خيلي جالبه كه همه ما تا اين حد بهم شبيه ايم و با هم فرق داريم ؟
اصلا عجيب نيست كه همه ما يه خلا هاي دروني داريم يه سياه چاله هايي توي وجودمونه كه همه نورهاي دنيا رو توي خودش خفه ميكنه !!
ببين ببين با توام ديدي بعضي وقتا تازه از هم جدا شديم ولي هي دلت ميخواد سر بزني هي دلت ميخواد حرف بزني هي دلت ميخواد رنگ بزني تمامي خاطراتي كه داشتي ....1
آره بعضي وقتا هول هوليم برا اينكه چن دقيقه بيشتر باشي و گاهي خالي ميشي و ديگه برا موندن دست وپا نميزني ...اصلا شب ميخوابي با حس اينكه به درك و صب كه پا ميشي تمامي وجودت ميشه شور زندگي !!
نمي دونم چي مي خوام بگم نمي دونم فقط مي دونم ادم ها خيلي نزديك به هم هستن ولي خبر ندارن ..حتي دغدغه هاي دروني فقط بايد خوب گوش كني تا بشنوي صداي غر غر هاي بغل دستيت كه از دست خودش در عذابه بايد چشمات شنوا بشنن باور كن بايد زل بزني به آدمها تا بشنوي حرفاي دلشون رو !!!!
ديشب غذا پختم از بس كه عصبي بودم نمك يادم رفت بريزم روي برنجم و بعد 100 باري هم شستمش و يه غذاي بي مزه اي شده بود كه خودم هم نتونستم بخورم چه برسه به اهالي خونه !(بي ربط)
امروز یکی به طعنه گفت امروز نشون میده خیلی خوشحالی ؟؟؟ گفتم آره آخه شری** از سفر برگشته ...و فکش که چسبیده بود به زمین رو باید می دیدی....!
**شری همان شراره است که چن روزی نبودش رفته بود خارجه (تهروان تشریف داشتن )![]()
http://i29.tinypic.com/wl29mr.jpg
http://i31.tinypic.com/25k0yub.jpg
http://i32.tinypic.com/zyakc5.jpg
خوب اینم چنتا از عکسهایی که این چن وقته با گوشی گرفتم ...
دوتای اول مربوط به دو هفته پیش از اطراف جلگه است ...
آخری هم که مربوط به پارسال همین موقع های یه قسمت دیگه جلگه است
و اون سومی هم مربوط به اواخر اسفند سال ۸۵ روبروی شرکت وقتی بارون می اومد !
جالبه كه توي اين مملكت هر چي همون سبك وسياق 30 ساله پيش خودشو حفظ كرده با اندكي تغييرات ...مردم هنوز دو تا تيم رو مي بينن و فقط برا اون دوتا تيمه كه ميشه جشن قهرماني گرفت و ...
كاري ندارم به اينكه توي دنياي فوتبال چه خبره ها...منم ديشب وقتي پسرا و دخترايي رو مي ديدم كه از خوشحالي توي خيابون جيغ ميكشن ناخواسته ميل پيدا ميكردم كه همراهي كنم اما حرفم اينه كه مردم هنوز توي گم گشتگي سالهاي پيشن ...وقتي بازي هاي تيم شيرازي حتي وقتي برق به اون خوبي بازي كرد كه تيم قرمز پوش پايتخت توي ورزشگاه خودش جلوي اون همه تماشا چي باهاش مساوي كرد مردم اينجا همراهييش نكردن !!!
گاهي اين كارا صداي آدمي چون پيرواني رو هم در مياره كه ما توي شهر خودمون بي ياورتريم ؟!!!!
نمي دونم كي ليگ ما حرفه اي ميشه كي تماشاچي ما حرفه اي ميشه و كي تيم هاي شهر هاي ديگه توي شهر خودشون احساس بي طرفداري نميكنن؟؟؟؟
ولي به هر حال من خوشحالم كه مردم گاه گاهي دليلي براي بلند خنديدن پيدا ميكن براي جيغ هاي شادي حتي اگه اون جيغ ها حرفه اي نباشه !
حالا بي خيال اينا....نمي خوام الكي آيه ياس بخونم آخه ما هم ناخواسته ديشب كلي خوشحالي از خودمون داشتيم خوشان خوشان رفتيم امپراتور شام خورديم و اومديم خونه ! آخه نگار دو روز پيش از تهروان اومده خونه ما و خدا ميدونه اين دختر خداي انرژي مثبت و خوشحاليه ...اگه بدوني تازه وقتي ما برگشتيم رفتن فيلم شوكولات رو گذاشتن و با آهنگهاي اون شروع كردن به رقصيدن و من هم از زور خستگي مردم ....!
ديروز بلافاصله بعد از بازي به تلخون تل كردم و قرار شده شيريني بده اساسي و حالا بايد يكي رو پيدا كنم كه برام بليت بگيره باسه تهروان ! آخه قرار شد تيمشون برد به منم شام بدن :)))
موني خوب حرفي ميزنه آدم دقيقان وقتي فك ميكنه وقتي يا اصلا حرفي برا گفتن نداره يه عالمه سوژه پيدا ميكنه برا نوشتن !!!
و اين است عزم ملي ما در مورد ننوشتن ؟؟؟
خوب ديروز كه سه بار آپ كرديم و امروز هم اومديم يهووو ويرمون گرفت درمورد خاطرات گذشته بنويسيم يعني يه چيزي ديديم يهووويي دلمون هوس كرد چيز بنويسيم !!
ميگم شما اولين باري كه فيلم پورنو ديدين كي بود؟ اصلا از كجا گير آوردين ؟؟ عكس العملتون ؟؟ تصوراتتون ؟؟
خوب من اگه اشتباه نكنم سال سه دبيرستان بودم از داداشم كش رفتم و گذاشتم توي دستگاه و در لحظه اول (وسطاي نوار ويديويي بود ) با ديدن اون دسته بيل نزديك بود از ترس جيغ بكشم كه خودمو كنترل كردم و تندي رد كردم و هر چي رد كردم ديدم نه همين جوريه و از ترس خاموش كردم و ديگه سراغه فيلمه نرفتم تا چن وقت بعدش كه ذفتم سر جاش نبود و نتيجه گرفتيم كه داداشه برده پس داده !!!! و هنوز گاهي غصه ميخورم كه چرا مثل آدم از اولش نگا نكردم ؟؟؟
اما تجربه بعدي با دختر دايي جانمون شب قبل از امتحان كنكور نشستيم يه فيلمه تا ته نگاه كرديم ....و فرداش دختر دايمون نتونسته بود امتحان بده چون به قول خودش هر جا رو نگا ميكرده اين دسته بيل جلو چشش حضور داشته و من با خيال راحت نشستم سر جلسه و پام رو انداختم رو پام و خوشان خوشان در رشته اي غير رشته خودم امتحان دادم و اتفقان قبول هم شدم !!!
اما يه حرفي رو قبول دارم اينكه اينجور فيلم ها باعث ميشه آدم تا حدي ازشون الگو بگيره يعني كارايي كه اونا ميكنن يا ....
اما بعد از اون ما مردا رو مي بينيم اولين چيزي كه در ذهنمان جرقه ميزنه همون صحنه تكان دهنده اولين بار ديدنه فيلمه است...:)))
راستی کاندوم هست خدمتتون؟؟ توی وبلاگ ۳۵ درجه بود جالبه:))
اینقده این بحث ۳۵ درجه جالب بود که من دلم خواسته همین امروز چن جا بروم خرید این جنس:))
نمی دونم چرا نه حس نوشتنه نه حرفی برای گفتن پس تا اطلاع ثانوی نیستیم ....
چرا همه انتظار ديگه اي از آدم دارن ...حتي اونايي كه بهت ميگن خودت باش، نيازي نيست برا حرفي يا كاري رضايت منو در نظر بگيري!! بعد خود همين آدم ها جوري رفتار ميكنن كه تو مي فهمي اونا هم دوس دارن تو در بندشون باشي كه تو هر چي اونا گفتن بگي چشم !
حتي اون روزي كه من گفتم اي بابا من ديگه خسته شدم از اينكه مامانو و بابام انتظار دارن دختر خوبي باشم از اينكه برادرام انتظار دارن من دختره خوبي باشم ...خسته شدم از اينكه آدم ها ازم مي خوان بي صدا هر چي ميگن رو مهر تاييد بزنم ...اينقد گفتم كه تو دستمو گرفتي گفتي خوب نباش دختر خوبي نباش...حداقل وقتي با مني هموني كه مي خوايي باش !!!! گفتم تو هم ازم انتظار داري كه چيزي باشم كه تورو راضي كنه غير اينه ؟؟انگاري تازه متوجه شدي همين چن دقيقه پيش بود كه با حرفات نشون داده بودي از اينكه خواستم خودم باشم دلخور شدي ...!
راستي تلخون پرسيده بودي اين روزها چي شده كه حتي درسهاي ابتدايي رو يادم رفته ؟ گفته بودي خودت رو كشتي تا جمله رو بفهمي ...اين روزها وقتي دارم يه چيزي براي كسي مي نوسم بعضي از كلمات را كه ميگم نمي نويسم ومن هيچوقت دوباره خواني نميكنم ...خودم هم از جمله خودم سر در نياوردم ....
ولي اون روز به خودم گفتم ديگه برا كسي كامنت نذارم تا وقتي دوباره بتونم درس بنويسم ....
نمي دونم چرا اون همه از تو از نيمولي ناراحت بودم از همه چيز گلايه داشتم انگاري دنيا برام بشه يه تخم مرغ و اونو توي دستم له كنم و بعد از گندي كه به دستاو لباسم زدم لجم بگيره و....
الان كه گذشته فكر ميكنم ناراحتي نداشته خوب اين هم مثل هزارتا شوخي لوس و بي مزه اي كه با هم داشتيم...
گلي ديشب بهم ميگه حق نداري مهربون باشي حق نداري به همين راحتي ببخشي ...حق نداري و هر بار پشت بند اين كلامش ميگه ميدونم حق ندارم دخالت كنم ولي آن نذار فكر كنن هر جوري مي تونن باهات برخورد كنن ؟!
بهم ميگه آن ...و من ميخندم .
به پري ميگم من خيلي احمقم نه ؟ و اونم ميگه حق نداري اينجوري حرف بزني حق نداري به خودت اينو بگي ....
به مامان ميگم من دلم مي خواد از اين خراب شده بروم ...ميگه حق نداري سر از خود تصميمي بگيري ...
به بابا گفتم دلم ميخواد با فلاني دوست باشم ...به زبون بي زبوني ميگه حق نداري حق نداري ....
تو تنها كسي هستي كه فعلا گفتي حق دارم ناراحت باشم حق دارم عصباني باشم حق دارم ....
اگه یکی سر یه موضوعی مثل ازدواج یه سری حرف مهم بزنه و بعدش در پایان شب بهتون بگه حرفاش شوخی بوده و فقط قصدش این بوده که.. تو که یه عالمه درگیری با خودت رواز این عالم بیرون بیاره !!!شما بودین چیکار میکردین ؟؟؟؟
ديشب وقتي با بچه ها بودم براي اولين بار ديدم دوست گلي خوشحاله ...هميشه وقتي مي بينيش يه جورايي تو خودشه ...خجالتي نيست ها فقط خيلي آرومه بي صداست و خدا ميدونه تا چه حد اين بچه دوست داشتنيه (البته من تا حد كمي مي شناسمش )آخه تلاشهاي چن ماهه اون داره ثمر ميده و امروز افتتاحيه جشنواره ك ي ش لو ف س ك ي بود توي دانشگاه ....
باورم نميشد كه تمامي فيلم ها رو خودش تدوين كرده خودش زيرنويس كرده گزارشات با كارگردان رو و وووو ...!
من جديدان به اين آهنگه چاووشي علاقه مند شدم " گوشي رو بردار تا صدات ...." خوشم مياد دليلي هم ندارم شايد خودم خيلي وقتا نياز داشتم كه گوشي رو برداري تا صدات ....
هوا چن روزه اينجا خيلي گرفته است همش ابريه ولي دريغ از يه قطره بارون انگاري آسمونم ما رو تحريم كرده باشه و نميباره ...
راستی پرواز هم تحریم شده و دیگه نمیشه پرید !!
ميدوني امثال اغلب اهالي جلگه ضرر ميكنن چون راه درآمد اغلبشون كشاورزيه و وقتي بارون نميومد و خشكسالي شد اينجا اجازه كاشت برنج و ذرت داده نشد حتي كاشت محصولاي ديگه محدود شده و اگه بيشتر از مجوز باشه برخورد ميكنن و هنوز هم ما شعار ميدهيم كه ....!
هي دختر جان كجايي چرا تلفن رو جواب نميدي ؟؟؟
آرزو ميكنم آرزو ميكنم كه بروم و جايي زندگي كنم كه حداقلش تو رو هر چقدر بخواهم بتوانم بي توضيح اينكه چرا ؟؟
راستي چرا اولين پله روشن فكري انكار تو هست ؟؟ ؟چرا روشن فكراي اين مملكت هم زور ميگن به آدم ؟
با عرض پوزش از تمامي اهل گذر...
خانومهايي و آقايوني كه شما باشين توجه كردين اين اهالي پايتخت چقد حس ميگيرين در اين مورد كه جز اهالي پايتختن و هيچكي رو غير خودشون داخل آدم حساب نميكنن ؟؟؟ و اصلا يه ايرانه و يه پاتخت و بقيه همه ده كوره هايي هستن كه از لحاظ مغري اختلال دارن !!!!
نه اينكه چون ما جز اهالي پاتخت نيستيم اينو ميگيم كساني هم كه هم اكنون اندرون اون شهر قشنگ زندگي رو گذران ميكنن هم با من تا حدي مبافقن ....!
خوب اينكه به قول آقاي قاسمي ما ايراني ها گنده گوزيم حرفي نيست ولي ...ولي اين اهالي پاتخت از همه گنده گوز ترن خصوصا وقتي مي خوان اطلاعات عمومي خودشون رو به رخ آدم بكشن !اون موقع ها كه تازه چت كردن ياد گرفته بودم يه عمويي (به قول شيرازي ها) به ما سلام داد و شروع كرد به ناله كردن كه آره اينجور اونجور ....بعد نمي دونم چي شد كه كشيد به بحث شكسپير و هملت كه يهووو پرو پرو نه گذاشت نه برداشت گفت مگه بچه شهرستاني ها هم شكسپير رو ميشناسن ...ما هم كه آتش از گوش هايمان بيرون ميزد و دود از كله مان بلند شده بود گفتيم درست صوبت كن بچه ...اون موقع كه اجداد شما سرگردنه راه اجداد منو كه داشتن تجارت ميكردن مي گرفتن اموالشون رو غارت ميكردن اجداد من داشتن آثار افلاطون رو ترجمه ميكردن ...بعد ديدم ميخواد پرو بازي در بياره گفتم ببين شما خيلي كلاس كاريتون بره بالا از نوه نبيبره هاي اون قاجاريه هستين كه از آقا محمد خانشون تا اون ته مه ها آبرو برا ملت ايران نذاشتن و هر چي سرزمين اجداد من از دوره هخامنشي گرفته بودن با چه مشقتي به باد فنا دادن رفت....!!!!!!
و اين چنين بود كه دشمني ما با اين اهالي پاتخت شروع شد ولي وقتي به عرصه وبلاگ نويسي اومديم ديديم خوب خيلي بچه باحال داره و خوشمون اومد تا حدي كه ناگهان چنتا از اين بچه هاي اهالي پاتخت باز زدن توي حال ما ....و باز هم همون آش همون كاسه شد برامون ...
خلاصه ما داشتيم بحث ميكرديم ...توي تموم دنيا رسمه كه مردم پاتخت بقيه رو نفهم به حساب بيارن تا مي بينن يكي يه ذره لهجه داره يا تيپش مغاير با اوناست بهش اخ واوخ كنن و هي خودشون رو كنار بكشن مبادا لهجه اون بيچاره سرايت كنه بهشون ؟؟؟؟
بعد ما توي يه چيزي مونديم چرا بچه هاي پاتخت اين همه دك وپوز دارن اين همه ادعاي روشن فكري دارن ولي هنوز به حقوق اوليه بشريت هم احترام نميذارن ...اصلا چرا اين همه بي چاك و دهنن؟؟؟؟
هر چي باشه ما از اهالي جلگه بوديم و وقتي ما پارسه رو بنا ميكرديم جماعت پاتخت نشين هنوز پا به عرصه وجود نذاشته بودن ! ادر آخر بگيم كه ما نه پاتخت بوديم نه الان اونجاييم نه فعلا قصد اومدن بهش رو داريم پس اگه ميخوان كامنت بذارين كه بچه دهاتي برگرد شهرتوت اينا گفته باشيم ما سر جامون سفت و سخت نشستيم و ...همينا !تمامي اين نوشته برداشت آزاد ازصحبتهاي تمامي آدمهايي گذري كه با ما در ارتباط بودن و يه جورايي زخم زبون ديده بودن از اين اهالي روشن مغز پاتخت ...!
1.آرزوهاي محال:
اينكه تو دنيا جنگ و مرزي نباشه ...واژه هاي مثل خيانت وتحقير توي آرشيو ها بايگاني بشه ..اينكه هيچ بچه اي بي محبتي نكشه و آرزوي محالش بوسيدنش توسط والدينش نباشه...
2.از 5 دقيقه اول اتصال ...
اون قديما كه خونه زياد نت كار ميكردم اول ياهو مسنجرم رو فعال ميكردم بعدش وبلاگ ولي حالا كه فقط توي شركت نت دارم ...اول وبلاگ و كامنتها رو چك ميكنم بعضي اوقات كه وقت دارم جواب ميدم ...ايميل خيلي كم پيش مياد چك كنم مگه اينكه منتظر ايميل باشم (من هيچ وقت ايميل ندارم نمي دونم چرا؟)
3. هله هوله ها :
بستگي داره كجا باشم ...بروم فست فود اولين چيزي كه دلم ميخواد سيب زميني سرخ كرده است ...توي خيابون باشم آبميوه فروشي ببينم آب طالبي ..آب انارم و آب آلبالو هم دوس دارم .
ديگه بوي ذرت مكزيكي هم كه مياد خيلي دلم ميخواد بخرم ...! بستني وآلبالو خشكه و كمپوت آناناس هم دوس دارم ....!
خوب اين بازي قاعده داره كه بايد رعايت بشه ...منم از عاطفه...تلخون ...مارال ...آريا ...اوشا دعوت ميكنم بازي كن ..با تشكر از ملودي عزيز
گلي ميگفت توي خواب ناله ميكردم ديشب هم كه همش غمباد گرفته بودم ...حالا چراش بماند !
شايد اثر كار زياد باشه و فكر اينكه اصلا مفيد نيستم و به درد جرز لاي ديوار هم نمي خورم ...عذاب وجدانه اينكه چرا كلاس زبان نرفتم اين ترم (آخه حساب تا ساعت 8-9 شب توي شركتم وقت نميكردم يه كلمه بخونم )! فكر اينكه پارسال اين موقع به خودم قول داده بودم سال ديگه اين موقع اينجا نباشم ولي هنوز همين جا دارم درجا ميزنم و هيچ غلطي نكردم !
اثر اتفاقاتي كه توي رابطه هاي دوستام افتاده و اونها اين همه داغون هستن و من هم اينقد دورم كه كاري نمي تونم براشون بكنم ...اينكه ديگه نمي تونم به آدمها اعتماد كنم وقتي ميبينم چطوري به صداقت دوستام خيانت شده ...در كل بهم ريخته ام ...
چن شب پيش يكي از همكارا مهموني گرفته بود باسه رفتنش بيچاره اشكش دراومد اون آخراي كار...قرار بود شري بياد دمبالم با هم بريم پيتزا هات ...ما ساعت 8:30 بايد سر قرار مي بوديم !!! ساعت 9:30 رسيديم !!!!
تخصير ما نبود كه دير شد توي ترافيك چارراه زرگري مونديم ...حالا من به شري ميگم از زير گذر برو اون ميگه نه وگرنه راحت مي انداختيم از ستارخان مي رفتيم ديگه !!!!!
حالا بچه ها كه منو ديدن رسمان نشناختن و محترمانه سلام كردن !!! آخه شك كرده بودن من آن شرلي هستم يا نه ؟؟؟؟ آخه اينا تا حالا منو با تيپ غير شركت نديده بودن !
خلاصه اينكه شام خورديم و آزار و اذيت كرديم اين بيچاره رو و در پايانم كلي عكس و اينا ...خوش گذشت
فکر میکردم اینجا همه خودشون می نویسن حرف میزنن بی نقاب نگو اینجا هم آدمها تغییری نمی کنن همونایی هستن که بودن حتی از خودشون هم می ترسن می ترسن نقابشون رو بردارن و خودشون خودشون رو ببینن !
**نیمولی تو کجایی چرا پیدات نیست نکنه تو هم فرار مغزها شدی ؟؟؟ دلم برات تنگ شده ...نمی خوای یه جای دیگه وبلاگت رو علم کنی که ما بی فیل تر شکن ها هم بتونیم بیایم افاضات کنیم توی وبلاگتون ؟؟؟؟؟
ببخش اگه حرفاي خصوصي مون رو گذاشتم اينجا تو فقط نمونه اي از اين جامعه اي پس برا شروع بحث مجبورم ازت مايه بذارم ...دوست به درد همين جاها ميخوره ...
...یادم میره آن گفته حق قضاوت ندارم اینجا، ببخش اگه تند رفتم یه جاهایی از نوشته ،چون به هر حال من که از اونایی که درموردشون حرف زدی شناخت ندارم و همین جوری یه بحثی خواستم بکنم و این شد که می بینی
گاهي اوقات شروع كه ميكنم به بحث ديگه فكر نميكنم ممكن ناراحت بشي يا نه !ممكنه به دل بگيري يا !!اصلا فكر نميكنم يه ريز آسمون ريسمون مي بافم و يه ريز هوار ميكشم !
خوب راس ميگم خواهرت هنوز بچه است ...فقط 17 سالشه چطوري فكر ميكني كه مي تونه تصميم بگيره باسه ازدواج !صرفا چون يكي دوباري ممكنه شماره از پسرهاي هم سن خودش گرفته باشه ؟ يا اصلا دوست پسر گرفته باشه ؟
اين چه حرفي كه ميگي هر چي هم آگاهي بدي اين فرهنگ بو گرفته ما جوابگو نيست ...؟ شايدم تو تافته جدا بافته اي يا اصلا من تافته جدا بافته ام ؟؟؟
چرا بودن ما با هم اشكالي نداره ولي بودن خواهرت با كسي اشكال داره ؟؟؟؟ ببين منطقت قبول مي دونم تو ميگي مشكلي نداري ولي نمي خواي توي كار بزرگترات دخالتي كني ؟ اين ميشه كنار نشستن و اميد به آينده تاريك و موهومي كه معلوم نيست بياد يا نه داشتن ؟؟
صرفا چون ترس خانواده ها از اينكه دخترشون ..جيز نشه با پسري دوست نشه بايد توي سن پايين به فكر اين بود كه شوهرش داد؟؟؟ اصلا اين خانواده هاي ما فكر ميكنن به اينكه دختري كه توي سن پايين داره ازدواج ميكنه در محدوده لاو استوري زندگيش ممكنه چه بلايي در آينده سرش بياد ؟؟؟اصلا فكر ميكنن كه دختراي كه با كتاب قصه دارن شبا ميخوابن توي قصه ها زندگي ميكنن نمي تونن زن زندگي بشن ؟!!
حالا هي تو بگو خودشم خواسته خودش چي ميدونه از زندگي چي ميدونه از مسئوليت مشقت بار زن بودن ؟ اصلا اون هنوز ميدونه چي مي خواد ؟؟؟
وقتي بهت ميگم يعني تو كه خودت امروز دوست دختر داري انتظار داري زنت كه در آينده باهاش ازدواج ميكني دوست پسري نداشته باشه ؟؟؟ ميگي من چرا قبول دارم ولي خانوادم ....و حرفت رو مي خوري چون يادت ميآيد با كي داري حرف ميزني ...يادنت مياد كسي كه الان داره پشت خط حرف ميزنه هم جز همون دست بندي خانواده قرار ميگيره كه اگه فاحشه نباشه حداقلش زن زندگي نيست و بي بند وباره ...
آخ وقتي يادم به اظهار نظر اين مردم مي افته حالم بهم ميخوره ...بوي تعفن اين فرهنگ دماغ همه رو پر كرده ولي از بس اين مردم توي گند بودن بهش عادت كردن و حتي حاضر به تغيير وضعيت نيستن واگه كسي بخواد اين گند بشوره پاك كنه همه با هم دست به كار ميشيم و نابودش ميكنيم اگه كسي بياد كه بشكنه تابو ها رو متهمش ميكنيم به هرزگي به غرب زدگي به اينكه اين فلانه و فلان ...!
انگاري بعد اين همه مدت الان زخمم دوباره داره سر باز ميكنه انگاري تازه داره وا پس ميزنم تارهايي كه تنيده بودم توي اين مدت ...بذار بگم شايد خالي بشم ...
چرا هنوز فكر ميكنيم من با بقيه فرق دارم ...باور كن اين من هم جزيي از اوناست از همونايي كه پاش بيافته سنگ سار ميكنن معصوميت را ...پاش بيافته به دار ميكشه حقيقت رو مبادا با نظرش مخالفتي داشته باشه و باور كن همين منه كه خراب ميكنه و به لجن ميكشه هر چيزي تا وقتي كه فكر من فرق ميكنم و من حق دارم و ديگران نه !!!
من اگه حق دارم دوست پسر داشته باشم اگه حق دارم هر وقتي كه دلم خواست بهش تلفن كنم باهاش قرار بذارم نبايد وقتي دوست دختر برادرم بهش تلفن ميكنه مسخره كنم اووووه چه دوره و زمونه اي شده حتي اگه قصدم فقط شوخيه !!
اگه من ادعاي روشن فكري دارم اگه ديدم دختري با پسري توي تاريكي بهم پچيدن به جاي زل زدن بهشون و اينكه واي چقد مردم بي حيا شدن و بي شعور!!! سرم رو برگردونم به يه طرف ديگه و يادم باشه خودم هم به اين عمل گاهي به شدت نياز دارم ...اگه اين من ادعا داره فرق ميكنه يادم باشه خودم باشم و نذارم اظهار نظر ديگيران ضعيفم كند...
يادم باشه زنم يادم باشه جوونوم يادم باشه تنها يه بار بيست و پنج سالگي رو دوره ميكنم يادم باشه اين لحظه هايي كه به سرعت ميگذره تنها يه باره و ديگه ديروز كه رفته رو امروز نمي تونم دوره كنم ....يادم باشه تلخ نكنم لحظه هامو ولي حيف كه انسانم و فراموشي جزي از وجود منه !!
يادم باشه تحميل نكنم اعتقادات خودم رو به هيچكس !
يادم باشه تلاش كنم كه حقي رو كه مادرانمان ازم دريغ كرده اند پس بگيرم ...
يادم باشه اگه حتي لازمه بجنگم براي حل كردن تمامي مسئله اي كه زندگيم رو پر كرده...
يادم باشه اول من ،يك زن بايد بشكنه تابو رو ...يادم باشه حتي اگه به قيمت قرباني شدن خودمه تلاش كنم ونذارم دختركان ديگه اين سرزمين قرباني پليدي بشن....
يادم باشه سخته ولي كاري كه نشه نيست فقط بايد تلاش كنم بدون انتظار كمك از ديگراني كه مرا سرزنش ميكنن به خاطر افكارم...
الان از بعد از ظهري يه چيزي مثل بغض كهنه توي گلوم گير كرده غصه ندارم ها ...انگاري راه نفس رو بسته باشه ولي من اشك ندارم اصلا ؟؟؟ خودم هم موندم چه درديه ؟
ديروز يكي رو پيدا كردم اينقده حرف زدم باهاش اينقده به همه دنيا جلوش فوهش دادم كه ....هيچي نموند و فقط اون بيچاره هي به من گفت آروم باش بچه جون آروم باش !! ميگفت با اين كارا خودت رو بكشتن ميدي ؟ ميگفت تو داري سخت ميگيري ؟ هي گفت آن !!! يه ذره بخند دلمون گرفت از بس فوهش دادي به جماعت اي بابا ...! تازه چي از بس عصباني بودم نصف بيشتر پيتزامون رو من خوردم ....!
ولي باور كن سخت نميگيرم ...
تا حالا شده هزار بار هزار تا نوشته توي ذهنت بنويسي بعد هي روي هموشن خط بكشي و بگذري از اينكه بياري و يه جايي ثبتش كني ...تا حالا شده هزار تا حرف رو توي ذهنت مرور كني و براي كسي ذخيره كني كه بگي ولي فرصتش پيش نياد يا اصلا نتوني بگي ؟؟
تا حالا شده هزار بار بغض بشينه توي گلوت و تو ندوني چرا و حتي بدوني نتوني خاليش كني ؟ تا حالا شده دمبال سينه اي باشي كه سر روش بذاري و از اين همه نامردمي بنالي از اين همه تك روي ها ابراز قدرت كسايي كه حتي نمي دونن چطور ميشه يه خط راست كشيد ؟!!!
آي وقتي مي بينم درد اين مردم از خودشون از خودي كه نمي تونه توي تيم باشه ...تيم ؟ اصلا درك كرديم كار گروهي يعني چي ؟
وقتي مديرت همش دمبال اين باشه كه توپ رو بندازه توي بخش امور پروژه ها يا بازرگاني يا ستاد ...توي زمين به قول خودش حريف ؟؟؟!!!! كدوم حريف مرد نا حسابي مگه غير اينه كه همه ما قبل از حضور تو هيچ مشكلي نداشتيم همگي با هم رفيق بوديم كار رو راه مي انداختيم بي توجه به اينكه كي بايد اين كارو ميكرده و نكرده !!!
دلم ميسوزه از اينكه اين توي همه اركان اين مملكت جاري باشه ...آآآآي از اين مديريت كه معلوم نيست از كدوم گوري برش داشتن و اوردنش گذاشتنش توي اين پست مدير مالي؟
آخ كه وقتي فكر ميكنم كه مديراي ارشد اين مملكت اگه مثل اين گاگول باشن ديگه ذره اي برام انگيزه نميمونه كه كار كنم ....كاش حداقل تلاش ميكردم براي رفتن از اين گورستان يادها و خاطره ها ....
گریه هم برای من کاری نمیکنه دیگه!!!

