روزها که بگذرند ....!
این روزها فهمیده ام سبک مغز شده ام !
مي دوني خنده دار ترين كاري كه ميشد كرد رو امروز اين يارو با من كرد(ريسمون رو ميگم)
اول صب روز شمبه اي منو احضار كرده دفترش كه خانوم يه چيزي ميگم به كسي نگين و نپرسين چرا !!! چشمام تا الان گرد شدن ...فكر كردم ميخواد باز حرف مفت بزنه در مورد روز اعتصاب و اين چيزا كه از حوصله من خارجه
و زير چشمي نگاش ميكنم برميگرده ميگه خانوم از امروز بريد نماز خونه و نمازتون رو بخونيد ....اين پيشنهاد عجيب رو نميدونم كي بهش القا كرده !
منم بهش گفتم آقا دين و ديانت هر كسي به خودش مربوط ميشه و اين كاري كه شما دارين به من ميگيد تشويق من به ريا و تزويره كه منشا اون هم دروغه و دروغ گو دشمن خداست و منم هيچ علاقه اي به دشمني با اين حضرت اشرف رو ندارم و مردك برگشت گفت هرجور صلاح ميدونيد ...گفتم صلاح ميدونم دروغ نگم و اومدم و اينجا مي نويسم كه آيندگان بدانند وضعمان به كجا كشيده !
اسممان در ليست سياهه و حالا نمي دونم چطوري واسه اون سه روز بهونه بيارم و شركت نيام !
دلم به شدت ميخواد آخر هفته تهروان باشم ...دلم ميخواد ثابت كنم اگر انسانم انسانه آزاده اي هستم...اين روزها دلم ميخواهد فرياد بزنم توي كوچه هاي شهرمان آيا ياري كننده اي هست كه ياري كند مرا و تمامي كساني كه زخم خورده اند و از دوروغ گويان رنجيده اند!!