تبليغاتX
آن شرلی

وقتي يه اتفاق غير معمولي بد توي زندگي يكنواخت ماها مي افته اولين ساعتي كه اين اتفاق بد افتاده شايد گريه كني ولي دقيقان نمي دوني چرا گريه ميكني و گاهي هم ساكت ميشي و بعد هي گريه ميكني باز ساكت مي شيني يه گوشه اي و زل ميزني به ديفال روبروت !!!

روز بعد از واقعه تازه مي فهمي چي شده و چه اتفاقي افتاده اونوقت كه اگه گريه ميكني مي دوني چرا گريه ميكني و ديگه ساكتم نميشي هي گريه ميكني پشت سر هم و يه لحظه هم ساكت نميشي....

روز بعدترش يه آرامش عجييبي مياد سراغت و يه خواب عميق انگاري هيچي پيش نيومده با اينكه گاهي همون واقعه اون پايين مايينا مي جوشه و نيش ميزنه به قلبت به روحت و هي اشك ميخواد بياد پايين اما ...اما ديگه نميذاري اينجور باشه شايد به جاي اشك فرياد بزني سر اولين كسي كه باهاش درگير ميشي !

نمي دونم برا شما هم اين روند طي ميشه يا نه ؟

راستي ...دو شب پيش خدا از دستم عاصي شد اصلا قهر كرد حالا هي من ميروم منت كشي ولي اصلا پا نميده هر چند خودش ميگفت بدجوري دلش رو سوزوندم !

**ميدوني باورم نميشد تا وقتي نديدم ...اون همه سردي نگات و دستات و حتي آغوشت ....وقتي گفتم تو منو نمي بيني فكر نميكردم اين همه برنجي كه بخوايي بهم پشت كني و حتي گرمي آغوشهاي شبانه ات رو دريغ كني ...اگه بگم متاسفم اگه بگم ببخشيد اگه بگم تو حق داشتي برميگردي و بغلم ميكني گرم گرم ؟؟؟

ديشب كه آروم اومدي و پتو رو كنار زدي و كنارم روي تخت دراز كشيدي، حس كردم آروم تري ولي ولي هنوز مي ترسيدم دستام رو دراز كنم و بغلت كنم ولي امروز صب وقتي آروم بيدارم كردي ديگه مطمئن شدم فهميدي چقدر احساست رو درك ميكنم فهميدي كه فهميدم تنهايي سخت هست و آزار دهنده، حالا هر كي ميخواد باشه تنهايي تنهاييه و هيچ كاريش نميشه كردم چه مثل تو باشه كه خداست چه مثل من كه آنه ام !!!

تا حالا صداي شكستن قلب خدا رو شنيدي ؟؟؟؟ا من شنيدم ،وقتي با بي رحمي بهش گفتم تو منو نمي بيني اصلا منو فراموش كردي حس كردم دستاش رو عقب ميكشه و آروم آروم تركم ميكنه عقبتر مي ايسته و اشكاش رو پاك ميكنه و پشتش رو به من ميكنه تا نبينم كه چطور اشك ميريزه و چطور ميلرزه از عصبانيت برا اينكه بازم با همه كارايي كه برام كرده در حقش بي وفايي كردم و تشكر كه هيچي حرف نامربوط زدم .....از دو روز پيش تا حالا هي به در و ديوار ميزنم هي شب تا صب بيدارم و هي نازش رو ميكشم تا شايد دوباره آشتي كنه و ببوسه منو ولي هنوز انگاري قلب شكسته اش التيام پيدا نكرده !**

**تنهايي فرق دارد با تنهايي مثل سياهي كه فرق ميكند با سياهي ولي ...خدا هم خيلي تنهاست !

××××با عرض پوزش از تلخون بانو بابت اينكه بهم گفته بود ديگه اينقده زنجموره نكنم...... قول نميدم ولي سعي ميكنم پست آخري باشهكه اين همه ننه من غريبم بازي در ميارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط آن |

آهنگ لاو استوري عجيب منو ياد اون شب زمستوني سرد مي اندازه همون شبي كه از حموم اومدم بيرون و هنوز آب از موهام چكه ميكرد همون شبايي كه تنهايي مثل بختك افتاده بود روي من ...همون شبي كه چمباتمه زدم جلوي لب تاب و خيره شدم به تصاويري ماتي كه از جلوي چشمام رد ميشدن و هيچكس نفهميد گريه كردم يا آب موهامه كه چكه ميكنه و قرمزي چشمام رو نسبت دادم به شامپو ....حالا بازم آهنگ لاو استوري و سرماي ناشي از كولر !

تنهايي انگاري دست بردار ما نيست هميشه ايستاده و از دور نگا ميكنه و انگاري سياهي سايه چسبيده به اين ديوار روبرو و گاه نزديكه و گاه دور و خيال نداره حالا حالا ها دست برداره !

گاهي به خودم ميگم اگه تنها بمونم چي ميشه ؟ و خودم جواب ميدم تنهايي بهتره از اعصاب خوردي بهتره از جنگ اعصاب!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط آن |

گاهي آدم خيال برش ميدارد كه من چيزي غير از بقيه هستم و هي خيال مي بافد و هي خيال مي بافد ....و تا يكي پيدا نشه كه بشكافد تمام خيالات تو را تو غرق در اوهام خودتي و حالا من از ديشب نشستم به شكافتن تمامي اين پيراهن خيال و هي مي بينم خودم را كه كوچكتر و كوچكتر ميشوم اصلا آب رفته ام از ديشب تا حالا ....!

بهش ميگم اگه هنوزم با مني اگه هنوزم دوسم داري يه نشونه بفرست و چشمام رو ميبندم و دوباره شروع ميشود بافتنم ...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط آن |

بچه ها گفتن امشب شبه آخره تو هم بمون !

الان ساعت ۱۱:۳۰ شبه من هنوز توی شرکتم و یهووو هوس کردم بنویسم امشب رو که یادم باشه !

بهت که تلفن کردم مست بودی ....!

من با اینکه به شدت دلم مستی میخواد ازش می ترسم !

راستی نگفتم من چن وقت پیش ویسکی خوردم ...البت از ترس اینکه مست بشوم و چرت وپرت بگم زیاد نخوردم ....یعنی اصلا هیچ حسی نداشتم !

صدات رو توی مستی بیشتر دوس دارم!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط آن |

از ديروز تا حالا همش فكر ميكردم داري خيانت ميكني و حالا با كمال تعجب مي بينم توي ورقهاي تاروت اومده تو وسوسه هاي شهواني درباره دو نفر داري !!!

به شري ميگم بهم ميگه پس چرا نيشت تا بنا گوش بازه ...ميگم نمي دونم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط آن |

خانوم ها و آقایون عزیز تعطیلات خوش بگذره ...برای ما هم آرزوی صبر جمیل کنید که مجبورین این چن روز تعطیلی رو هم الکی بیام سر کار .....

من نمی فهمم برا چی باید بیاییییییییییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

:(((((((((((((((((((((((

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط آن |

يك ساعتي ميشه كه اين صفحه رو باز كردم كه چن خطي بنويسم ...انگاري وقتي من ميخوام بنويم كوهي از كار مياد رو ميزم !!

بگذريم ...مي خواستم در مورد پست يكي از بچه ها حرف بزنم نوشته بود آيا رابطه قبل از ازدواج درسته يا نه ؟؟؟ (می تونیم از وبلاگ مارال بانووووو به اونجا برین !)

من خواستم اونجا نظرم رو بگم ولي ديدم چه كاري وقتي اون همه مخالف ريختن اونجا دارن يقه خودشون رو جر ميدن كه وااااا اسلاما و واااناموسا !!!

كامنتهاي قبلي رو كه خوندم بعضياشون خيلي خنده دار بود ...خوب خنده داره يكي بگه من توي سن 28 سالگي به اين موضوع فكر نميكنم چون ال است و بل !؟

من خواستم بگم ...اي بابا مي خواستم چي بگم چرا گيج ميزنم الان ؟؟؟

 

 

يادم باشه يه دكتري چيزي بروم و خودم رو نشون بدم ....چن وقت پيش سر ميز غذا بحثمون كشيد به اينجا كه چرا دخترا نمي تونن !!! قبل از ازدواج رسمي، س....ك....س رو تجربه كنن؟؟؟ منم گفتم كي گفته و بحث بالا گرفت و قرار شد همه با هم بريم دمبالش ! يعني تابو شكني كنيم و همگي بريم قبل از ازدواج ...:)))))

ولي خودمونيم چرا بعضي وقتا آدم ها اين همه نفهم ميشن كه خودشون رو انكار ميكنن ؟احساسات پنهانشون رو انكار ميكنن و طوري وانمود ميكنن كه انگاري اين وجود نداره ؟ اي بابا اين غريزه هست چه تو بگي بهش فكر ميكني چه نه اون توي وجودت هي ووول ميخوره و خودشو به در و ديوار ميزنه و گاهي فوران ميكنه ...همه ما هم آدميم ؟

س...ك...س داشتن با كسي نشونه علاقه نيست و كسي هم نبايد از اين مورد به عنوان ابزاري براي نشون دادن علاقه اش به كسي استفاده كنه ...اين يه نيازه كه هر وقت بيدار بشه بايد به هر حال بهش رسيدگي كنيم ....

توي همون كامنتها يكي نوشته بود رابطه جنسي عشق رو نابود ميكنه ؟؟ اگه عشق واقعيت داشته باشه با هيچي از بين نميره اون چيزي كه بعضي اسمش رو عشق گذاشتن تمناي وجودي براي رابطه جنسيه كه به علت نرسيدن بهش هي عطشت تندتر ميشه و وقتي هم بهش مي رسي مي بيني چيزه خاصي نبوده و در نتيجه همه اون تب ها و تاب ها فروكش ميكنه ! شايدم اين نيست ، به هر حال كسايي بايد در اين مورد حرف بزنن كه تجريه دارن ولي من معتقدم اگه رابطه دوستي ...يا حتي عاشقانه اي قراره با س...ك...س كردن از بين بره خوب بهتره از بين بره تا به جاهاي باريكتري مثل ازدواج كشيده بشه و منجر به طلاق و درگيري هاي ذهني بشه ...

اون عذاب وجداني هم كه بعضي ها ازش حرف ميزنن فكر ميكنم برميگرده به نوع تربيت دختراي اين مملكت كه بهشون ياد ميدن اگه اين غريزه درشون بيدار بشه اگه اونو ارضا كنن يعني مرتكب گناه بزرگي شدن !!! در صورتيكه نه گناهي صورت گرفته و نه اشتباهي تنها يه نياز از نيازهاي جسميت رو برطرف كردي و بايد به اين فكر كني كه من به خاطر رفع گرسنگي يا تشنگي يا خستگي مواخذه نميشم پس كسي حق نداره منو با حرفاش يا كاراش آزار بده !

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط آن |

ديدي بي قراري هام دليل داشتن ...ديدي يه اتفاقي افتاده بود كه به من نگفته بودن ...ديشب با اينكه روز بدي رو نگذرونده بودم دلخور بودم از همه چي دلم پر شده بود و هي لبريز ميشد تا جايي كه رفتم زود خوابيدم و نزديك بود همه چي رو سر جي خالي كنم كه اوم شانس آورد و تلفنش رو جواب نداد و وقتي خودش تماس گرفت من نيمه خواب بودم و حوصله حرف زدنم نداشتم و اينا ....زودي گفتم خدافض!

ولي امروز دليل همه بي قراري هام رو فهميدم به ماماني كه تلفن ميكنم ميگه 5شنبه حالش خوب نبوده و شاكيه چرا من حالش رو نپرسيدم ؟؟؟؟ميگم آخه مادره من,  من  علم غيب ندارم كه شما حالت خوب نيست ؟؟؟ من به خواهر جان تلفن كردم به اون دوتا نيمه ديوونه تل كردم اصلا بابايي رو ديدم ولي هيچ كدوم نگفتن كه شما حالتون خوش نيست !!!! بعدشم من هي پشت تلفن فين فين كردم و ماماني هم هي به من گفته حالش بهتره نگرانش نباشم ولي من نمي تونم سر جام بند بشم بايد بروم ببينمش !

بعدن نوشت...رفتم جلگه..!هیچوقت فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه طوریکه با یه آهنگ غم انگیزه چاووشی اشک توی چشمام حلقه بزنه و وقتی از دور می بینمش گریه ام بگیره ...گفتم که سر جام بند نبودم ساعت ۵ از شرکت زدم بیرون اومدم خونه لباس پوشیدم و دوش گرفتم و بعدشم اومدم جلگه ...

به ماما نگفتم میروم خونه شون وقتی می رسم با کلید قدیمی در رو باز میکنم و میروم که سورپرایزش کنم که خودم سورپرایشز میشوم ...آخه خونه نیست !!!

یه یک ساعتی منتظرشون میشوم وقتی میاد از خوشحالی چن باری می بوسمش !

خوب بعدشم میروم باهاش خیابون به اون دوتا نیمه دیووونه ها سر میزنم و ازشون یه ساندویچ میگیرم و باهام دو برابر حساب میکنن

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط آن |

حس نوستالژيك ميگن ؟؟؟اين كه آدم با يه چيزي ياده يه چيزه ديگه ميافته؟؟؟

نمي دونم شايدم نوستالژيك يه چيزه ديگه است ولي....

امروز با خوندن پستت ياده اون كپي از آرشيوت افتادم كه توي كامي بود رفتم سراغش آخه فك نميكنم خودتم اونو داشته باشي جالبه نه ؟ اون موقع است كه هنوزقالب بلاگت مشكي بود با اون آهنگه كه يه خانومه توش ضجه ميزد هي !!

نمي دونم چرا هر از چن وقت يه بار دلم برا همون پستهاي همون روزي كه سيو كرده ام تنگ ميشه و مي خونمشون و آروم ميشم انگاري يه قسمتي از دردهام تسكين پيدا ميكنه !

مي دوني حتي اون موقع ها كه بلاگت طوري بود كه آ«شيوش مشخص نبود من از طريق همين صفحه قديمي تمامي آ«شيوت رو خوندم و گاهي دلم سوخت چرا من قبل از اون روز كه تو آرشيو رو پاك كني نرسيدم و يه كپي هم از اون ندارم؟؟؟؟

بي خيال حالا چرا اول صبي من دارم از اين حسهام حرف ميزنم اصلا چه مربوطه به حرفايي كه ميخواستم بزنم ؟؟

راستي تفلدت كيه تلخوني من فقط يادمه خردادي بودي :)))

حالم نه بده نه خوبه به قول جي ميتونست بهتر باشه !

اي بابا انقده حرف تو حرف اومد اينقده هي اومدن بالا سرم كه يادم رفت چي مي خواستم بگم !

 

پارسال يه قراره سبلان داشتيم كه در آخرين روزها ماليده شد رفت و كلي حاله من گرفته شد و به دلم موند سبلان !

راستي امسال كسي پايه رفتن نيست ؟؟؟ چن روز تعطيلي توپ تيو خرداد داريم هاااا ...ببين تلخون بمونيم خونه كلي حالگيريه بيا با هم بريم سبلان !

نيمولي تو هم مي توني بياييي ديگه هااا آخه فك كنم پايان نامه عيال محترمه هم تموم شده خودتم كه ديگه معاف شدي و ...بيا بريم تازه مي تونيم به مينايي هم خبربديم كه اونم بياد يه تيم تشكيل بديم و ....نه كه آخر كار خرابش كنيم ها !!!

اصلا حالم الان كه به كوه فكر كردم كلي بيتر شد تو رو خدا يكي پيدا بشه منو ببره كوه اصلا اون تعطيلات خرداد رو دوس دارم بيرون باشم دور از اينجا...

كلافه شدم از اينجا از همه ...راستي تو هم بيا اگه باز بهونه دندا پزشكي مامانتينا نيست ...!

ديشب ملاصدرا بودم. رفته بودم از زير و تن باسه آوايي يه دونه شلوارك بخرم باسه تفلدش (ديروز بود ) خودشم اومده بود، اين دختر ديووونه است اون همه لباس خوچگل دخترونه اونجا بود گير داده بود به يه شلوارك قرمز !!!

هر چي گفتم بهش بيا اين لباس خوچگله رو بگيرم برات گفت دوس ندارم !!!! اينقده بهش مياد وقتي لباس دخترونه مي پوشه ولي هر چي يادمه از وقتي خودش تونسته حرف بزنه نذاشته يه لباس مثل آدم تنش كنن !!! دلم ميخواست بهش بگم دختر جان الان كه مي توني بپوش نكن اين كارو فردا كه ازت هيچ كاري بر نمي آيد و بايد چادر و چاقچول كني هاااااا ! خواستم بگم حال كه هنوز گير بازار نيست بپوش كه فردا ناله نكني چرا نمي تونم دامن كوتاه بپوشم تو خيابون چرا نمي تونم تيپ بزنم تو خيابون ؟؟؟؟ (آوايي جهار سالش تموم شده رفته توي پنج سالگي)

اگه من مي دونستم كدوم تخمه جني اين بچه رو از جنسيت خودش بيزار كرده كه حالش جا مي آوردم !

خلاصه رضايت داد به يه شلوارك از اين شيش جيپا، رنگ خاكي و يه تي شرت نارنجي!!! و كلي ذوق كرده براشون وتو روخدا بگو چند !!!(20000تومن منو پياده كردن بدون يه ريال تخفيف)؟؟؟

بهش ميگم آقا من اين شلوار خودم رو همين چن روز پيش خريدم 9500 !!! پسره (نفهم) يه نگا عاقل اندر سفيه انداخته به من كه انگاري دارم دروغ ميگم و ميگه لباس بچگونه فرق ميكنه !

دروغ نميگم ها اين پ.ات.ن ج.ام.ه حراج كرده من رفتم از اونجا شلوار خريدم خيلي هم خوچگله خيلي هم شيكه تازشم ! يه مانتو هم ازشون خريدم هر جا ميرم كلي ازم تعريف ميكنن كاشكي كيف و كفشم داشتن من ديگه مجبور نبودم اين همه پول بي زبون بدم باسه كيف و كفش !

 

ديروز داشتم طالع بيني تو رو نگا ميكردم از نت ، بعدش ديدم برات جمعه رومانتيكي پيش بيني شده بوده يعني رومانتيك بوده جمعه ات ؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط آن |

**اگر اينجا مي نويسم براي اينه كه يادم باشه اين روزها يادم باشه اگه يه روزي خواستم فراموش كنم اين نوشته ها تلنگري باشه به يخ نازك فراموشي كه گاهي روي همه چي رو مي پوشونه !

گاهي آدم يه چيش ميشه ولي خودشم نمي دوني چي شده ...فقط يه اتفاقي افتاده و تو بيخبري تويي كه از همه واقفتري به مسئله هم نمي دوني چي شده !

چن روزه بي قرارم ....بي قرار، براي چي و كي رو نمي دونم ...

سر كار همش منتظرم وقت تموم بشه وبزنم بيرون و خونه كه ميروم همش وقت كشي ميكنم تا بشه وقت خواب و بروم توي رختخواب و گاهي به بهونه خستگي همون ساعت8-9 ميروم مي خوابم ولي خواب هم انگاري قهر كرده اين روزها !

ديشب بعد از حرف زدن با تو انگاري دنيا چنگ بندازه و موهام رو بگيره واز پشت سر هي بكشه و من كشيده بشوم روي زمين و بعدش پا بذاره روي حلقومم و راه ببنده به نفس تا جايي كه اينقد فرياد بزنم كه اشكم در بياد و بعدش ازم فاصله بگيره و به اين ضعفم بخنده و بخنده و بخنده و صداش بپيچه توي هفت آسمون تا جايي كه گوشام رو بگيرم و ناله كنم بسه ديگه بسه خسته شدم ولم كن ولم كن !

بعد غلت بزنم و بيدار شوم از صداي خنده بچه ها و از آشپزخونه سر در بيارم و آب يخ درس كنم و دو تا ليوان بخورم و برگردم توي رختخوابم و به همه هي توضيح بدم كه چيزيم نيست و فقط كمي بد خواب شده بودم !

آره اين روزها همش بي قراريه و اينكه اين همه دسته خاليم اين همه بي استعداد و اين همه بي پشتكار بي برنامه و هي بي قرارتر ميشوم گاهي .....

 

اين روزها حساس ترم از هميشه به اشارتي ناراحت ميشوم به حرفي ميرنجم و اين روزها كوچيكترين چيزها ديوونه ام ميكنه ....

مي نويسم و دوباره پاك ميكنم و اين روزها حتي خودم هم حوصله اين نوشته ها رو ندارم چه برسه به اهالي گذر...

به شدت دلم سفر ميخواد هر جايي باشه مهم نيست فقط يه ذره آرومم كنه ...

خوبه كه هنوز اين عادت رو حفظ كردي كه با مستي رانندگي نكني خوبه كه هنوز يادت مونده كه اگرچه اينجا ايران است ....

 

***برا ناهار رفتم سر صحبت رو باز ميكنه و حرف ميزنم و ميگم اي بابا بي خيال راحت باش دختر جان تو چرا به خودت سخت ميگيري ؟؟؟

ميگه نمي خوام كسي ازم سو استفاده كنه ميگم !! اين چرت و پرت ها رو بريز دور ! آخه سو استفاده چيه رابطه دو طرفه است و هر دو به يه اندازه شراكت ميكنن توي همه چي!!

و دو ساعتي براش موعظه ميكنم كه تو با هر كي كه باشي هر كاري بكني براي من هموني هستي كه روز اول ديدم ...چه دليلي داره كه آدم ها فكر كنن دختري كه قبل از ازدواج س...ك...س داشته دختره بديه يا آدم حسابي نيست ؟

مگه ما فكر ميكنيم مردايي كه قبل از ازدواج س...ك...س داشتن مرداي بدين ؟

ميگه اما اين سنتهاي لعنتي...و من قاشقم رو پر ميكنم و در حالي كه ابروهام داره بالا ميره ميگم ! تو چي كار به سنت داري دختر جان ؟ ميخواي به خودت سخت بگيري كه مبادا فردايي كه هيچكس خبر نداره ازش بياد و تو رو مواخذه كنه كه تو چي بودي !! گفت يه پسري يه روزي بهش گفته مردا دوس دارن دروغ بشنفن و من گفتم مردا غلط كردن ...اينم از مرد سالاريشون ناشي ميشه ...بهشون اجازه بدي ميگن روزي هفت بار بايد سجده كني بهشون و مي خندم اينجا و حالا مي خنده امان از تو دختر جان چرا اين همه ازشون بدت مي آد و دهنم باز ميمونه ميگم من از مردا بدم نمي آيد...

بعدش هي ازم سوال پرسيد هي سوال پرسيد تا جايي كه يادمون اومد ناهار هم داشتيم !

و بعدش هر كي رفته سركارش و من با خودم گفتم يعني من اين همه مرد ستيزم ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط آن |

از ديروز شركتمون يه سمي ناهار داره كه ماجرايي برا خودش شده ...

اولش قرار شركت مادرمون گفته بود فقط مديران بخشها بايد باشن ديروز مدير بخش ها كه رفته بودن ديده بودن اين شركت مادر سرشون كلاه گذاشته به چه گشادي و در نتيجه زنگيده بودن به تمامي زيردستاشون كه پاشين بياين و البته از اون جايي كه مدير ما نرفته بود به ما تلفن زده نشد !!!! و ما هنوزداريم سماق ميمكيم ...البته ديروز شري و فهيم و مري هم نرفتن و موندن و گفتن ما اين خفت رو نمي پذيريم كه الان بريم و موقع ناهار برگرديم (چون فقط كسايي كه كارت وروديه دشاتن مي تونستن برن داخل باسه ناهار)

در نتيجه اونا با من تصميم گرفتيم خودمون ظهر خودمون رو دعوت كنيم به ناهار در رستوران صوفي ستارخان !!!!

بعدش همه بلند شديم رفتيم ناهار خورديم و وقتي صورتحساب رو گذشاتن روي ميز همگي احساس كرديم بوي سوختگي مياد !! اونم بد سوختگي هاااا ،سوختگي ماتحت !!!!!

خلاصه كه روز 31 ارديبهشت ما خودزني كرديم اساسي در اين نبود امكانات ما رفتيم با قرض و قوله ناهار خورديم ....ولي چسبيد هاااااا

اينقد كه عصباني نشدم ديروز اصلا و كلا خوشحال بودم حتي وقتي كامنت نيمولي رو خوندم اينقده خنديدم كه همكارا فكر كردن ديووونه شدم شايدم جني ؟؟؟؟

خلاصه اينكه روزي بود باسه خودش !

ولي اين نامرديه امروز شري و مري و فهيم رفتن و منو نبردن همايش !!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط آن |