تبليغاتX
آن شرلی

مي دوني من عادت كرده ام كه منتظر ايميل نباشم خيلي وقت است هيچ وقت كسي اينقدر دلش براي من تنگ نشده كه ايميل بفرستد ...حتي من منتظر اس.ام.اس هم نمي شوم خيلي وقت است از وقتي كه رفتي زنگهاي تلفنم به صفر رسيد فقط گاهي ايران سل لطف ميكند و پغامي ميدهد كه من بدانم هنوز كسي به فكر من هست :))

براي همين ديروز كه از سر بيكاري رفته بودم چك ميل كردم و ايميلي از تو ديدم رسما دوتا شاخ درآوردم و اگر بيشتر نگاهش ميكردم رسمن دم هم در مي اوردم ولي خوب چيزه خاصي نبود بعد از اين همه مدت ايميل داده اي كه كتابي كه پيش من مانده بود را بهت پس بدهم ....! يك جورايي لجم گرفت ازت ، از خودم هم ....!

بهتر بود براي اين كار زودتر اقدام ميكردي نه اعلان كه چن وقت گذشته و من تازه بدن دردهايم كم شده بود ، نه الاني كه تصميم گرفته بودم ديگه صبحها بيدار بشوم بدون اينكه خوابت رو ديده باشم يا نگرانت باشم !

مي دوني اولش فكر كردم دلت خيلي تنگ شده طوري كه خواستي بهانه اي آورده باشي براي ديدار ،بعدش يادم آمد تو از اين كارها هيچوقت نمي كني و واقعان كتابت را ميخواهي...و به خودم گفتم زهي خيال باطل آن شرلي جووون !!!!

از وقتي ازت گرفتمش تا الان بيشتر از يكسال گذشته ،اون موقع تازه برگشته بودي ايران و من از قبلش خواسته بودم رسيدي ايران بدهي به من ببينمش ...كتاب كوچكي با ورقه هاي كاهي به زبان اصلي ! آن هم تخصصي روان شناسي !!! زور زدم تا وسطهاي صفحه دوم خواندم و بعدش اينقدر كار براي انجام دادن داشتيم كه يادمان رفت !!!

همين جوري از اين خانه به آن خانه بردمش و نخواندمش!!!

به هر حال اينكه ايميل زدي و تلفن نكردي يعني اينكه رسمان خواستي بدانم كه قرار نيست رابطه اي باشد و تنها براي پنج دقيقه كتابت را مي آيي و ميگيري و مي بري ....!

اگر مرتكب قتل شدم تخصير خودت بوده به من ربطي نداره گفته باشم و گاهي آدم كارهايي ازش سر ميزنه كه ازش انتظار ندارن !

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط آن |

اين نوشته سه بند كاملا مجزاست !

 

حماسه هميشه خدا يه جوري گزنده است، يه وقتايي احساس ميكني داستان عاشقانه اي كه محاله ختم به خير بشه !

ديشب همين جوري نشسته بودم بين خاطراتمون ياده فيلم TROY افتادم و رفتيم روشن كرديم دستگاه دي وي دي را و اينا را انداختيم توي دستگاه و نشستيم به نگا كردن با اينكه همان سالي كه ساخته شد ديده بودمش ولي به خاطر دردناك بودنش از ديدن كامل فيلم صرف نظر كرده بودم ولي ديشب تنهايي و خاطره هاي هجوم آورده و تنها راه فراري كه داشتم ازشان باعث شد تا يه بار ديگه تا نصفه هاي فيلم ببينم و چقدر بدم مياد ازاين قلدرهايي كه زورشان كساني هستن كه حتي آدم حسابشان نميكنند ...كاش آكيليس به جاي كشتن هكتور صاف رفته بود سراغ آگمنون و سر اون تنه لش را بدنش جدا كرده بود .....همه حماسه هاي دنيا همين وجه اشتراك را دارند! همين كشته شدن آدم هاي درست و حسابي ...حماسه رستم و سهراب هم آنجايي كه خيلي ها پي مي برند كه سهراب فرزند رستم است و هيچ نمي گويند از ترس از دست رفتن قدرت فعليشان!

آگمنون هم از قدرت و نفوذ آكيليس مي ترسيد و بدش نمي آمد هم چيز با هم باشد يعني هم مرگ آكيليس و هم پيروزي ! و آدم لجش ميگيرد در حماسه اين همه درد هست !

براي همين تا مبارزه آخر تاب نياوردم خاموش كردم و رفتم ماهي سرخ كردم براي ناهار امروزم !

نمي دانم چرا بايد اين آدمها با اين همه قدرت و محبوبيت قرباني بشوند و آدمهاي منفوري به جايش باقي بمانند كه آدم رغبت نمي كند نگاهشان كند!

-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

***ديدي آدم به خيال خوش مي گويد رفته است خوب رفته است ديگر ولي ته ذهنش كنكاشش ميكند هي ته قلبش آرزويي سو سو ميزند كه شايد ....؟خصوصا وقتي از جاهايي عبور ميكني كه اولين بارش با تويي بوده كه حالا فقط ازت خيالي مانده است!

داشتم مطالب وبلاگ زنانه ترين اعترافات حوا را مي خواندم رسيدم به جايي كه در مورد عطر گفته ...مي دوني خدا را شكر كه تو هيچوقت عطر نميزدي اونوقت من بيچاره ميشدم مني كه بوها اين همه تاثير ميگذارند بروي اعصاب و روانم و تازه از اين وبلاگ چيزايي كشف كردم ...اينكه من هيچوقت نگران پاك نشدن رژلبم تا آخر ميهماني نبوده ام پس ...!(برويد و بيابيد پرتالاق فروش را )

اينكه گفتمت گاهي آدم چيزهايي ميخواهد در مواقعي كه آن چيزها بسيار دور از دسترس هستند و ميشوند قله اورست برايت ...و باورم نميشد ديشب مسيرم را طولاني كردم براي اينكه از مسير سبز بگذرم !

باورم نيمشود گاهي وقتي روي تخت دراز كشيده ام به ياد بوسه آخر اشك امانم نمي دهد و بعد خودم كه خودم را دعوا ميكنم كه تو هنوز نفهمي و بعد از خودم عذر خواهي ميكنم كه بي ادب بودم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

** چن شب پيش دوباره دچار غليان احساسات فمنيستي شدم و بحثم شد با بچه ها سر اينكه چه حرفي هست كه تا حرف آشپزي ميشود مي گويند بهترين آشپزهاي دنيا مرد هستند ؟!!!

شايد مردها بهترين آشپزهاي دنيا باشند شايد بهترين خياط هاي دنيا باشند شايد مردها بهترين باشند در هر كاري تنهايي، ولي مردهاي آشپز دنيا هم آخرش به زني متصل اند كه از بچه ها نگهداري ميكند لباسها را به موقع به لندري مي برد و اتو ميكند و حتي غذاي گرم درست ميكند و باز هم به موقع خريد ميرود و براي همان بهترين ها در هر رشته، كارهايي ميكند كه آن ها نمي توانند براي خودشان بكنند.....زنها به قول مردها شايد بهترين در يك رشته نباشند اما اگر زني آن همه وظيفه نداشت شايد بهترين ميشد در يكي از همان كارها !

تفاوت زن و مرد خيلي چيزهاست از هورمون هايي كه در بدنشان ترشح ميشود تا نوع كارهايي كه به عهده مي گيرند، ولي زنها هميشه و به تنهايي از پس كارهايشان بر مي آيند و هيچ گاه منتي بر سر جوامع بشري نگذاشته اند حال آنكه مردها در تمامي كارها وابسته بوده اند هر وقت هم خواسته اند يك جورايي دق دليشان را در عدم موفق بودنشان در اين همه نيازمنديشان راخالي كنند با گفتن جملات حكيمانه اي چون" بهترين آشپزهاي دنيا مرد هستند و بهترين طراحان لباس مرد هستن بهترين ...."و در آخر براي اثبات حقانيت خودشان در بحث ها گفته اند يك پيامبر زن هم نيامده و من مي گويم خيلي پيامبر زن آمده ولي مردها همه شان را به جرم جادوگري در ميانه آتش سوزانده اند !

خيلي زنهايي بوده اند كه شايد بهترين ميشدند اگر مسئوليتشان كمتر مي بود ....اگر نگران كودكي كه بايد از مدرسه بر ميداشتند و خريد از سوپر ماركت نبودند، براي پخت و پز شام ،وقتيهايي كه بايد لباسها را هم اتو بكشد و ميهماني هم در راه است و تازه آقاي همسر هوس قورمه سبزي كرده است و گاهي فسنجان و شايد هم سبزي پلو با ماهي و واي خداي من شوفاژ بايد سرويس ميشد امروز و چرا يادم نبود و امشب هم غر خواهد زد براي اينكه از بعداز ظهر كه آمدي چيكار ميكردي آخه ؟؟؟؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط آن |

ديشب رفتم خريدوچنتا لامپ خريدم اومدم و لامپهاي خراب رو تعويض كردم سه تا لامپ رو عوض كردم و وقتي اومدم بندازمشون توي آَشغالها ديدم اي داد بيداد دو تا دونه هست و يكيش نيست از همون لحظه تمامي فيلمهاي ترسناك توي ذهنمون رژه رفتن و ما هم هي به خودمون گفتيم نه حتمان يه جايي گذاشتمش خلاصه با اين فكرها خوابيديم و نصفه شب با صداي عجيبي از خواب بيدار شديم و تا خوده صب مژه نزديم و همش فكر ميكردم الانه اونا توي اتاق خانوم هم خونه اي هستن و اونو تبديل كردن به چيزي شبيه خودشون والانه است كه بياد در اتاق من ؟!!! با ترس از توي تخت اومدم بيرون و رفتم توي آشپزخونه و آب خوردم و اومدم بخوابم دوباره يه صداهايي اومد و دوباره به لامپه كه گم شده بود فكر كردم و به خودم گفتم حتمان انداختمش توي سطل آشغال و يادم نيست و چن باري كه از جلوي آشپزخونه رد شدم اين جعبهاي خالي لامپ به من دهنكجي ميكردن و هي ترس من بيشتر ميشد تا اينكه نزديكاي صب كاشف به عمل آورد مغزمون كه" الاغ يكي از اينها از اول لامپ نداشت و تو الان يكي بستي روي اون !!!!!" و تازه پلكام سنگين شد و چنتا خواب مزخرف ديدم !!!

و از صب تا الان توي چرت بودم، ولي الانه يه چاي توينگز خوردم و الان توپ توپم !

و ديشب هي به خودم گفتم تو غلط ميكني با اين دلي كه داري ميشيني فيلم ترسناك ميبيني !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط آن |

گاهي به خودت ميايي كه آهاي كجايي چه ميشود تو را ؟؟؟

ديشب توي خواب عجب كلكي سوار كردم برايت !!!

ديشب نمي دانم چرا اين همه داغ كرده بود تنم توي آتش ميسوخت....اولش بيدار شديم و شوفاژ را بستيم و بعدش پتو رو كنار زديم ولي از سر انگشتانمان آتش بيرون ميزد و نميشد خوابيد و كم مانده بود برويم دوش بگيريم!!

اين روزها هي دلم ميخواد چارتا فيلم درست و حسابي ببينيم ولي نمي دانم از كجا بايد رفت خريد يعني آشنا نداريم اينجا !

ديشب رسيديم خونه و نشستيم به ديدن رومانس ! سي دي اول رو ديديم (اين فيلم برا وقتيه كه ما هنوز دي وي دي دار نشده بوديم !) و سي دي دوم رو گذاشتيم هي اخطار داد كه سي دي آسيب ديده !!! وكلن به ما نيامده رومانس را ببينيم وگرنه همان سال گذشته كه خريده بودنش مي ديديم !

امشب خانوم هم خونه مهمان دارند آنهم چنتا !! و مي خواد يه عالمه هنر آشپزي و اينا را به رخ بكشه برا همين ديشب خانوم هم خانه اي يه عالمه سير خورد كرده و گذاشته توي آشپزخونه شما حساب كنيد من صب با چه بوي وحشتناكي بيدار شدم !!!! در نتيجه من اول صبي توي خونه عود روشن كردم !!!

خلاصه به خير بگذرد !

اين دو سه روزه شدت كلافگيم را نمي توانيد حدس بزنيد اينقدر بوده كه به خوابهاي جنون آميز كشيده !

راستي يه جمله رومانس خيلي به دلم نشست اونجايي كه اون پسره به دختره گفت"وقتي ارضات نميكنه چطور مي توني عاشقش باشي" راست ميگفت هيچوقت نبايد عاشق مردايي شد كه قدرت ارضاي تو رو ندارن و منم اشتباه كردم انگار ...انگاري منم دقيقان همون كاري رو ميكردم كه اين دختره ميكرد با فرق كه من به خودم خيانت ميكردم !

**در ادامه مطلب یه جمله ای هست مربوطه به دختری توی همین فیلمه صد دختر !

اون مطلب که در ادامه هست به جونه خودم کپی نشده از وبلاگ جناب گنجیشکک اشی مشی :))))


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط آن |

باورم نمیشد عین فیلمهای هندی که همه چی یهووویی پیش میاد ...مامان که تلفن کردم بهم که داداش کوچیکه خورده زمین و دستش شکسته دلم هررری ریخت پایین دیگه نفهمیدم چی به رییسه گفتم د بدو از شرکت زدم بیرون انقده گیج شده بودم که آژانس نگرفتم و هی چنتا تاکسی گرفتم ...

تا خونه که رسیدم گفتم احتمالان با موتوری چیزی تصادف کرده ولی خونه نبود و مامانم با چشای ورم کرده روبروم بود و تا خوده بیمارستان یه کلمه حرف نزدم وقتی دیدمش افتاده بو روی برانکارد خون دیگه توی بدنش نبود زرد شده بود ولی هنوز هم می خندید که چرا آمدی !!!

و اشک که چشمانم را می سوزاند به خودم نهیب میزنم که الاغ گریه کنی نباید اینجا بیاستی گفته باشم!!!!

و داداش کوچیکه که تازگی ها به قول خودش روزی صدتا شنا میرفت و صدتا هم بارفیکس میزد که به قول خودش برود تست بدهد برای تیم بسکتبال !!!

حالا دو نفر لات با چاقد سلاخیش کرده اند و حالا همه وقتی می بیننش دل میسوزاند که قیافه اش هم نمی خورد پسر شری باشد و هی باید برای همه توضیح بدهد که آنها بهش گیر داده اند و بعدش به خاطر یه کیسه سیاه رنگ دستش و اینکه از بانک خارج شده بهش حمله کرده اند و ضربه های که یکی بعد از دیگری بدنش را سوراخ کرده و حالا نیاز دارد عمل بشود تا پایش پا بشود ....و غصه میخورد که چرا بیخودی ناکارش کرده اند غصه میخورد که چرا دیگه نمیتونه آسین کوتاه بپوشه و چرا های دیگری که تو ذهنش است و بر خلاف چیزی که همیشه از داداش کوچیکه انتظار داریم اشک میریزد بی کلام !

همه می شناختنش آن موقع ها که فقط 16 سالش بود و رفت برای اردوی تیم ملی و هر جوری بود خودش را رساند به سطح بچه تهرانی هایی که به قول خودش هیچ نداشتند به جز شهرت بچه پایتختی و این بچه شهرستان بود و آخر آخرش اسمش را خط زدند چون حاضر نبود مثل بقیه باشد غد بود و یک دنده و هیچ جوره زیر بار حرف کسی نمی رفت اگر خیال میکرد دارند زور می گویند !!! برگشت و ورزشش که بیشتر از ده سال زحمتش را کشیده بود به طور ناگهانی کنار گذاشت و هرچه تلفن کردند مربی هایش دیگر جواب نداد که نداد ....و این بود داداش کوچیکه که حالا روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و همه حتی عمو جان که میگفت مرد گریه نمیکند نگاهش که میکند میزند زیر گریه !

ولی خوب بچه مان را امروز مرخص کردند از آن دیوووانه خانه ای که اسمش را گذاشته اند بیمارستان !

راستی خدا رو شکر که باران بارید!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط آن |

خنده دارست نه ؟؟؟ ما توی این همه آدم که دیدیم در این سریال لاست عاشخه این بنه دیوووووانه شدیم !!

جدی میگم این همه آدم خوش قد و بالا و خوشگل و س...ک....س.....ی من دیوووووانه از این آدم خوشم اومده با اون شخصیت مزخرفش !!! و اون خونسردی و دلسنگی بی نهایتش !

تازه خنده دار ترم میشه اگه بگم چن شب پیش خوابش رو دیدم و حالا کلی من توی خواب از زندگی سیر شده بودم و داشتم خودمو خلاص میکردم از این دنیای جهنمی این یارو هم اومده منو آویزون کرده بود از بالکن طبقه چهارم ساختمونی آویزووون !!!

خوب یادمه توی خواب واقعان تصمیم گرفته بودم و داشنم دستاش رو ول میکردم رسیده بودیم به جایی که بند انگشت کوچیکه توی دستاش بود و من می خواستم رهاش کنم که گفت شاید بشود یه ذره فکر کرد دختر جان این همه هم دنیای بدی نیست ها !!

بعدش یادمه وقتی چشمامو باز کردم هنوز بودش و گفت خوب شد قبل از پریدنت یه بوس ازت گرفتم !!! منو بگی تا خوده صب مژه نزدم !

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط آن |

می خواستم یه پست اساسی بذارم ولی تا الانه داشتم کعنهو خر کار میکردم !!!!

هنوز سر کارم!

 نوشتیم که یادمان باشد!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط آن |

دیدی یه چیزی از وقتش که میگذره عینهو غذایی میمونه که یخ کرده و از دهن افتاده ؟؟؟ این همه این سالها وقتی آهنگ لاو استوری رو میشنیدم غصه میخوردم چرا نشد یه بار بشینم اینو ببینم و دیشب در حین پختن خورشت فسنجان محبوبمان تونستیم یه کمی ازش ببینیم و بعد یه جاهایی احساس کردیم داریم کش می آوریم و شاید اگر آن سی دی کذایی خش نداشت حوصله مان می آمد تا آخر برویم ولی انگاری دلمان ترجیح داد همان کلیپ در ذهنش بماند و همان آهنگ و همان حس ...شاید حالا هر باری که لاو استوری بگوشیم یاده فسنجانمان بیافتیم نه آن شب کذایی !

 

یه وقتهایی شده رویات اینقده واقعی باشه که وقتی پلک زدی و بیدار شدی باورت نشه که رویا بوده ...اینکه بغلم کرده بود از پشت اونجوری که عاشقش بودم و سرم که به سمتی چرخید که بتواند ببوسد و بعد حس که نه واقعان چیزی نبود!

یه وقتهایی که آدم توی تخت دراز می کشد و یه دونه کتاب برمیدارد که چن صفحه ای را هویجوری بخواند که فقط پلکهایش سنگین بشود و بعد احساس کنی نفس گرم کسی را پشت سرت و بعد حتی گرمی دستهایش که حلقه میشود بر کمرت و حتی بعدترش که طعم لبهایش تداعی بشود در دهانت و بعد چن بار پلک بزنی و از جا بپری و پتو را کنار بزنی و به دمبالش بگردی ؟!

حتمان شده است حتمان تو هم این توهم را دیده ای گاهی ؟! خصوصا اگر شام فسنجون خورده باشی حتی اگر فقط چند قاشق باشد...آها اگر بخواهی هر دو توهم را با هم بزنی فکر کنم یک لیوان گنده هم باید هات چاکلت را یکجا سر بکشی و بعدش مسواک کنی و بروی توی تخت دراز بکشی و یک کتاب بخوانی فرقی هم نمیکند خودش می آید وقتی بخواهد بیاید ...

آخر بعد از دو سال و اندی توانستم از آن مقوای مشکی استفاده کنم روزی که خریدمش به این نیت بود که شعر شاملو را بچسبانم رویش ولی سفیدی کاغذ توی ذوقم میزد برای همین رهایش کردم زیر تخت ...آن موقع ها هنوز خانه پدری بودم !

بعدش که آمدم اینجا با خودم آوردمش باز هم سرنوشت این شد که برود زیر تخت وقتی اسباب کشی کردم به خانه خواهر جان هم باز سرنوشت زیر تخت بود اما اینجا که آمدم لختی دیوار اتاقم شاید بود شاید عکسهای تولدم بود نمی دانم همه دست به دست هم دادند تا من کار هنری بکنم و حالا یک تابلو دارم از مقوای مشکی که عکسهایی از دورانی نه چندان دور رویش چسبانده شد و چسبیده روی دیوار و هر روز صب انرپی میگیرم از این همه خلاقیت !

قرار پیاده روی امروز صب بود به گل بهارم که ا.س.ا.م.ا.س می دهم زنگ میزند و صدایش خواب آلوده است و می فهمم خواب مانده بهش میگم تو خوابت رو ادامه بده و از خانه تا شرکت را پیاده گز میکند ساعت 6:15 صب !! و هوا چقدر سرد بود انگاری !

و از همه اینها که بگذری هر روز صب از پل هوایی که رد میشوم یادم به پل هوایی قبلی نزدیک خانه می افتم و باز احساس میکنم الان از پشت بغلم میکند و ....البته هر روز خطش میزنم و می دانم همه چیز را باید ساده گرفت تا بگذرد !

*** یکی به من بگوید این صفحه یاهو است که ما را تحریم کرده یا ما صفحه یاهو را تحریم کرده ایم ؟؟؟

چن وقتی بود صفحه یاهو میل غش میکرد ولی امروز عصری برای دیدن ایمیلی از دوستی سراغش رفتم که پیامی عجیب داد که :((
GFI WebMonitor 4
Access for 192.168.0.112 was denied by GFI WebMonitor for ISA Server.
Details:

Sites black list. Blocked Content-type: text/html

)) حالا شما بگویید این یعنی چه ؟؟؟؟

اگر اینجوری باشد تکلیف آن چنتا ایمیل دوست داشتنی چه میشود ؟؟؟! تکلیف آن شرکتهایی که ایمیلمان را بهشان داده ایم ؟؟؟؟

حالا خوب است کل ایمیلهای ما سه تا بیشتر نمیشد آن هم از یه شخص که داره فراموش میشه واله !!!وگرنه آسمان را جر میدادیم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط آن |