تبليغاتX
آن شرلی
لعل تو که هست جان حافظ

دور از لب مردمان دون باد.....!

به حافظ گفتم یه چیزی بده بذارم اینجا و اون اینو داد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط آن |

چه آرزوي محالي است زيستن با تو

چه آرزوي محالي است زيستن با تو

مرا همي بگذارند يك سخن با تو....اين روزها اين آهنگ خوراك روزهاي من است ....!

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط آن |

ميدوني بازم ياد چاه بابل افتادم اون جايي كه ميگفت"« چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی".  چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...»

راستي چرا اين همه فرق ميكند تاريكي با تاريكي ...مي خوام نق بزنم اگه حوصله نداري نخون ....

 

ديشب تاريكي اومده بود و چسبيده بود بهم و هر كاري كردم نميشد ازش خلاص بشوم بالشم و پتوهام رو آوردم وسط سالن و اونجا جلوي لب تاپ دراز كشيدم خواستم ادامه فيلم رو ببينم ولي انگاري ول كنم نبود اين تاريكي چسبيده بود به دستام و به پلكهام همون جوري كه وقتي توي رستوران بودم چسبيده بود به شيشه و ول كن نبود تا وقتي كه اعصابم و خورد كرد و راهي خونه ام كرد ...

آره اين تاريكي ديشب بود و چقدر دلم ميخواست بودي و وقتي گريه ميكردم بغلم ميكردي وقتي دستام بي حس شده بود و پاهام ناي حركت نداشت بغلم ميكردي و دلداريم ميدادي كه مهم نيست كه مهم نيست كه مهم نيست ....گفتم كاش عاشق بودم گفتم كاش حالا كه تاريكي و تنهايي هست حداقل عاشق بودم كه همه رو ميذاشتم به حساب عاشقي ولي هميشه يه چيزي كمه و اين بار شايد ....!

تمام ديشب نتوستم بخوابم چون همش خواب مي ديدم و همش تاريكي چسبيده بود پشت پلكام و نميذاشت چشام رو باز كنم و دهانم رو پر كرده بود و نميذاشت داد بزنم و حتي گريه كنم و تمام ديشب سخت گذشت ...كاش بودي ديشب ولي ديشب هم غايب بودي ....!

 

ميدوني ديشب بغض داشتم و هر لحظه بزرگتر ميشد ولي آب نميشد اشك نميشد انگاري سرما و تاريكي دست به يكي كرده بودن كه به كشتنم بدن و خلقي رو نجات بدن ولي ....صداي شجريان نجاتم داد "رو سر به بالين ........" و اگر گريه نميكردم حتمان ميمردم .

 

ميدونم كه خواستم و كارم غلطه و ميدونم يه جايي پشيمون از اين كاري كه ميكنم برميگردم ولي ....هيچي تو قول دادي هر كاري خواستم كمكم كني مگه نه ؟

 


 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط آن |

_مي دوني عشق چيه ؟

_پيرمرد و پيرزني كه با گذشت زمان زيادي و با وجود شناخت تمام زواياي وجوده همديگه كنار هم موندن...!

_اين همون چيزي كه تو مي خواستي بگي ...عشق شناخته كاملي از طرف مقابلت و موندن كنارشه ...!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط آن |

ما زنها وقتي با مردي 3X مي كنيم فكر ميكنيم بزرگترين فداكاري دنيا رو انجام داديم ولي مردها فكر ميكنن خوب اين تنها ارضا يه حس غريزي مثل گرسنگيه ....!!

بهش كه ميگم اين كار تو تعهد آوره ميزنه زير خنده و ميگه خوب شد گفتي !!!

من نمي فهمم چيش خنده داره خوب راس ميگم مي خواهين قبول كنين مي خواين نكنين اين كاره تعهد آورتر از خوده ازدواجه ....!

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط آن |

نميدونم چرا يهووو دلم گرفت حتي اس.ام.اس هم كه دادم فكر نكردم ممكنه باعث سو تفاهمات بشه فقط دلم گرفته بود و بايد به يكي مي گفتم ...اولش فكر كردم شايد قراره چيز بشوم كه بي هوا دلم گرفت به اين شدت و بعدش گفتم شايد به خاطر سكوت بيش از حد خونه است و وقتي تب كردم فهميدم دوباره دارم گرفتار اين سرماخوردگي مسخره ميشوم و ساعت 8 بود اگه اشتباه نكنم كه خوابيدم و ساعت 2 نيمه شب از خواب پريدم و تا صبح خوابم نبرد و اگه برد خوابهاي عجق وجق ديدم !!!

چرا اعتماد مي كنيم كه ازش سو استفاده بشه اصلا اعتماد نكنيم كه از اعتمادمون كسي نتونه سو استفاده كنه ...

خوب اين كه نشد كار بچه جون اينجوري سنگ روي سنگ بند نميشه كه ...

وقتي دلت يه چيزي ميخواد كه ممنوعه چي كار بايد بكني ...؟

خوب بزن دهن دلت رو سرويس كن كه چيز ممنوع نخواد و اگه خودت اين كارو نكني مطمئن باش ديگران برات اين كار و ميكنن !!!

توي اين مملكت همه چي رو به راهه خدايي كه بايد به اندازه كفش و مانتو برو بچه هاش گير داد ؟؟

اي بابا چرا اينقد ساده اي !! خوب يه جوري بايد حواس ملت هميشه در صحنه از مسئله گروني اجناس و بالا بودن مبلغ اجاره خونه و كمبود بنزين پرت بشه ...چه مسئله اي بيتر از همين كفش و لباس زمستونه اين ملت هميشه در صحنه ...!

آهاااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط آن |

و چقدر شبيه اند اين مراسم عروسي و عزا در هر دوتايش وليمه مي دهند در هر دوتايش سر و صدا هست و در هر دوتايش ماشينهايي هستند كه مشايعتت مي كنند ...در هردو لباسي سفيد و خانه اي نو اما در يكي لبهايي خندان و در يكي چشمهايي گريان و........ولي با اين همه شباهت چقدر غريبه اند با هم اين دوتا ... به قول شاعر هر دو يكسان اند اما اين كجا آن كجا !!!!

تا حالا مراسم خاكسپاري نرفته بودم حتي مادربزرگم كه فوت كرد من نرفتم چون مدرسه بودم و خبر نداشتم ...ولي ديروز به خاطر دختر خاله جان رفتم مراسم خاكسپاري مادربزرگش چقدر غريبانه آدم را درون خاك سرد ميگذارند هرچند كه مي گويند همه از خاكيم و به خاك برميگرديم ولي من ترسيدم از اين بازگشت ! خاك سرد بود و سياه و من دختر خاله ام را گرفته بودم كه نزديك نشود ...چون خودم ترسيده بودم ,فكر كردم اونم بايد به اندازه من وحشت زده باشه !

من ترجيح ميدم مرا بسوزاند بعد از مرگ يا در كوههاي هيماليا ميان يخ بگذارند تا درون خاك بسپارند ...! ديروز براي من كه غريبه بودم آنقدر سخت بود كه از ساعت 7 بعد از ظهر خوابيدم تا صبح ساعت 7 و نمي دونم دختر خاله بيچاره ام چه كرده آيا كسي حواسش بوده بهش يا نه ...خوب آدم چي مي تونه بگه اين جور مواقع جز اينكه خوب مرگ چيزي كه سراغ همه مياد و اينكه قسمتش امروز بوده و صبور باش دختر جان و صبور باش ...! و هنوز صداهاي گريه هايي كه توي گوشم مي پيچد و قاطي ميشود با صداي هلهله هاي عروسي كه ديشب در كنار خانه بود و صداي ناله ها با موزيك مي پيچد و سرم سنگين ميشود و ديگر ....

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط آن |

گاهي اوقات فكر ميكنم اگه همه اينها بازي باشه برا اينكه بعدش بهم بخندي چي كار بايد كنم ...ديشب اين همه غصه اومد توي دلم به خاطر حرفايي كه خودم تصور ميكردم اگه يكي يه روزي بهم بگه واي به اون روزي كه بهم بگن ...همش دارم خود خوري ميكنم و هر چي مي خوام داد بزنم نميشه ...چرا حرف نمي زني چرا ساكتي , آخه حالا كه نيازه چيزي بگي و راهي نشون بدي رو برميگردوني ازم ؟

ميدوني حس بدي داشتن از حرفايي كه توي كاسه سرت زنگ ميزنن وحشتناكه مي فهمي ...حتي ديگه نمي توني وانمود كني آرومي نمي توني جلو زبونت رو بگيري و يهوو ميشه نفرت از همه و كسي نيست آرومت كنه و تو از درون يخ ميزني ....! تو هم يخ ميزني مگه نه ؟

راستي ديشب حافطيه بودم اولين بار بود كه شب تولدم توي حافظيه بودم چه شبي بود سرد و تاريك و دوست داشتني و من با شمس الدين حرف زدم و حرف زدم بهش گفتم چقدر نياز دارم جواب بدي اما اونم انگاري در خواب بود و جالب اين كه گفت اگر گذر ز خاك ما كني و اين حرفا و فهميدم آرومه ! ولي شبش رو دوس داشتم صداي شجريان كه توي محوطه پيچيد چشمام پر اشك شد ولي موقيعت نبود كه بزنم زير گريه ولي تا حدي به مراد دل رسيدم ساكت روي پله ها نشستم روي پله هاي آرامگاه و فقط گوش كردم و سكوت تا اعماق جانم نشست و حرف زد برام و فهميدم چقدر سكوت مي تونه حرف بزنه و نميزنه ! شايد بهش فرصت نميديم؟

مامان ميگه دخترم مراقب خودت باش و اشك توي چشمام جمع ميشه مي ترسم از اينكه كاري كنم كه روزي بياد كه ديگه اينجوري دخترم صدام نزنه !

ببين با من راه بيا من نمي خوام از دست بروم و تو ميدوني چقدر به كمك نياز دارم مي فهمي صدام ميرسه بين اين همه صداهاي گوش خراش ؟

 

در آخر" چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد"

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط آن |

خوب هر کسی یه روزی به دنیا اومده و یه روزی هم از دنیا میره و منم توی سه صبح پاییزی توی یه بیمارستان کوچیک یعنی تنها بیمارستان جلگه در حالی که مامانم تنها توی اتاق بوده به دنیا اومدم ...چون قابله ای که قرار بوده به من کمک کنه معتقد بوده من تا یه روز دیگه به دنیا نمی آیم و من که خواستم روشو کم کنم و همون موقع به دنیا اومدم ....!

بعضی ها روز تولدشان غمگین میشوند و  برخی بی خیال و برخی خوشحال میشوند ....

و من فقط منتظرم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط آن |

 اینجا هم اولین بارون اومد رسمان از دیشب شروع شد و حالا به دراک که نگا میکنی پر شده از سفیدی  که روی خاکستری و قهوه ای کوه نشسه !!

راستی دیشب همش فکر میکردم این همه سر و صدا از چیه ؟؟؟ نگو صدای رعد و برق بوده ...!

بارون حالی داده بود به تمامی درختهای مسیر چمران و منم عشقولانه اومدم تا شرکت و همش دلم یکی رو خواست که زیر این بارون نم نمی یه قدمی باهاش بزنم ...

فردا سه شنبه سیزدهمه !

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط آن |

میگم که چنتا آدم رو به خلوت خودت راه دادی تا حالا فکرشو کردی؟؟ من فکر نکنم زیاد باشن شایدم هیچکی نباشه ...آخه خلوت آدم ها جایی که گاهی وقتا خود آدم هم می ترسه ازش چه برسه به اینکه کسی غیره خودت بخواد بیاد توش .

خلوت آدمی گاهی تاریکی محض میشه ...یعنی تاریکی میچسبه به پلکات و تو هیچی نمی بینی و دست دراز می کنی و کورمال کورمال توش راه می افتی و غر میزنی که ای بابا پس کو چراغ ؟؟؟

راستی تو کجا می تونی خلوت کنی یا کی می تونی با خودت صادق باشی و چهره حقیقی خودتو رو ببینی ؟ من توی شب و تاریکی ...با اینکه همیشه از تاریکی می ترسم ولی گاهی هم ازش لذت می برم برا اینکه خود خودم میشوم می تونم حرف بزنم و فحش بدم بدون اون که ترسی از شناخته شدن داشته باشم و می چسبم به تن تاریکی و راه می افتم توی کوچه های خلوت تن و به همه فحش میدم و گاهی هم به یه عده لبخند میزنم ...!

++ تا حالا توی گل موندی عین خر ؟ پس اگه نموندی حال منو درک نمیکنی چه فایده که بخوام بگم .

_ _ اینی که میگم باید تجربه کنی یعنی همه جوره باید تجربه کنی اصلا باید لمسش کنی تا بفهمی اونم مثل خودت پر از نقاط ضعف و قوته !

** میدونی این چن ساله آذر ماه همیشه پر بوده از اتفاق و الان همش دلهره دارم نمیدونم چرا ....کاشکی زودتر تموم بشه و خلاص بشوم !

= = امروز کنسرت سیمین خانومه ما هم بلیت گرفتیم که برویم ولی اصلا حوصله نداریم و به شدت خوابم میاید و تازه باید برویم دوتا بالش بخریم ...!

پ.ن میگم این ویرایش نظرات بلاگفا رو دوس دارم میشه همین جا جواب داد بدون دردسر تازه میشه غلط املایی ها رو هم درس کرد :دی

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط آن |

من یک ربع قرن از زندگیم میگذره خیلی هااااا نه ؟

برا اینکه هفته دیگه یه امتحان داشتم مجبور شدم یه هفته زودتر تولدم رو بگیرم....خوش گذشت ولی من از تولد دیروزم نتیجه گرفتم که اولان وقتی توی یه خونه جدیدی و هیچی وسایل نداری بچه جان تولد نگیر یا غذا از بیرون بگیر !!!

خلاصه اگه بگم من چه جوری یه الویه پختم می میرید از خنده من بودم یه قابلمه و به ترتیب سیب زمینی پختم و بعدش مرغ و بعدش تخم مرغ و در نهایت دوباره سیب زمینی !

و بعدش نشستم تا مامانم برام قابلمه گنده بیاره تا اینا رو مخلوط کنم و در نتیجه وقتی مهمونام رسیدن من تازه داشتم موهام رو درس میکردم و مجبور شدم با پیژامه برم استقبال تک تک شون !!!

اما در نهایت همه کشک بادمجان خواهر جان رو تا ته خوردن و از الویه من یه کوچولو تست کردن

ولی خدایی خاله خانوم اون سالاد گل کلمت معرکه بود همه خوششون اومد....

بیست و پنج سال یعنی ۴/۱ صد سال و این یعنی عمری .....

از اینکه مراقبم بودی ممنون و دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط آن |

وقتی فکر میکنی که یه رابطه داری که خالی از اشکال و ابهامه بدون که هیچی نمی دونه در مورد اون رابطه

وقتی فکر میکنی توی دوستیتون هیچ مشکلی نیست بدون که پر از مشکله یعنی در اصل وقتی حس میکنی بهتر از این نمیشه گند زده میشه به همه چی !

گاهی اوقات هر کاری میکنم گرمم نمیشه و دیشب جز هممون شبا بود شاید چون دوش گرفتم و چون اتاقم بخاری نداره و شاید چون لباس مناسب نپوشیدم ولی سرماش جوری بود که هر چی توی خودم فرو میرفتم بیشتر میشد و تا صب سرما بود انگاری می خواست فقط از تختم بیام بیرون و منم چسبیده بودم به تختم و ول کن نبودم تازه نمی دونم چه ساعتی بود از سر بی خوابی هوس کردم به چنتا رفقای شب بیدارم اس.ام.اس بدم ولی بعدش گفتم اگه خواب باشن و جواب ندن حالم گرفته میشه برا همین دوباره غلت زدم ...حتی حضور سیاوش هم نتونست گرمم کنه و انگاری از درون یخ زده باشم ....راستی اینو دیروز با خودم گفتم نظرت چیه ...درسته که غم مثل برف میمونه ولی وای به روزی که اینقدر این برفها رو هم تلنبار بشه و یخ بزنه که یه یخچال طبیعی توی دلت بسازن ...!

دیشب آخرین تانگو در پاریس رو دیدیم ولی گاهی به نظرم کش دار میومد ولی من از مارلون خوشم اومد بازیش خوب بود و اون دختر کوچولوهه به نظرم عالی از پس نقشش براومد حیف که آخرش گند زد به نمایش و اصلا به نظرم با نامردی یه چهره مظلومی از مردان و یه چهره خبیث از زنان نشون داد البته این برداشت آزاد من بود و فکر کن من از اول فیلم هی خندیدم که این فیلم جشنواره ای احتمالا ولی آخرش کلی حالگیری بود ....!

حالا هم می خوام scare face رو ببینم آخه ندیدمش ! مسخره هم اگه خواستی می تونی بکنی ...بعدش فک کن جزیره چنتا فیلم مستند به زبان اصلی داده در مورد خشونت این چیزا تو ینگه دنیا اثر مایکل خان ولی من بهش میگم ددم جان من به زبون مادری هم نمی فهمم چه برسه به زبون غیر مادری ...میگه برا تقویت زبانت خوبه ....می خواستم بگم برا تقویت زبانم چنتا فیلم چیز دار هم بدی بیتره :دی ولی نگفتم هااااا

خلاصه اینکه تلخون جون چنتا فیلم خوب معرفی کن بریم بگیریم ببینیم ! از این نیمولی که آبی گرم نشد باسه ما .100 سال پیش گفتم چارتا فیلم خوب معرفی کن نکرد !

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط آن |

مزایای بی صدا کردن تلفن همراه ( همون سایلنت منظوره) اینه که :

1. وقتی توی اتوبوس یا تاکسی بی هوا نوای یه گوشی مادر مرده در میآید تندی دس نمی کنی توی کیفت با اینکه میدونی صدای گوشی تو این نیست ولی خوب میگی شاید برا من باشه خصوصا اگه منتظر تلفن کسی باشی !!

2.وقتی میری توالت همش گوش به زنگ نیستی و با خیال راحت میشینی و میری تو فکر و خیال خصوصا وقتی توی شرکت باشی !!!

3.مزاحمین نصف شب که بیماری به نام زنگ بزنم و در بروم دارن نمی تونن تو رو از خواب ناز بیدار کنن و تو حسابی می خندی صب وقتی می بینی یه 20 تلفن جواب نداده داری و همش یکی بوده خصوصا تو سارا میدونم چقد میسوزه چیزت وقتی اس.ام.اس و تلفنهای نصفه شبت بیدارم نمیکنه !!!

4. ....زیاده حرفی نیست ...فقط خواستم بگم ...هیچی از سره بیکاری اومدم سر زدم دیدم از رفقای قدیمی دیگه کسی منو تحویل نمیگیره چرا ؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط آن |

حالا فهمیدم وقتی بلد نیستی حرف بزنی نباید بزنی خوب تو که نمی تونی فارسی خوب حرف بزنی و بنویسی چه اصراریه که بری اس .ام انگلیسی بفرستی و تو قضاوت کن به جای شخصی که این اس.ام رو دریافت کرده...

There are many places in world that u aren't them but i wish u were with me!!!و فکر کن فقط می خواستی بگی توی جای خاصیه و فراموش کرده باشی اون تیکه آخر که در فلان مکانه رو بنویسی !!

حق بدیم بهش آیا ؟

و فکر کن یه سوتی دیگه هم بدی و برای این شخص بیچاره یه اس .ام مسخره بازی بفرستی که بخندین و یادت بره اون LOVE U آخرش رو که رفیقت برات نوشته پاک کنی ...! حق بدین به ما !

ما هر دوتایی از عشق از پایبندی بعدش می ترسیم و می ترسیم و می ترسم و می ترسی ...!

دیشب وقتی بحثمون تموم شد حالم بد شد نمی دونم چرا شاید چون عصبانیم کرده بودی و تازه شام خورده بودیم ...دیشب خواب دیدم و فهمیدیم که پرنده مردنیه !

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط آن |

خوب دیشب رفتم کنسرت خوش گذشت جای همگی خالی بود خیلی !

میدونی اگه بخوان منو بفرستن جهندم و اونوقت عذاب آورترین عذاب رو بهم تحمیل کن می تونه چی باشه اینکه یه آهنگ باحال بذارن و منو مجبور کنن گوش کنم بدون اینکه برقصم...این بزرگترین عذابی که میشه برا یکی در نظر گرفت.

فکرشم نمیکردم مردم شیراز این همه مودبانه سر جاشون بشینن و تکون نخورن ...خنده دار هم هست همش به رزی می گفتم فرض کن جمعیت همه با هم بلند شن و احساساتشون رو نشون بدن این نیروی امنیتی چه غلطی میتونه بکنه ؟؟

ولی خوب این مردم حرف گوش کن تر از این حرفا بودن !

در کل خوش گذشت حیف که نتوستم ماچ تلخون رو بهش برسونم آخه من خیلی از سن فاصله داشتم یعنی دقیقا باید پا میذاشتم رو سر نصف آدمهای سالن تا برسم بهش و بعدشم باید حتمان هری پاتر می بودم :)))

خلاصه اینکه حالتون چطوره ما نیستیم خوش میگذره که ؟

ولی امروز دلم خواست بنویسم از پاییز که اومده از آذر ماه و از اینکه هنوز بارون نیومده و هوا همچنان خشکه خشکه ! اما باغهای قصرالدشت برا خودشون بهشتی شدن از همه رنگ زرد و نارنجی و قرمز تند و میشه گاهی عشقبازی کرد و دل داد به طبعیت ... حیف که دوربین درس و درمونی ندارم و گرنه چه عکسهای بدیعی میشد بذارم اینجا از تمامی قشنگی خرمالوهای باغهای چمران و زرد و نارنجی های باغهای قصردشت .

گاهی حس میکنم خیلی از حد خودم جلوتر میروم .گاهی با رفتار سبکسرانه همیشگیم باعث میشوم خیلی ها فکرهایی بکنن درمورده من که حقیقت نداره .من فقط سعی میکنم وقتی با شماها هستم خوش باشین اینو میذاری به حساب عاشقی و خاطرخواهی که دیگه من مقصر نیستم و دلم میگیره وقتی می بینم تو نمی فهمی چقدر می تونم بزرگ بشوم و تا کجا بروم ...!

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط آن |