي گذر...

به شدت دلم سفر ميخواد هر جايي باشه مهم نيست فقط يه ذره آرومم كنه ...

خوبه كه هنوز اين عادت رو حفظ كردي كه با مستي رانندگي نكني خوبه كه هنوز يادت مونده كه اگرچه اينجا ايران است ....

 

***برا ناهار رفتم سر صحبت رو باز ميكنه و حرف ميزنم و ميگم اي بابا بي خيال راحت باش دختر جان تو چرا به خودت سخت ميگيري ؟؟؟

ميگه نمي خوام كسي ازم سو استفاده كنه ميگم !! اين چرت و پرت ها رو بريز دور ! آخه سو استفاده چيه رابطه دو طرفه است و هر دو به يه اندازه شراكت ميكنن توي همه چي!!

و دو ساعتي براش موعظه ميكنم كه تو با هر كي كه باشي هر كاري بكني براي من هموني هستي كه روز اول ديدم ...چه دليلي داره كه آدم ها فكر كنن دختري كه قبل از ازدواج س...ك...س داشته دختره بديه يا آدم حسابي نيست ؟

مگه ما فكر ميكنيم مردايي كه قبل از ازدواج س...ك...س داشتن مرداي بدين ؟

ميگه اما اين سنتهاي لعنتي...و من قاشقم رو پر ميكنم و در حالي كه ابروهام داره بالا ميره ميگم ! تو چي كار به سنت داري دختر جان ؟ ميخواي به خودت سخت بگيري كه مبادا فردايي كه هيچكس خبر نداره ازش بياد و تو رو مواخذه كنه كه تو چي بودي !! گفت يه پسري يه روزي بهش گفته مردا دوس دارن دروغ بشنفن و من گفتم مردا غلط كردن ...اينم از مرد سالاريشون ناشي ميشه ...بهشون اجازه بدي ميگن روزي هفت بار بايد سجده كني بهشون و مي خندم اينجا و حالا مي خنده امان از تو دختر جان چرا اين همه ازشون بدت مي آد و دهنم باز ميمونه ميگم من از مردا بدم نمي آيد...

بعدش هي ازم سوال پرسيد هي سوال پرسيد تا جايي كه يادمون اومد ناهار هم داشتيم !

و بعدش هر كي رفته سركارش و من با خودم گفتم يعني من اين همه مرد ستيزم ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط آن  | 

از ديروز شركتمون يه سمي ناهار داره كه ماجرايي برا خودش شده ...

اولش قرار شركت مادرمون گفته بود فقط مديران بخشها بايد باشن ديروز مدير بخش ها كه رفته بودن ديده بودن اين شركت مادر سرشون كلاه گذاشته به چه گشادي و در نتيجه زنگيده بودن به تمامي زيردستاشون كه پاشين بياين و البته از اون جايي كه مدير ما نرفته بود به ما تلفن زده نشد !!!! و ما هنوزداريم سماق ميمكيم ...البته ديروز شري و فهيم و مري هم نرفتن و موندن و گفتن ما اين خفت رو نمي پذيريم كه الان بريم و موقع ناهار برگرديم (چون فقط كسايي كه كارت وروديه دشاتن مي تونستن برن داخل باسه ناهار)

در نتيجه اونا با من تصميم گرفتيم خودمون ظهر خودمون رو دعوت كنيم به ناهار در رستوران صوفي ستارخان !!!!

بعدش همه بلند شديم رفتيم ناهار خورديم و وقتي صورتحساب رو گذشاتن روي ميز همگي احساس كرديم بوي سوختگي مياد !! اونم بد سوختگي هاااا ،سوختگي ماتحت !!!!!

خلاصه كه روز 31 ارديبهشت ما خودزني كرديم اساسي در اين نبود امكانات ما رفتيم با قرض و قوله ناهار خورديم ....ولي چسبيد هاااااا

اينقد كه عصباني نشدم ديروز اصلا و كلا خوشحال بودم حتي وقتي كامنت نيمولي رو خوندم اينقده خنديدم كه همكارا فكر كردن ديووونه شدم شايدم جني ؟؟؟؟

خلاصه اينكه روزي بود باسه خودش !

ولي اين نامرديه امروز شري و مري و فهيم رفتن و منو نبردن همايش !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط آن  | 

خيلي جالبه كه همه ما تا اين حد بهم شبيه ايم و با هم فرق داريم ؟

اصلا عجيب نيست كه همه ما يه خلا هاي دروني داريم يه سياه چاله هايي توي وجودمونه كه همه نورهاي دنيا رو توي خودش خفه ميكنه !!

ببين ببين با توام ديدي بعضي وقتا تازه از هم جدا شديم ولي هي دلت ميخواد سر بزني هي دلت ميخواد حرف بزني هي دلت ميخواد رنگ بزني تمامي خاطراتي كه داشتي ....1

آره بعضي وقتا هول هوليم برا اينكه چن دقيقه بيشتر باشي و گاهي خالي ميشي و ديگه برا موندن دست وپا نميزني ...اصلا شب ميخوابي با حس اينكه به درك و صب كه پا ميشي تمامي وجودت ميشه شور زندگي !!

 

نمي دونم چي مي خوام بگم نمي دونم فقط مي دونم ادم ها خيلي نزديك به هم هستن ولي خبر ندارن ..حتي دغدغه هاي دروني فقط بايد خوب گوش كني تا بشنوي صداي غر غر هاي بغل دستيت كه از دست خودش در عذابه بايد چشمات شنوا بشنن باور كن بايد زل بزني به آدمها تا بشنوي حرفاي دلشون رو !!!!

ديشب غذا پختم از بس كه عصبي بودم نمك يادم رفت بريزم روي برنجم و بعد 100 باري هم شستمش و يه غذاي بي مزه اي شده بود كه خودم هم نتونستم بخورم چه برسه به اهالي خونه !(بي ربط)

امروز یکی به طعنه گفت امروز نشون میده خیلی خوشحالی ؟؟؟ گفتم آره آخه شری** از سفر برگشته ...و فکش که چسبیده بود به زمین رو باید می دیدی....!

**شری همان شراره است که چن روزی نبودش رفته بود خارجه (تهروان تشریف داشتن )

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط آن  | 

http://i30.tinypic.com/mhsro4.jpg

http://i29.tinypic.com/wl29mr.jpg

http://i31.tinypic.com/25k0yub.jpg

http://i32.tinypic.com/zyakc5.jpg

خوب اینم چنتا از عکسهایی که این چن وقته با گوشی گرفتم ...

دوتای اول مربوط به دو هفته پیش از اطراف جلگه است ...

آخری هم که مربوط به پارسال همین موقع های یه قسمت دیگه جلگه است

و اون سومی هم مربوط به اواخر اسفند سال ۸۵  روبروی شرکت وقتی بارون می اومد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط آن  | 

جالبه كه توي اين مملكت هر چي همون سبك وسياق 30 ساله پيش خودشو حفظ كرده با اندكي تغييرات ...مردم هنوز دو تا تيم رو مي بينن و فقط برا اون دوتا تيمه كه ميشه جشن قهرماني گرفت و ...

كاري ندارم به اينكه توي دنياي فوتبال چه خبره ها...منم ديشب وقتي پسرا و دخترايي رو مي ديدم كه از خوشحالي توي خيابون جيغ ميكشن ناخواسته ميل پيدا ميكردم كه همراهي كنم اما حرفم اينه كه مردم هنوز توي گم گشتگي سالهاي پيشن ...وقتي بازي هاي تيم شيرازي حتي وقتي برق به اون خوبي بازي كرد كه تيم قرمز پوش پايتخت توي ورزشگاه خودش جلوي اون همه تماشا چي باهاش مساوي كرد مردم اينجا همراهييش نكردن !!!

گاهي اين كارا صداي آدمي چون پيرواني رو هم در مياره كه ما توي شهر خودمون بي ياورتريم ؟!!!!

نمي دونم كي ليگ ما حرفه اي ميشه كي تماشاچي ما حرفه اي ميشه و كي تيم هاي شهر هاي ديگه توي شهر خودشون احساس بي طرفداري نميكنن؟؟؟؟

ولي به هر حال من خوشحالم كه مردم گاه گاهي دليلي براي بلند خنديدن پيدا ميكن براي جيغ هاي شادي حتي اگه اون جيغ ها حرفه اي نباشه !

حالا بي خيال اينا....نمي خوام الكي آيه ياس بخونم آخه ما هم ناخواسته ديشب كلي خوشحالي از خودمون داشتيم خوشان خوشان رفتيم امپراتور شام خورديم و اومديم خونه ! آخه نگار دو روز پيش از تهروان اومده خونه ما و خدا ميدونه اين دختر خداي انرژي مثبت و خوشحاليه ...اگه بدوني تازه وقتي ما برگشتيم رفتن فيلم شوكولات رو گذاشتن و با آهنگهاي اون شروع كردن به رقصيدن و من هم از زور خستگي مردم ....!

ديروز بلافاصله بعد از بازي به تلخون تل كردم و قرار شده شيريني بده اساسي و حالا بايد يكي رو پيدا كنم كه برام بليت بگيره باسه تهروان ! آخه قرار شد تيمشون برد به منم شام بدن :)))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط آن  | 

موني خوب حرفي ميزنه آدم دقيقان وقتي فك ميكنه وقتي يا اصلا حرفي برا گفتن نداره يه عالمه سوژه پيدا ميكنه برا نوشتن !!!

و اين است عزم ملي ما در مورد ننوشتن ؟؟؟

خوب ديروز كه سه بار آپ كرديم و امروز هم اومديم يهووو ويرمون گرفت درمورد خاطرات گذشته بنويسيم يعني يه چيزي ديديم يهووويي دلمون هوس كرد چيز بنويسيم !!

ميگم شما اولين باري كه فيلم پورنو ديدين كي بود؟ اصلا از كجا گير آوردين ؟؟ عكس العملتون ؟؟ تصوراتتون ؟؟

خوب من اگه اشتباه نكنم سال سه دبيرستان بودم از داداشم كش رفتم و گذاشتم توي دستگاه و در لحظه اول (وسطاي نوار ويديويي بود ) با ديدن اون دسته بيل نزديك بود از ترس جيغ بكشم كه خودمو كنترل كردم و تندي رد كردم و هر چي رد كردم ديدم نه همين جوريه و از ترس خاموش كردم و ديگه سراغه فيلمه نرفتم تا چن وقت بعدش كه ذفتم سر جاش نبود و نتيجه گرفتيم كه داداشه برده پس داده !!!! و هنوز گاهي غصه ميخورم كه چرا مثل آدم از اولش نگا نكردم ؟؟؟

اما تجربه بعدي با دختر دايي جانمون شب قبل از امتحان كنكور نشستيم يه فيلمه تا ته نگاه كرديم ....و فرداش دختر دايمون نتونسته بود امتحان بده چون به قول خودش هر جا رو نگا ميكرده اين دسته بيل جلو چشش حضور داشته و من با خيال راحت نشستم سر جلسه و پام رو انداختم رو پام و خوشان خوشان در رشته اي غير رشته خودم امتحان دادم و اتفقان قبول هم شدم !!!

اما يه حرفي رو قبول دارم اينكه اينجور فيلم ها باعث ميشه آدم تا حدي ازشون الگو بگيره يعني كارايي كه اونا ميكنن يا ....

اما بعد از اون ما مردا رو مي بينيم اولين چيزي كه در ذهنمان جرقه ميزنه همون صحنه تكان دهنده اولين بار ديدنه فيلمه است...:)))

 راستی  کاندوم هست خدمتتون؟؟ توی وبلاگ ۳۵ درجه بود جالبه:))

اینقده این بحث ۳۵ درجه جالب بود که من دلم خواسته همین امروز چن جا بروم خرید این جنس:))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط آن  | 

بعضی وقتا آدم آرزو میکند کاش آدم نبود درخت بود توی بیابون از تشنگی میمرد ولی آدم نبود ...سنگ میشد توی رودخونه که هر بار به سیلابی تکونی بخوره ولی آدم نبود ...اما وقتی فکر میکنم هر چی می بودم بازم از دست آدم ها در امون نبودم میگم خوبه از جنس خودشونم که گاه گاهی صدام در میاد به اعتراض که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آدمها...

 

نمی دونم چرا نه حس نوشتنه نه حرفی برای گفتن پس تا اطلاع ثانوی نیستیم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط آن  | 

چرا همه انتظار ديگه اي از آدم دارن ...حتي اونايي كه بهت ميگن خودت باش، نيازي نيست برا حرفي يا كاري رضايت منو در نظر بگيري!! بعد خود همين آدم ها جوري رفتار ميكنن كه تو مي فهمي اونا هم دوس دارن تو در بندشون باشي كه تو هر چي اونا گفتن بگي چشم !

حتي اون روزي كه من گفتم اي بابا من ديگه خسته شدم از اينكه مامانو و بابام انتظار دارن دختر خوبي باشم از اينكه برادرام انتظار دارن من دختره خوبي باشم ...خسته شدم از اينكه آدم ها ازم مي خوان بي صدا هر چي ميگن رو مهر تاييد بزنم ...اينقد گفتم كه تو دستمو گرفتي گفتي خوب نباش دختر خوبي نباش...حداقل وقتي با مني هموني كه مي خوايي باش !!!! گفتم تو هم ازم انتظار داري كه چيزي باشم كه تورو راضي كنه غير اينه ؟؟انگاري تازه متوجه شدي همين چن دقيقه پيش بود كه با حرفات نشون داده بودي از اينكه خواستم خودم باشم دلخور شدي ...!

راستي تلخون پرسيده بودي اين روزها چي شده كه حتي درسهاي ابتدايي رو يادم رفته ؟ گفته بودي خودت رو كشتي تا جمله رو بفهمي ...اين روزها وقتي دارم يه چيزي براي كسي مي نوسم بعضي از كلمات را كه ميگم نمي نويسم ومن هيچوقت دوباره خواني نميكنم ...خودم هم از جمله خودم سر در نياوردم ....

ولي اون روز به خودم گفتم ديگه برا كسي كامنت نذارم تا وقتي دوباره بتونم درس بنويسم ....

نمي دونم چرا اون همه از تو از نيمولي ناراحت بودم از همه چيز گلايه داشتم انگاري دنيا برام بشه يه تخم مرغ و اونو توي دستم له كنم و بعد از گندي كه به دستاو لباسم زدم لجم بگيره و....

الان كه گذشته فكر ميكنم ناراحتي نداشته خوب اين هم مثل هزارتا شوخي لوس و بي مزه اي كه با هم داشتيم...

گلي ديشب بهم ميگه حق نداري مهربون باشي حق نداري به همين راحتي ببخشي ...حق نداري و هر بار پشت بند اين كلامش ميگه ميدونم حق ندارم دخالت كنم ولي آن نذار فكر كنن هر جوري مي تونن باهات برخورد كنن ؟!

بهم ميگه آن ...و من ميخندم .

به پري ميگم من خيلي احمقم نه ؟ و اونم ميگه حق نداري اينجوري حرف بزني حق نداري به خودت اينو بگي ....

به مامان ميگم من دلم مي خواد از اين خراب شده بروم ...ميگه حق نداري سر از خود تصميمي بگيري ...

به بابا گفتم دلم ميخواد با فلاني دوست باشم ...به زبون بي زبوني ميگه حق نداري حق نداري ....

تو تنها كسي هستي كه فعلا گفتي حق دارم ناراحت باشم حق دارم عصباني باشم حق دارم ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط آن  | 

نمی دونم حق دارم یا نه ؟

اگه یکی سر یه موضوعی مثل ازدواج یه سری حرف مهم بزنه و بعدش در پایان شب بهتون بگه حرفاش شوخی بوده و فقط قصدش این بوده که.. تو که یه عالمه درگیری با خودت رواز این   عالم بیرون بیاره !!!شما بودین چیکار میکردین ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط آن  | 

ديشب وقتي با بچه ها بودم براي اولين بار ديدم دوست گلي خوشحاله ...هميشه وقتي مي بينيش يه جورايي تو خودشه ...خجالتي نيست ها فقط خيلي آرومه بي صداست و خدا ميدونه تا چه حد اين بچه دوست داشتنيه (البته من تا حد كمي مي شناسمش )آخه تلاشهاي چن ماهه اون داره ثمر ميده و امروز افتتاحيه جشنواره ك ي ش لو ف س ك ي بود توي دانشگاه ....

باورم نميشد كه تمامي فيلم ها رو خودش تدوين كرده خودش زيرنويس كرده گزارشات با كارگردان رو و وووو ...!

من جديدان به اين آهنگه چاووشي علاقه مند شدم " گوشي رو بردار تا صدات ...." خوشم مياد دليلي هم ندارم شايد خودم خيلي وقتا نياز داشتم كه گوشي رو برداري تا صدات ....

هوا چن روزه اينجا خيلي گرفته است همش ابريه ولي دريغ از يه قطره بارون انگاري آسمونم ما رو تحريم كرده باشه و نميباره ...

راستی پرواز هم تحریم شده و دیگه نمیشه پرید !!

ميدوني امثال اغلب اهالي جلگه ضرر ميكنن چون راه درآمد اغلبشون كشاورزيه و وقتي بارون نميومد و خشكسالي شد اينجا اجازه كاشت برنج و ذرت داده نشد حتي كاشت محصولاي ديگه محدود شده و اگه بيشتر از مجوز باشه برخورد ميكنن و هنوز هم ما شعار ميدهيم كه ....!

هي دختر جان كجايي چرا تلفن رو جواب نميدي ؟؟؟

آرزو ميكنم آرزو ميكنم كه بروم و جايي زندگي كنم كه حداقلش تو رو هر چقدر بخواهم بتوانم بي توضيح اينكه چرا ؟؟

راستي چرا اولين پله روشن فكري انكار تو هست ؟؟ ؟چرا روشن فكراي اين مملكت هم زور ميگن به آدم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط آن  | 

با عرض پوزش از تمامي اهل گذر...

خانومهايي و آقايوني كه شما باشين توجه كردين اين اهالي پايتخت چقد حس ميگيرين در اين مورد كه جز اهالي پايتختن و هيچكي رو غير خودشون داخل آدم حساب نميكنن ؟؟؟ و اصلا يه ايرانه و يه پاتخت و بقيه همه ده كوره هايي هستن كه از لحاظ مغري اختلال دارن !!!!

نه اينكه چون ما جز اهالي پاتخت نيستيم اينو ميگيم كساني هم كه هم اكنون اندرون اون شهر قشنگ زندگي رو گذران ميكنن هم با من تا حدي مبافقن ....!

خوب اينكه به قول آقاي قاسمي ما ايراني ها گنده گوزيم حرفي نيست ولي ...ولي اين اهالي پاتخت از همه گنده گوز ترن خصوصا وقتي مي خوان اطلاعات عمومي خودشون رو به رخ آدم بكشن !اون موقع ها كه تازه چت كردن ياد گرفته بودم يه عمويي (به قول شيرازي ها) به ما سلام داد و شروع كرد به ناله كردن كه آره اينجور اونجور ....بعد نمي دونم چي شد كه كشيد به بحث شكسپير و هملت كه يهووو پرو پرو نه گذاشت نه برداشت گفت مگه بچه شهرستاني ها هم شكسپير رو ميشناسن ...ما هم كه آتش از گوش هايمان بيرون ميزد و دود از كله مان بلند شده بود گفتيم درست صوبت كن بچه ...اون موقع كه اجداد شما سرگردنه راه اجداد منو كه داشتن تجارت ميكردن مي گرفتن اموالشون رو غارت ميكردن اجداد من داشتن آثار افلاطون رو ترجمه ميكردن ...بعد ديدم ميخواد پرو بازي در بياره گفتم ببين شما خيلي كلاس كاريتون بره بالا از نوه نبيبره هاي اون قاجاريه هستين كه از آقا محمد خانشون تا اون ته مه ها آبرو برا ملت ايران نذاشتن و هر چي سرزمين اجداد من از دوره هخامنشي گرفته بودن با چه مشقتي به باد فنا دادن رفت....!!!!!!

و اين چنين بود كه دشمني ما با اين اهالي پاتخت شروع شد ولي وقتي به عرصه وبلاگ نويسي اومديم ديديم خوب خيلي بچه باحال داره و خوشمون اومد تا حدي كه ناگهان چنتا از اين بچه هاي اهالي پاتخت باز زدن توي حال ما ....و باز هم همون آش همون كاسه شد برامون ...

خلاصه ما داشتيم بحث ميكرديم ...توي تموم دنيا رسمه كه مردم پاتخت بقيه رو نفهم به حساب بيارن تا مي بينن يكي يه ذره لهجه داره يا تيپش مغاير با اوناست بهش اخ واوخ كنن و هي خودشون رو كنار بكشن مبادا لهجه اون بيچاره سرايت كنه بهشون ؟؟؟؟

بعد ما توي يه چيزي مونديم چرا بچه هاي پاتخت اين همه دك وپوز دارن اين همه ادعاي روشن فكري دارن ولي هنوز به حقوق اوليه بشريت هم احترام نميذارن ...اصلا چرا اين همه بي چاك و دهنن؟؟؟؟

هر چي باشه ما از اهالي جلگه بوديم و وقتي ما پارسه رو بنا ميكرديم جماعت پاتخت نشين هنوز پا به عرصه وجود نذاشته بودن ! ادر آخر بگيم كه ما نه پاتخت بوديم نه الان اونجاييم نه فعلا قصد اومدن بهش رو داريم پس اگه ميخوان كامنت بذارين كه بچه دهاتي برگرد شهرتوت اينا گفته باشيم ما سر جامون سفت و سخت نشستيم و ...همينا !تمامي اين نوشته برداشت آزاد ازصحبتهاي تمامي آدمهايي گذري كه با ما در ارتباط بودن و يه جورايي زخم زبون ديده بودن از اين اهالي روشن مغز پاتخت ...!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط آن  | 

1.آرزوهاي محال:

اينكه تو دنيا جنگ و مرزي نباشه ...واژه هاي مثل خيانت وتحقير توي آرشيو ها بايگاني بشه ..اينكه هيچ بچه اي بي محبتي نكشه و آرزوي محالش بوسيدنش توسط والدينش نباشه...

2.از 5 دقيقه اول اتصال ...

اون قديما كه خونه زياد نت كار ميكردم اول ياهو مسنجرم رو فعال ميكردم بعدش وبلاگ ولي حالا كه فقط توي شركت نت دارم ...اول وبلاگ و كامنتها رو چك ميكنم بعضي اوقات كه وقت دارم جواب ميدم ...ايميل خيلي كم پيش مياد چك كنم مگه اينكه منتظر ايميل باشم (من هيچ وقت ايميل ندارم نمي دونم چرا؟)

 

3. هله هوله ها :

بستگي داره كجا باشم ...بروم فست فود اولين چيزي كه دلم ميخواد سيب زميني سرخ كرده است ...توي خيابون باشم آبميوه فروشي ببينم آب طالبي ..آب انارم و آب آلبالو هم دوس دارم .

ديگه بوي ذرت مكزيكي هم كه مياد خيلي دلم ميخواد بخرم ...! بستني وآلبالو خشكه و كمپوت آناناس هم دوس دارم ....!

خوب اين بازي قاعده داره كه بايد رعايت بشه ...منم از عاطفه...تلخون ...مارال ...آريا ...اوشا دعوت ميكنم بازي كن ..با تشكر از ملودي عزيز

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط آن  | 

گلي ميگفت توي خواب ناله ميكردم ديشب هم كه همش غمباد گرفته بودم ...حالا چراش بماند !

شايد اثر كار زياد باشه و فكر اينكه اصلا مفيد نيستم و به درد جرز لاي ديوار هم نمي خورم ...عذاب وجدانه اينكه چرا كلاس زبان نرفتم اين ترم (آخه حساب تا ساعت 8-9 شب توي شركتم وقت نميكردم يه كلمه بخونم )! فكر اينكه پارسال اين موقع به خودم قول داده بودم سال ديگه اين موقع اينجا نباشم ولي هنوز همين جا دارم درجا ميزنم و هيچ غلطي نكردم !

اثر اتفاقاتي كه توي رابطه هاي دوستام افتاده و اونها اين همه داغون هستن و من هم اينقد دورم كه كاري نمي تونم براشون بكنم ...اينكه ديگه نمي تونم به آدمها اعتماد كنم وقتي ميبينم چطوري به صداقت دوستام خيانت شده ...در كل بهم ريخته ام ...

چن شب پيش يكي از همكارا مهموني گرفته بود باسه رفتنش بيچاره اشكش دراومد اون آخراي كار...قرار بود شري بياد دمبالم با هم بريم پيتزا هات ...ما ساعت 8:30 بايد سر قرار مي بوديم !!! ساعت 9:30 رسيديم !!!!

 

تخصير ما نبود كه دير شد توي ترافيك چارراه زرگري مونديم ...حالا من به شري ميگم از زير گذر برو اون ميگه نه وگرنه راحت مي انداختيم از ستارخان مي رفتيم ديگه !!!!!

حالا بچه ها كه منو ديدن رسمان نشناختن و محترمانه سلام كردن !!! آخه شك كرده بودن من آن شرلي هستم يا نه ؟؟؟؟ آخه اينا تا حالا منو با تيپ غير شركت نديده بودن !

خلاصه اينكه شام خورديم و آزار و اذيت كرديم اين بيچاره رو و در پايانم كلي عكس و اينا ...خوش گذشت

 

فکر میکردم اینجا همه خودشون می نویسن حرف میزنن بی نقاب نگو اینجا هم آدمها تغییری نمی کنن همونایی هستن که بودن حتی از خودشون هم می ترسن می ترسن نقابشون رو بردارن و خودشون خودشون رو ببینن !

**نیمولی تو کجایی چرا پیدات نیست نکنه تو هم فرار مغزها شدی ؟؟؟ دلم برات تنگ شده ...نمی خوای یه جای دیگه وبلاگت رو علم کنی که ما بی فیل تر شکن ها هم بتونیم بیایم افاضات کنیم توی وبلاگتون ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط آن  | 

الان از بعد از ظهري يه چيزي مثل بغض كهنه توي گلوم گير كرده غصه ندارم ها ...انگاري راه نفس رو بسته باشه ولي من اشك ندارم اصلا ؟؟؟ خودم هم موندم چه درديه ؟

ديروز يكي رو پيدا كردم اينقده حرف زدم باهاش اينقده به همه دنيا جلوش فوهش دادم كه ....هيچي نموند و فقط اون بيچاره هي به من گفت آروم باش بچه جون آروم باش !! ميگفت با اين كارا خودت رو بكشتن ميدي ؟ ميگفت تو داري سخت ميگيري ؟ هي گفت آن !!! يه ذره بخند دلمون گرفت از بس فوهش دادي به جماعت اي بابا ...! تازه چي از بس عصباني بودم نصف بيشتر پيتزامون رو من خوردم ....!

ولي باور كن سخت نميگيرم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط آن  | 

تا حالا شده هزار بار هزار تا نوشته توي ذهنت بنويسي بعد هي روي هموشن خط بكشي و بگذري از اينكه بياري و يه جايي ثبتش كني ...تا حالا شده هزار تا حرف رو توي ذهنت مرور كني و براي كسي ذخيره كني كه بگي ولي فرصتش پيش نياد يا اصلا نتوني بگي ؟؟

تا حالا شده هزار بار بغض بشينه توي گلوت و تو ندوني چرا و حتي بدوني نتوني خاليش كني ؟ تا حالا شده دمبال سينه اي باشي كه سر روش بذاري و از اين همه نامردمي بنالي از اين همه تك روي ها ابراز قدرت كسايي كه حتي نمي دونن چطور ميشه يه خط راست كشيد ؟!!!

آي وقتي مي بينم درد اين مردم از خودشون از خودي كه نمي تونه توي تيم باشه ...تيم ؟ اصلا درك كرديم كار گروهي يعني چي ؟

وقتي مديرت همش دمبال اين باشه كه توپ رو بندازه توي بخش امور پروژه ها يا بازرگاني يا ستاد ...توي زمين به قول خودش حريف ؟؟؟!!!! كدوم حريف مرد نا حسابي مگه غير اينه كه همه ما قبل از حضور تو هيچ مشكلي نداشتيم همگي با هم رفيق بوديم كار رو راه مي انداختيم بي توجه به اينكه كي بايد اين كارو ميكرده و نكرده !!!

دلم ميسوزه از اينكه اين توي همه اركان اين مملكت جاري باشه ...آآآآي از اين مديريت كه معلوم نيست از كدوم گوري برش داشتن و اوردنش گذاشتنش توي اين پست مدير مالي؟

آخ كه وقتي فكر ميكنم كه مديراي ارشد اين مملكت اگه مثل اين گاگول باشن ديگه ذره اي برام انگيزه نميمونه كه كار كنم ....كاش حداقل تلاش ميكردم براي رفتن از اين گورستان يادها و خاطره ها ....

گریه هم برای من کاری نمیکنه دیگه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط آن  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط آن  | 

شيراز

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط آن  | 

خوب چی باید گفت وقتی حرفی برا گفتن نیست جز اینکه دیگه حتی انگیزه نیست از مسیر معالی آباد تا خونه برم ....

انگیزه رفتن نشستن توی ایستگاه اتوبوس که شاید گذری از جلوم رد بشی دیگه نیست.دیگه امروز می دونم ساعت از نه هم که بگذره دیگه باید بی امید بخوابم چون دیگه میدونم نیستی اینجا ...

 

ای بابا این چه وضیعتی تو که نیستی پاداش هم که نمی خوان بدن این ماه پس من چه غلطی بکنم هان؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط آن  | 

من تصمیم گرفتم برم تهروان دمباله کار بگردم ...نه اینکه خودم بروم ها میخوام از شمایی که اونجایین کمک بگیرم...شما به یه نیرو با دو سال سابقه کار توی شرکت پیمانکاری نسبتان بزرگ نیاز ندارین توی جاهایی که کار میکنین ...راس میگم من نیاز دارم از اینجا بزنم بیرون !
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط آن  | 

ديدي هوا وقتي يه ذره ابري ميشه و نسيم مياد و بوي بارووون ،چقد آدم رومانتيك ميشه چقده دلش پياده روي ميخواد توي خيابون ارم يا قم آباد حتي گاهي اون اول اولاي چمران از سمت پل ...ديدي وقتي يه كوچولو بارووون مياد بوي خاك بلند ميشه چقد آدم هوايي يه آغوش ميشه توي خيابون ..هوايي يه بوسه ميشه توي تاريك روشن غروباي بهار كه عطر نفست بپيچه توي عطر بهار نارنج ها و بعد دلت يه هم آغوشي بخواد زير اون درختاي پر شكوفه باغ روبرويي !

 

گاهي اينقده از اينجا حالم بهم ميخوره كه دوس دارم يك سره بالا بيارم و عق بزنم رو همه چي...!يكيش وقتي گشت هاي انتظامي رو مي بينم كه توي كوچه ها و پاركها و خيابونهاي اين شهر پا گذاشتن روي خرخره احساسات لطيف آدمهاي ديگه و يه وقته ديگش وقتي اين مدير نامردمون ميره روي اعصابم مثل امروز...خدا به خير كنه آخره كار رو ...! امرو.ز چنان منم منم ميكيردي بيا ببين ! هر كي ندونه فكر ميكنه آقا همه كاره مملكته ؟

راستي ميگم مردم دنيا فكر ميكنن كه سيستم برده داري ور افتاده ولي فقط شكلش عوض شده الانه ما ها به نوعي ديگه خريد و فروش ميشيم و به نوعي ديگه ارباب ثروت به ماها حكومت ميكنن و تعريف ها عوض شده ...برده تبديل شده به كارمند و ارباب به مدير !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط آن  | 

ديروز طبق عادت معمول به وبلاگ هايي كه هنوز فيل نشده سر ميزدم كه يه مطلب جالب توي وبلاگ آقاي 35 درجه پيدا كردم يه چيزي نوشته بود كه ما كامل نيستيم !! درمورد لينك دادن و شدن بود ...يه جورايي خوشم اومد كه بنويسم اين در مورد خيلي چيزا توي اين دنياي مجازي صادقه...مثلا هموني كه من توي كامنت دوني آقاي 35 درجه گفتم، يكيش همين كامنت گذاشتن برا وبلاگ نويسهاي ديگه است ...بعضيها اينقده كله گنده هستن كه آدم جرات نميكنه براشون كامنت بذاره (البته اين حالت برا من كم پيش مياد من خيلي نمي تونم جلوي خودمو بگيرم و نظرمو نگم شايد يعضي وقتا آدرسم رو نذارم ولي به هر حال حرفم رو ميزنم ..!)

بعضي وقتا هم خوده آدم اينقده ادعاش ميشه كه مثلا به يكي كه اومده وبلاگش و يه كامنت گذاشت هسر ميزنه ولي خودش رو از اون بيشتر ميبينه و براش كامنت نميذاره يه جواب نميده !

گاهي هم آدم برا اينكه به كلاس كاريش برنخوره كامنتها رو جواب نميده ...همين دلم خواست اينو بگم !

بازم توي وبلاگ آقاي 35 درجه : اينجا هميشه مي تونم يه سري مطلب جالب پيدا كنم از اون قسمت بالايي سمت چپ !

يه مطلب بود به اسم منو بغل كن به رسم مرغ دريايي !

ياده تونه چن وقت پيش هي من اينجا فيري هاگ ميذاشتم هيچكي منو بغل نميكرد ..! (فك كنم من اولين نفر بودم كه توي دنياي مجازي داوطلب فيري هاگ شدم!!!!!!!!!!) بعد ديدم يه خانوم ايروني توي امريكا برا اين كار داوطلب شده و بعدش باهاش كلي مصاحبه شده و اينا ! منم دلم ميخواد برم فيري هاگ شركت كنم خوب ...چون گاهي اوقات خودم به شدت به اين قضيه احتياج دارم ...به يكي كه بغلش كنم و تنهايي هام رو كم كنم (اولين بار وقتي وارد تهران شدم برا يه ماموريت كاري از اينكه همه اومده بودن استقبالشون اگه بدوني چه حس بدي بود ! مثل كسي كه بنيان گذار فيري هاگ بوده منم دلم يه جفت چشم خواست كه دنبالم بگرده توي جمعيت يه آغوش خواست باسه حذف خستگي راه و غريبگي كه توي اون شهر بود ولي خوب نه اونجا سيدني بود نه من جرات اون آقا رو داشتم !)

راستي بچه ها من اولين نفرم توي دنياي مجازي كه تقاضاي فيري هاگ داده يا كسه ديگه اي هم بوده ...نمي دونم چرا برام مهمه بدونم :دي

به هر حال من بازم اون تابلو رو بالاي سرم ميگيرم "هموني كه نوشته فيري هاگ" لطفا يكي منو بغل كنه !

يه چيزه ديگه رو بگم : اي بابا وقتي من ميگم دلم ابراز احساسات ميخواد يعني اينكه دلم ميخواد يكي بغلم كنه آروم نوازشم كنه ...توي گوشم حرفاي خوب خوب بزنه و آخره آخرش هم بوسم كنه ،كه همه اينا با س...ك....س فرق داره حداقل از نظره من ...وقتي ميگم ابراز احساسات منظورم اين نيست كه س...ك...س داشته باشم اينو يكي بياد به اينا حالي كنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط آن  | 

مادر جون هميشه ميگه "جون به جون اين مردا بكني همشون شكاكن همشون انحصارطلبن"اين موقع ها من بهش مي خندم كه اي بابا! مامان جون چي ميگي شما ؟ اگه با هم روراست نباشيم كه سنگ رو سنگ بند نميشه توي رابطه !! اگه...

ميگه مادرجون گول اين حرفا  رو نخوري، پته مته زندگيت رو بريزي روي آب ها! ميگم مادرجون من بايد روراست باشم با طرفم وگرنه همش درد وجدان ميگيرم ...مادرجون يه آهي ميكشه "كه اي مادر ما اين موها رو توي آسياب سفيد نكرديم ...حالا تو به حرف ما گوش نده !"

شايدم مادرجون يه چيزايي ميدونه ،يه چيزايي ديده كه من نمي دونم يا نديدم ولي من ميگم اگه از اول راه اعتماد نباشه ! صداقت نباشه خوب اون كه راه نيست بيراهه است....قبول دارم بعضي حرفا رو آدم ميشنوه باورش يه كمي سخته ولي خوب كم كم بايد به باور رسيد در مورد شخصيت و خلق وخو!

همه اين حرفا از چي ناشي ميشه ... از عدم شناخت !

در کل من معتقدم که گذشته آدم ها به خودشون مربوط میشه ولی ...آی آدم گاهی فضولیش گل میکنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط آن  | 

ديشب داشتم به خودم فوهش ميدادم كه خاك تو گور برا چي هي الكي شعار ميدي كه آدم بايد توي لحظه زندگي كنه و اين حرفا ...در حالكيه تو هميشه توي گذشته داره سير ميكني و گاهي هم كه فارغ بشي از اون سر از آينده در مياري تو كي از حال لذت بردي تو بهترين لحظه هاي عمرت داشتي غم گذشته اي كه رفته رو ميخوري يا از ترس آينده چشماتو بستي ....!

خلاصه اينقده از اين حرفا به خودم زدم كه خوابم برد ساعت حدود دو نيمه شب بود ! شايدم ديرتر يادم نيست و صب كه از خواب بيدار شدم داشتم برا يه ثانيه خواب بيشتر دست و پا ميزدم خوب گور مرگت ساعت 12 برو كپه مرگت رو بذار ميشيني هي با خودت فكر ميكني كه چي ؟ گذشته از دست رفته و از آينده هم خيري نيست....!

ديروز ....مي بيني بازم توي گذشته اي امروز چه غلطي كردي همونو بنويس بي خيال ديروز و ديشب و پارسال و اينا هر اتفاقي افتاده ،افتاده ديگه كاري ازت بر نمي آيد....!

الان ناهار خوردم سفارش داده بودم ته چين مرغ از صوفي عفيف آباد بگيرن اينقده دير آوردنش كه اشتهام كور شد و فقط سردرد برام موند و يه لقمه از اون غذا !

مي دوني سردرگم نيستم هيچيم نيست ...فقط كلافه ام از چي خدا ميدونه ؟دست و دلم به هيچي نميره نه كتاب خوندن نه آهنگ گوشيدن نه فيلم نه حتي خوابيدن انگاري قراره دير بشه هي شور ميزنه دلم و از اون طرف مغزم هي شيرين ميزنه و اين دوتا با هم قاطي ميشه و من دچار حالت تهوع ميشوم و بعد ميروم آب سرد ميگرم روي سرم و دستام ولس اثري نداره چرا؟

حتي حتي به نوشتن اينجا هم دست و دلم نميره فقط برا اينكه اينجا رو از دست ندم گاهي ميام اين چرت و پرتها رو ميذارم و گرنه چيزي برا گفتن و نوشتن نيست جز همون ناله هاي قديمي كه گفتم ديگه حق ندارم اينجا داشته باشمشون...!

بازم ميخوام بگم بايد بگم ديروز !!! خوب توي پارك كه بودم مامور انتظامي اومد دو تا جوون رو گرفت يه دختر و يه پسر ...! برا چي ؟ خوب چون كنار هم نشسته بودن داشتن حرف ميزدن و از اونجايي كه اين كارها خلافه و نباس در ملا عام انجام بشه بردنشون آگاهي ....جالب اينه كه پري برام ميگفت چن روز پيش با دوستش بوده كه پليس ديده تشون و ازشون پرسيده دانشجو هستن يا نه ؟ و اونا هم گفتن آره و بهشون كاري نداشته ؟؟؟‌تعجب كرده بود ،منم تعجب كردم !

خبر: اینجا به زودی یه نویسنده جدید خواهد داشت ... من به نوبه خودم بهش خوش آمد میگم از الان می دونم که اون بهتر از من می نویسه چون بی پرواست ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط آن  | 

خوب من یه چیزایی نوشتم ولی از اونجایی که همیشه کپی میکنم و بعد چن دقیقه میام اینجا پیست میکنم و اون نوشته اولی رو ذخیره نمیکنم .... نمی دونم چرا پستم شده این

"اختلاف به مبلغ 1.000.000" آخه داشتم مغایرت حسابها رو میگرفتم و یادم رفت که اول بیام اون نوشته ها رو اینجا پیست کنم و این آخرین چیزی که من کپی کردم

خیالی نی اگه فرصت باشه بازم میام می نویسمشون ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط آن  | 

وقتي بهار اومده باشه و تو حتي وقت نكرده باشي به لب پنجره بري و نفس به نفسش بدي ،تازه نشده باشي و هنوز همون غبارهاي سال پيش توي ذهنت باشه خوب معلومه كه همش كسلي و خسته !

اي بابا بهار اومده خره پاشو بيا كنار پنجره....باز كن دو لنگه پنجره و سرتو بيرون بيار بذار باد خنك صبح بهار با موهات بازي كني بذار اين سردرد لعنتي كه معلوم نيست منشاش از كجاست رو با خودش ببره بذار اين كوفتگي رو بگيره نور خورشيد امروز ...دختر جان با توام ها ...نمي خوايي پاشي از رختخوابت بيرون بيايي ؟

جاتون خالي من ديروز بعدازظهر از سر كار جيم زدم رفتم سمت بازار وكيل ........اوووووووووووف چه عطري وقتي وارد بازار ميشي يهووووويي ناخواسته روحت با روح قديمي بازار يكي ميشه و جريان پيدا ميكني حس ميكني دلت ميخواد زير طاقي بازار جيغاي خوشحالي بزني و تا جايي كه جا داره بدويي ، بي توجه به ازدحام آدمها و مست شي از بوي بازار ...!

وقتي از بازار بيايي بيرون وارد خيابون كه ميشي عطر باهار نارنجه كه مستت ميكنه واونوقت چه بخواي و چه نخوايي نمي توني عاشق نباشي و هي دلت زمزمه عاشقانه ميخواد ..دلت بوسه هاي عاشقانه ميخواد و آ«وم كه به سمت ارگ ميايي همه چي برات خاطره ميشه ....!

بعد يهووو انگاري جدا كنن از روح قديمي شيراز و به زور بچسبونت به شلوغي و ازدحام و فرياد و بوقققققققققققققققققققققققققققققق و تازه بفهمي اي بابا من كه هنوز اينجام !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط آن  | 

خوب وقتی تمام تعطیلات سر کار باشی و هر روز مثل خر کار کنی و شب دچار کم خوابی بشی و نتونی بخوابی و بعد نزدیکای صب که بشه چشات سنگین بشه و بعدش به زور ساعت ۸:۲۰ از خواب بپری و خودت رو جمع و جور کنی و بیایی شرکت تازه حالت میشه حاله من ...:))

خب این اولین غر غر سال ۸۷ بود....!

برسیم به ماچ و بوسه بازی و بغل و آجیل و شیرینی عید ...! من که قبلن گفته بودم حالا هم میگم هنوز فیری هاگ به جای خودش باقی و البته بوس بوسهای عید :دی

وقتی ازم می پرسن بزرگترین آرزوت چیه ...زودی میگم اینکه روزی بیاد که از زن بودنم لذت ببرم و افتخار کنم به جنسیتم ...! میگم دلم میخواد بروم یه دانشگاه توی یه کشور خیلی دور....!

میگن بهترین عیدی چیه باست میگم ویزای خروج از کشور:)) یا حداقل یه شوهر پولدار

خوب به هر حال در ابتدای سال ۸۷ برا خودم اول از همه آرزوی سلامتی مغز میکنم که هر چه زودتر عقل دار بشم:))

برا تک تک رفقا هم سال پر از سلامتی و پول و شادی و خنده و صلح و آزادی را آرزومندیم ....

دوباره در آخر باسه خودم هم یه عالمه لحظه های قشنگ شیرینی رو می خوام و البته رسیدن به یکی از چنتا آرزوی بزرگم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط آن  | 

بگذار نفس به نفس بهار بدم و این لحظه رو جاودانه کنم و بگم امروزم سر کاریم ...:)))

بذار دنیا بدونه وقتی مدیران تشکرات ویجه دارن از مهندسین عزیزشونه و قت بیگاریشون دست به دامن بچه های غیر مهندسی میشن چون برو بچ مهندسی خسته خوابهای روزهای قبل باید عید بهشون خوش بگذره

 

خوب من از همین جایی که نشستم اعلام میکنم بهترین ها را برا تک تک رفقا آرزو دارم و روزهای تعطیل خوشگل و پر از خاطره برا همه می آرزویم و سلامتی که نعمتی جاودانه است رو برا تمام کسایی که ازش محروم شدن به نوعی به خصوص آریا عزیز...

یادمون نره چقد چیزای خوب داشتیم امسال و یادمون باشه اگه چیزی پیش اومده که طمع تلخی داشته عوضش تجربه بزرگی شده باسه سالهای دیگه عین مامان بزرگا نشستم حرف میزنم ؟

برا من سال پر تجربه ای بود ....!

اگه تا سال دیگه سر نزدم بهتون اگه نیومدم تبریک بگم نذارین به حساب بی معرفتی که من خداااای معرفتم هاااا فقط سرم شلوغ بود شلوغ کاری و ...FREE HUG  از امروز تا آخره سیزده بدر و بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط آن  | 

شده لحظه ای باشه که باشی احساس در رگ شعر؟ بوده لحظه ای درنگ بشی در پاهای رودخونه ؟ لحظه ای تپش قلب سنگ شدی ؟؟ بوده وقتی که ژابیز بشی وبشی رقصنده ای میان آتش؟؟؟ لحظه ای اسیر تنهایی خاک شدی؟ شده لحظه ای باشه که درد کویر و توی نبود نسیم حس کرده باشی؟ بوده لحظه ای توی زندگیت که گون بوده باشی با دلی سرشار از شوق پرواز و کوچ از دیار وحشتی که توش هستی و نتونسته باشی و هر شب خواب پروازت رو ببینی؟

شده که هر شب خواب خودت رو ببینی میون کویر و عاشق بشی هزار بار ,عاشق غربت و دل تنگ مرداب پیر؟؟؟

بود توی زندگیت لحظه ای بشی خواب توی پلک شب ؟ دست باد بشی میون موهای دشت و اشک بشی در چشم زمستون وقتی مجبور بره بدون دیدن عشقش بهار ؟لحظه بود توی قلب بهار باشی وقتی از راه میرسه و میبینه بازم دیر رسیده و زمستون خیلی دور شده و اون بازم نتوسته بهش بگه چقدر دوستش داره و نتوسته لبهاشو ببوسه و تن خسته ی اونو بغل کنه و سرشو رو سینه بذاره و بگه چقدر این سالها تو نبودش گریه کرده و چقدر شبها چراغ بدست توی کوچه های روزگار دنبالش گشته و چند ساله که خوابش رو میبینه که دراه میاد و بهار آغوشش سبزش رو باز میکنه و با تمام وجود سفیدی و سرمای اونو به جون میخره و هزار بار می بوستش ولی افسوس که همیشه دیر رسیده و وقتی اومده اون رفته بود ...شده این لحظه ی بهار رو درک کنی ؟شده لحظه ای باشه که تو خودتو تنها میون یه دشت وسیع حس کنی تنها تنها تنها تنها .... و فریاد بکشی هزار بار آی آدم ها و کسی جوابی نده ؟ و ببینشون از دور و بدوی و هر چی بری به اون سایه های نرسی؟بوده لحظه ای که دستت رو دراز کنی و آسمون با سخاوت ستاره ای بهت ببخشه و تو گرم گرم ستاره رو بغل کنی و ستاره ذوبت کنه؟

بوده لحظه ای که طرقه بشی و سفر به خورشید رو شروع کنی ؟ بوده لحظه ای که سیمرغ عطار باشی و به قاف سفر کنی ؟ بوده لحظه ای که باشی بارون توی گرماگرم تابستون و بباری توی دل کویری یه تشنه؟

بوده باشه لحظه ای که تو سبو بشی در دست معشوقه هفت شهر عشق؟ بوده باشی ققنوس در میان آتش؟ شده از خاکستر برخاسته باشی و یا خاکسترت بیاره ققنوسی از دیار عشق؟

لحظه ای بوده که قارقار تنهایی یه کلاغ در شهر آدمها شده باشی و تنهایی و دل تنگی ماهی رو توی تنگ حس کرده باشي؟؟؟ شده لحظه ای باشه که شکستن قلب سیمانی خانه قدیمی رو حس کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

بوده لحظه هایی که سرخی برگ بشی توی دست باد پاییز و اشک سرما بشی توی دل شب تنهایی هایی زمستون ؟ بوده لحظه ای که دل کسی رو بند بزنی و بچسبونیش؟ بوده لحظه ای که خار رو حس کنی وقتی به گل زل میزنن و اونونمی بینن , شده اون لحظه حسادت خار درک کنی و آروم نوازش کنی و بهش بگي که اونم زیباست مثل گل و حتی گاهی زیباتر.

شده لحظه ای باشه که تو نباشی ولی تمام این حس ها باشن ؟؟؟ شده خودت رو ترک کنی و کوچ کنی به شب یکی که مثل تو همه این حس ها رو داشته؟؟؟؟؟

پاورقی نوشته من. اینو پارسال همین وقتا نوشته بودم حالا یهوووووووو هوس کردم بازم بخونمش.

این روزها اینقده سرم شلوغ بوده که وقت نداشتم یه سلامی بدم به همه.

راستی از حالا گفته باشم سال نو همه مبارک و امسال براتون سال خوبی باشه (البته پایان خوبی داشته باشه با یه عالمه خبرای غافلگیرکننده قشنگ )و سال جدید که میاد بی دغدغه تر باشه از امسال و بیشتر مهربون باشه .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط آن  | 

خوب الان ساعت چنده ؟ نزدیک به ۲۳ :۲۳ هست !!!

من کجام اونوقت ...خوب اصولا در یه همچین ساعتی آدم توی تختشه یا توی خونه اش ولی من الان سر کارم تشریف دارم ...هنوز شام نخوردم ! و تقریبا از درد در نواحی کلیه هم رنج می برم ....:))

خوب بگذریم گفتیم نوشت هباشیم که یادمان بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط آن  |