تبليغاتX
آن شرلی

گاهي آدم دست از دنيا كه بشوره و بره كنج عزلت بشينه و بره توي فكر مي بينه هيچي هيچي نيست _به درك_ هيچكي هيچكي هم نداره !

تازگي ها فهميدم همهمان دچار بيماري پارانوييدا (درست نوشتم؟) شديم همه رو دشمن مي بينيم تا يكي از يه موضع ديگه حرف بزنه يا اصلا حرف نزنه روش يه خط قرمز ميكشيم و ميگيم اين دشمنه اين با ما نيست !

قضاوت چيزي كه جديدان همه زود در مورد اطرافيانشون ميكنن و محكوم ميكنن مي بخشن و يا هيچ ...

اين روزها كسي ديگه ازت سراغ نميگيره اگر همفكر نباشي باهاشون ...خوب شايد من جريان فكري شما رو دوست نداشته باشم يعني اگه من با جريان فكري شما مخالف باشم ديگه نمي تونيم باهم دوست باشيم يعني چي اين؟؟؟

اگر من ديگه از اخبار دنيا خودمو بي خبر كنم و برا خودم برم گوشه عزلت بشينم يعني دوست شما نيستم ؟

اگر من مسلمان يا مسيحي يا يهودي يا ستاره پرست نباشم نبايد با توي مسلمان ...مسيحي يا يهودي و ستاره پرست دوستي كنم ...اگر من لائيك نباشم نبايد با توي لائيك دوست بشوم و بهت عشق بورزم اين يعني چي؟

اصلا درك نمي كنم اگر من در دنياي شما سير نكنم بايد از دنيا شما بروم ؟؟؟

چن شب پيش خونه مادر جان بودم داشتند سريال طنز جديدي مي ديدند كه انگار يه سري موجودات فضايي به زمين آمده اند و از بخت بد در ايران هستند و ديدم چطور گاهي سردرگم ميشوند ...كاري به با محتوايي يا بي محتوايي ندارم اينكه از تلوزيون پخش ميشه ندارم ولي به چيزي دست پيدا كردم اونها بايد طبق قوانين ما زميني ها رفتار كنند تا بتونند به بقا خودشون ادامه بدند ...چقدر بايد داريم نميشود رفت به جايي كه اين كلمه معنا نداشته باشد ؟

نميشود جايي باشم كه به خاطر رنگ پوستم يا زبانم يا افكارم طردم نكنند يا دوستم نداشته باشند نميشود ؟

كساني پيدا بشوند و فقط آدم را دوست بدارند براي اينكه نيازمند اين دوستي هستيم ؟

نميشود آدم را كنار نگذارند براي اينكه هم فكر نيستيم خوب نباشيم به درك كه از لحاظ سياسي هم فكر نيستيم به درك كه از لحاظ ديني و مذهبي يكسان نيستيم ولي در نهايت كه آدميم نيستيم ؟؟؟

ميدوني من توي اين دنياي مجازي هم مانده ام بي دوست خودم هم نمي دونم از كجا آب ميخوره!

شايد كه نه حتما, من دچار عدم توانايي برقراري ارتباطم ..!

گوشي را بر ميدارم و شماره ميگيرم و دوباره بوق ممتد اشغال و دوباره فوهش كه كشيده ميشه به جون آدم بي فكر !

رنگ كه بزني به خاطره ها بايد بارون بياد ولي باروني در كار نيست ...وسط مرداد ماهيم خير سرمان ...

اصلا دلم هماني را مي خواهد كه نيست پل معالي آباد و شب وتاريكي و عطر باقلي و شلغم ولبو و نم باران و ......

اين روزها به خودم هي گفتم مثبت باش ولي نتيجه همه اش هماني بودي كه بود

اين روزها آدم دچار سردرگمي و تنهايي و كسالت روح ميشود وقتي مي فهمد همه دوستاش يه جورايي نيستن و يه جورايي انگاري هيچ ارزشي نداشتي!

این همون مطلبی که گمش کرده بودم !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط آن |

دیروز یه عالمه حرف نوشتم ولی نشد بذارم اینجا نمی دونم چرا....

می خواستم بگم ...دوستی که دیگه مذهب و طبقه و رنگ و نژاد نداره ...دوستی که من افکار سی اسیم اینه تو اونه نداره دوستی فقط دوستیه ....مگه به خاطر اینکه رنگم سیاه یا سفیده با من دوست شدی یا به خاطر اینکه یهودی یا مسلمانم و یا ستاره پرستی از شرق با رنگ زرد مایل به سرخ ...شایدم هم چون لائیک بودم و چشمهایم رنگش به خاکستری می ماند دوستم شدی که امروز چون دورم از همه افکار و صداهای روزگار ترکم کردی؟!

فکر کردم دوستی فرای همه اینهاست یعنی اینجاست ....فکر میکردم دوستی به دله نه به لب!

این روزها همش منفی بافی میکنم همش شدم من میدونستم ...ما میمریم !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط آن |

دیگر هیچ چیز امن نیست حتی لذت پرواز هم ازم گرفتن ...حالا دیگه سفر هم قدغن !

میگه خوب زمینی و امروز که نه دیشب میشنویم که زمین هم امن نیست دیگر هیچ کجا امن نیست هر جا بروی این سایه های لعنتی دمبالمان می آیند !!!

دلم تنگه خیلی نمی دونم میدونی یا نه؟

راستی این روزها درکم از زندگی بالاتر رفته قدر می دانم لحظه های بودن را....چرا آدم وقتی ندارد قدر میداند هان؟

امروز نه دیروز منظورم بود همش می خواستم بگویم بزرگترین  آرزوی من داشتن اسمشو نبر ولی ترسیدم از سایه ها که روی دیوار بودن ها ترسیدم....

منتظرم ...اولین زنگ که میخوره بر میدارم یکی با مکث میگه افسون خانوم !!!

قطع میکنم .......

روزها خوابم می آید و شبها بی خواب شدم ....

به قول مامی جغد شدم انگار!

خسته نیستم ولی اگه پرت و پلا می نویسم اصر گیجیه!! س سه نقطه رو پیدا نمی کنم روی کی برد برا همین با س و ص نوشتم ...همه چی پاک شده روی این کی برد عینهو سرنوشت ماها که پاک شده از صفحه روزگار ...راستی ما رو یادت هست؟

نکنه بردی از یادم دادی بر بادم هان؟کجاییی پس چرا تلپ تولوپ حادصه باران شدهایم...دلم آرامش میخواد مگه من چیم کمه از اون دخترای لوند مو بور اونور آب یا اصلا اون دخترهای اونور زمین منظورم شرقه دستمو نمی بینی دارم به کدوم ور اشاره میکنم که اینجوری نگا میکنی ؟؟

اصلا منم دلم میخواد برم راحت خوش خوشان فارق از دنیا (این یکی هم گم شده ) که نه از خبرای بد دنیا حال کنم اونای دیگه هم میخوان اصلا چرا داری میزنی مگه چی گفتم آخه ....اصلا نمی خوام مگه زوره

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط آن |

این روزها از سایه های جان گرفته روی دیوار هم می ترسم ....!

این روزها وقتی از خانه بیرون میروم دلهره دارم از همه چیز و همه کس می هراسم !

این روزها از ...

اینکه خسته شدم و نمی تونم رو خوب می فهمم ولی چرا؟

این روزها کند شده اند ثانیه ها نمی گذرند...گاهی به کاوه فکر میکنم یعنی کجا مانده چرا این همه دیر کرده و نیامده و گاهی به فرانک که باردار است و نمی دانم چطور میشود سرنوشت خودش و کودکی که بدون پدر به دنیا می آید!

این روزها گرفتار شده ام میانه اگر و اما و شاید و اینا اصلا حالت چطور است آن ور آبهای بزرگ چه خبر؟

احساس می کنم دلتنگم !!!

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط آن |

به بهاره ایمیل میزنم از حالم پرسیده که خودم هم نمی دونم چطورم!

بهش نوشتم خوبم فقط این روزها نمیشود به روزمرگی سابق برگشت و انگاری یه چیزی کم شده در همه چیز !

می نویسم خوبم ولی نمی دونم منظورم از خوبم اینه که هنوز زنده ام شکر یااینکه ملالی نیست جز دوری شما!

این روزها وقتی نگهبان شرکت هم از من می پرسد چیزی شده و من با خودم میگم من خوبم مگه نه؟!

می پرسم مگه باید چیزی شده باشه میگه خیلی پکرید!!! و من نمی دونم چرا شاید چون تو رفتی و من نتونستم حتی بیام فرودگاه و آخرین لحظه هات رو پیشت باشم....خوش باش اینجا همه چیز خوبه فقط آدم نمی تونه مثل سابق به روزمرگیش برگرده و یه بغض بیخ گلوم مونده که احتمالا... نه نمی خوام بترکه قسم دادی که گریه نکنم و نمی کنم! 

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط آن |