همين چن روزي پيش به طور ناگهاني فهميديم خط تلفن همراهمون يه طرفه شده با اينكه مبلغش اصلا قابل توجه نبود. انگاري مخ ابرات هم كاسه گدايي دست گرفته برداشته بودند برا 25 هزار تومن ناقابل خط ما را تركونده بود اونو پرداخت كرديم !! حالا ديروز فهميديم كه تلفن خانه هم قطع كردند ما هم گفتيم عمراً پرداخت كنيم ....
ما كه خونه نيستيم قطع باشه تا اموراتتان بگذرد !!!!
ديشب نشستم به فيلم ديدن ركورد زدم سه تا فيلم يك شب :
1.اول همون proposal بود كه از وقتي اين box office pmc درموردش گفته بود دوستمون اومد ببينيمش و بالاخره هم ديديم و اولش خوب بود خنديديم و آخرش هم كه از اول معلوم بود!!
2.يه فيلمي بود كه من سفارش نداده بودم و آقاهه اشتباهي بهمون داده و مي خوام برم پس بدم بهش :دي البته بعد از ديدن !
اسپري مو بود اسمش يه فيلم موزيكال ...ما همزمان داشتيم ماكاروني كه به فهيم قول داده بوديم رو مي پختيم و مي ديديم خوب بود براي چن ساعتي كه تنها بوديم .امروز اومديم سرچ كرديم ديديم فيلم برا سال 2007 بوده من دو سال از دنيا عقبم !
3.ديگه اينو نميگم زشته ...:))))
صبي با خواهر جان تماس گرفتيم فرمودند بيمار شده اند ...حالا تكليف اون آبتين بيچاره چيه اي بابا چه معني ميده مادر بچه مريض بشه خوب !!
حالا ما بايد برويم سراغ خواهر آنفلونزا گرفته مان ببينمشان خدا به فرياد برسد L
بعدش چن روزيه ما مي خوايم بريم آرايشگاه برا همين حموم نرفتيم كه بعدش برويم هي نوبت آرايشگاه عقب مي افتد و نوبت حمام ما هم الان همه جاي تن و بدنمان مي خارد و ما شديم يك هپلي !
خدا رو شكر اين حجاب يه جا بدرد خورد يعني اگه مجبور بوديم بدون اين مانتو و روسري و مقنعه بيايم بيرون عمراً با اين وضعيت ما از خانه خارج ميشديم فكرشم نمي توني بكني تا چه حد ما الان چركيم همون جوري كه ناصر خسرو در سفرنا مه اش نوشته بود رسيدن بغداد و تمام هيكليشون شوخ بود و اينا و بعد رفتن حموم و كيسه كشي و اينا و حالا ما هم همين جور !
يه بافت و يه پوتين پاچنه بلند خوچگل خريدم .
بافتم حيف كوتاهه يعني نميشه پوشيدش به عنوان مانتو ولي من مي پوشمش J))))
بعدش الانه ما قرنطينه شديم يعني نمي تونيم بريم خونه برا اينكه همه آنفلونزا گرفتن !
بهم ميگه از دوستش دلخوره ميگم خوب بابا به دل نگير همه دوستي ها تخم اتيك شده ديگه خيلي در بند اين نباش اون چي گفت من چي گفتم تو هم بشو لنگه خودش هر چي گفت همون جوري جواب بده !
ولي ناراحته بعدش يه جوري ميگه "خوشش نمي آيد نصحيت بشنود وقتي درد دل ميكند" !!!!
این روزها صبحهایش برای من یکی عذاب است به زور از تخت بیرون می آیم ساعت ۸ و بعد خودکشان میکنم که ۹ نشده برسم به شرکت !!
شبها هم که خواب ندارم همش خودم را با تو تنظیم میکنم حتی روزهای تعطیل هم همش خوابم و انگاری دارم در بی خبری مطلق سر میکنم
تازه این روزها تختم عجیب دلتنگی میکند برای بودن دو نفره ما !!!
بعضي از آدم ها لايق معاشرت هم نيستند يعني همين كه در دوره دوستي ببينيش و سلامي بگويي و حالت چطور است چه رسد كه دوست باشي و برايش درد دل كني يا برايت درددل كند ! و بعد به عقب كه نگا ميكني مي فهمي خيلي ها را شامل ميشود...آدم هايي كه تا دو روز پيش دوست مي ديدي به يكباره مي فهمي دوست نيستند و كمترند ! يا فقط بايد باهاشان سلام و عليك ميكردي!
در كل آدم هايي كه دور برت هستند و مي شناسي بيشترشان لايق نيستند ولي تو مدت زمان زيادي اينو نمي دونسيتي و وثتي مي فهمي خيلي به برخي نواحيت فشار مياد و دلت ميخواد بزني خودت رو لت و پار كني!
بگذزيم دوست دارم تو رو هم بفرستم همون جايي كه بقيه رو حواله دادم.ديگه دوست ندارم بهت فك كنم يا تلفن بزنم يا حتي باهات تا خونه همراه بشوم ...بي خيال از اول هم اشتباهي با هم بوديم ....
اینکه گاهی دیگری را متهم میکردی به حسادت امروز به فکرم وامیدارد که خودت از همه آن ها بدتری چرا که چشم نداری ببینی یکی بهتر از توست یا بهتر از تو لباس پوشیده یا اینکه زندگیش از تو بهتر است برای همین میگم برو دیگه همو نمی شناسیم نمی خوام دیگه به جز سلام چیزی بینمان باشد آن هم به خاطر رعایت ادب و همکاری که به زودی از هم می پاشد!!!
امروز یکی اومده بود شرکت رو ببینه یعنی شرکت رو که نه ساختمون شرکت را میخوان اینجا رو بفروشن !
حقوقمون رو هم ندادن نامردا !!! :(((
منم نگرانم ....!
ولی وقتی میام اینجا فرقی نمیکنه فقط مجبورم میکنن که یه جند کیلویی هویج براشون رنده کنم:))))
بعدش میگن دلت نگیره خوب منو ببرید بیرون بگردونید وگرنه خونه شما با اون آپارتمان دلگیر چه فرقی میکنه ؟؟؟
تازه اینا همش دارن کار میکنن یعنی از صب دارن برا فست فودشون چیز میز آماده میکنن یا دارن برا خونه تمیز کاری میکنن و شب که میشه منو سوار میکنن میبرن خونه خودم ...ای بابا !!
دلم میخواد از اون قاب های کوچولو دوباره بخرم از اونو که یه شب از دست فروشا خریدم دونه ای ۱۰۰۰تومن و کلی قشنگن رو دیوار ...ولی میگن نایاب شده ای بابا:(((
تازه امروز من کلی با دکمه بازی کردم کلی باهاش رقصیدم ....(دکمه برادرزاده ۱۰ ماهه منه )ولی بازم حوصله ام سر رفته
در کل امروز کلی یادت کردم اینکه اغلب جمعه ها دلم میگرفت و من غر میزدم و اغلبشون از زیرش در میرفتی که بیایی و منو ببری بیرون !!!
دلم تنگ شده که بریم دوباره سر پل معالی آباد ...دلم لبو داغ خواسته و باقالی و شایدم شلغم !!!!
نمی دونم تو که این همه خوبی چرا دنیا با تو اینجوری بد تا می کنه !دلم میخواد یه کاری برات کنم از این حال در بیایی اینقده بهش فکر کردم که سرم درد گرفته و تبخال زدم !!
چرا قوانین این کشور این همه تخ می ؟تو به عنوان مادر هیچ حقی نداری تویی که نه ماه تمام زجر کشیدی تویی که شبا بیدار موندی شیر دادی و تر و خشک کردی هیچی به حساب نمی آیی ولی اون مردک همه کاره بچه هاست ؟! و تو با این ترس که مبادا بچه ها رو از دست بدی باید تمام این روزهای لعنتی رو تحمل کنی و اون آشغال هر جوری دوست داره با اون ژست احمقانه روشن فکریش باهات رفتار کنه !!!
هر روز که میگذره بیشتر ازش بدم میاد...۱
فقط می ترسیدم دلم هی قنج برود برای بار بعدی و هی تو شدی شیطان رفتی توی جلدم که فقط یه بوس کوچولو ... و بعدش گفتی مگه دست بذارم رو شونه هات فرقی داره با اینکه ....بعدش هی گفتی و من هیچی نگفتم ولی بازم می ترسیدم هااااا نه اینکه ترسم ریخته باشه نه که از حرف مردم ترسی داشته باشم نه اصلا فقط می ترسیدم برای اون لذتی که می بردم و رنجی که می کشیدم وقتی نبودی خودم می دونستم من اگه این کارو بکنم هر بار برای بار بعد ثانیه شماری میکنم ولی بازم هیچی نگفتم !
حالا چن روز پیش این فیلمی که دو سال است خریده بودم و نگاه نکرده بودم رو گذاشتم و نشستم به دیدنش نمی دونم چرا باید با ملیسا همذات پنداری کنم شاید به خاطر داشتن چیزی که منم درکش کرده بودم البته نه به اون غلظت شاید چون من ایران به دنیا اومدم و این همه آزادی نداشتم !
بعدش منو مجبور نکردی به خاطر بوسیدنت کاری کنم !!!
به هر حال دیروز که نه یه روز قبل از دیروز ما مهمانی بودیم و فک کن هیچکی نمی رقصید ما انگاری این نخود آش ها وسط بودیم !!!!