با دوستی صحبت میکردم بهم گفت به عشق اعتقاد داری ؟ اون موقع عجله داشتم چون کاری بود که باید انجام میدادم برا همین یه چیزی سر هم کردم و بهش گفتم و تصمیم گرفتم برا خودم یه مطلب بنویسم و ببینم اصلا کجای این قصه ایستادم و از خودم و دیگران چه انتظاری دارم و اصلا معنی این کلمه در انتهایی ترین نقطه وجودم چیه؟؟؟؟
خوب من فک میکنم آدم ها طوری ساخته شدن که دوست دارن بهوشن توجه بشه یعنی از هر راهی برا این جلب توجه استفاده میکنن .جنگهای که در دنیا صورت میگیره میگن بر سر قدرته ولی من میگم این قدرت از کجا میاد که این همه سرش دعواست جز اینه که عده ای دوس دارن بیشتر دیده بشن بیشتر از این دنیا سهم بگیرن ؟؟ بیشترین تراژدی های که ساخته شده همه بر سر همین جلب توجه ها و قدرت ها و ....بوده !
و اما عشق!!!
هرچی می نویسم نظر شخصی خودمه و کاری هم نداریم که درسه یا غلط فقط میخوام خودمو حلاجی کنم همین!!!
من توی ایرون به دنیا اومدم و توی همین خاک بزرگ شدم توی کشوری به دنیا اومدم که شهرزاد قصه گو بوده و شبهای زیادی قصه گفته تا صبح برا شهریار ایران! من توی خاکی نفس کشیدم که فردوسی و نظامی و سعدی و حافظ نفس کشیدن و با هر نفس جمله ای از عشق و حماسه رو برام آوردن !من توی خاکی راه رفتم که زنانی مثل شیرین رو تربیت کرده و مردانی رو چون رامین آوراه کوی ویس کرده .پس من فرق باید داشته باشم با همه دخترکانی که در جاهای دیگه این دنیا به دنیا میان .من وقتی به دنیا می آیمم برایم لالایی میخوانند که نیمی از آن حماسه فردوسی و نیمی دیگر بزم خیام و تراژدی لیلی و مجنون است ...پس من ناخواسته با عشق بزرگ میشوم و همیشه در پی مردانی هستم چون فرهاد که تنها به خاطر شیرین بانویی تا صبح بیستون را می خراشد و می تراشد تا روی شیرین حک شود بر صخره هایی کوه ! من همیشه در پی مردانی چون قیس خواهم بود که مجنون میشود و بوسه بر پای سگ کوی لیلی میزند و خاطره یار زنده میگرداند...من همیشه در پی رامین و ویس خواهم بود و حتی گاهی پا را فراتر میگذارم و شجاعانه می اندیشم که تهمینه شوم و خودم به دنبال مرد رویاهایم بروم و این من باشم که انتخابش میکنم نه او منو!! حق دارم اینجوری باشم چون من با این قصه ها بزرگ شدم و کم کم بزرگ میشوم و رشد میکنم و فیلم میبینم و قصه میخوانم و فیلم میبینم و عاشق میشوم هر بار با دیدن فیلمی یا قصه ای !!!عاشق مردان قصه ها وفیلم ها .
تعریفمون از عشق همیشه چیزایی که از فیلم ها یا کتابهای عاشقانه خوندیم و خودمون هم نمی دونیم چی هست این حس که این همه آدم رو دربهدر و دیووونه کرده و سعی میکنیم بفهمیم و هر باری که از کسی خوشمون میاد فک میکنیم این همونی که منتظرش بودیم.
یادمه چندین سال پیش وقتی بورس کتابهای فهیمه رحیمی بود منم یه نوجووون بودم خوب عاشق خوندن این کتابا تقربیان بیشترشون رو خوندم و هر بار عاشق شدم و همیشه فک میکردم وقتی آدم عاشق میشه واقعان همون حسهایی که این خانوم گفته بود به آدم دست میده یعنی کسی رو که دوس داری و دوستت داره وقتی ببینی قلبت تندتند میزنه و سرخ میشی و تنت گر میگیره و اینا!!!! اما بعدها که بزرگتر شدم و عاقلتر فهمیدم من به خاطر اون حس کمرویی کوچولویی که توی وجودمه هرباری که کسی رو ببینم این حسها میاد سراغم و فرقی نداره کی باشه و من توی اولین ملاقاتم با هر کسی به خصوص آقایون دست وپامو گم میکنم سرخ میشوم و داغ میکنم نه برا اینکه بنده خدا رو عاشق می باشم نه !!برا اینکه یه ذره دلهره دارم که کارا خراب نشه و خرابم میشه و حرفی توش نیس!!!
خلاصه اینکه میخوام بگم علایمی میشه گفت نداره ممکنه در نهایت آرامش از کسی خوشت بیاد و باهاش باشی و در نهایت حس کنی تنها کسی هست که حرفت رو میفهمه و باهاش نقاط مشترک داری ولی هیچ کدوم از اون علایم مسخره رو هم تجربه نکنی و شایدم همه علایم باشه و حس مشترک نباشه!!!
گاهی هم تمام تعریفمان از عشق میشود فیلم های هالیووود و چیزایی که اونا به ما نشون دادن .اون دعواها در اولین برخورد ها و اون بوسه هایی که مردای قصه در جاهایی از فیلم از قهرمان زن میگیرن و در نهایت ازدواج و پایان فیلم که اونا سالها به خوبی و خوشی با هم بودن و اینا!!!!!!!!!!!
این میشود تعریف ما از عشق !!
گاهی هم غرق میشویم در فلسفه و معنویت و فک میکنیم عشق یه چیز خاصه که اصلا نمیتونه درمورد انسانها باشه و فقط حس خالق و مخلوق به همه؟!!!
و این تعریف دیگه خیلی اغراقه و نمی تونم بپذیرم .
اما تعریفی که من امروز از عشق دارم .من میگم عشق یه تجربه است مثل تجربه های دیگه مثل وقتی که نوزادی به دنیا میاد و اولین تجربه اش اون ضربه محکم به پشتشه و بعد آغوش گرم مادرش و بعدش جز شیرین ترین تجربه هاش که برا همیشه بایگانی میکنه نگاه های پر مهریه که دیگران بهش دارن و لحظه هایی که شیر میخوره .نوزاد کوچولو فک میکنه شاقترین کار دنیا رو داره میکنه وقتی داره شیرمیخوره و گاهی خسته میشه ونق میزنه و خودشو لوووس میکنه که یعنی چی من این همه کار کنم شما فقط نگام کنین؟؟
به نظرم ما هم مثل اونیم هر باری که عاشق میشویم یعنی از کسی یا چیزی یا مکانی خوشمون میاد چون جدیدتریت تجربه ماست حس میکنیم سخت ترین اتقاق دنیا داره پیش میاد و ما چفد می تونیم تحمل داشته باشیم و اگه اون جوری که میخوایم پیش نره میمریم و از پا در می آییم ولی اون اتفاقات جوری که میخوایم پیش نمیره و ما هم نمی میریم و حتی پر انرژی تر از گذشته ادامه میدیم بازی رو و در جریان این بازی بارها بارها این تجربه ها تکرار میشه وهر بار به خودمون قول میدیم این آخرین اشتباهه ولی دوباره تکرار میشه .چون هستن همیشه آدمهایی که شبیه ما فک میکنن.
خوب حالا چی شد پس نظریه من به کجا کشید این همه حرافی برا این بود که بگم خوب هیچکی بدش نمی آد یکی مثل فرهاد واسه خاطر اون بره شب تا صبح کوه رو بکنه یا اینکه یه کسی مثل رت باتلر اینخده عاشق آدم باشه که سالها برا یه زندگی ساده ای که ازش فراری بوده همیشه صب کنه!!!
یا کسی بیاد مثل رامین چنان دوستت داشته باشه که از فراقت روزی هزار بار بمیره خوب آدم چرا بدش بیاد یه عالمه حس مهم بودن بهش دست میده خوب .مردا هم بدشون نمی آد یکی دوسشون داشته باشه که دس به سینه واسه رو بروشون و براشون چایی و روزنامه و غذا و خارت و خورت بیاره !!
نمی دونم شد چیزی که میخواستم یا نه ؟
ولی می خواستم بگم عشق رو منکر نمیشوم ولی بهش اعتقاد دو سه سال پیش رو ندارم چون تا حالا کسی برام فرهاد نبوده و شاید نیاد کسی که به خاطرمون کوه رو بکنه ولی گفتیم که بدونین خوشمان می آید از این پسرک فرهاد و هدف از اول تا به اینجا این بود خیلی کم دیده میشه در داستانی به نام خسرو وشیرین ولی همون قدری که هست نخش پررنگی داره و خوب بازی میکنه نخشش رو و وقتی میره وقتی پرده اون پایین میافته فک نمیکنم کسی باشه که چشماش برق اشک نداشته باشه؟!!