اینکه من گفتم دلیلش این بود که کسی که خودش یه جورایی ضربه بهش وارد میشه چون عصبانیه نمی تونه تصمیم بگیره ...هرچند که ما ها تلاش کنیم که قانعش کنیم .
مخالفت با خشونت وقتی جواب میده که ما سعی کنیم به کسایی که ازش استفاده میکنند یاد بدیم این کار عواقب خطرناکی داره هر چند که اونا تقریبا گوششون به این چیزا بدهکار نیست !
تقریبا اینجور آدم ها توی جایی که من زندگی میکنم زیاده یعنی کسایی که خلاف کار بودن نشانه افتخار داره براشون و لذت میبرن از این کار من می خوام بگم بیایید با هم کاری کنیم که اونا این لذت را فراموش کنن و ببینند آخر راه چیه .هر انسانی به هر حال از خشونت بیزاره از مرگ می ترسه و برای زندگی دست و پا میزنه و این یه قانون کلیه و تنها کسانی دست به خشونت میزنند که سرشار از عصبانیت و خشم باشند و هیچ جوری نتونن خودشون رو قانع کنند.
اینکه من جریان برادرم رو گفتم خواستم بگم جامعه کاری برای این افراد نمیکنه یعنی سعی نمیکنه اونا رو تغییر نمیده حداکثر یه مدت توی زندون میمونن و بعدش میان بیرون و دوباره کارشون رو از سر میگیرین !
هیچ کجایی نیست که بخواد عواقب کار رو بهشون نشون بده برا همین گفتم ما داریم انرژیمون را بیشتر صرف می کنیم واسه نجات یک نفر در حالی که میشه این انرژی رو صرف کرد برای نجات جون ها خیلی ها که پتانسیل این کار ودارند و الان توی خیابون هستن ...در مورد انتقام گرفتن هم بگم که اینکه داداش کوچیکه میخواد که اونا زندانی بشن و یا بابت کاری که کردن جریمه نقدی بشن به خودش مربوطه هر چن که توی ایران روابط به جای ضوابط برقراره و اون پسره فعلان برا خودش آزاده و رفته خدمت مقدس سربازی .....
**خیلی از ماها فیلم مایل سبز رو دیدیم و همه ما دلمون برا تمامی محکومین به اعدام سوخته و حتی گریه کردیم ااون قسمتی که اون مرد فرانسوی که یه موش داشت اعدام شد ولی چن نفرمون بابت اون پسره که به اون دخترا تجاوز کرده بود وقتی کشته شد گریه کردیم ؟؟ حقیقت اینه که من گریه نکردم و با اینکه از خشونت متنفرم وقتی اون مرد دلم خنک شد هرچند که اون فقط یه فیلمه ولی خوده من اونو مستحق مرگ می دونستم !!!!
بگذریم من میگم کاری کنیم که نسل جووونه این مملکت قبل از ارتکاب جرم متوجه عواقبش باشن وقتی قدرت اینو نداریم که قانون رو تغییر بدیم سعی کنیم فکر اون پسر جوونی رو تغییر بدیم که فکر میکنه چاقو می تونه بهش کمک کنه ! بهش یادآوری کنیم چقد ممکنه یه ضربه زندگی اونو و دیگری رو تغییر بده !
ولی جدی میگم از اون روز تا حالا که خبر رو برا اولین بار دیدم تا امروز که بیس بار دیگه خوندمش با جزییات هی فکر دارم میکنم هی فکر میکنم و دیروز که با داداش کوچیکه سر این مسئله صحبت کردم اون عصبانی شد و گفت برو بابا شما ها اگه می خوایین کار به اینجا نکشه قبل از وقوع دومبال راه چاره باشید هی میگید این کار غلطه و بعدش با عصبانیت گفت وقتی چاقو میره تو تنت و تو هی التماس میکنی نزن تو رو خدا نزن رو درک میکنی و من همین جوری باچشمای از حدقه دراومده نگاش میکردم و سرم بیشتر داد زد که من درک میکنم!!!!{ همین چن ماهه پیش وقتی بعد از مدت ها از خلوت چن ماه اش بیرون اومده بود و رفته بود بانک که یه کاری کنه وقتی اومده بود بیرون دو تا پسر بهش یه فوهشی رو میدن( دقیقان بهش گفتن بچه ک.و.ن.ی)!!! و اون برمیگرده میگه همو می شناسیم و یکی از پسرا یه سیلی بهش میزنه و داداشه هم یکی می خوابونه تو گوش اون و بعد رفیقش چاقو میکشه و این داداش کوچیکه فرار میکنه ولی یکی دیگه از همونا با چاقو میزنه زیر کتفش و بعد اون یکی خودشو می اندازه روش و ساق پاشو میزنه و بعد اونجوری که اطرافیان میگن هر دوتایی به قصد صورتش چاقو میزدن و داداشی به خاطر نوع ورزشی که میکرد مرتب با دستش دفاع میکرده و اونا هم مرتب بهش چاقو میزنند و اون روز وقتی داداش کوچیکه رو میرسونند بیمارستان تقریبان خونی براش نمونده بود...و این طور که میگفتند هر دو پسر مست بودند!}
اون عصبانی بود و برگشت به من گفت میدونی وقتی تو دادگاه اومده عین خیالش نبود و برگشت به قاضي گفت من مست بودم...!!!انگار نه انگار که همین چن وقت پیش منو عین گوسفند تو خیابون سلاخی کردن و انگار نه انگار که من نمی تونم دیگه لباس آستین کوتاه بپوشم چون هر کی منو ببینه فک میکنه من آدم خلاف کاریم !(من خندیدم و بهش گفتم دیگه در عوضش بهت نمیگن بچه ... )
بگذریم من این چن وقته کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ما همه تلاش میکنیم و خوبه که به دمبال این هستیم که این بچه ها رو نجات بدیم اما چرا هیچ کاری برای تمامی بچه هایی که این پتانسیل رو دارند نمیکنیم منظورم همه اونایی که یه چاقو تو جیباشون هست همه اونایی که هر روز ممکنه نا خواسته و غیر عمد و تنها از روی عصبانیت کسی رو تهدید کنند ؟؟ منظورم اینه که چرا ما تلاش نمیکنیم برای بچه هایی که ته ذهنشون یه چاقو هست !!!
نمی دونم شاید باید یه فیلمی ساخته بشه از همین بچه هایی که توی زندان هستن شاید باید همین بچه ها بیان و برای دوستاشون و همکلاسی هاشون و هم محلیاشون حرف بزنند و بگند چه احساسی دارند الان ...و چه حسی داشتند اون موقع شاید باید بی پرده بگن چرا چاقو داشتند !!! نمی دونم چطوری چیزی که توی ذهنمه بگم ...! منظورم اینه که کاش میشد به جای دادن یه ماهی به دیگران ماهی گیري یادشون میدادیم !
کاش واکسینه میکردیم قبل از اینکه بیماری شیوع پیدا کنه !
هرچند منم در جاي خودم در حد تئوري مخالف اعدام هستم ولي اون روز وقتي داداشي رو تخت بود من پر بودم از نفرت و دلم ميخواست گيرشون بيارم و ....متاسفم عين حسي بود كه من داشتم و هنوزم گاهي وقتها وقتي داداشي توي خواب وقتي دست به دست ميشه و ناله ميكنه همون نفرت مياد با همون شدت و با خودم ميگم كاش ميشد يه كاري كنيم كه اين طوري نباشه يعني زندگي واقعان زيبا بشه و همه احساس كنند در دنياي آرومي هستن...
نمی دونم چرا ولی سرم سنگینه شاید از بس خوابیدم از دیروز که تعطیلم همش خواب بودم در کل شاید چهار پنج ساعتی بیدار بودم ولی هنوزم خوابم میاد مثل کسی که پشه تسه تسه نیشش زده و اگر ولم کنند احتمالن از گرسنگی میمرم در خواب!
الانه یه فیلمی داره پخش میکنه به اسم د.ل.ن.و.ا.ز.ا.ن خیلی به نظرم تخ.می هست!!نمی دونم چرا همیشه این پسرای پولدار میرن عاشق دخترایی میشن که مشکل دارن ؟!
تازه هر کی هم به حرف باباهه گوش نده و بره با دختره مورد علاقه اش ازدواج کرده خبط کرده و آخرش به گه خوری می افته و میره دس بوس پدر و مادرشون !!! و این وسط همه گناهان از اول تا پایان با دختر قصه می باشد....حالم بهم خورد ...!
من نمی دونم تا چن سال دیگه اینا این خزعبلات را به خوردمان میدهند و ما هم گوش میدیم؟
پدر و مادر به جای خودشون و حرفی هم نیست که احترام باید گذاشته بشن ولی قرار نیست اونا همه زندگی به ما بچسبن و خط بدهند در همه چی به ما!
گاهی فکر میکنم چرا این همه دلگیرم !
سنگینی سرم و دلم با هم همراه میشه و از پا درمیام
میدونی گاهی احساس میکنم تو اینقده دوری که هرچی فریاد میزنم صدام بهت نمیرسه جدی میگم !
میدونم تو هم شاید همچین حسی .....
روزایی که میرم سر کار خیلی کاره خاصی انجام نمی دهم ولی اونجا دلم آروم میگیره!
میگم این شووور خوار ما یه جوریی با خوشحالی از ورشکستگی شرکت ما حرف زد که لجم گرفت هرچند اونجا ماله بابام نیست !
تازه به خواهر جان عزیزم هم پریده که چرا گفتی می خوام پاس پورت بگیرم من نمی دونم این غول بیابونی چطور می تونه ادعای روسن فرکی کنه آخه ؟
گفته من تا دو غوز آباد نمی تونم برم تو می خوایی پاس بگیری؟؟؟؟؟
آخه بگو بی شووور می خواد بگیره به تو چه ...امروز به شدت علاقه زندگیم رو پیدا کردم ! میخوام وکیل بودم تا وکالت کنم برای زنان مملکت خراب شده ام((منظورم این بود :دلم میخواست وکیل بودم تا وکالت کنم برای زنان مملکت خراب شده ام ))....این چه قانونی که میگه شووور باید اجازه بده زن بره خارج از کشور یعنی خاک تو سرتون با این قوانین تخ ماتیکی که دارید!
من می خوامت الان پس کجایی ؟؟؟
دلم خیلی چیزا میخواد ولی از همه بیشتر تو رو می خواد که بغلم بگیری و ببویی موهامو و بگی آی آن چه عطری داره موهات و من مست کنم از همین یه جمله ات پس کجایی ؟؟؟
همين دو ماه پيش بود كه رفتم دكتر يعني رفتم دندان پزشكي به خاطر آن دندان كذايي كه خر بازي درآورده و جايي كه بايد درنيومده و منو بيچاره كرده يعني من نمي تونم بخندم خنده هام قشنگ نيست نه كه فك كني اين كارو نميكنم هااا ! مي خندم ولي همش بقيه فك ميكنن من بي دندونم ولي اين دندونه عقبتر دراومده خوب !
بگذريم دو ماه پيش بود رفتم مطب اون دكتره كه شري آدرس داده بود خيلي ازش تعريف كرد و گفت كارش بيسته و من رفتم كه ازش نوبت بگيرم اولش فك ميكردم با يه دكتر پا به سن گذاشته طرفم نمي دونم شايد از فاميلش اينجوري برداشت كردم ...وقتي رفتم مطبش خيلي برام جالب بود يه جايي بود خيلي ساكت و خيلي آروم همه چي در نهايت آرامش چيده شده بود حتي مبلهايي كه گذاشته بودن برا مراجعين كلي راحت بود و مي تونستي لم بدي و بخوابي !
و تابلو هايي كه رو ديوار بود بايد دقت ميكردي تا رازشون رو درك ميكردي اينكه اون صندلي هايي كه توي تابلوهه بود در اصل دندون بودن ولي قشنگ كشيده شده بودن به هر حال!
وقتي منشي منو صدا كرد كه برم توي اتاق يه كمي ترس داشتم.....
از دندون پزشكها خاطره خوبي نداشتم ! و دكتر پشت اون پرده سفيد بود و وقتي اومد بيرون چيزي كه برام جالب بود لباسش بود اون شلوار جين پوشيده بود با كفشهايي كه خيلي شيك بودن و اسپورت ! بعدش ماسكش رو برداشت يه مرد جوان در نهايت آرامش ازم پرسيد چه مشكلي داري عزيزم و اينقده عزيزمش رو خوب ادا كرد كه ميشد فهميد هيچ منظوره بدي پشتش نيست از بس همه با منظورهاي عجيب به آدم ميگن عزيزم !
بعدش دندونام رو معاينه كرد و جالب اين بود كه بيماراش مي تونستن موسيقي قشنگي كه اون انتخاب كرده بود رو بشنوند و فارغ بشن از ترسها و دلهره هاشون ...!
منو معرفي كرد به خواهرجانش برا عصب كشي و اون دختر اينقده گل بود كه خدا ميدونه اينقده مودب بود كه هر بار من يه ذره درد ميكشيدم هزار بار عذرخواهي ميكرد و كلن خاطره شدند خواهر و برادر باسه من !
ولي همه اينا رو گفتم كه دكتر منو به يه جايي معرفي كرد كه برم و يه كاري بكنم و اون دكتره گفت برو اين كارو بكن و برگرد و من برنگشتم و حالا جرات ندارم برم پيش اون دكتر خوبه بگم من دو ماهه سراغ اون يكي دکتر بده نرفتم !!!!
:(((((((
خوب دكتر جون چي كار كنم كلي مشغله داشتم مثلن
راستی اسم دکترم کیانوش بود و خواهرش یلدا
ماست و لبو هم درست کردم عاشق اون رنگشم ...خیلی دوس دارم فک کن ماسته صورتی میشه با رگه های سفید و بنفش!!! برا همین ازش لذت می برم ...از دیدنش توی سفره و همچنین از خوردنش!
خلاصه الان سیر سیر شدیم و نشستیم به اینترنت بازی !
....گاهی چقد زندگی لذت بخشه کاش می تونستیم به خودمون و دیگران اجازه بدیم لذت ببرند از زندگی..
در راستای شب بیداری بگم که دیروز ما تا خوده ساعت ۱۱ صب کپه مرگ گذاشته بودیم !و بعدشم همش نشستیم سریال آ...ن ...ش...ر...ل...ی رو دیدیم ...یعنی خاک بر سر این گیلبرت بی عرضه است به معنای واقعی !! یه بوس نکرده تا اینجا که من دیدم آن شرلی رو بی شعور یعنی فک نمکینه ممکنه آن شرلی بهش احتیاج داشته باشه ؟؟!: ))
اصلا من امشب احتیاج داریم به کلی بغل و بوس و اینا تازه جنابعالی یادتان رفت که ما دو سال پیش در چنین روزی همو برا اولین بار دیدیم :))
هی من باید خودکشان کنم و بهت یادآوری کنم که بیا منو بغل کن بیا منو بماچ آخه اینم شد عشقولانه؟؟
یادت باشه یه بار بگیرم بزنمت اساسی والاه!!
تازه شرکتمان هم از صدقه سر آقایان دارد به فاک میره این پپر هم که نامردی کرد و به من قول کار داد و زد زیرش !
خلاصه از فردا که نه از یکی دو ماهه دیگه باید بریم دمبال کار ...یا رسمان با گردنی کج به خانه پدری برگشته و خانه نشین بشیم !!!
تازه داشتم وبلاگ پپر رو می خوندم... عاشقه نوشتنتم به خدا!
این دختر خاله های ما یه فالگیر گیر آوردن گفتن کارش خداست قرار بود بریم پیشش یه کمی بخندیم ها ولی زده این دختر خاله ما آپاندیسیت گرفته و رفته گوشه بیمارستان بهش میگم اینم پیش بینی کرده بود میگه نه هیچی نگفته و من خندیدم و گفتم پس فالگیر نیست :))))
نیمولی این عکسا رو من سالها پیش از تو دزدیدم و همیشه آن گوشه بوده !!!
ما اين روزها به آدم هايي فكر ميكنيم كه احتمال ميرود در اين جنايت چن روز پيش عليه ما دست داشته بوده باشند !
يكيش همين شوور خواهر هست اسمش از اول هم در ليست بود دليلش هم اينكه باباي طرف علم غيب داشتن كه من با پسر دسته گلشان اينترنتي آشنا نشدم خوده پسره كه ميگه به جانه خودم اگر من گفته باشم !!! دليلي هم ندارد گفته باشد مريض است مگر !!! و تنها كسي كه در اين مورد خبر داشته همين شووور خواهر بوده كه ميخوام رسمان دهنش را به قول اين جماعت مردان به فاك بدهيم ....يه چك داده بود به من يعني ضامن من شده بود باسه يه وام توي شركت ميخوام برم نقدش كنم 2.500.000 ميشود :)))))
نفر بعدي كسي است كه خوده پدره داماد گفته بود اطلاعات را ازش گرفته يعني شوووور خاله ناجنسمان !!! حيف شد از اون چك ندارم ولي ميشود رفت و شبانه اون مغازه تنباكو فروشيش را به آتش كشيد فلنگ رو بست كي مي فهمه :))))
نفر بعدي را خيلي نميشود بهش شك كرد يعني اين عروس ما كه خيلي چيز هست يعني مارمولك ...:))) چه خوارشوووري هستم من !!!!
بگذريم حالا ببين فكر كه مريض باشه تا كجا ميره اين شووور خواهر ما هروقت حرف روشن مغزي ميشه تندي ميپره جلوووو دستش رو ميگيره بالا من اول من اول ...حالا توي اين جريان كه پيش اومد هي راه به راه به من و خواهر جان سركوفت زد البته به من كه نه پشت سرم به خواهر بيچاره دسته گلم كه الهي قربونش برم مثل قديسين ميمونه و آزارش به مورچه هاي كف خيابون هم نميرسه !!!!!
خلاصه اينكه تا اينجا پيش رفته كه يه شماره اي رو توي گوشي خواهر جان پيدا كرده كه به اون ساده دل روزگار گفته اين شماره بوي فرند خواهر جانت توي انگلستان ...شماره با 0043 شروع ميشده و اين خواهر جانه منم گفته ولي آني هرچي باشه دلش نمي آيد با گوشي من زنگ بزنه حداقل به خاطر هزينه اش !!!
خلاصه صب الطلوع كه به ما اين خبر رسيد كلي خنديديم كه خواهر جان شماره را بخوان و تا گفت 0043 بهش گفتيم خواهر جان كشوري كه ما بهش ميزنگيدم تا همين چن هفته پيش هم شماره اش 0044 بود شايد كد ها جابجا شده !!!!
و بعد كه تازه اون از منگي حرفهاي شووورش دراومده رفته دفترچه تلفن را پيدا كرده و ميگه اين كد اتيوپي خدايي هر كي با گوشي خواهر جانم تماس گرفته آدم باحالي بوده رفته دوست پسرسيا پوست تور كرده ...البته من الان به خواهر جان مشكوكم كه نكنه دوست پسر اتيوپي گرفته باشه بعد دوتا بچه ؟!!!!!!!! :))))))))))))))
خلاصه كه الان آدم عالم خبر دار شدن كه ما يه دوست پسري داشتيم البته شوهر خواهر جان گفته فك و فاميل چيز خلش منو قبلا ديده بودن و حالا چرا اون موقع هيچي نگفته خدا ميدونه و ما هم گفتيم به چيزمان :))) كه ديديد دوست داشتم شما هم بتانيد برويد دوست بگيريد مگر جلوتان را گرفته اند !!!.
ميگم راستي رضا اگه اينجا رو خوندي نگي من چه بيتربيت هستم هااااا ....:))))
خلاصه اينكه همه الان خائن انگليسي هستن منم شدم دايي جان ناپلئون و كلي به همه شك دارم !!
اون نمی دونم به جرم چه گناهی به پدر بزرگ منم تماس گرفته بود و گفته بود این دختره داره پسرم رو از راه بدر میکنه و گفته بود باید از آبروشون بترسه و تو بگو پدر بزرگی که تا دیروز رو اسمم قسم میخورد چه حالی میشه وقتی میشنوه و من دست اون پسرک رو گرفتم و رفتم پیشش و ازش خواستم براشون توضیح بده قضیه رو...و اون به همین جا مرا رها نمیکند و نمی دانم چرا اینجور مرا به حراج گذاشته که من کم نداشتم هیچ چیز و تنها جرمم که نه جرممان دوست داشتن همدیگه بود و اینکه با هم بودیم و حالا به این واسطه مرا هرجایی خطاب کردند به واسطه دوست داشتنم هرزه شناخته شدم و امروز خودم هم به این باور رسیدم اینجا سرزمین عشق نیست اینجا مردم به آنی متهمت میکنند و محاکمه ات میکنند بی دفاع و اعدامت میکنند .......
شاید به نظر خنده دار بیاد ولی این اتفاق برا من افتاد به جرم اینکه با پسرش دوست بودم و به جرم عشقی که بهم داشتیم آبروی مرا برد و مرا هرزه هرجایی خواند ...!
یه روزی فکر میکردم می توانیم اگر بخواهیم تغییر ایجاد کنیم اما نشد شایدم هنوز زوده و شاید هم من کم آورده ام