تبليغاتX
آن شرلی
کنسرت خواجه امیری است اینجا ...و ما شاید برویم البت من بهت زنگ زدم ولی تو جواب ندادی و الکی یه بلیط مفت از چنگت پرید و یکی شد به نفع من

با بچه ها می رویم ...خوب من صدای خواجه امیری رو دوس دارم خصوصا یکی از آهنگاش

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط آن |

نمی دونم چرا وقتی تمام تنم هم گر گرفته و میسوزه بازم دستام و نوک انگشتهای پام یخ زده ؟

پا نویس. بچه چقد دلم واست تنگیده بود آره بزغاله با خودتم وبلاگت فیلتره حتی نشد بیام تفلدتم تبریک بگم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط آن |

هر بار میخواهم صداهای بیرون را نشنوم کافی است دستهایم را روی گوشهایم بگذارم ولی تو بگو با صداهای درون مغزم چه کنم خاموش نمی شوند و از دیشب تا حالا هر کار بگویی کرده ام ولی صداها بلندتر میشوند و می کشانندم تا مرز جنون ...!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط آن |

من فرزند كارگر سوسياليستي كه در ميانه فئودال ها بر خوردم و از آنجا رانده و از اينجا مانده و راهي نيست در پس سرم و تنها راهي در پيش رو...واين ايستادن بر لبه تيز تيغ .

نه كارگري كه از كم بودن حقوقش اعتصاب ميكند را محكوم ميكنم و نه كارفرمايي كه از ظلم كارگرانش مي گويد از ضررهايي كه به توليدش زده اند و من مانده ام بر لبه تيغ ...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط آن |

چن شب پيش يكي از بچه ها به من گفت ژاندارك ايراني !! بقيه خنديدن ولي من نمي دونم چرا توي دلم لرزيد نه اينكه باورم شده باشه ژانداركم از اينكه نكنه يه روزي بسوزونم ترسيدم و پريشب جزيره بهم گفت فمن انقلابي خطرناك !! ترسيده ام ....!

مي خوام باهات دعوا كنم ولي الان وقت ندارم ميدوني كه سرم شلوغه پس باشه يه وقت ديگه ...لطفا وقت قبلي بگير و :دي

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط آن |

ديشب خودارضايي داشتم شديد...

يعني چي!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب رفتم نمايشگاه كتاب يه دو سه ساعتي بين كتابها پرسه زدم يه حال و هوايي داشتن كتابا كه نگو ....

آها ...ولي نمايشگاه كه چندان جالب نبوده اينجوري كه ما شنيديم ...

ولي برا من كفايت ميكرد همين كه به كتابا نگاه كنم و يه چنتايي رو هم بخرم تقريبان جيبمون خالي خالي بود وقتي ميومديم خونه !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط آن |

این حرفهای من نیست یکی اینو با ایمیل فرستاده و ازم خواسته بذارمش اینجا ....! 
 
***میدونم ترک کردن یه عادت یکی از سختترین کارهایی که میتونه یه آدم انجام بده
مینویسم شاید تسکیینی باشه به این درد حین ترک !!!!!!!!
درست شدم یه معتاد که بعد 2 سال استفاده شدید و اعتیاد زیاد قراره ترک کنه اون کلافه است منم هستم
اون درد داره منم دارم اون داغون منم داغونم
اون میخواد ترک کنه ولی میدونه چی قراره ترک کنه ولی من چی من چی دارم ترک میکنم من دارم ترک عادت میکنم از یه آدم از یه صدا از یه مهربونی از یه تلقین از یه رو کم کنی از یکی که قرار بود زجرش بدی اما زجرکشش شدی قرار نبود گیر کنی قرار بود فحش بدی و بزنی و بکشی کنار اما فحش دادی و صبوری دیدی بد کردی و خوبی دیدی اونقدر دیدی که جلوش بشینی در اوج غرور زار زار گریه کنی بگی من به شونه هات نیازمندم به خدا نه بیشتر اما یه شونه میخوام که سرم و بذارم روش و 2 ساعت سیر گریه کنم بعدم قول میدم که دیگه نه بگم نه بخوام
گفت سرت بذار
 گفتم پشت تلفن؟
گفت آره چشمات ببند میایی
اولش داشتم مسخره میکردما اما چون دلش نشکنه گفتم باشه
اولش حسی نبود اما بعدش پرواز کردم تا اون زمان اونجوری سبک نشده بودم گریه کردم و اشک ریختم هیچی نگفت نه سو استفاده بود نه هیچی آرامش بود و آرامش و آرامش
اما قرار بود دیگه نگم دیگه هم نگفتم اما اون خودش خوب فهمید که یه دفعه واسه اعتیاد آدم ضعیفی مثل من کافیه دیگه خوب میدونست باید کی بگه دیگه منم تسلیم بودم هیچ وقت روم نشد بگم اما همیشه میخواستم و به همون پشت تلفن و اون صدای آروم راضی بودم میرفتم به عرش و بر میگشتم به مرور دیگه نه حس انتقام بود نه تنفر نمیخواستم بزنم و برم .................. اما نمیشد موندن هم نمیشد خوب فهمید که گیر افتادم اما جبران نکرد اذیت نکرد شاید میدونست نیازی نیست که اذیت کنه من خودم پدر خودم به تنهایی در میارم
گیر کرده بودم اما راهی نداشتم آخه من همیشه عاقل بودم چه جوری میشه من یعنی یک دختر عاقل که هیچ وقت با احساس پیش نمیره اینجا گیر کنه چه جوری میشه یه بچه بهش مسلط بشه آره بچه 2 سال از من کوچیکتر بود اما صد برابر سنش فدرت عقل و درک داشت اما به هر حال تو شناسنامش با بد خطی نوشته بو د و ثبت کرده بود که آهای خانوم اون 2 سال کوچیکتره 2 سال کوچیکتره 2 سال.............. شاهدم داره یه شناسنامه مثل مال خودت اما 2 سال دیرتر گرفتدش .......... تو 2 سال زود اومدی
گریه کردم زاری کردم که خدایا این چه کاری بود این همه سال به همه گفتم نه این همه سال مسخره کردم با پسرا بودن این همه سال عاقل بودم و بی نیاز
این انصاف اینجا سر هیچ و پوچ احساس نیاز کنم خدایا به کی بگم مامان سکته میکنه بابا تحمل نمیکنه به کی بگم خوبه به کی بگم میشه دوسش داشت همه سنش میبینن و ...............
گفتم دوست دارم گفت فکر میکنی تو کارت کار دل نیست تو گیر نمیکنی راستم میگفت اونقدر همیشه مغرور بودم و به دوست داشتنش خندیدم که نمیتونست باور کنه دوست داشتن واسه من معنی داشته باشه
گفتم باور کن دوست دارم گفت تو معتاد شدی همین من برای تو هیچم خنده دار نیست که دوست داشتنت بهت اجازه داده تو 2 سال فقط سه بار من ببینی و بقیش به تلفن خلاصه کنی خنده دار نیست که این همه غرور داشتی مقابل کسی که دوسش داشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟این چه دوست داشتنی که بهت اجازه نمیداد تو این 2 سال بیشتر از 5 بار تماس بگیری و همیشه منم که باید بهت زنگ میزدم ؟؟؟؟؟؟؟ تو از من بدت میومد الان فقط عادت کردی همین دست خودت نیست فکر میکنی کار به هفته نمیکشه که ترک کنی.................
چی داشتم برای گفتن؟ چه توضیحی داشتم آره من مغرورم و لعنت به این غرورم آره من ترسیدم که بهت وابسته بشم و نخواستم ببینمت آره من احمقم اره من گیر کردمممممممممممممممممممممممممممم آخه چه جوری بگم بابا من گیر کردم اونم از نوع بدش چه جوری میگفتم روم نمیشد زنگ بزنم چه جوری بگم روم نمیشد بگم میخوام ببینمت چون میدونستم جلوت کم میارم چون میدونستم تمام اون غرور لعنتی جلوت آب میشه چه جوری میگفتم من با همه غرور و تنفراز کوچیکترین و معمولیترین رابطه آدمها  آرزوم بود که دستت لمس کنم اما میدونستم همین گرفتن دستت من از حال میبره میدونستم ............. هیچی نیاز نبود نگاهت کافی بود واسه این که کم بیارم ..............روم نشد برات بگم که من بی دین و ایمون واسه تو قران خوندم واسه حال بد بابات نذر کردم واسه.........فکر کردم مسخرم میکنی فکر کردم غرورم له میشه فکر کردم.................چه جوری بگم با همه سر زبونم با همه پر حرفیم چون با هیچ پسری نخواستم که باشم اصلا نمیدونستم باید چه جوری با یه پسر برخورد کرد هیچ وقتم باور نکردی اولین پسر زندگیمی  همیشه میگفتی تو با این زبون پدر همه رو در میاری روم نشد بگم اگر زبونم نیش داره ببخشید آخه نمیدونم ظرافت دخترونه چیه نمیدونم بقیه چی کار میکنن شوخیام پسرونه بود خنده هام و حرفام پسرونه بود اما پسرا هم احساس دارن من سنگ بودم دل داشتم اما رو نکردم اینقدر که ترسو بودم........ به همه چی فکر کردم جز اینکه از دستت میدم به همه چیز جز نبودنت به همه چیز جز اینکه میشه اون زمانی که هستی کامل داشته باشمت شاید بعدش همه چیز درست شد ..............
 
الان دیگه نیست دیگه خبری نیست  قبلشم خبری نبودا به قول خودش یه صدا بود اما من به همون صدا عادت بودم و من صاحب اون صدا رو تو همون بار اولی که دیدم دوست داشتم اما بازم مسخره کردم و به روم نیاوردم و گفتم من عاقلم خیال میکنم.......................................
من به اون صدا محتاج بودم گفته بود سر یه هفته ترک میکنم اما.........
شاید  راست میگن معتاد تا خودش نخواد ترک نمیکنه......................
 
 
                                 " سنگ"
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط آن |

- ميدوني نسبت بچه هايي كه توي خونه هاي با درجه علمي بالابه دنيا ميان به بچه هايي كه پدر و مادر كتابخوني ندارن چيه ؟

- نسبت بچه هايي كه پولدار به دنيا ميانه به بچه هايي كه خودشون زور ميزنن تا پول بدس بيارن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط آن |

چن روز پيش از جلو سينما ابوذر كه رد ميشدم ديدم يه پارچه گنده زدن برا فروشش...سينما ابوذر تنها سينماي جلگه است و خاطرات من برميگرده به سالهاي مدرسه اون موقع كه سالي دو بار مي رفتيم سينما از طرف مدرسه همه اون ذوق و شوق همه اون خنده ها يهووووو شد اشك ...شد غصه نشست توي دلم.

احساس گناه كردم از اينكه بعد از سالهاي مدرسه به سينما سر نزدم و حالا منم جز كسايي هستم كه باعث شدم سينما تعطيل بشه جز كسايي هستم كه يه جورايي به تنها سرگرمي كودكي هزار تا بچه ديگه دهن كجي كردم ....ميدونم كه هر كسي هم سينما رو بخره سينما نگهش نميداره و خرابش ميكنه و به جاش احتمالا مركز خريد ميسازن و حالا يهو جون گرفت تمامي خاطرات سينمايي من و اولين فيلمي كه يادمه مدرسه پيرمردها بود و چقدر خنديديم و ....آخرين فيلم اگه اشتباه نكنم روسري آبي بود كه توي سينما ابوذر ديدم و حالا يه جورايي غصه دار شدم چرا سينما قراره فروخته بشه و ميدونم عيب از من و امثال منه كه با نرفتن به سينما و دهن كجي بهش باعث شديم از دست بريم از وقتي سينما پاراديزو رو ديدم حالم بدتره ...كاشكي خرابش نكنن.

توي اين چن ساله گذشته صاحب جديد سينما خيلي سعي كرد فيلمهاي به روز رو بذاره ولي استقبالي نشد كسي نميرفت سينما ...!

!راستي چقدر سخت ميتونه باشه دل كندن از خانواده نه ! ولي اين اتفاق دير يا زود بايد مي افتاد و كسي هم مقصر نيست ..اين سرنوشتي كه شامل همه بچه هاي آدم ميشه !حالا ميتوني بهم تبريك بگي :دي!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط آن |

یه داستانی خوندم در حال حاضر فقط میگم خیلی قشنگ بود شاید بعدان که با دقت تر خوندم نظر دیگه ای بدم ولی در کل بخونیدش از سایت دوات(رضا قاسمی) گرفتم اسمش هست زنان بدون مردان خوشمان آمد با اینکه داستان خیلی قبل نوشته شده بود ولی من نخونده بودمش شما هم اگه نخوندین بیتره بخونین ...!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط آن |

داشتم به زرنگی تمامی هم جنسای چندین هزار سال پیشم فکر میکردم که با چه ظرافتی تونستن بار مسئولیت ها رو گردن جنس مخالف بندازن و تازه همیشه یه منتی هم سرشون داشته باشن که شماها همش به ما ظلم کردین !!

این نهایت ظرافت و البته هوش هم جنسای چندین هزار سال پیشه من بود که باعث شد مردا فکر کنن که رئیس و همه کاره هستن در صورتی که با عرض پوزش البته مردا رو مجبور به بیگاری کردن و از گرده شون سواری ها کشیدن اگه غیره اینه چرا مردا مجبورن تمامی هزینه های یه زندگی رو بدن و حتی توقع نداشته باشن زن شاغلشون بهشون قدری کمک کنه و اگه خدای نکرده همچین انتظاری داشت باید به مردونگی اون شخص شک کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟

با عرض پوزش از تمامی فمن هایی که ممکنه اینجا رو بخونن

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط آن |

همه توي صف بودن و منتظر نوبتشون كه بفرستنشون خونه يا نگهشون دارن ...منم هي اين پا اون پا ميكردم كه وقت زودي بگذره و نوبتم بشه ! اونيكه جلوتر از من بود داشت هق هق گريه  ميكرد بهش گفتم چته؟؟ چرا اينجايي؟


_ بهم خيانت كردن
,دوستاي نزديكم حتي بروتوس هم !! و ميدونم كه ديگه نمي تونم برگردم همه جام سوراخ سوراخ شده ...وحتي اگه نشده بودم ديگه دلم نمي خواست برگردم و من يواشكي مي خندم !

 

اما حالا منم دارم هق هق گريه ميكنم آخه به منم خيانت شد, ولي نه دوستام كاشكي دوستام بودن!!! فكر كن كه مغز آدم بهش خيانت كنه و بميره در حالي كه هنوز قلبش ميزنه ؟؟؟ اين نهايت نامرديه,يعني فلنگ رو بست وقتي كه هنوز قلبم ميزد !!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط آن |

_چرا آرايش نميكني ؟؟؟

_نمي خوام لذت شستن صورتم توي آب رودخونه رو از دست بدم يا گريه وقتي كه صداي محزون خواننده از پخش ماشين شنيده ميشه !

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط آن |

ميدوني آدم وقتي ميخواد يه چيزي رو فراموش كنه چرا تند تند سرشون تكون ميده ؟؟؟

يا وقتي ميخواد يه خاطره رو بازسازي كنه چشماشو مي بنده و آروم دراز ميكشه !!!!

راستي وقتي بهشون گفتم بهت چه پيشنهادي كردم اونا هم تند تند سرشون رو تكون دادن ولي من دراز كشيدم و چشامو بستم !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط آن |

بعد از انتشار مطلب آقای «رضا نیازمند»، یادداشت دیگری به قلم «دکتر بابک رضایی» از لندن، به نقل از «دکتر جلال گنجی» در بارۀ سابقۀ اجرای «سرود ملی» و خاطرۀ او از آن مراسم، به دفتر «فصلنامۀ ره آورد» می‌رسد که در شمارۀ بعدی آن نشریه به این شرح به چاپ رسیده.

داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.

سبزی خوب داری؟ . . بله.

خیلی خوب داری؟ . . . بله.

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

سیب کالک داری؟ . . . بله.

زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.

سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.

شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.

عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.» (فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ ۳۵، صفحۀ ۲۸۶-۲۸۷)

پ.ن.نمی دونم این از کجا اومده توی درایو مشترک شرکت ولی خودم که خوندم خیلی خوشم اومد گفتم شما هم بخونید و با عرض معذرت از کسی که اینو گذاشته بوده قبل توی سایتش ولی من نمی دونم کیه !!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط آن |

كي گفته شبهاي پاييز و زمستون بلنده و روزاش كوتاهه ؟؟ پس چرا من تا چشمام رو مي بندم و باز ميكنم روز شده و خورشيد اومده پشت پنجره و هيچ جوري نميشه انكارش كرد !!!

كي گفته زنها حسودن, در حالي كه مردا وقتي از دوست دختراي سابقشون حرف ميزنن انتظار دارن خانوم ها كاملا منطقي بهشون نگا كنن و حتي از اينكه شوهر به اين پرطرفداري داشتن به خودشون ببالن در حالي كه هيچ زني نمي تونه از دوست پسراي قبليش چيزي بگه !!!!

كي گفته من عاشقت شدم درحالي كه من همش فكر ميكنم يه جورايي بايد ثابت كنم كه تو نيستي ...!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط آن |

داشتم با خودم فكر ميكردم يعني همش از ديشب تا الان دارم ميگم كاشكي ميشد باهات خوابيد ! الكي قيافه نگير تو هم گاهي دلت ميخواد مگه نه ؟ منظورم اينه كه باهاش بخوابي و يه شب هماغوشي باهاش رو تجربه كني يه شب تموم مالك كسي باشي كه مالك خيلي چيزاست !!!

هروقت اين از ذهنم عبور ميكنه توي نظرم مجسمت ميكنم مي بينمت كه از بس خنديدي قرمز شدي عين لبوهاي اون لبوفروشاي سر سيا زمستوناي پيرارسال ها!!!! خوب اگه از حرف مردم مي ترسي كه بگن ازت حامله شدم يه كاريش ميكنم .....!

راستي كاش ميشد با تو خوابيد ....!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط آن |

خوب بازم جون سالم بدر برديم از اين مهلكه بيماري!!! آنفولانزا هم عجب بيماريه عجب !!!!

خلاصه اينكه ديروز شركت نيومديم و يه هفته اي هم ميشه اينجا نبوديم بازم به معرفت ليلا كه يه اس .ام دادن و حال مارو پرسيد ...ديروز اينخده حالم بد بود كه زمان از دستم در رفته بود طوريكه نميدونستم امروز چهارشمبه است همش خيال ميكردم چون نيومدم سر كار امروز بايد جمبه باشه !!!

خبري هم نيست دنيا انگاري سر در جيب مراقبت فرو برده و ...

ديروز پسر خاله جان چنتا فيلم كه سفارش داده بودم برام خريده بود آورد ...جزشون غرور و تعصب بود اما اصلا بهم نچسبيد شايد چون حالم خوش نبود تازه اين پخش سي دي ما خراب شده ...در نتيجه مجبور شدم يكي از راحتي ها رو بيارم تو اتاقم و جلوي كامي لم بدم و يه پتو بندازم رو پاهام و هي فيلم ببينم ولي غرور و تعصب چرا نچسبيد اولان كه انتظار داشتم به خوبي كتابش ولي نبود ...البته همه ديالوگهاي بازيگرا همون نوشته هاي كتاب بود و فقط يكي دو صحنه عوض شده بود و خيلي جاها گفتگو ها حذف شده بود و البته نميشه انتظار داشت يه كتاب 661 صفحه اي رو توي دو يا سه ساعت نشون داد...

صحنه هايي كه جابجا شده بود يه ذره خنده دار بود مثلا مراسم خواستگاري دارسي توي خونه بود نه زير بارون توي پارك !!! و نامه دادن توي پارك بود و اين دوتا جابجا شده بود و جايي كه ليزي پيانو ميزد و دارسي بالا سرش ايستاده بود توي خونه خاله دارسي نبود بلكم توي خونه لوكاس ها بود جايي كه برا دومين بار اونا با هم ملاقات داشتن !!

و ليزي و دارسي توي پمبرلي اونجوري همو نديدن يعني ليزي مثل بچه ها سرك نميكشيد و وقتي مي خواستن از قصر برن با دارسي روبرو شد و اون موقع هنوز جورجينا به كاخ وارد نشده بود !!!

خوب شايد همه اينا و حال بدم باعث شد ترجيح بدم يه دور ديگه كتاب رو بخونم تا تجديد خاطره بشه ..

ديروز فهميدم كه كوري يه دمباله داره اگه بشه گيرش بيارم و بخونمش !

دوباره ديوونه ميشوم ...دوباره ديوونه ميشي ؟؟؟

نمي دونم شايدم بايد بگم ياد باد آنكه مرا وقت سفر ياد نكرد

دل غمديده ما را به نگاهي شاد نكرد.....

حالم بيتر شده يعني الان مي تونم روي پاهام بياستم و دستم لرزشش كم شده ولي صدام گرفته , فقط توي خواب تبم شديد ميشه و خوابم هم كم شده و مثل گذشته ها نمي تونم بخوام ديگه خرس قطبي نيستم !

الانه كلي مريضم يكي بياد ناز منو بكشه لطفان ...يكي بياد برام آب پرتغال بگيره لطفان ...

راستي چن روز پيش يه سوئيت پيدا كردم خيلي نزديك بود به شركت ولي خانومه گفته بود مي خواد به پسر اجاره بده و ما انگشت تعجب به دهان گرفتيم گفتيم چرا؟ گفتند كه ايشون گفته اند چون توي خونه تنها هستن ترجيح ميدن يه مرد باشه توي خونه !!!! خلاصه اينكه امروز بايد يه پسر پيدا كنم ور دارم بريم قول نامه كنه و به صورت مسالمت آميز با هم كنار بيايم؟؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط آن |