تبليغاتX
آن شرلی
بگذار نفس به نفس بهار بدم و این لحظه رو جاودانه کنم و بگم امروزم سر کاریم ...:)))

بذار دنیا بدونه وقتی مدیران تشکرات ویجه دارن از مهندسین عزیزشونه و قت بیگاریشون دست به دامن بچه های غیر مهندسی میشن چون برو بچ مهندسی خسته خوابهای روزهای قبل باید عید بهشون خوش بگذره

 

خوب من از همین جایی که نشستم اعلام میکنم بهترین ها را برا تک تک رفقا آرزو دارم و روزهای تعطیل خوشگل و پر از خاطره برا همه می آرزویم و سلامتی که نعمتی جاودانه است رو برا تمام کسایی که ازش محروم شدن به نوعی به خصوص آریا عزیز...

یادمون نره چقد چیزای خوب داشتیم امسال و یادمون باشه اگه چیزی پیش اومده که طمع تلخی داشته عوضش تجربه بزرگی شده باسه سالهای دیگه عین مامان بزرگا نشستم حرف میزنم ؟

برا من سال پر تجربه ای بود ....!

اگه تا سال دیگه سر نزدم بهتون اگه نیومدم تبریک بگم نذارین به حساب بی معرفتی که من خداااای معرفتم هاااا فقط سرم شلوغ بود شلوغ کاری و ...FREE HUG  از امروز تا آخره سیزده بدر و بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط آن |

شده لحظه ای باشه که باشی احساس در رگ شعر؟ بوده لحظه ای درنگ بشی در پاهای رودخونه ؟ لحظه ای تپش قلب سنگ شدی ؟؟ بوده وقتی که ژابیز بشی وبشی رقصنده ای میان آتش؟؟؟ لحظه ای اسیر تنهایی خاک شدی؟ شده لحظه ای باشه که درد کویر و توی نبود نسیم حس کرده باشی؟ بوده لحظه ای توی زندگیت که گون بوده باشی با دلی سرشار از شوق پرواز و کوچ از دیار وحشتی که توش هستی و نتونسته باشی و هر شب خواب پروازت رو ببینی؟

شده که هر شب خواب خودت رو ببینی میون کویر و عاشق بشی هزار بار ,عاشق غربت و دل تنگ مرداب پیر؟؟؟

بود توی زندگیت لحظه ای بشی خواب توی پلک شب ؟ دست باد بشی میون موهای دشت و اشک بشی در چشم زمستون وقتی مجبور بره بدون دیدن عشقش بهار ؟لحظه بود توی قلب بهار باشی وقتی از راه میرسه و میبینه بازم دیر رسیده و زمستون خیلی دور شده و اون بازم نتوسته بهش بگه چقدر دوستش داره و نتوسته لبهاشو ببوسه و تن خسته ی اونو بغل کنه و سرشو رو سینه بذاره و بگه چقدر این سالها تو نبودش گریه کرده و چقدر شبها چراغ بدست توی کوچه های روزگار دنبالش گشته و چند ساله که خوابش رو میبینه که دراه میاد و بهار آغوشش سبزش رو باز میکنه و با تمام وجود سفیدی و سرمای اونو به جون میخره و هزار بار می بوستش ولی افسوس که همیشه دیر رسیده و وقتی اومده اون رفته بود ...شده این لحظه ی بهار رو درک کنی ؟شده لحظه ای باشه که تو خودتو تنها میون یه دشت وسیع حس کنی تنها تنها تنها تنها .... و فریاد بکشی هزار بار آی آدم ها و کسی جوابی نده ؟ و ببینشون از دور و بدوی و هر چی بری به اون سایه های نرسی؟بوده لحظه ای که دستت رو دراز کنی و آسمون با سخاوت ستاره ای بهت ببخشه و تو گرم گرم ستاره رو بغل کنی و ستاره ذوبت کنه؟

بوده لحظه ای که طرقه بشی و سفر به خورشید رو شروع کنی ؟ بوده لحظه ای که سیمرغ عطار باشی و به قاف سفر کنی ؟ بوده لحظه ای که باشی بارون توی گرماگرم تابستون و بباری توی دل کویری یه تشنه؟

بوده باشه لحظه ای که تو سبو بشی در دست معشوقه هفت شهر عشق؟ بوده باشی ققنوس در میان آتش؟ شده از خاکستر برخاسته باشی و یا خاکسترت بیاره ققنوسی از دیار عشق؟

لحظه ای بوده که قارقار تنهایی یه کلاغ در شهر آدمها شده باشی و تنهایی و دل تنگی ماهی رو توی تنگ حس کرده باشي؟؟؟ شده لحظه ای باشه که شکستن قلب سیمانی خانه قدیمی رو حس کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

بوده لحظه هایی که سرخی برگ بشی توی دست باد پاییز و اشک سرما بشی توی دل شب تنهایی هایی زمستون ؟ بوده لحظه ای که دل کسی رو بند بزنی و بچسبونیش؟ بوده لحظه ای که خار رو حس کنی وقتی به گل زل میزنن و اونونمی بینن , شده اون لحظه حسادت خار درک کنی و آروم نوازش کنی و بهش بگي که اونم زیباست مثل گل و حتی گاهی زیباتر.

شده لحظه ای باشه که تو نباشی ولی تمام این حس ها باشن ؟؟؟ شده خودت رو ترک کنی و کوچ کنی به شب یکی که مثل تو همه این حس ها رو داشته؟؟؟؟؟

پاورقی نوشته من. اینو پارسال همین وقتا نوشته بودم حالا یهوووووووو هوس کردم بازم بخونمش.

این روزها اینقده سرم شلوغ بوده که وقت نداشتم یه سلامی بدم به همه.

راستی از حالا گفته باشم سال نو همه مبارک و امسال براتون سال خوبی باشه (البته پایان خوبی داشته باشه با یه عالمه خبرای غافلگیرکننده قشنگ )و سال جدید که میاد بی دغدغه تر باشه از امسال و بیشتر مهربون باشه .... 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط آن |

خوب الان ساعت چنده ؟ نزدیک به ۲۳ :۲۳ هست !!!

من کجام اونوقت ...خوب اصولا در یه همچین ساعتی آدم توی تختشه یا توی خونه اش ولی من الان سر کارم تشریف دارم ...هنوز شام نخوردم ! و تقریبا از درد در نواحی کلیه هم رنج می برم ....:))

خوب بگذریم گفتیم نوشت هباشیم که یادمان بماند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط آن |

بوسه بر رخ مهتاب خوب این یه نوشته ای از گنجشکک اشی مشی بود من گذاشتم شما هم خواستین بخونین !

راستی ...هیچی بابا دیشب دو تا فیلم دیدم یکیش زندگی دنیل گیل بود و اون یکی د ویت آو واتر بود !

چقدر آدم ها می تونن خشن ........عاشق ....یا مهربون باشن توی این فیلمها دیدم تا چه حد !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط آن |

اين چن روز تعطيلي با اينكه سر كار بودم ولي چنتا فيلم با خانواده محترم ديدم !

يكيشون deja vu بود يه فيلمي از دنزل واشنگتن خوشمان آمد خصوصان كه اين داداش كوچيكه هي ميگفت نكته داره و ما هي بهش خنديديم و آخرش فهميديم راس گفته و ما حسابي كم آورديم جلوش !

دومي step up بود فك كنم بد نبود باسه ما كه از زور كار داشتيم ميمرديم و البته اون اعصاب خوردي روز 5شنبه اي و خراب كردن امتحان پايان ترم روز جمعه سرگرمي خوبي بود ...!

سومي هم كه ديشب بود و البته خيلي قديمي بود و من تازه ديدمش غريزه اصلي بود و ... ما همش سر قاتل اصلي هنوز دعوا داريم !

 

**يه چيزي بگم بينه خودمون بمونه من تا همين ديشب فكر ميكردم مايكل داگلاس يكي ديگه است يعني وقتي ميگفتم مايكل داگلاس رو دوس دارم منظورم يكي ديگه بود بعدش در كمال تعجب ديدم اي بابا من تمام عمرم در اشتباه بودم حالا بايد بروم ببينم اوني كه من فكر ميكردم داگلاس كيه ...:))))

ميگم خودمونيم ها اين زوج هاي هاليوودي خيلي با جنبه هستن ...فكر كنم من اگه جاي اين خانوم كاترين خانوم بود نميذاشتم سر به تن شارون يا بهتر بگم داگلاس باشه يعني كه چه به اسم فيلم هر كاري دلش خواست بكنه ؟ :))))

خوب بعد از ديدن غريزه اصلي آدم شديدا وسوسه ميشه كه كاناپه و يه شومينه گير بياره و به قول پري گفتني حالا ويلا نشد يه كلبه كوچولو كنار دريايي نشد كنار درياچه اي و بعد مايكل داگلاس كه ...نه خوشم نيومد از استيل بدنش !! نشد يكي رو حال هر كي داشته باشي ...نه كه بكشيش ها ...!

آخه من ديشب اول فيلم اصلا تصور قتل و اينا نداشتم و بعدش كه اونجوري اون بدبخت رو كشت چنتا جيغ نيمه بنفش كشيدم !!!

** راستي همون ديشب يه سگ كوچولو رو گلي خريد كه اسمش شارونه و عجيب شبيه اين خانوم شارون خانوم بود وااااااااااااااااااي اينقده كوچولو و با نمكه كه نگو بهدش تميز بود اينقد آدم دلش مي خواست بغلش كنه برعكس برفي كه از بس هيكلش درشت بود آدم جرات نميكرد بهش نزديك بشه !!!

خوب خبري نيست جز اينكه من دلم ....چيز ميخواد به شدت ...آره ديگه ابراز محبت و بوسه و بغل و اينا خوب دلم خواسته ديگه چيكار كنم ؟

آخه عشق و محبت و ...خونم اومده پايين به شدت :)))

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط آن |

تا حالا شده با شنيدن صداي كسي آرامش پيدا كني ؟ تا حالا شده بخواي ساكت بشيني تا يكي برات حررررررررررررررررررف بزنه و تو توي خلسه فرو بري و تن صداش مستت كنه ؟

خوب من شده خيلي وقتا خيلي كسايي كه دوسشون دارم منو به اين حالت مي برن يكي از اين آدمها دختري كه از خودش هم تنهاست ...دختري كه اغلب بار ديگران رو دوشش بوده و خيلي وقتا صداش كه در بياد ديگه حرف نميزنه و وقتي باهاش باشي بيشتر سكوت ميكنه و اگه با يكي مثل آن شرلي باشه كه ديگه كلا سكوت ميكنه ....به هر حال دختر جان اگه گاهي اوقات دلم گرفت دوس دارم صدات رو بشنوم ها گفته باشم !

ميگم دختر جان پيش به سوي دنياي زنانه زنانه زنانه :دي نترس حالا نه تا اون حد !

بووووس بوووووس ديشب خيلي تنها بودم اگه تلفن به تو نبود يه كاري دست خودم وخدا مي دادم باور كن !

راستي سياست چيه ؟ مگه ميشه توي دوستي و دوس داشتن سياست داشت ؟ سياست يعني رنگ يعني دورويي يعني دودر كردن و گول ماليدن و اينا چه سنخيتي مي تونه با دوست داشتن باشه ؟

گلم تو دوست واقعی هستی برا همینه که از سیا ست چیزی نمیدونی چون این دوتا با هم نمی تونن باشن..........:*

**واقعان كه براشون متاسفم ...بهم تذكر دادن به خاطر پوشش ؟؟؟؟ نزديك بود بزنم دك و دنده طرف رو همچين صاف كنم ولي گفتم بذار آروم بشوم يه جواب براش پيدا ميكنم ؟

مي خواستم بگم مانتوم كوتاه هست درست ولي من نمي دونم چي چي من كسي ر و از راه بدر كرده !!! خدا رو شكر من اگه موهام رو بزنم از ته ،ديگه كسي نمي تونه تشخيص بده دخترم يا پسر ،از هيكلم كه ديگه باربي ها رو از رو بردم و گاهي وقتي باد مياد مامانم نگرانم ميشه وراه به راه زنگ ميزنه كه مامان مراقب خودت باش با خودت يه وزنه اي ببربيرون باد نبردت !!! ولي فكر كنم از اونجاييي كه مرداي كشور ما خيلي هات تشريف دارن توي مسايل س...**ك...**س*ي در نتيجه چوب خشك يه درختم ميتونه وسوسه شون كنه و خداي نكرده از راه به درشون كنه و از اونجايي كه وظيفه ما زنهاست كه مراقب اين طفلكان معصوم باشيم !!!!!!!!!! نتيجه .......برن به درك !

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط آن |

تا حالا توجه كردي به تصادفات توي مسير بيشترش برا آقايونه ...يعني دو تا آقا زدن بهم ؟!شايد سر وصدا هم باشه ولي هيچكي برنميگرده بگه هه هه هه مرده ديگه !

جالبه آمارش رو هم بگيري درصد تخلفات مردا خيلي بيشتر در يك نمونه آماري مساوي در تعداد نفرات زن ومرد ولي آقايون انگاري كه تصادف رو هم حقه مسلم خودشون بدونن بروي مباركشون نميارن و به چيزي هم حساب نميكنن اين تعدد تخلفات رو و ...ولي چشمت روز بد نبين هيه تصادف شده باشه كه يه خانوم در اون نقش داشته باشه و اگه مقصر هم نباشه هر مردي كه از كنار صحنه تصادف رد ميشه سري تكون ميده و يه لبخند كجكي ميزنه و ميگه هه هه زن بوده ...زنا بلت نيستن رانندگي كنن !!! زنها بيتره تو خونه بمونن و آشپزي كنن نه اينكه رانندگي و هزارتا خزعبلات ديگه !

تا ميايي حرف بزني همين آقايون به اصطلاح تحصيل كرده امروزي برميگردن كه چنتا آشپز خوب زن هست چنتا خياط مشهور زنه و چنتا ....همين جوري رديف ميكنن و نميگن كه چي شده كه زنها رو حذف كردن ...مگه رقابتي بوده كه مشخص بشه زنها بهتر آشپزي ميكنن يا مردا و تنها يه سري ركورد نوشته شده توسط خوده آقايون !!!

با توجه به دقتي كه من به همين آقايون داشتم فهميدم اينا از اعتماد به نفس كاذبي پر شدن و هيچ جوره هم حاضر به كوتاه اومدن در موردش نيستن كه بابا زمين بري آشمون بري تو از شكم همين جنس به اصطلاح احمقانه تو ضعيف به دنيا اومدي ...تو از خون همين به اصطلاح پر حرف و جيغ جيغو تغذيه كردي و به اينجا رسيدي و تازه هنوزم بايد دست به دامن همين پر حرف و نابلد توي همه فنون بشي تا بتوني شب راحت سرتو بذاري بميري !

همين به اصطلاح ضعيف،پرحرف،نابلد هست كه مي تونه كاري كنه كه شب و روزت يكي بشه ...

به هر حال همين مردا هستن كه باعث ميشن حق مادرشون از ارث بشه 1/8 و همين مردا هستن كه باعث زن رو نصف به حساب بياد و از داشتن حقوق طبعيش محروم بشه برا اينكه شعورشون در حد عدس هم نيست !

فكر كنم مردا اگه بتونن يه راه حلي پيدا كنن كه خودشو نبتونن حامله بشن وزايمان كنن راحت تر بتونن با اين جور مشكلات روانيشون كنار بيان ( به قول خودم گفتني اگه اين مردا مي تونستن زايمان كنن ..ون آسمون رو هم جر ميدادن كه واييييييييييييييييييييييييييييييي ما چه كرديم و چه كرديم ولي حالا كه ما اين كارو مي كنيم ميزنن تو سرمون كه مگه شماها چيكار ميكنيد فقط نشستين تو خونه سه چهار تا بچه آوردن كه همه هم يكي از يكي بي تربيت تر!!!

البته اين ايراد به مادراي ما هم وارده كه اينجور موجوداتي رو خلق ميكنن تربيت ميكنن و پر وبالشون ميدن هاااا!

** از همين جا اعلام كنم من هيچ خصومتي با جنس مرد ندارم اتفاقان ازشون خوشم هم مي آيد ولي ولي با اينجور مردايي كه ادعاهاي پوچي دارن سر جنگ دارم !!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط آن |

از اونجایی که هیچکی منو تحویل نمیگیره ...خوب نگیره به درک که نمیگیره مگه باید گرفت !!

خوب من در راستای همون بازی چون نفر آخر رو ازاد بود خودم دوباره شرکت میکنم ...! چیه یعنی آدم نمی تونه از خودش دعوت کنه باسه بازی هیچکی که محل ...چیزم به دعوت ما نذاشت !

 

اوکی بریم سر شرایی که هویجوری گاهی وقتا می خونیم :

۱.اینو نمی دونم کی و کجا اجرا کرده ولی ما می خونیم که :مامانم گفته که من دست تو مماغم نکنم گوگولی در نیارم پرت نکنم  سر حوض وانستم وجیش نکنم و پیشی رو خیس نکنم و اصغر بوس نکنم به حرفشم گوش نکنم ولی من بی ادبم دست تو مماغم میکنم گوگولی در میارم پرت میکنم سر حوض وامیستم وجیش میکنم اصغر بوس میکنم به حرفشم گوش میکنم....:)) اینو همیشه در تمامی مجلس اجرا میکنیم با احساس !

۲. یه شبه مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره کوچه به کوچه دره به دره ....تا اونجایی که میگه عمو یادگاری خوابی یا بیدار مستی یا هشیار ؟؟!!!

۳.تو از کدوم قصه ای که خواستن عادته نبودن فاجعه بودنت امنیته ....تا اونجایی که میگه آخر شعر سفر آخره عمره منه لحظه مردنه من لحظه رسیدنه ...!

۴.گفتم غمه تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید اینو دیگه خودم ملودیش رو ساختم :دی

**اگه بی هوا دلت هوایی بشه چه میکنی ؟

**راستی من دلم جدیدان یه کاناپه قرمز خواسته با یه آپارتمان کف سرامیک با یه ....بی خیالم نمیشم ها گفته باشم خوب اینا که چیزه زیادی نیست ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط آن |

خوب ديشب اينقده رقصيدم كه الان جفت پاهام قلم شده و در حالت خلسه هستم ...من جز اونايي هستم كه مي نخورده مستن ! جدي ميگم اينقده خونه شري بالا پايين پريدم كه خودم آخراش خجالت كشيدم و كوتاه اومدم :دي

آره خوب ديشب تفلد شري بود يعني جسنش بود و منم با يه علوسك بع بعي خوچگل آبي رنگ و يه بسته چكلات خوچمزه رفتم سروقتش ... بعد يه عمري كه كفش صاف پوشيده بوديم يه ژاچنه بلند پوشيديم كه دمار پامون رو در آورد اساسي ولي ارزشش ر.و داشت چنان انرژي تخليه شد از ما كه تا يه ده روزي مي تونيم سرجامون بند بشيم بدون تكون و اينا !!!

خلاصه شام و اينا هم بيست بود ولي از اونجايي كه من فعاليت ميكنم نمي تونم زياد بخورم قرار شده شري ناهار امروزم رو بياره ...!

واااااااااااااااااااااي يكي از دوستاي قديمي هم اومده بود، زي داره مامان ميشه بعدش من باهاش دو نفره رقصيدم و وقتي دستم روي شكمش بود يه حسه بامزه اي داشتم و خيلي با نمكه اين مامانه آخه كوچكوله !!

آخرش هم رعنا يه دو تا آواز خوند كه نزديك بود من آبروريزي كنم بزنم زيره گريه ....!؟

بعدش شري كادوهاش رو باز كرد يه عالمه شال وتي شرت و اينا بهش دادن !

آخره كار هم باباي شري كتاب جديدش رو بهمون داد و من كه كلي ذوق زده شده بودم ازش خواستم برامون امضا كنه و گفتم اونوقت چه فرقي ميكنه با كتابي كه از كتابفروشي خريديم وقتي امضاي نويسنده نباشه توش !!

وبعد همه از من تقليد كردن!!!

ميدوني ديشب همه هي به من ميگفتن چقد آن شرلي شدي به خاطر مدل بستن موهام !! شايد يه عكسي از تفلد شري رو بذارم اينجا !

راستي چن شب پيش يكي از دوستان حسابي از ما وبلگ نويسها (از من نه ها ) شاكي بود ومنم كه فكر كردم ديدم تا حدي داره درست ميگه ...ميگفت چرا اين همه از دردها مي نويسن چرا از خوشي هاشو نميگن ؟ منم كه فكر كردم ديدم چن وقتيه من همش اينجا داشتم چس ناله مي نوشتم و اصلا اينجا شده غم نامه به جاي روزمره نگاري و خلاصه اينكه ما تصميم داريم ديگه بس كنيم اين چس ناله هاي سابق و اين لوس بازي هايي كه در مي آورديم ...هر چي جفنگيات هم گفتيم تا به حال به بزرگي خودتان ببخشيد و بگذاريد به حساب خريتمان ...!:)))

..........خوب بريم سر انگيزه اصلي آپ امروزمان، اينكه آرياي عزيز ازم خواسته توي بازيش شركت كنم با اجازه بزرگترها و استخون دارهاي گوشيدن موسيقي اعم از پاپ و كلاسيك و رپ و راك و ....! و از اونجايي كه من تا حدي در حفظ كردن خنگم و بايد يه آهنگ خيلي منو بگيره كه من سعي كنم به ذهنم بسپارمش و سعي ميكنم كه 7 تا آهنگ را به ياد بيارم ...!

آهنگ اول (يعني آهنگي كه تا از من خواسته بشه بخونم مي خونمش )

مستي هم درد منو ديگه دوا نميكنه

غم با من زاده شده منو رها نميكنه

شب كه از راه ميرسه غربتم باهاش مياد

توي كوچه هاي شب باز صداي پاش مياد

من غم هاي كهنه مو برميدارم كه توي ميخونه ها جا بذارم

مي بينم يكي مياد از ميخونه زير لب مستونه آواز ميخونه !

خواننده :خانوم هايده آهنگسازش هم نميدونم !( بعدش اگه غلطي هم توش مي بينين بر اساس اصل چيزي كه دوس دارم مي شنومه پس زياد جدي نگيرين)...:))

آهنگ دوم (اينو وقتي ميخونم كه خيلي دلم عاشقه يكي باشه )

وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد تا وقتي كه در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه هرچي كه جاده است رو زمين به سينه من ميرسه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه !

خواننده :خانوم هايده

آهنگ سوم (اين جديدان افتاده ورد زبونم )

گلنار گلنار دمي اولين شب آشنايي و عشق ما به ياد آر ......

چه ديدي از من حبيبم گلنار كه دادي آخر فريبم گلنار

نيابي اي كاش نصيب از گردون كه شد ناكامي نصيبم گلنار

خواننده :آقاي داريوش رفيعي

آهنگ چهارم (اينم تازه ياد گرفتم هروقت دلم پر بشه مي خونم )

اي خدا دلگيرم ازت آي زندگي سيرم ازت ،آي زندگي ميمرم و عمرم ميگيرم ازت

خواننده : فك كنم محسن يگانه است !!!!

آهنگ پنجم (اينم تازگي ها وقتي مروم حموم مي خونم )

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم

ناز بنياد نكن نكن تا نكني بنيادم

مي مخور با همه كس تا نخورم خونه جگر

خواننده :محسن نامجو شعرم كه از اين آتيش به جون گرفته است :دي

آهنگ ششم :

شد خزان گلشن آشنايي باز هم آتش به جان زد جدايي

عمرمن اي گل طي ش بهر تو و از تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي ....اينو هي تكرار ميكنم تا حاله همه رو بهم بزنم وبعدشم "اي ايران اي مرز پر گهر اي خاكت سرچشمه هنر دور از تو انديشه بدان "....رو هم هي مي خونم (تقلب نيستا خوب اينا همش يه بيته )

آهنگ هفتم :

اگه يه روز بري سفر بري ز پيشم بيخبر دوباره باز تنها ميشوم .....!

اينم كه ديگه مشخصه براكيه يا يگم خواننده رو ؟؟؟

يه تك مصرع هم هست تا يكي بهم بگه تو چه فكري هستم مي خونم : تو فكر يك سقفم !!!! :)))))))))))))

خوب خلاصه يه 100 تا تك بيتي از هر خواننده كه بدوني بلتم كه توي كوچه مون هي هوارش زدم و به قول جي گوش همه رو بردم باهاش ...! نه كه صداش خوبه هي ذوقه منو كور ميكنه

 خوب منم باید چن نفرو دعوت کنم ؟!

اول از همه من نیمولی بعدش تلخون و بعدترش لیلا رو هم دعوت میکنم و... آرایه رو هم دعوت میکنم که اگه گذرش به اینورها افتاد بازی کنه و کامران وامیرنورآبادی هم دعوت (اینجا لازم به ذکر است که ما میگیم ...توی ضرر) و بعدش از خواننده ام از عاطفه میخوام بگه و آخرین نفرم هر کی خواست میتونه باشه ..!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط آن |

ديشب چه شبي بود به خدا !!!

بايد مي رفتم برا شري خريد ميكردم آخه تفلدشه...به پري زنگيدم كه پايه خريد هستي يا نه و اونم گفت كه مياد برا همين رفتم خونه آماده شدم و با پري زديم بيرون چون قصد داشتم براش علوسك بخرم به پيشنهاد پري خانوم رفتيم ستاره فارس !!!! چشمت روز بد نبينه آدم بود كه از سر و كول هم بالا ميرفت به قول پري انگاري آدم از توي زمين بيرون مياد پله ها و راهروها پر آدم و لي مغازه ها خالي از آدميزادها !!!! خلاصه اينكه بعدازظهري كه حرفش شده بود بروم خريد من گفتم عمرا اگه من بروم ستاره آخه خيلي چيپ شده همه چيزاش !!! و از شانس بنده يكي از همكارا هم خونه شون دخيخان همون نزديكي ها ...من به پري ميگفتم خوبه حالا منو ببينه و بهدش بگه خانوم آني خانوم شما بودين كه عمران برين ستاره فارس ديگه ؟؟؟؟

و در نهايت يه بره آبي براش خريدم با شكلات و بعدشم شام رفتيم هات و اينخده با پري خنديدم كه همه چپ چپ نگامون كردن !!

و وقتي اومديم بيرون يه نم نم باروني ميومد و من و پري جوگير شديم زديم زير آواز و فك كن توي شلوغي عفيف آباد خوندن چه حالي ميده و بعدش از اونجا تا خونه را خونديم و خنديدم و كلي حال كرديم و بهدشم به تو و همه همجنسات چنتا فحش درس و حسابي داديم ، خيلي انرژي ميده اين فحش دادن توجه كردي ؟همه عقده هاتو همه دردهاتو فحش كني و بعد تفش كني بيرون و بعد بكوبيش تو سر يكي حسابي رها ميشي يه حس رهايي بي نظير بهت باور كن !

در آخر هم يه چاي خوردم و خوابيدم تا خوده صب بي حس نياز به تو و هر وقت بيدار شدم و ديدم ميل دارم كه تو باشي چنتا فحش به خودم دادم و دوباره سعي كردم بخوابم ...

وقتي مجبور بشي روز تعطيل بيايي سر كار به كي بايد فحش بدي ؟

پري ميگه نبايد همه حرفا رو گفت چون ديوارها كه فرو بريزه همه چي شكستني ميشه ولي من ميگم چرا بايد حرفت رو بخوري كه بعدش هي به خودت فحش بدي چرا نگفتم بهش اينو يا اونو ...به هر حال رفتن و دور شدن جزيي از همه رابطه هاست حتي قشنگترينشون وناگسستني ترينشون يه روزي مشمول اين قانون ميشن و ...چراحرفا روبايد خورد، كه بغض بشه توي گلو و درد بكشي هر شب و نيمه شب وقتي بيدار ميشي و آغوشي نيست كه سرماي وجودت را باهاش تقسيم كني و لبهايي نيست كه بوسه بارون كنه تن خستگيت رو و هيچي هيچي هيچ ....برا چي بايد ديوارها رو محكم كني كه يه روزي نريزه .؟؟

بي خيال درد و غصه ....

يه آهنگ ديديم كه توش يه پسره با يه نوشت هديده ميشد FREE HUG خيلي جالب بود برام اولين كسي كه اين پسره رو بغل كرد يه خانوم پيري بود و بهد هي آدم هاي ديگه ...منم دلم ميخواد يه روز يه كاغذ بچسبونم روي سينه ام كه بغل آزاد و بعد ببينم كي منو بغل ميكنه ...ولي بچه ها ميگن غيرممكنه محاله !!!!

راستي امروز من FREE KISS & HUG ....!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط آن |

نمي دونم اين بي حالي به سرماخوردگي ربط داره يا چيزه ديگه ولي هر چي هست گند زده به روز وشبم ...

ديشب اينقده دلم خواسته بود باشي و نبودي ...خوابت اينقد واضح بود كه باورم نميشد وقتي بيدار شدم ...باورم نميشد خواب ديده باشم و هي با خودم گفتم يعني خواب بودي و خيال ...توي خواب اومده بودم خونه شما با خانواده ام بودم و تو نبودي و همش به خودم ميگفتم قبل از برگشتنت بايد بروم ولي اومدي و بوسه اي كه دادي و من هنوز مست عطر نفست از خواب بيدار شدم و هي به خودم گفتم يعني چي ؟ خواب بودم ؟؟؟:((((

دلم تنگ شده بود اينقد كه بيخيال درسه زبان انگليسي شدم و نشستم به پري توي جدا كردن قطعات پازلش كمك كردم و بعدم خوابيدم ...

چرا اين همه ساز زمونه ناكوكه ؟چرا اين همه نيستي؟؟

خوب چن روزه كه اين مديره جديد حسابي گير داده و داره هي از ما بيگاري ميكشه ..خصوصان كه به پايان سال چيزي نمونده وما بايد آماده باشيم باسه ح س ا ب ر س ي و من بيچاره يه دو سه شبي هست كه ساعت 8 از شركت ميزنم بيرون و وقتي ميرسم خونه در حد مرگ خسته ام...

چن روزه ديگه تفلده شري هم هست و من بايد بروم كادو بخرم وقت ندارم و نمي دونم چي بايد بخرم (شري اهل كتاب و شعر و اينا نيست )

داداش وسطي خواسته براش ساعت بخرم ولي وقت آزاد ندارم...

امتحان پايان ترم زبان دو هفته ديگه است ولي من درس نخوندم ...

آرايشگاه هم نرفتم بازم چون وقت ندارم ....

شب كه ميرسم خونه دو سه ساعت بيدارم و اونم همش نگاهم به ساعته و به گوشي كه شايد زنگ بخوره ولي ....بازم خبري نيست ...

اين همه بي حالي اثر چيه عدم حضورت يا سرماخوردگي ؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط آن |

من حالم خوب نیس یکی یه کاری بکنه تا حالم بیتر بشه لطفان

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط آن |

اصل حال منو اگه بخواي بدوني گلو درد و خارش در انتهاي گلومون در حد مرگ در همين دو شبي كه گذشت ...سرفه و عطسه كمي تا قسمتي در برخي اوقات روز و آب ريزش بيني در تمامي وقتها و تب در انتهاي شب و خستگي و كوفتگي هم در تمامي اين چن روز با ما بوده است .....!

ديشب با چنان اعتماد به نفسي گفتم فروشگاه تا ساعته 10بازه كه انگاري الان اونجا ايستاده ام و هر چي بچه ها گفتن اي بابا اينجا شيراز بعدش جمعه است در نهايت الانم شبه هااااا من گفتم ولي خود آقاهه گفت تا ساعت 10 هستيم و بعدش پاشديم هلك هلك رفتيم سروقت فروشگاه رفاه قصردشت ...بعدش هي جي مي پرسه پس فروشگاهه كجاست و من و پري زبون به دهن گرفتيم آخه فروشگاهه تعطيل بود و ما روبروش واساديم و جي كه زل زده به ما و بعدش با خنده ميگه فروشگاه ديگه بلت نيستين ؟منم با كمال پرويي گفتم چرا بلت نباشيم !! سوپر سروش معالي آباد بازه ...پري ميگه مطمئني ..مي خندم آره اونجا قبلا رفتم روز جمعه !!!

و ميريم و بازه و خريد ميكنيم سه چهار تا خرت و پرت برداشتيم 13000تومن برامون خرج برميداره و وقتي اومديم خونه قيمتها را با رفاه چك ميكنيم و بعد در كمال تعجب مي بينيم كه يه شيشه خيار شور توي رفاه 1750 و توي سوپر سروش 1200 روي درب شيشه ها هم همين قيمتها درج شده و من نمي دونم اشتباه ديد بوده يا نه ولي حسابي اول صبح امروز من و پري از تعجب شاخ درآورديم و هي انگشت حيرت گزيديم به دندان ....!!!!

يادته ازم پرسيدي صداي رودخونه را بيشتر دوست داري يا شعله هاي آتيش توي شب رو گفتم هر دوتاش يه جا باشه و كنار يه كوه بلند باشم و يه نون پنير اساسي بزنم توي رگ ...وميخندي و ميگي فوق العاده است .

ميگم كاشكي زندگي به همين راحتي بود ميگي به كدوم راحتي ؟؟ ميگم به راحتي قطره هاي آبي كه توي رودخونه پر سرو صدا ميرن ...ميگي آره !

ميگم انوقت شب نصفه شب كه از خواب مي پريدم جات خالي نبود توي تختم و اونوقت دلم نمي گرفت و بغض نميكردم .....! گناه اين همه بغضهاي فروخورده ام به گردن كيه ؟

راستي چرا زندگي هامون اين همه سخت كرديم ...چرا تا يكي دستش و مياره سمت سرمون ، سرمون رو عقب ميكشيم چرا حتي از نوازش هم مي ترسيم ؟

چرا وقتي دلمون ميگيره هيچ سرگرمي نداريم ؟ چرا بايد به خاطر برآورده شدن نيازت خجالت بكشي از خانواده كه اگه بفهمن ؟؟؟

راستي چرا ما اين همه تنهاييم ؟؟چرا دلامون ديگه بهم راه نداره چرا ديگه ...و اين همه چرا كه هي تو كاسه سرآدمي مثل من ميچرخه و راه به جايي نميبره و يهوووو بومب هوار ميشه روي روحم و همه چي رنگ تنهايي و ترس ميگيره !!

راستي چرا وقتي گلي دلش ميگيره و دلش يه سرگرمي ميخواد تنها پيشنهاد من بهش اينه كه بره دوستش رو ببينه يا بره خريد ؟ يعني كاره ديگه اي نيست...؟؟

چرا جي ميگه از وقتي اينجا اومده بي برنامه شده چرا همه فكر و ذكرش شده هموني كه ميگفت ؟ چرا وقتي توي دايره ما نبود و خارج از اين گود بود همش ميگفت لنگش كن و حالا كه توي گوده خودشم نمي دونه چي كار بايد بكنه ؟؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط آن |

قصه ها و غصه ها را كه با هم قورت بدهي و هي نيايي ناله كني تازه حالت ميشود حال من ...كه هي از ش ميپرسن فلاني چي شده چرا اين همه درهمي ؟ چرا هيچي ازت نمونده و تو هي مي خندي به تلخي كه چيزم نيست كه كارم زياده كه ...ولي از همه اينها كه بگذري خودتم هم خوب ميدوني كه اينا نيست چيزي فراتر از همه اينها تو رو داره له ميكنه ...

مي خوام برم ميدوني چرا ؟ چون اينجا هوايي براي نفس كشيدن نيست ....

مي خوام برم ميدوني كجا ؟ جايي كه خودم باشم خوده خودم بي ترس، بي سانسور، با اختياري براي تصميم اينكه چي مي خوام باشم ...!

مي خوام ...

و حالا ديگه هيچ انگيزه اي مرا نمي كشاند سر كلاس زبان انگليسي اين يكي هم رفت پي همه آنهايي كه شروع شده بودن و تموم نشده رهاشون كرده بودم و....

مي خوام فرار كنم از خودم از خودت از اينجا از فردا از هر چيزي كه سايه شده روي هويت اصلي من ،ميخوام فرار كنم از هر چيزي كه اينجوري راه نفس رو بند آورده ، مي خوام فرار كنم از تويي كه خيالت هم ديگه ترس آور شده .

چن وقت پيش توي چمران پياده روي ميكردم و صدايي مي خوند توي گوشم و من از حال خودم بي خبر بودم و يادم به تو افتاد كه فراموشت كرده بودم و اينكه چرا وقتي آرزوهاي بزرگ ديروزمان برآورده ميشن و امروزمون رو رنگ ميدن به شب نكشيده ازش خسته ميشويم و يادمون ميره من كه خيلي دلمون خواسته بودش !!!

داشتم قدم ميزدم كه يادم اومد" يه روزي آرزو داشتم كه با كسي كه خيلي دوسش دارم اين راه رو پياده روي كنم ...چقد خواسته بودم توي شبهاي اين خيابون آواز بخونه برام و چقد دلم خواسته بود دستم توي دستاش باشه و سرم روي سينه اش و همه اينها توي گذشته اي نه چندان دور اتفاق افتاده بود" ولي من به يادت نبودم كه بخوام بابت آرزوهاي شيريني كه برآورده شده يه بوس كوچولو بهت بدم ....بعدش دلم برات سوخت كه تو اين همه نزديكي و من اين همه دور ...تو اين همه غصه داري و من بي خيال غصه هاتم و هروقتي كه فقط دلم ميگيره ياده تو مي افتم و هي با خودم كلنجار رفتم تا رسيدم به كوچه و بارون گرفت و بغض منم تركيد، انگاري خواستي بگي دختر كوچولو من عادت كردم به اين همه ديووونگي تو ...و ديشب كه اون همه پيغام دادي و من بي خيالت شده بودم ...اون همه چراغ قرمزهاي كه زدي اون همه چشمكهات رو بي تفاوت رد كردم و وقتي به خودم اومدم حست كردم كه كنارم دراز كشيده بودي و آرومم كردي و من پر شدم از خيال خواب و يادم موند كه امروز يادت باشم و بهت بگم به هر حال تو جزيي از وجود مني ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط آن |

چه ديدي از من حبيبم گلنار كه دادي آخر فريبم گلنار ...

ميدوني اين آهنگ كه شروع ميشه پر ميشم از بغضي كه هر روز مي خورمش هر روز ناقص ميذارمش ...ميدوني گلودردم از سرماخوردگي نيست اين سرفه هاي خشك و زوركي همش برا همين بغض لعنتيه كه گلوم رو گرفته و نه پايين ميره و نه ميذاره بالا بيارمش ...تو زنگ ميزني و ميايي و ميروي تو هستي ولي تو نيستي مي فهمي اين حرفها را يا نه ؟؟ همه چي برام سنگين شده هواي اين اتاق هم سنگين شده حتي ...من بي توقع ام از همه از همه جا ...

**وقتي بهش ميگه" دوس ندارم با هم 3ك س داشته باشيم ، پرسيده چرا ؟"

گفته "برا اينكه من نمي خوام بيشتر از اين بهت وابسته بشوم بيشتر از اين از نبودنت رنج بكشم"

اون گفته " اما 3 ك س عطش اين بودن ها رو كم ميكنه" اون وا رفته و حرف نزده و فقط صداي نفس كشيدنش رو گوش داده برا اينه كه حس كرده داره فرو ميروه توي گندابي كه ازش مي ترسيده...!

" من ميگم اما آدم اگه اين رابطه بهش لذت كافي رو بده سعي ميكنه تا جايي كه جا داره پر بشه از همين حس ‌،از اين لذت با هم بودن !"

 

وقتي دوستي اينا رو داره تعريف ميكنه منه منطقي برميگرده ميگه كه اي بابا تموم كن اين رابطه رو اين رابطه نيست و جز آزار تو،هيچي تهش نيست و يادم ميره كه خودم هم آره ...انگاري من تافته جدا بافته ام ...! و دوستم كه سرش رو تكون ميده و ميگه خيلي سعي كردم نميشه دوسش دارم ...بهش ميگم اون چي دوستت داره ؟ و چشاش كه پر اشك ميشه و مي فهمم اطميناني نداره بهش و بعد با سنگدلي و شايد رذالت ميگم اگه رهاش نكني به هر حال بعد از اينكه باهات 3 ك س داشته باشه تو رو رها ميكنه همون جوري كه گفته ....!

انگاري با اين كار مي خوام خودم رو هم متوجه كنم ... گاهي آدم چه خوش خيال ميشه و هي به خودش ميگه نه همه دارن اشتباه ميكنن همه دارن غلط برداشت ميكنن و فكر ميكنن ديگران نمي فهمن ،ولي وقتي مي فهمن كه همه چي دير شده ...يه روزهايي رو از دست دادن يه شبهايي رو از دست دادن كه ديگه برگشتني نيست و همش بابت چيزي كه نبوده ..

*راستي چرا با آدم ها كه صادقي وقتي باهاش رو بازي ميكني اين همه رذل ميشوند ؟ چرا وقتي سعي ميكني دوستشان داشته باشي اين همه دشمني ميكنن چرا وقتي باهاش به ملايمت برخورد ميكني چس ميشوند ؟ چرا اين آدمها اين همه گنده گوزي ميكنن چرا وقتي سر حرف ميشه همه مي شوند مدافع حقوق زن و كودك و بي پناه و... ولي در عمل همشان يه گندي هستن ...نمي دوني چي هستن كافي بري توي ايينه و به خودت نگا كني اونوقت مي بيني بقيه چي هستن ...!

**دوستي تعريف ميكرد كه به بوي فرندش گفته تو دلت مياد يكي مثل خودت خواهرت رو اين همه اذيت كنه اين همه دلش رو بسوزونه و بوي فرندش برگشته كه مگه خواهره من خره كه دوست پسر بگيره ؟؟؟ و دوست من كه از خودش وا رفته و با گريه برگشته خونه و ديگه بهش زنگ نزده ...و من موندم توي اين حرف كه يعني چي؟

** جي ميگفت وقتي ماه كامل بشه همه يه جورايي دگرگون ميشن سگ و گربه و آدم هم نميشناسه يه جورايي همه ميريزن بهم ...!

چون می دونستم نظر خاصی ندارن بستمش

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط آن