انگیزه رفتن نشستن توی ایستگاه اتوبوس که شاید گذری از جلوم رد بشی دیگه نیست.دیگه امروز می دونم ساعت از نه هم که بگذره دیگه باید بی امید بخوابم چون دیگه میدونم نیستی اینجا ...
ای بابا این چه وضیعتی تو که نیستی پاداش هم که نمی خوان بدن این ماه پس من چه غلطی بکنم هان؟؟؟؟
........................................................................
..............................................................................
......................................................................................................سانسور!
آها يادم نبود اينجا ايرانه تازه اينجا شيرازه و كم ميشه از اين صحنه هاي احساسي رو توي خيابون ببيني ؟؟گاهي اوقات زن و شوهر ها هم با فاصله ميشينن روي نيمكت هاي پارك ...گاهي اوقات با فاصله راه ميرن ! حتي بعضي وقتا توي ماشين هم با فاصله ميشنن از هم حتي دست همو نميگيرن انگاري فرسنگ ها دورن از هم ...همين هايي كه شايد زماني اگه دوست بودن آرزوي همچين نزديكي هايي رو داشتن و ازشون دريغ شده وحالا كه همو دارن انگاري ندارن !
راستي چرا وقتي اين همه محدوديت هست برا خواسته هاي دل وقتي محدوديته كنار ميره انگاري همه تمناي دلمون هم باهاش ميره .......چرا ازدواج به جاي نزديك تر كردن دل آدمها اونا رو از هم دور ميكنه از هم منزجر ميكنه از هم ...نمي دونم شايد اگه اين همه محدوديت نبود اين همه جدايي و تلخي نبود شايد اگه آزادي هاي هم رو مي شناختيم و بهشون احترام ميذاشتيم و كسايي نبودن كه بقيه رو به خاطر عقايدشون تنبيه كنن اونوقت اين همه زشتي زندگي ها توي ذوق نمي زد و انوقت اين همه كم نمي ديدم دو نفرايي كه توي ايستگاه اتوبوس ساعت 9 شب همو بغل كردن و نشستن منتظرن، شايد اتوبوسي بياد و اونا رو خلاص كنه از اون همه محدوديتي كه توش گير افتادن !!!
هر وقت توي ترافيك پشت چراغ قرمزم به آدمها نگاه ميكنم و ياده اون قسمت آهستگي ميافتم جايي كه كوندار داره توضيح ميده و مي بينم چقد همه چيز همه جا شبيه !!! حتي توي كشورايي كه محدوديت چنداني ندارن توي مسايل زير پتويي كه اينجا هست بازم شبيه همين هايي عمل ميكنن كه اين محدوديت ها رو دارن و هيچ تفاوتي نداره و انوقت مي فهمي دليل چيزه ديگه اي هست چيزي فراتر از اون چيزايي كه من چن خط بالاتر گفتم ....!!!
ولي يه بار امتحان كنين وقتي پشت چراغ قرمزين اگه دوستتون كنارتون نسشته توي همون 120 ثانيه اي كه زمان دارين به جاي غر غر كردن و فحش هاي ركيك به راننده هاي ديگه آروم دوستتون رو نوازش كنين و بعد همو ببوسين ...حس خوبي داره خيلي خوب !
تا حالا چنتا نظريه پرداز رو ديدن كه مثل من توي 10 خط نوشته خودشون رو 100 بار نقض كنه ؟؟؟؟
ديدي هوا وقتي يه ذره ابري ميشه و نسيم مياد و بوي بارووون ،چقد آدم رومانتيك ميشه چقده دلش پياده روي ميخواد توي خيابون ارم يا قم آباد حتي گاهي اون اول اولاي چمران از سمت پل ...ديدي وقتي يه كوچولو بارووون مياد بوي خاك بلند ميشه چقد آدم هوايي يه آغوش ميشه توي خيابون ..هوايي يه بوسه ميشه توي تاريك روشن غروباي بهار كه عطر نفست بپيچه توي عطر بهار نارنج ها و بعد دلت يه هم آغوشي بخواد زير اون درختاي پر شكوفه باغ روبرويي !
گاهي اينقده از اينجا حالم بهم ميخوره كه دوس دارم يك سره بالا بيارم و عق بزنم رو همه چي...!يكيش وقتي گشت هاي انتظامي رو مي بينم كه توي كوچه ها و پاركها و خيابونهاي اين شهر پا گذاشتن روي خرخره احساسات لطيف آدمهاي ديگه و يه وقته ديگش وقتي اين مدير نامردمون ميره روي اعصابم مثل امروز...خدا به خير كنه آخره كار رو ...! امرو.ز چنان منم منم ميكيردي بيا ببين ! هر كي ندونه فكر ميكنه آقا همه كاره مملكته ؟
راستي ميگم مردم دنيا فكر ميكنن كه سيستم برده داري ور افتاده ولي فقط شكلش عوض شده الانه ما ها به نوعي ديگه خريد و فروش ميشيم و به نوعي ديگه ارباب ثروت به ماها حكومت ميكنن و تعريف ها عوض شده ...برده تبديل شده به كارمند و ارباب به مدير !!!!!
ديروز طبق عادت معمول به وبلاگ هايي كه هنوز فيل نشده سر ميزدم كه يه مطلب جالب توي وبلاگ آقاي 35 درجه پيدا كردم يه چيزي نوشته بود كه ما كامل نيستيم !! درمورد لينك دادن و شدن بود ...يه جورايي خوشم اومد كه بنويسم اين در مورد خيلي چيزا توي اين دنياي مجازي صادقه...مثلا هموني كه من توي كامنت دوني آقاي 35 درجه گفتم، يكيش همين كامنت گذاشتن برا وبلاگ نويسهاي ديگه است ...بعضيها اينقده كله گنده هستن كه آدم جرات نميكنه براشون كامنت بذاره (البته اين حالت برا من كم پيش مياد من خيلي نمي تونم جلوي خودمو بگيرم و نظرمو نگم شايد يعضي وقتا آدرسم رو نذارم ولي به هر حال حرفم رو ميزنم ..!)
بعضي وقتا هم خوده آدم اينقده ادعاش ميشه كه مثلا به يكي كه اومده وبلاگش و يه كامنت گذاشت هسر ميزنه ولي خودش رو از اون بيشتر ميبينه و براش كامنت نميذاره يه جواب نميده !
گاهي هم آدم برا اينكه به كلاس كاريش برنخوره كامنتها رو جواب نميده ...همين دلم خواست اينو بگم !
بازم توي وبلاگ آقاي 35 درجه : اينجا هميشه مي تونم يه سري مطلب جالب پيدا كنم از اون قسمت بالايي سمت چپ !
يه مطلب بود به اسم منو بغل كن به رسم مرغ دريايي !
ياده تونه چن وقت پيش هي من اينجا فيري هاگ ميذاشتم هيچكي منو بغل نميكرد ..! (فك كنم من اولين نفر بودم كه توي دنياي مجازي داوطلب فيري هاگ شدم!!!!!!!!!!) بعد ديدم يه خانوم ايروني توي امريكا برا اين كار داوطلب شده و بعدش باهاش كلي مصاحبه شده و اينا ! منم دلم ميخواد برم فيري هاگ شركت كنم خوب ...چون گاهي اوقات خودم به شدت به اين قضيه احتياج دارم ...به يكي كه بغلش كنم و تنهايي هام رو كم كنم (اولين بار وقتي وارد تهران شدم برا يه ماموريت كاري از اينكه همه اومده بودن استقبالشون اگه بدوني چه حس بدي بود ! مثل كسي كه بنيان گذار فيري هاگ بوده منم دلم يه جفت چشم خواست كه دنبالم بگرده توي جمعيت يه آغوش خواست باسه حذف خستگي راه و غريبگي كه توي اون شهر بود ولي خوب نه اونجا سيدني بود نه من جرات اون آقا رو داشتم !)
راستي بچه ها من اولين نفرم توي دنياي مجازي كه تقاضاي فيري هاگ داده يا كسه ديگه اي هم بوده ...نمي دونم چرا برام مهمه بدونم :دي
به هر حال من بازم اون تابلو رو بالاي سرم ميگيرم "هموني كه نوشته فيري هاگ" لطفا يكي منو بغل كنه !
يه چيزه ديگه رو بگم : اي بابا وقتي من ميگم دلم ابراز احساسات ميخواد يعني اينكه دلم ميخواد يكي بغلم كنه آروم نوازشم كنه ...توي گوشم حرفاي خوب خوب بزنه و آخره آخرش هم بوسم كنه ،كه همه اينا با س...ك....س فرق داره حداقل از نظره من ...وقتي ميگم ابراز احساسات منظورم اين نيست كه س...ك...س داشته باشم اينو يكي بياد به اينا حالي كنه ![]()
وقتي وارد ساختمون بشي همه چي برات جالبه ..! ساختمون 4 طبقه است با شيشه هاي رفلكس آبي ! ولي اسمش گرينه !
توي هر طبقه چهار تا واحد آپارتمان بوده كه حالا تبديل شده به بخشهاي شركت :
طبقه اول :بخشهاي اداري و برق و تحقيق و توسعه و بازرگاني
طبقه دوم :بخشهاي مالي و امورپروژه ها و ستاد پروژه (1و2)
طبقه سوم: بخشهاي مديريت و
IT و طراحي و نقشه كشي !طبقه چهارم : سالن كنفرانس و نمازخونه و غذاخوري و حراست و دفتر وكيل شركته !
ولي وقتي خوب دقيق بشي با اينكه كاربريش عوض شده و ديگه آپارتمان نيستن اما همون جوري شبيه آپارتمانن با مستاجرهاي مختلف ...مثلا طبقه دومي ها ،بخش مالي همون جايي كه آن شرلي هست ...اين دختره از اون همسايه هايي كه هميشه پر سر وصداست وقتي داره توي پله ها رفت و آمد ميكنه صداي تق تق راه رفتنش مياد البته بعد از الي منشي مديريت كه اونم هميشه داره توي ساختمون بدوبدو ميكنه !!!
داشتم ميگفتم آن شرلي وقتي داره ميخنده صداش تا اتاقهاي ما مياد تا حالا چن باري من بهش گفتم يه ذره خانومانه تر عمل كنه انگاري نه انگار !!!!
بعدش طراحي ها يعني طبقه سومي ها از اون همسايه هاي بي سر و صدان كه يواشي ميرن يواشي ميان سالي به ماهي چشت به چششون نمي افته !!
يا باز توي همين طبقه دوم اين امور پروژه ها خونه مجرديه ...يه جورايي خونه دانشجويه :)) پر سرو صدا و موزيك و شوخي وخنده ولي پركار !!!!
طبقه اولي ها هم كه از اون همسايه هان كه همش سرشون لاي دره ببينن كي مياد كي ميره !!
البته اين بخش آن شرلينا هم تا همين چن وقت پيش مكان بودها ...سه تا يالغوزه مجرد اينجا بودن كه از صب تا شب عين خر كار ميكردن ! ولي جديدان يكشون زن گرفته و مونده اون دوتا (آن شرلي و همكارش )
خلاصه اين واحدها با اينكه يه جورايي تجارين ولي يه جورايي هم خونوادگين !هر كي توي بخش خودش يه خونواده است و بعد ميشه قسمتي از خونواده بزرگتره !
خوب من روز اول اومدنم گفتم يه ذره مودبانه حرف بزنم كه ملت جا نخورن از نوع حرف زدنم يه ذره خودموني بشيم بعدش بيام هي دري وري بنويسم مثل اين آن جون !
آن شرلی : میگم این دختره کتی گیجه همه میگن نه !! ببین طبقه چهارمی ها که این همه برا همه مهم هستن اصلا سوگلی مدیریت رو ننوشته ...توی طبقه چهارم یه بخشی هست به اسم مهندسی فروش !!! اینا سوگلی شرکت از اون همسایه های کلاس بالا تو همه چی ؟؟؟
مادر جون هميشه ميگه "جون به جون اين مردا بكني همشون شكاكن همشون انحصارطلبن"اين موقع ها من بهش مي خندم كه اي بابا! مامان جون چي ميگي شما ؟ اگه با هم روراست نباشيم كه سنگ رو سنگ بند نميشه توي رابطه !! اگه...
ميگه مادرجون گول اين حرفا رو نخوري، پته مته زندگيت رو بريزي روي آب ها! ميگم مادرجون من بايد روراست باشم با طرفم وگرنه همش درد وجدان ميگيرم ...مادرجون يه آهي ميكشه "كه اي مادر ما اين موها رو توي آسياب سفيد نكرديم ...حالا تو به حرف ما گوش نده !"
شايدم مادرجون يه چيزايي ميدونه ،يه چيزايي ديده كه من نمي دونم يا نديدم ولي من ميگم اگه از اول راه اعتماد نباشه ! صداقت نباشه خوب اون كه راه نيست بيراهه است....قبول دارم بعضي حرفا رو آدم ميشنوه باورش يه كمي سخته ولي خوب كم كم بايد به باور رسيد در مورد شخصيت و خلق وخو!
همه اين حرفا از چي ناشي ميشه ... از عدم شناخت !
در کل من معتقدم که گذشته آدم ها به خودشون مربوط میشه ولی ...آی آدم گاهی فضولیش گل میکنه ![]()
ديشب داشتم به خودم فوهش ميدادم كه خاك تو گور برا چي هي الكي شعار ميدي كه آدم بايد توي لحظه زندگي كنه و اين حرفا ...در حالكيه تو هميشه توي گذشته داره سير ميكني و گاهي هم كه فارغ بشي از اون سر از آينده در مياري تو كي از حال لذت بردي تو بهترين لحظه هاي عمرت داشتي غم گذشته اي كه رفته رو ميخوري يا از ترس آينده چشماتو بستي ....!
خلاصه اينقده از اين حرفا به خودم زدم كه خوابم برد ساعت حدود دو نيمه شب بود ! شايدم ديرتر يادم نيست و صب كه از خواب بيدار شدم داشتم برا يه ثانيه خواب بيشتر دست و پا ميزدم خوب گور مرگت ساعت 12 برو كپه مرگت رو بذار ميشيني هي با خودت فكر ميكني كه چي ؟ گذشته از دست رفته و از آينده هم خيري نيست....!
ديروز ....مي بيني بازم توي گذشته اي امروز چه غلطي كردي همونو بنويس بي خيال ديروز و ديشب و پارسال و اينا هر اتفاقي افتاده ،افتاده ديگه كاري ازت بر نمي آيد....!
الان ناهار خوردم سفارش داده بودم ته چين مرغ از صوفي عفيف آباد بگيرن اينقده دير آوردنش كه اشتهام كور شد و فقط سردرد برام موند و يه لقمه از اون غذا !
مي دوني سردرگم نيستم هيچيم نيست ...فقط كلافه ام از چي خدا ميدونه ؟دست و دلم به هيچي نميره نه كتاب خوندن نه آهنگ گوشيدن نه فيلم نه حتي خوابيدن انگاري قراره دير بشه هي شور ميزنه دلم و از اون طرف مغزم هي شيرين ميزنه و اين دوتا با هم قاطي ميشه و من دچار حالت تهوع ميشوم و بعد ميروم آب سرد ميگرم روي سرم و دستام ولس اثري نداره چرا؟
حتي حتي به نوشتن اينجا هم دست و دلم نميره فقط برا اينكه اينجا رو از دست ندم گاهي ميام اين چرت و پرتها رو ميذارم و گرنه چيزي برا گفتن و نوشتن نيست جز همون ناله هاي قديمي كه گفتم ديگه حق ندارم اينجا داشته باشمشون...!
بازم ميخوام بگم بايد بگم ديروز !!! خوب توي پارك كه بودم مامور انتظامي اومد دو تا جوون رو گرفت يه دختر و يه پسر ...! برا چي ؟ خوب چون كنار هم نشسته بودن داشتن حرف ميزدن و از اونجايي كه اين كارها خلافه و نباس در ملا عام انجام بشه بردنشون آگاهي ....جالب اينه كه پري برام ميگفت چن روز پيش با دوستش بوده كه پليس ديده تشون و ازشون پرسيده دانشجو هستن يا نه ؟ و اونا هم گفتن آره و بهشون كاري نداشته ؟؟؟تعجب كرده بود ،منم تعجب كردم !
خبر: اینجا به زودی یه نویسنده جدید خواهد داشت ... من به نوبه خودم بهش خوش آمد میگم از الان می دونم که اون بهتر از من می نویسه چون بی پرواست ...!
"اختلاف به مبلغ 1.000.000"
آخه داشتم مغایرت حسابها رو میگرفتم و یادم رفت که اول بیام اون نوشته ها رو اینجا پیست کنم و این آخرین چیزی که من کپی کردم![]()
خیالی نی اگه فرصت باشه بازم میام می نویسمشون ...
وقتي بهار اومده باشه و تو حتي وقت نكرده باشي به لب پنجره بري و نفس به نفسش بدي ،تازه نشده باشي و هنوز همون غبارهاي سال پيش توي ذهنت باشه خوب معلومه كه همش كسلي و خسته !
اي بابا بهار اومده خره پاشو بيا كنار پنجره....باز كن دو لنگه پنجره و سرتو بيرون بيار بذار باد خنك صبح بهار با موهات بازي كني بذار اين سردرد لعنتي كه معلوم نيست منشاش از كجاست رو با خودش ببره بذار اين كوفتگي رو بگيره نور خورشيد امروز ...دختر جان با توام ها ...نمي خوايي پاشي از رختخوابت بيرون بيايي ؟
جاتون خالي من ديروز بعدازظهر از سر كار جيم زدم رفتم سمت بازار وكيل ........اوووووووووووف چه عطري وقتي وارد بازار ميشي يهووووويي ناخواسته روحت با روح قديمي بازار يكي ميشه و جريان پيدا ميكني حس ميكني دلت ميخواد زير طاقي بازار جيغاي خوشحالي بزني و تا جايي كه جا داره بدويي ، بي توجه به ازدحام آدمها و مست شي از بوي بازار ...!
وقتي از بازار بيايي بيرون وارد خيابون كه ميشي عطر باهار نارنجه كه مستت ميكنه واونوقت چه بخواي و چه نخوايي نمي توني عاشق نباشي و هي دلت زمزمه عاشقانه ميخواد ..دلت بوسه هاي عاشقانه ميخواد و آ«وم كه به سمت ارگ ميايي همه چي برات خاطره ميشه ....!
بعد يهووو انگاري جدا كنن از روح قديمي شيراز و به زور بچسبونت به شلوغي و ازدحام و فرياد و بوقققققققققققققققققققققققققققققق و تازه بفهمي اي بابا من كه هنوز اينجام !
خب این اولین غر غر سال ۸۷ بود....!
برسیم به ماچ و بوسه بازی و بغل و آجیل و شیرینی عید ...! من که قبلن گفته بودم حالا هم میگم هنوز فیری هاگ به جای خودش باقی و البته بوس بوسهای عید :دی
وقتی ازم می پرسن بزرگترین آرزوت چیه ...زودی میگم اینکه روزی بیاد که از زن بودنم لذت ببرم و افتخار کنم به جنسیتم ...! میگم دلم میخواد بروم یه دانشگاه توی یه کشور خیلی دور....!
میگن بهترین عیدی چیه باست میگم ویزای خروج از کشور:)) یا حداقل یه شوهر پولدار ![]()
خوب به هر حال در ابتدای سال ۸۷ برا خودم اول از همه آرزوی سلامتی مغز میکنم که هر چه زودتر عقل دار بشم:))
برا تک تک رفقا هم سال پر از سلامتی و پول و شادی و خنده و صلح و آزادی را آرزومندیم ....
دوباره در آخر باسه خودم هم یه عالمه لحظه های قشنگ شیرینی رو می خوام و البته رسیدن به یکی از چنتا آرزوی بزرگم![]()