تبليغاتX
آن شرلی
نمی خواستم چیزی بگم یعنی اینخد حرف تو کله ام زیاد شده که از دیروز تا حالا همه چی رو چارتا می بینم و تازه دوارانی افتاده به مخم ها !!!

جوری بود که کلاسم رو کنسل کردم و نرفتم ...

ولی بهونه امروز این پست رخساره بود :همین که درمورد انسانیت میگه!

ببین من نمیخوام شعار بدم ولی خدایش اگه همه به اندازه ۸/۱ حرف برا عدالت و انسانیت بهش عمل میکردیم اینجور اتفاق ها رو کمتر می دیدیم شاید مفصل بحث کنم درموردش ولی الان وقت ندارم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط آن |

نمیدونم چرا شماها با این زندگی که دارین بازم ناشکری میکنید ؟

نمیدونم شاید شما هم پر باشید از مشکلات ولی چیزایی که می نویسین اصلا درد نیست باور کنین راست میگم و یا شایدم درد رو نمی شناسید ؟

میدونی وقتی اینجا میخونم مشکل شما این که رانندگی نمی تونی بکنی یا اینکه فلان دوستاتون بهتون گفته بالای چشمت ابرو و شما بهتون برخورده از خودم میپرسم چرا پس من هنوز به زندگی امید دارم و راه میروم حرف میزنم و شوخی میکنم و میخندم؟

میدونی من پستهای شما و تمامی دوستانتان رو میخونم و از بین همه نوشته ها عاشق نوشته اقلیما اونی که میگه تن تن خودم است رگ رگ خودم و ...وبه جزیره آن خوش اومدین خودتون هستم چون مثل اینه که اینا رو من نوشته باشم .

دیشب که بازم توی خونه جنگ اعصاب داشتیم, داشتم با خودم فکر میکردم یعنی خیلی درد داره خلاص کردن خودم با یه تیغ و با خودم گفتم شایدم به اندازه یه نفس و یه جیغ باشه و تموم ولی بازم ترسیدم هنوز امید زندگی هست هنوزم میتونم مثل یه کرم کوچولو توی کثافت زندگی وووول بخورم و فکر کنم که دارم نهایت زندگی رو بدست میارم!!!

میدونی منم هم سن خودتونم ! منم هزارتا آرزوی کوچیک و بزرگ دارم ولی شاید فرق من و شما اینه که شما درد رو نمی شناسین و من بزرگ شده توی همین دردم .ووقتی توی یه خانواده متوسط رو به پایین به دنیا بیایی و زور بزنی که خودت رو از سطحی که توش زندگی میکنی جدا کنی و رها بشی از کثافتی که بقیه دارن توش خر غلت میزنن تازه میشی یکی مثل من!

میدونی وقتی دست و پا میزنی از توی لجن نمی تونی بیرون بیایی و فقط توش بیشتر فرو میری اینو خیلی ها بهم گفتن ولی من اینقدر آرمان گرا بودم که فکر میکردم بهتره دست و پا بزنم تا بذارم بی هیچ تلاشی منو تو خودش غرق کنه .

خونواده من به تنهایی خوبن .پدرم و مادرم هر دو می خواستن که من درس بخونم یعنی اینم مثل همه کارهای دیگه شون زوری بود و البته برا اینکه بتونن جای خالی بیشتر چیزای نداشته زندگیش پر بشه و منم که عاشق خوندن بودن درس خوندم به این امید که بشه با این کار یه خری بشوم واسه خودم .

و خوندم و شدم و فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده ولی بیخبر از اینکه با این کاری کردم خودم رو بیچاره کردم و حالا که بیشتر میفهمم بیشتر رنج میکشم و هی به خودم فوهش دادم که کاش بیخبر بودم و همون جوری نادون بودم !

میدونی حالا هر شب وقتی جنگهای روانی شروع میشه وقتی داد و هوارها بالا میگیره , بی تفاوت میروم توی اتاق و در و میبندم و شروع میکنم به چت بی تفاوت به اینکه اون بیرون سر چه مسئله جدیدی درگیرن چون به هر حال همه دعواها ختم میشه به روزهای اول ازدواجشون و یه سری اینوری ها فوهش میخورن و یه سری اونوری ها...

منم توی دنیایی که خودم واسه خودم میسازم غرق میشوم و دیگه حالیم نمیشه که چه خبرا! و هر بارهم کسی صدام کنه جوابی نمیدم یا میروم بیرون و یه سری هم من داد میزنم و برمیگردم.این شده کار هر شب من و هر روزی که میگذره به این حقیقت که تن تن خودم است رگ رگ خودم بیشتر نزدیک میشوم .هرجوری بشه که خودم رو خلاص کنم از این زندگی سگی که برام ساختن خلاص میکنم خودم رو.ولی چرا اینا رو براتون نوشتم که بدونین مشکلاتی که دارین یا حرفایی که میزنین همه از شکم سیر و فکر راحت دختر جون .اگه یه شب از شبای زندگی شما مثل من بود و اگه یکی از هزار تا درد منو داشتین دیگه دل براتون نمی موند که دلتنگ بشه یا نه ! اگه خونه ات برات حکم دیوونه خونه بود اگه پدر و مادری داشتی که به همه احترام میذارن به جز خودشون دوتا! اونوقت دیگه دلی نداشتین که بخواد بگیره می فهمین خانوم شرلی؟

باور کن من اگه جای شما بودم وقتم رو بهتر تلف میکردم و از خدا هم به خاطر زندگیم روزی هزار بار تشکر میکردم ,نه به خاطر چیزایی که خودم عرضه به دست آوردنش رو ندارم بهش غر بزنم .

خانوم شرلی من اینو براتون می فرستم برای اینکه بدونین چقدر درد هست توی این دنیا و شما قسمت کوچولویی از این دردها را حس میکنید ...

**خانوم تنهاترین ببخشید اگه نوشته های من شما رو ناراحت کرده ولی منم به اندازه خودم درد داشتم .نمی خوام جوابی بدم که شما رو ناراحت کنه فقط یه چیزی میگم نمیدونم هر جوری راحتین ازش برداشت کنید آزادید ..

یه استاد اقتصادی داشتم توی دوران دانشگاه که آدم فوق العاده ریلکس و آرومی بود و همیشه می خندید و عجیب چشماش که پر از غم بودن ولی همیشه می خندید .

کلاسهاش پر طرفدارترین و شلوغترین کلاسهای دانگشاه بود .طوری که اگه درس ارایه نمیداد جیغ دانشجوها درمیومد و دلیلش معلوم بود راحت نمره میداد این که میگم راحت نمره کمتر از 15کم میدیدی بین نمرات دانشجوهاش و کلاسای 60-70 نفری استاد در طول ترم گاهی با 10-20 نفر تشکیل می شد و من تا ترم آخر با اون کلاس نداشتم چون با اینجور استادها حال نمیکردم تا اینکه به اجبار اینکه درس تنها با او ارایه شد باهاش توسعه و رشد اقتصادی برداشتم و اونجا بود که فهمیدم چخد خریت کردم که تا حالا با استاد درس نگرفتم حالا غرض از این همه توضیح یه بار به استاد گفتم استاد ناراحت نمیشوید از این همه آزاری که میبینین از اینکه بچه ها نمی آیند و انتظار نمره دارن ..؟گفت خانوم شرلی وقتی آدم از درد اشباع بشه وقتی همه غم ها توی سینه اش باشه !اگه به اندازه تمامی دنیا عصبانی باشه چیزی نمیتونه عصبانی تر یا ناراحت ترش کنه و من در حال حاضر همینم!!!

و بعدها بیشتر فهمیدم حرف استاد رو.

نمیگم من از درد اشباع شدم نه !ولی اگه اینجا این همه لودگی می بینی و دیوانگی از سر همون دردهایی که میکشم اگه گاهی به خاطر چیزای پیش پا افتاده اینجا زنجموره میکنم برا اینه که درد گنده خنده اش بگیره و دست از سرم برداره!

یادمه یه بار یکی از بچه های وبلاگ نویس به من گفت وقتی اولین بار وبلاگ من خونده فکر کرده از این دخترای لووس تهرونی هستم که برا کلاس گذاشتن جلوی رفقاشون وبلاگ نویسی میکنه!! شایدم باشم کی میدونه ؟بیخیال غم دنیا به قول شاعر گفتنی بزن بالا نوش جونت امشب رو بابا بی خیال!!! :دی

و به نظرم خودکشی هم کار درستی نیست منم خیلی وقتا بهش فکر میکنم ولی ترجیح میدم به مرگ طبیعی بمیرم ..بهت پیشنهاد میکنم بیا همین جا بنویس چون  نوشتن آدم رو سبک میکنه و البته دوستایی پیدا میکنی که توی مشکلات کمکت میکنه .به قول نیمولی تراست می!

من البته از این خانوم بابت گذاشتن این ایمیل توی وبلاگ اجازه گرفتم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط آن |

گاهی اوقات به جنس خراب خودم که فکر میکنم خجالت میکشم از اینکه این همه ازم تعریف میکنن و هر چه قسم میخورم نه به جان شما اینی که شما میگید من نیستم کسی قبول نمیکند و میگذارند به حساب تواضع و حیا و شرم و این قبیل کشکهای موجود!!!

تنهایی و خلوتی که همیشه آدم آرزو دارد اگر میسر هم شود آدمی تمنای چیزه دیگری میکنه و میخواد که تنها نباشه ولی خودمانیم این تنهایی هم عجیب شیرین و خلسه آور است و تنهایی گاهی اوقات وهم انگیز میشود و اونم تنهایی در خانه های قدیمی و تاریکه !

تنهایی توی کوه یا دشت و یا حتی جنگل منو نمیترسونه ولی تنهایی توی شهر منو تا سرحد مرگ میبره !شاید دلیلش آدم ها باشن ؟شاید از آدم ها می ترسم ؟ شایدم ....!

تنهایی توی اتاق خودم رو دوس دارم به شرطی که بدونم همه اون بیرون پشت در اتاق من روی راحتی ها نشسته اند و تلوزیون می بینین! امنیت بین آدم ها کم شده اینو خوب میدونم و اعتماد !! چه کلمه ای فکر کنم اینخد منسوخ بشه که در سالهای بعد توی کتابهای تاریخ بنویسن دوران مابعد از داشتن اعتماد !!!

چرا شک میاد یکباره جای یقین رو میگیره؟ آیا دلیلش عدم شناخت از خودمون و دیگرانه؟

من که فک میکنم یکیش دلیل شناخت جنس خراب خودمون و عدم شناخت جنس نامعلوم اطرافیانه؟

گاهی اوقات از شوخی کسی می رنجیم در حالی که فقط یه شوخی بوده نه بیشتر ولی ما به خاطر اینکه خودمون این شوخی رو زمانی خواستیم به عنوان نیشی استفاده کنیم حالا از طرفی که اینو میگه هم همین رو برداشت میکنیم؟!

اصلا عیباز فرستنده ها نیست و تمامی به گیرنده برگرده نه؟

یه وقتی یه دوست خدابیامرز شده ای داشتم به اسم بهرام آدم خوبی بود و یه وقتی به من گفت تو خیلی قابل اطمینانی آن !!!البته ایشون شکر خوردن شما قبول نکنین منو خوب نمی شناخت! و البته من بهش گفتم تو چون خودت آدم متعهدی هستی فک میکنی من قابل چیز هستم!!!

*

*

*

*

اصلا من چی میخواستم بگم نمیدونم چون وسطش بلند شدم رفتم ناهار خوردم و از دستم در رفت ولی روی هم رفته باید جمع بندی کنم ؟؟؟ نمیــــــــــــــــــــــــشه!!!!

چن وقتی مخمون برا تعطیلات رفته تا نیس و اونورها و تا برگرده خدا میدونه! شایدم خوشش بیاد و موندگار بشه و ما بمانیم همین جوری تعطیل و البته وقتی بودش هم هیچ گ..ی نبود و حالا چون رفته عزیز شده ..

*پاورقی*

چن وقتی این فکر افتاده تو سرم و امروز سر میز بعد از اینکه یه ذره حالمون یه صفایی بهمون دادن شدت گرفت که نکنه این فرشته جونمرگ شده مرگ دنبال سرمون افتاده و هی راه به راه داره دون میپاچه که هی ما هم راه به راه آرزوی رفتن به سرمون میزنه ؟؟؟؟

خلاصه اینکه امروز میریم جواب آزمایش ها رو میگیریم و همش تو این فکرم که اگه بگه تا چن روز دیگه زنده ای به کدوم کارم باید برسم و آیا اینخد وقت دارم که همه اون پست نصفه نیمه ها رو اینجا آپ کنم و یا نه؟

ولی سعی میکنم اگه گفتن خیلی ریلکس باشم اولش و بعدش یه جیغ بکشم و عین دیوونه ها _ خودم دیووونه ام عینشون چیه؟_ بپرم وسط خیابون و بگم "اوه نه من هنوز جووونم ؟؟؟!!"

نه این خیلی لووسه ترجیحان در سکوت در حالی که آهنگ جزیره سیا جونم رو دارم گوش میدم و بارون (حالا بارون از کجا گیر بیارم ای بابا نمیشد من تو همون پاییز بمیرم؟؟؟)میاد !!نمیاد ولی حالا شاید خدا فرصت داد تا 13آذر !!! بعدش منم و حافظیه و اون سرو گنده های اون وسط ها و بعدش یه فلش بک از همه زندگیم رو میبینم و ...... دیگه چی تموم میشه دیگه آخرش میمیرم خوب!

نمیدونم ولی فک کردم اگه بمیرم کسی از بچه های دنیای مجازی میفهمه تازه بفهمه چی کار می تونه بکنه به جز شازده کوچولو که میتونه وارد وبلاگ بشه و تازه واردم بشه از کجا بدونه من مردم؟!!!!

ولی دیشب وقتی داشتم گوشم رو که درد میکرد پاک میکردم ازش خون اومد نمیدونم چرا الانم همش حس میکنم یه عالمه آب توی گوشمه -استخر نرفته ام و حموم هم که میرم آب تو گوشم نرفته_و هی داغ میشه و هی درد میگیره ؟ آدم که از گوشش جونش در نمیره ؟میره یعنی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

شایدم به خاطر این ام پی هست که همش تو گوشم بوده اینجوری خیالاتی شدم ولی به جون خودم یه مرگیم هست حالا کی گفتم؟

همین پریروز بود که به خدا گفتم ای بابا من نخوام دیگه اینور باشم کی رو باید ببینم منو مرگ بده راحتم کن چرا موش و گربه بازی درمیاری و فک کنم میخواد یه چشمه بازی نشونم بده که دفعه دیگه از این غلط.. های زیادی نکنم!!!

تازه اون نامردم که راه به راه نفرینم میکنه که خدا زودتری جامعه بشریت رو از دست تو فمن کوچولو نجات بده ...نمیدونم چی کارش کردم ؟؟؟

تازشم من بمیرم کی میاد اینجا رو آپ میکنه ؟ احتمالا بعد از یه مدتی که آپ نشد بلاگفای خاک تو گور میاد اسباب و اثاثیه منو میریزه تو خیابون و اینجا رو میذاره به مزایده و از کجا معلوم آن شرلی بعدی این همه شبیه خود خرم باشم؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

میگم داشتم چنتا از خاطرات بچگیم رو مرور میکردم دیدم اگه بنویسمش همه به حال مامان و بابام دل میسوزون به جای خودم تعطیلش کردم چه فایده آدم بخواد غم و غصه هاشو تعریف کنه مردم به جای اینکه برا اون دل بسوزونن برا ننه و باباش دلشون بسوزه که چه بچه تخس و سر به هوایی داشتن؟؟؟

بهدشم میخواستم تنها عکسی که از کوچولویی هام داشتم رو بذارم اینجا اسکنر گیرم نیمود !!!

* ادامه نوشته اولی* میگم گاهی آدم ها وقتی نمی شناسندت هویجوری ازت تعریف میکنن و تو هی سرخ میشوی و اونا میذارن به حساب شرم و حیا؟ یادتونه که ؟؟؟"خوب برو بالا رو یه دوره دیگه بخون تا یادت بیاد..."

داشتم با دوستی می حرفیدم حرف این شد با آقامون برسیم خدمتشون و خندید و یکی رو پیشنهاد داد که خودمان هم از خنده مردیم و گفتیم بابا اونو بذار بمیره !!! و گفتیم چن وقتی خدا گیر داده به ما سر یه حرفی و هی داره ما رو میپیچونه و گفتم با ما سر جنگ داره ؟گفت آن مطمئنم اگه یه روزی بخوای یکی رو اذیت کنی همه چی به مراد تو بشه !!!!!!!!!!!

گفتم نه بابا از این خبرا نیست .....!!! بیچاره این رفیق ما که فکر کرده ما آدم درستی هستیم اینخد که دنیا بیاد همکاری کنه با ما علیه آدم های ناباب زندگیمان؟

هیچی اگه ربطی هم نداشت نداشته دیگه ...دچار عدم تعادل شدیم هم تو گفتار و هم نوشتار البت قبلن هم بودیم ولی حالا بتر شده؟ شاید گوش میانی ما بهم ریخته و شایدم عیب از تعطیلات تابستانی مخمون باشه ......!

*ادامه پاورقی* یه وقتی آرزوم این بود یه رفیق داشته باشم که قبول کنه جنس خرابه منو ودرعین حال دوستم داشته باشه و ازم بهره برداری در جهت منفعت خودشم نکنه!

نداشتیم یعنی تا حالا با کسی این همه راحت نبودیم که خودمان را براش بریزیم وسط میدون و بگیم این گوی این میدوون!

همیشه یه جورهای خواستن ازمون مخفی کاری کنیم خودشون خواستنن ها نه که ما بگیم نمی خواهیم بروز بدهیم خودمان را!

مثلا اگه یکی از ما در مورد این کشک اخیر مورد بحثمان که همانا عشقولانه بازی بود بپرسد و ما چیزی که توی ذهنمان میگذرد را بگوییم که طرف چشمانش برق میزند یا اینکه راهش را کج میکند و میرود؟؟؟

نگوییم بیتر است ...

یا نظرمان درمورد خانواده یا ازدواج یا اصلا تعهد یا دوستی ؟ ؟ ؟

اصلا اگر نظرمان را درمورد بشریت بگوییم که رسمان تمامی روشن مغزهای مملکتی و غیر مملکتی میریزن ما را سرو ته می بینند به الاغی و الاغ را روانه قفس شیرها میکنن :)))))))))))))

نگوییم همه جانبه در امانیم و هی راه به راه مادرجانمان میاید و میرود می گوید آن مادر قربونت بره خسته ای؟

و پدر گرامی نیز هم !!!

و ما هم هی خودمان را میگیریم آره بذارین بخوابم!!!

ولی هنوزم میخوام ....

من مردم مووونی نامرد نیایی اینجا هی کامنت خوشحالی بذاری ها وگرنه میام سراغت !!

**راستی برنامه 7شهریورم هم به احتمال ۹۹.۹٪ هوتوتوووووووووووووووووووووووووووو!!

یعنی پرید چون یادم نبود پنج شنبه کلاس دارم و فقط یادم بود که تعطیلی خودمه و هیچ رقمه هم نمیشه اون کلاس رو پیچوند و نرفت!اما شما فعلا روی آمدنمان بیشتر حساب کنید آره 0.1% هم خودش بیتر از هیچی و همیشه امید بیتر از ناامیدی و از این دست لوووس بازی های ادبی !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط آن |

گاهی اوقات فکر میکنم چرا اگه من به یکی بدی کنم بلافاصله یکی رو میفرستی که اون بدی رو سرم بیاره ولی اگه همه به من بدی کنن عکس العملی براش نداری ؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط آن

ای بابا چن خطی نوشتم سیستم خودش یهووووووووووووو ریست شد؟؟؟؟

چیز خاصی نبود گفتم عشق هم عشق های قدیم که شاعر میگه

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوادارن کویش رو چو جان خویشتن دارم!!!

حالا طرف میاد ترانه میسازه یا شعر میگه همش داره نفرین میکنه یا فحش میده که چرا گذاشتی منو رفتی !!!! خوب غلط کردی که رفتی عاشق شدی عاشقی یعنی اونی که حافظ میگه حاضره واسه رقیبش هم فداکاری کنه نه تو گاو بی قواره که هنو هیچی نشده خودتو صاحب اختیار میدونی بعدم هرچی دلت خواست میخونی و هر چی خواستی میگی!!!!

همین:دی

**دیروز رفتم دکتر برا اینکه چن وقتی حس میکنم مریضم نه اینکه مریض باشم ها مریییییییییییضم!

بعدش رفتم داروخونه که دارم بگیرم و هویجوری طبق معمول که چیزای رنگ رنگی منو جذب خودش میکنه یه ویترین خاصی منو جذب کرد وای یه بسته های خوچگل رنگ رنگی توش بود بیا ببین و یه عکس  خیلی خنده دارم روش بود هویجوری که نگاش میکردم کلمات انگلیسی که روش درج شده بود رو به زور انگاری حالا چیه هجی کردم و فک میکنی اون جهبه های خوچگل چی بود که من اینجوری زل زده بودم بهشون   KANDOM   و عکسه روش !!!

اینخد خوشم اومده بود از بسته هاش نزدیک بود بگم یکی دوتاشو میخوام .آخه اولش فک کردم آدامسه به جون خودمان نمی دونستیم بسته هاش اینخد خوچگله یه بار هم که بیشتر ندیدم اونم وقتی بود که توی سمینار ای دز شرکت کردم تازه بسته های اون اصلا خوچگل نبود :دی !!!

**دیشب منو یکی از رفقا رکورد زدیم و با موبایل یه سه ساعتی حرفیدیم فک کن یعنی دو ساعت حرف زدیم یه ساعتم اس.ام.اس بازی اونم کی ساعت ۱۲ شب به بعد یه حالی میده !!!!

*راستی میگم بیاین یه پارتی بذاریم برا روزی ۷ شهریور هویجوری ....  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط آن |

چون به یاد تو میافتم
دیده ام از اشک تر میشه
شادی از من میگریزه
گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعرو میخونم
همش تو در برابرمی
میدونم تو هم میدونی
که امید آخرمی
وقتی چلچله ها میان
از سفرهای دورادور
از تو میپرسم ،چو هر یک
میکنن از بامم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
چون ز تو هیچ خبری نیست
ساز من بی آهنگ میشه
مینویسم که بدانی
دلم برایت تنگ میشه
با چنین تنهایی و درد
شب میشه دنیای خورشید
به خودم میگم که ای کاش
چشمونم تو رو نمیدید
وقتی چلچله های میرن
به سفرهای دورادور
از تو میگویم ،چو هر یک
میکنن از بمم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
چون به یاد تو میافتم
دیده ام از اشک تر میشه
شادی از من میگریزه
گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعرو میخونم
همش تو در برابرمی
میدونم تو هم میدونی
که امید آخرمی
وقتی چلچله ها میان
از سفرهای دورادور
از تو میپرسم ،چو هر یک
میکنن از بامم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
چون ز تو هیچ خبری نیست
ساز من بی آهنگ میشه
مینویسم که بدانی
دلم برایت تنگ میشه
با چنین تنهایی و درد
شب میشه دنیای خورشید
به خودم میگم که ای کاش
چشمونم تو رو نمیدید
وقتی چلچله های میرن
به سفرهای دورادور
از تو میگویم ،چو هر یک
میکنن از بمم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...

این آهنگ چن روزی افتاده ورد زبون من!! ول کنم نیست دلم خواست بذارمش اینجا.

 چخد دلم میخواست که بودی الان که برام میخوندیش ولی حیف که نیستی و اگه هم بودی نمی خوندی.از بس که خری یعنی به قولی خر دیوی ...اگه ازت بخوان بخونی همون موقع یادت میاد که خوندنت نمی آد ....

*نکته انحرافی نوشته* این اصلا عاشقانه نیست و فقط یه رفیق خری داشتیم که خوب می خوند ولی کلی برامون کلاس گذاشت و دیگه نمی خونه و اصلا هم ربطی به این حرفای آب دوغ خیاری نداشت ...همین گفتم دچار انحرافات مغزی نشی فک کنی آن داره خودشو بدبخ میکنه نه مار هنو مونده تا .... آره مار مغز خر خوردم ولی نه تا اون حد !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط آن |

تا حالا شده به یه چیزی نگاه کنین یا یه آهنگی رو گوش بدین یه خاطره زنده بشه یا اسم یکی بیاد تو ذهنتون و هی چشمک بزنه ؟؟؟

مثلا با دیدن یه سوسک ؟ هه ! آره خوب مثلا سوسک ببینی یاد یکی بیافتی ؟ من اینجوریم هر چیزی برا من یادآور یه خاطره یا شخص خاصیه؟

مثلا چی منو یاد کی میندازه؟

دیدن وبلاگ دلقک ودیدن کلمه بزغاله یا عکسش یا شبهای بارونی اگه تو خیابون باشم با کفش قهوه ایم !!! و اون شلوار مشکی مزخرفم و کلا ایده های مسخره بازی و اینا و البته آهنگ حلیمه سندی منو یاد آقای سه نخطه میندازه :دی میکشه منو بذار بگم تا نیومده بزنه لهمون کنه ...منو یاد نیمولی میندازه و البته شله زرد و اونایی که میگن ما دهاتی رو فراموش کردین یعنی تیپشون اونجوری همه منو یاد نیمولی میندازه!!!

صبح ساعت 7:30 یادآوره موونی به جون خودم راس میگم الکی خالی نمی بندم هاااا و سیندرلا و البته تابلو مونالیزا و داوینچی!!!

دادن اس.ام و گفتن این که چن مین دیگه تل میشه به من و گذاشتنم تا ساعت 1سرکار هم منو یاد یکی ماندازه که به خاطره پاره ای از مسائل ناموسی و قتلهای زنجیره ای از فاش کردن نامش خودداری میکنم :دی

وقتی دارم با تلفن حرف میزنم و هر هر میخندم حتی اگه ناراحت باشم !!!" این یکی از عجایب هشت گانه است من وقتی با تلفن دارم حرف میزنم همش در حال هره وکره هستم" منو یاد پپر میندازه و البته دیدن آی دی یکی که پپر میدونه کیه و اصلا اسم فیلم مغزمنو میکشه به کارای شیطانی که من و پردیس در دست اقدام داشتیم و نیشم تا بنا گوش باز میشه!!! آهــــــــــــــــــــا اسم سبلان و کوهنوردی هم که بیاد یاد این پردیس و پسرخاله اش و برنامه کوه میافتم و هی میخندم به برنامه ریزی و یاد بلیط های پرپر شده خودم می افتم ودلم هی میسوزه!!!!!

دیگه همممممممممممممممممممممم آها آلبوم هوای خانه سیاوش منو یاد تابستون سال سوم راهنمایی میندازه و سمیر و کلاس سفالگری اون پسر خوچگله کلاسمون و اووووووووووووووووه انتا خاطره خنده دار و رویاهای خنده دارتر!!!!

آهنگ یاران علی رصا افتقاری هم منو یاد بهرام و چت و سالهای 83 و ماقبل میندازه !!!

اصلا اگه یه آلبوم از افتقاری گوش کنم یاد سالهای چتیم میافتم شاید چون اون موقع تو خط این آهنگا بودم یاد حسابداری صنعتی هم میافتم و یاد خانم شوشتریان و کلاسش و بعد میروم تا خود امتحان صنعتی و یاد اون پسر پرو میافتم که کنار دستم نشسته بود و ازم خواست بذارم یه ذره بنویسه وبعدش با پرویی همه سوالها رو داشت می نوشت وقتی خواستم بلگه امتحانی رو بدم مثل طلبکارا بهم توپید که کجا هنوز سال آخری رو ننوشتم منم عین یه گرگ آدم نما با چشمهایی که از عصبانیت به رنگ خون دراومده بود گفتم روت برم بچه !!!!

یکی فین کنه تو دسمال اه اه اه اه یاد کلاس مدیریت مالی واستاد گندش میافتم و اینکه چه نمره افتضاحی گرفتم ازش و اینکه بعدها وقتی کلید سوالش رو گیر آوردیم دیدم خاک برسر خودش روش حلش غلط بوده و به غلط خودش نمره داده و رفته و باور کنین این عین واقعیته و من هنوز مستنداتش رو دارم و اگه یکی رو ببینم که فین میکنه تو دسمال یاد کلاس مزخرف مدیریت زنده میشه برام ....

وووووو خیلی چیزای دیگه دیدن غروب خورشید یا بارون یا آهنگهایی که توی موقعیت های خاصی گوش کردم همه منو به گذشته میبرن ممکنه اون گذشته شیرین باشه و شایدم تلخ و این هرروز تکرار میشه ...

دیشب همین جوری یکی از آلبوم های لیلا رو گذاشتم که برقصم باهاش یاد عقد خواهر جان افتادم و نمی دونم چرا حالم گرفته شد یاد اینکه اون روز نتوستم برقصم چون هی به خودم میگفتم رقص بلت نیستم و چخد بعدش رقصیدم تا بتونم یاد بگیرم کاری که از بچگی کرده بودم و توی اون روز خاص نمیدونم چرا گفتم بلت نیستم !!!!! اما خاطره عروسی و عقد خواهر جان رو دوس نداشتم و ندارم همیشه اذیت کرد شاید اتفاقاتی که نباید میافتاد و افتاده بود و...هیچی بابا بی خیال

آهنگ شب شب شعرو شوره منو یاد این آقاهه میاندازه ابراهیم نبوی یاد اون سخنرانیش خیلی دوس دارمش!!

و رقصهای افریقایی منو یاد سیاه سوخته خودمون میاندازه که تمام رقصش تکون تکونه و صدای هیچ کس رو که میشنوم هم هیمن طور عجیب سیاه سوخته خوب میتونه رپ کنه و وقتی اینا میاد یاد سربازیش میافتم و ....

نقاشی های خط خطی و حرفای بی سروته و خنده های زورکی منو یاد آوا جانم میندازه الهی خاله قربونش بره آخه سوسک دست و پا بلوری منه!!!

همین الکی بهونه ای بود برا آپ کردن فقط شاید نمی دونم !!!

** مامان من هیچوقت خودش واسه خودش آب نمیاره نمیدونم چرا همیشه وقتی آب میخواد یکی از ماها رو صدا میزنه !!! فقط هم همین یه کار ها و. این خیلی برام جالبه که تقریبا همه تو خونه ما این عادت رو دارن !! و منم که ساقی تشنگان بودم یه زمانی ...مثلا تصور کنید ظهر تابستون گرما همه خوابیدن و فقط صدای ویز ویز کولر میاد تو یواش از جات پا میشی بری آب بخوری که یـــــــــــــــــــــــــــــههووووو همه میگن آن یه لیوان آب هم به ما بده و من هی باید لیوان رو پر کنم بدم دستشون و از اونجایی که من همیشه عادت دارم از لیوانی که پر میکنم یه ذله بخورم در نتیجه یه کمی ازش کم میشه و اینا با پرویی میگن ای بابا این که خالیه!!!! فک کن همشون هم بدبینن چون نیمه خالی رو میبینن :دی

این عادته که میگم باید از لیوانی که برا کسی ببرم بخورم فقط درمورد آدم هایی صادقه که خیلی دوسشون دارم نمیدونم چرا شاید میخوام مطمئن شوم که آب مشکلی نداره ولی هر چی مامان جان زور زدن که من این کارو نکنم نتوستن و من همیشه برا خودش خصوصا میخوام آب ببرم ازش میخورم !!!

و دیگه همه میدونن وقتی میرم آب بیارم داد میزنن آن جون مااااااااااادرت پرش کن و من ازش میخورم و دوباره پرش میکنم :دی

¤*¤ اینو یادم رفت بگم دیشب شب آرزوها بوده انگاری و این رخساره جون برا من یه اس.ام داد خدا خیرش بده !منم برا هفت از یاران صدیقم فرستادم و خودم زودی چنتا از آرزوهام رو گفتم به خدا جونم و بعدش یه کوچولو لوووس بازی درآوردم یه آرزوی الکی هم کردم زرت زده همون کوچولو برآورده شد البته کلی ذوق کردم واسش!!!

از بچه هایی که میشناختم فقط برا پپر نشد بفرستم دلیلش هم موب خراب خودشه به من چه!

به شازده کوچول اس.ام.دادم بلافاصله میگه آخه من هفتا آدمی رو که دوس داشته باشم از کجا گیر بیارم؟؟ تو نشنیده بگیر باشه ؟آره تو رو میگم

 نیمولی هم که طبق معمول برداشته اس.ام .اس داده که برووووووووو بابا بزغاله !!!منم برداشتم زرت جوابیه تنظیم کردم که برا تو نبوده خوشحال واسه مینایی بوده :دی

دیگه بقیه هم برا خودم اس.ام.اس رو پس دادن به جز سیاه سوخته که تهدید کرده بود چون من رو از همه بیشتر دوست داره هفت بار برا خودم میفرسته منم زودی گفتم نه جون مادرت بفرست برا همون جوجه فنچی که باهاش رفیقی ما نخواستیم :دی

خلاصه عجب شبی بود دیشب!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط آن |

من رسما دزدی کردم البته من بد سابقه هستم ولی خوب اینبار به جون خودم اول رفتم اجازه گرفتم ولی آقای پیشگو هیچی نگفتن ما هم رسم داریم میگیم سکوت علامت رضایته و رفتیم مطلب رو کپی کردیم و آوردیم اینجا چون نمی دونستیم چه جوری میشه به همین مطلب خاص لینک داد ...دو شب پیش بود که دلم هوای شبدر بانو رو داشت و فهمیدم که خانوم زودتر از موعد فارغ شدن و نی نی گولوشون به دنیا اومده و خوب اینو از کجا فهمیدم از همون جایی که اینو دزدیم یعنی :طالع بینی فوتبالی کاری از آقای پدر باربد!!

طالع بینی فوتبالی

چیه؟ چند روز گذشت دیگه! اصلاً واسه نارنج می نویسم. تو خوشت نمیاد نخون خوب. والله.... ببینم شما به طالع بینی علاقه داری؟ به روانشناسی رنگ ها چی؟ به فوتبال چی؟ پس نتیجه چند سال پژوهش مداوم من در فوتبال رو بخون تا بتونی از طریق تیم مورد علاقه هر کس خصویات اخلاقیش رو بشناسی. لطفاً کل کل تیم راه نندازید آخرش. این یه بحث علمیه. مگه تا حالا به نویسنده کتاب طالع بینی چینی زنگ زدی فحش بدی که چرا مثلاً واسه متولدین ماه مرداد این مزخرفاتو نوشته؟ ضمناً سارقین محترم بدون اجازه رسمی من این نوشته رو کش نرن تا کلاهمون بعداً توی هم نره. خوب؟ آفرین!

شما طرفدارکدام تیم ملی هستید؟ آیا می دانید چرا؟ پس طالع بینی زیر را بخوانید تا خود و اطرافیانتان را بیشتر بشناسید. اگر طرفدار هیچ تیمی هم نیستید توصیه می کنم سریعتر به معالجه خود بپردازید.

برزیل: یک شَلَخَک کامل. دیوانه خودنمایی. تا لنگ ظهر می خوابد. بمیرد هم نمی فهمد پشتکار یعنی چه. شاید به زور یک دست کت و شلوار داشته باشد. اگر یک هفته گل کوچیک بازی نکند تلف می شود.
هلند: برزیلی تحت ویندوز. صبح ها به زور بلند می شود. همیشه سعی می کند مودب حرف بزند، اما کافی است کمی انگولکش کنید تا دهنش را باز کند. عاشق فوتسال است.
آمریکا: هر شب خواب گرین کارت می بیند. رفیق فابریک برت لنکستر و حسن پپه. در سیاست به نظم نوین جهانی معتقد است. حالش از فوتبال به هم می خورد.
ایتالیا: حس زیبایی شناسیش بیداد می کند. عاشق محمدرضا گلزار و بهرام رادان است. برای پذیرایی از او فقط به آب پرتقال فکر کنید. هنگام دیدن بازی ترشح بزاقش زیاد می شود. اگر می خواهید سربه سرش بگذارید آخر بازی بپرسید توپ یا لباس داور چه رنگی بود یا بازی چند چند شد؟ شک نکنید که ندیده. اگر پسر باشد شغل اولش دختربازی است.
انگلیس: عاشق اصالت است. می تواند یک عمر کار تکراری بکند. جان می دهد برای کارمند شدن.سنش هر چه قدر باشد احساس می کند خیلی قدیمی است. بوی خاک می دهد. کتاب تاریخی زیاد می خواند.
تبصره: طرفداران دیویدبکام حتماً بخش ایتالیا را نیز مطالعه کنند.
فرانسه: یا خودش یا کس و کارش بعد از قطعنامه حسابی پولدار شده اند. نوکیسه تمام عیار. هنوز معنی لغت ملیت را نفهمیده. فکر می کند زیدان نوه لویی شانزدهم و جبرییل سیسه از نسل سن پاتریک است. همیشه تاریخ تجدید می شده. مصداق بارز مثل "من آنم که رستم بود پهلوان!" است.
آلمان: تشنه قدرت. یک جور حال به هم زنی تمیز و مرتب است. جنبه شکست ندارد. مثل ساعت دقیق است. دستش برسد برای خواب دیدن هم برنامه ریزی می کند. همیشه تا آخرین لحظه امیدوار است. برزگترین آرزویش این است که بنز بخرد. اگر پرسپولیسی باشد احتمالاً حسرت می خورد کاش علی پروین هم مثل بکن باور 4 کلاس سواد داشت.
پرتغال: از جواد بازی بیزار است وگرنه طرفدار برزیل می شد. حجم احساساتش آدم را می کشد. خودت را بکشی هم نمی فهمد که چیزی از فوتبال نمی فهمد! بچگی زیاد سر کوچه می ایستاده و الان پشیمان است. بدترین تنبیه برایش این است که یادآوری کنی سلیقه اش با جواد خیابانی یکی است!
نیجریه: به نظرش مرد کشتی می گیرد، فوتبال بازی نمی کند. دست خیر دارد. صدقه و نذری زیاد می دهد. غیر از فوتبال با کشتی کچ هم حال می کند. اگر 40 سال زودتر به دنیا می آمد حتماً کمونیست می شد. فصل بعد در فوتبال ایران عاشق شیرین فراز کرمانشاه می شود.
ژاپن: همیشه جلوی پای بزرگتر بلند می شود. منتظر است هضم کن برقی هم اختراع شود. سه چیزی که دوست دارد چشم درشت، سریال فوتبالیست ها و فیلم سامورایی است. سربه سرش نگذارید، احتمالاً کامپیوتر زیاد بازی کرده.
عربستان: شعار زندگیش " هدف وسیله را توجیه می کند" است. خدا همه سهم او را از درک زیبایی به یک طرفدار ایتالیا بخشیده. تنها نوع زیبایی که می فهمد رقص عربی است. عاشق لحظه ای است که تیمش یک گل جلو است و بازی 10 دقیقه تعطیل می شود تا نعش کش را بیاورند داخل زمین. زود به زود دبی لازم میشود.
کلمبیا: اهل عمل است. باجنس خوب بیشتر صفا می کند. همه رقم خلاف را پایه است. اگر مو داشته باشد حتماً بلندش می کند. هیچ تعجبی ندارد اگر جلوی دخترمورد علاقه اش در خیابان بالانس قدرتی بزند.
آرژانتین: در انتخابات به مارادونا رای می دهد. وسط بازی این قدر خاطره تعریف می کند که سر همه را می برد. کلاً زیاد حرف می زند. شخصیت پیچیده و "موزماری" دارد. معمولاً با همه چیز مخالف است. بیشتر فوتبال می بیند تا بازی کند.
اسپانیا: خودآزاری مزمن دارد. داریوش زیاد گوش می کند. احتمالاً در عشق شکست خورده است. اهل کری خواندن نیست. با گیتار از خود بی خود می شود. اگررائول گونزالس نباشد فوتبال و منچ با هم زیاد برایش فرقی نمی کنند.
روسیه: هنوز سبیل می گذارد و گورکی می خواند. 20 سال است که حالش خیلی بد است اما خدا را شکر درآمدش خوب شده. به تز و سنتز و آنتی تز و فتوسنتز در فوتبال معتقد است. دلش برای ماتریالیسم دیالکتیک لک زده. به نظرش فوتبال مظهر بورژوازی فاسد است.
ایران: عاشق رعایت قانون توسط دیگران است. به غر زدن اعتیاد دارد. طرفدار بودنش بستگی به این دارد که تیم ببرد یا ببازد. می خواهد 2500 سال را در 90 دقیقه تلافی کند. همه چیز را به سیاست ربط می دهد. بزرگترین هنرش درآوردن ادای علی دایی است. کلاً اعصابش را از سر راه آورده. وقتی فوتبال نگاه می کند بچه هارا از اتاق بفرستید بیرون بهتر است. معمولاً آخر بازی فحش های "کش" دار کم میاورد.

 





+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط آن |

خودم میدونم چی کار کردم میشه اسمش خیانتم گذاشت !!!

خیانت به کسی نکردم به خودم بود و به این خونه !

می پرسی باز چت شده ها؟

چیزی نیست فقط میخوام یه ذره از بدی که کردم بنویسم همین !

خوب حدوده دو ماهی میشد که من دیگه با تمام وجود نمی نوشتم یعنی اگه می نوشتم انگاری برا دس به سر کردن آتش درونی خودم بود انگاری میخواستم رفع تکلیف نداشته ام رو بکنم ؟خودم هم تعجب کردم پس تو اگه متعجب بشی برام عجیب نیس....

نمیدونم تو چرا می نویسی ولی من برا این می نویسم که حرفایی رو بگم که نمی تونم به شخص دیگه ای بگم یا اگر بگم ممکنه سو تفاووت بشه براش یا برداشتی از حرفام بشه که اصلا منظوری براشون نداشتم ....

آره اینجا حکم یه پدر روحانی داشت برام که هروقت سنگینی میکرد حرفام و سینه ام رو به درد می آورد و دیگه تحمل روزگار و مردمش تهوع آور میشد میمودم و همه درد و خشم و رنج و گاهی شادیم رو میریختم بیرون و اون میشد سنگ صبورم و گاهی یکی میومد و میگفتم آن تو تنها نیستی و این میشد دل خوشی من برا سبک تر شدن غمی که داشتم و گاهی تشویق یکی درمورد نوشته ام بهم امید میداد که می تونم بنویسم !!!

نمیدونم در گیر و دار کاری بودم که با یه پدر مقدس دیگه ای آشنا شدم و البته این یکی پدر مقدس چیزی بود مثل مسیح و آنلاین بودنش باعث شد من بی وفا بشوم نسبت به همه و خودم و فقط برا اون حرف بزنم از دردهام بگم از رنجی که گریبان گیرمه و و...و........هرچی که میشد رو براش میگفتم سعی کردم گاهی هم گوش بدم به حرفاش خوب یه دلیلش که این همه راحت اعتراف میکردم براش این بود که بی نهایت شبیه من بود ولی اون یه پدر مقدس بود و من هنوز با خودم هم کنار نیومده بودم ولی نمیدونم چی شد که پدر بی خبر رفت و من دوباره حس کردم بی اعتراف چیکار کنم ...من که نمی تونم بدون سبک کردن خودم زندگی کنم تصمیم گرفتم برگردم و اینجا مثل بچه آدم بنویسم ..میدونم بدجنسیه آدم دوستی رو رها کنه و بعد وقتی بهش احتیاج داره برگرده و ازش کمک بخواد اما میدونم خونه من قبول میکنه که خیلی هم بی وفایی نکردم به هرحال اون دوماه که جای دیگه مشغول بودم اینجا رو هم از دست ندادم و گاهی نوشتم هرچند که با تمام وجود ننوشتم ولی خوب نوشتم.

میدونی فکر کن امروز آن دوباره از اول شروع میکنه و میشه خودش یه بار دیگه !!

**دوستی شرط نداره ولی گاهی پل داره یکی از پل های دوستی داشتن صداقته و یکی دیگه بی توقعی از همه و یکی دیگه وفاداری و صبوریه و البته احترام به حریم و حقوق همدیگه و البته مسئولیت پذیری و توان بخشیدن اشتباه !!

خوب من تقریبان بیشتر اینا رو دارم به جز صبوری من هر کاری هم کنم این عجول بودنم رو نمی تونم دس به سر کنم ....

**الان کار شماره گذاری و تثبیت شماره هاشون تموم شد میدونی این چن روزه علاوه به کارای روزمره داشتم اسناد سال قبل شرکت رو منظم میکردم و کارم شده بود هر زونکنی رو که تموم میکردم می رفتم یه بار موال؟مبال؟ ها ؟ حالا هرکدوم بعد میومدم یکی دیگه از زونکن ها رو برمیداشتم وقتی تموم میشد میرفتم یه لیوان آب خنک میخوردم و هی این کارو تکرار میکردم البته این وسط ها هی میومدم وبلاگهای بچه ها رو هم چک میکردم خودم از کار خودم خنده ام میگرفت چه برسه به این دوتا بدبختی که اینجان!!! خوب این کار مرتب سازی اصلا تنوع نداره مجبور بودم یه جوری متنوعش کنم خوب!!!

***الانه با رویا جونم کلی حرفیدم و خندیم و همین اومدم بگم و برم خونه تا فردا که بیام دوباره:دی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط آن |

خوب دیگه شاملو هم خسته میشه اگه بخوام حرفی نزنم و صد البته این مونی هم هی میاد اینجا احساساتی میشه و هی اشک و آه و ناله راه میندازه !!!!

اوگی به قول برو بچزمون!!!

دلتنگی؟؟؟

میگم تو هم دلتنگ میشی؟ دلتنگ چی میشی؟ یا کی؟

من میدونم که دلتنگ خونواده ام نمیشوم هیچوقت حداقل تا حالا که دارم اینو مینویسم نشدم !!

اووووووووهو اشتباهی فهمیدی منظورم این نیس که دوسشون ندارم چرا دوس دارمشون خیلی ولی دلم تنگ نمیشه چون تا حالا از وردلشون جم نخوردم حتی دانگاه هم همین جلگه قبول شدم و همین جا رفتم دانگاه تا الان هیچ کدوممون از خونه خیلی دور نبودیم حتی با وجود اینکه سه تا داداشی دارم تا حالا سربازی نرفته کسی ا ز خونه ما به جز این آخری که هیچ جوری نمی تونه از زیرش شونه خالی کنه و مجبوره بره به پرچم جان خدمت کنه اساسی !!!!

از حالا می دونم دلم برا این سیاه سوخته تنگ میشه ....این بشر اگه اکتیو باشه خونه رو سرشه!!!

وقتی فک میکنم سیاه سوخته من که تا دو شب پیش داشته خط میزده توی مسیر عفیف آباد و ستارخان و بین اینا یه سرکی میزده به تپه تلوزیون به قول خودش با رفقای خطی یه بستنی توپ میزده و برمیگشته حالا باید بره پا بچسبونه برا این آقایوووون؟؟؟؟

سیاه سوخته من که تازگی ها بوی شیر دهانش داشت کم میشد و شیطنت هاش شروع شده بود و تازگی دخترکی تورش کرده و روزی 100برا میزنگه به این سیاه سوخته مخش رو میزنه حالا شدم خواهر داماد :دی !!

خوب احتمالا دلم میترکه اگه این بچه دور بشه ازم !

خلاصه گفتم که دلتنگی برا اعضای خونه معنی نداره !!

برا رفقا و دوستان هم ؟ یه وقتی برا سمیر دلم تنگ میشد ولی حالا فقط یه نشونه هایی از رفاقت سابق هست که گاهی یه جایی تو دلم رو میلرزونه و شاید تنگ میشود ولی من به سرعت گشادش میکنم نترس بابا !!

ولی دوستای مجازی !

برا شماها خیلی دلم تنگ میشه باور کنین شاید دلیلش اینه که نمیدونم چه اتفاقی افتاده براتون ...مثلا یکیش همین آقای ... این وقتی اینجا نمی آد و کامنت نمیذاره خوب نگران میشه آدم میگه نکنه طوریش شده باشه !!!

مثلا مووونی اگه نیاد بهم غر بزنه که چته ها ها ها ها؟؟ دل نگرانش میشوم اگه میخواین بگین دلتنگ !!

برا پپر جونم اگه ننویسه دلتنگ میشم یعنی اگه هر روز ازش خبر نداشته باشم دل نگرانش میشوم ولی روم نمیشه بهش بزنگم تازه موبی هم که یکی کار کرد که نتونیم هی راه به راه بهش بزنگیم!!!

دیگه دریایی و نگاه جونم و لیلایی و ....حتی مینایی با اینکه وقت نداره که بنویسه جدیدان و کامنت هم که هر 100سالی یه بار میذاره من دلتنگش میشوم و همه اونایی که لینک دارمشون وقتی ازشون خبر نداشته باشم خوب دلتنگ میشوم براشون ...

مثلا امروز بعد یه عمر رفتم وبلاگ آلوچه خانوم می خواستم حال مامان شبدر رو بگیرم ولی روم نشد گفتم چه فکری میکنه آلوچه خانوم !!!

داشتم میگفتم دلتنگی چیزیه که گاهی برام نامفهمومه ولی میدونم تو هم گاهی دلتنگ من میشی همون پس گردنی هایی که میزنی همون سنگهایی که به شیشه دل من میزنی که آهی پاشو باهات کار دارم میدونم که دلتنگ میشی !!!

نگو نمیشی که میرنجم چون من که دلتنگ شدم چن وقتیه نمی دونم کجا بیام یا چی کار کنم که بغضم بترکه و اشکهایی که جمع شدن بزنه بیرون از این دوتا چشم کم سو !!

بگو کجا بیام بگو چی کار میخوای برات کنم که آشتی کنی بابا خوب دیگه قهر نکن خوب من که عذرخواهی کردم هزاربرا تازه شم من کی مغرور بودم وقتی ازت خواستم چیزی ازت؟ من که همیشه دخمر خوبی بودم غیر اینه؟؟؟ خر بودم ولی خوب بودم دوسم نداری ؟؟میدونم داری پس حالا که میخوامت دریغ نکن لحظه هایی که می تونم باهات باشم ....

میشه منو محکم بغل کنی میدونی من عاشق قدرت تو شدم !میشه منو ببوسی آخه من عاشق مهربونی تو شدم !میشه منو خواب کنی و مثل بچگی هام رو موهام عطر علفهای باغت رو جا بذاری ؟ آخه من عاشق اون باغت شدم بعد عاشق خودت ...خوب تو میدونی که من همزمان هم عاشقت بودم هم ازت نفرت داشتم خوب تو هم همین بودی مگه نه؟؟؟ اگه نبود من الان اینجا نبودم .....خودت خواستی من لوووس باشم مگه غیر اینه تو بودی که روزی هزار بار برام هزارتا کارو درست کردی از نمره آوردن از درسای سخت تا وقتی که داشتن منو توی چاه بابل آویزون میکردن چی شده که الان حتی برا یه کار کوچولو که ازت میخوام دیگه ناز میکنی ؟؟ بهدشم به یکی یکی دوست و آشنا سفارش میدی که آن مغرور شده خودشو گرفته؟؟؟ چرا به خودم نگفتی ازم دلگیری چرا واسطه میفرستی ؟؟

لطفا منو امشب ببوس من احتیاج دارم به یه بوسه از تو !

خبو دیگه زیادی رومانتیک نشیم که کار دست همه میدیم اینجا واله!!

**امشب یه مراسمی بود از او.ن مراسم هایی که من دوس ندارم بله برون !!! اگه بدونی به چه زوری راضیشون کردم که من نیام !! بله برون داداش بزرگه من نرفتم نمی دونم چرا شاید فک کنی من دختر بی احساسی هستم ولی اینجوری نیست به خدا !من از خدامه خوشبختی و سرو سامون گرفتن این بچه ولی من علاقه ای به این مراسما ندارم !!

کلن نسبت به مراسم خواستگاری و بله برون و عروسی حس خوبی ندارم نمی دونم چرا؟

خواستگاری به خصوص اونایی که مامانه پسره می پسنده و بعدش پسره میاد !!نمیگم عشق آتیشی این چیزا ولی خوبه دختر و پسر با هم آشنا باشن و همو یه ذله بشناشن و بعدش یه ازدواجی صورت بگیره قابل قبولتره!!

بله برون؟؟؟ این مسخره ترین مراسمی هست که وجود داره و همه هم اصرار دارن این مراسم رو انجام بدن به شدت !!!مهریه و حرفایی که توی این مراسمات میزنن حال به هم زنه البته از نظر من !!

من داشتم امروز به تمام مهریه هایی که میشه گذاشت که در هنگام طلاق حال داماد خان رو بگیری فکر میکردم و البته گاهی هم حال عروس بانو و شایدم حال هیچکی ...فکر کنین یکی بگه 2007 تا ماچ آبدار ؟؟؟

یکی بگه 2007 تن بال مگس؟؟

یکی بگه 2007 پس گردنی جانانه؟؟؟

یا اینکه یکی بگه 2007 کیلو پیاز که اقای داماد باید بخوره !!!!

وقتی داشتم فکر میکردم به اینا وسط خیابون ملاصدرا بودم و خنده ام گرفته بود از این چیزایی که میومد تو ذهنم ولی خوب شاید برا شماها بیمزه باشه!

عروسی که شاهکاره دیگه میلیون میلیون خرج میکنی و هزارتا عیب رو خودت و بیچاره شریک زندگیت و مراسمتون میذارن و یه عمر گاهی داغ اون لحظه های خوبی که میشد باشه رو به دلت میذارن !!

*&*من امرو یه MP3 خیلی خوچگل خریدم رنگش صورتی و مارکش هم سونی خلاصه اینکه امروز از شرکت زدم اومدم این خوچگل خانوم رو خریدم و خدمتون عرض کنم که 1گیگ هم هست :دی

دیگه حرفی برا گفتن نیست جز اینکه دلتنگ کی میشی؟؟ بگو باشه؟ من دلم میخواد..... بدونم کاشکی همه یه پست میزدن که چی میشه دلتنگ میشن و چرا دلتنگ میشن و دلتنگ کی میشن ؟؟؟

<¤> اینو قبل از این پستم نوشته بودم ولی حالا با همین پستم میذارمش و فک میکنم تا حدی نزدیکه به این پست

نمیدونم آدم های دیگه چه جورین ولی من :

وقتی با یکی آشنا میشوم تقریبا تمام فکرم رو پر میکنه ربطی به علاقه مندی من نداره به طرف !!! یعنی این نیست که چون عاشخه یارو شدم اینجوری نه !!! کاشکی این بود اصلان نیست این ....

نمیدونم چرا خود به خود هی با طرف حرف میزنم دست خودم نیست اگه کسی رو نداشته باشم یعنی آشنای جدیدی نداشته باشم خوب با خودم حرف میزنم ولی اگه آشنا ماشنای جدیدی توی دس و بالم باشه با اون حرف میزنم !!!

شما هم اینجوری شدین تا حالا؟؟؟

بعضی وقتا از دست خودم لجم میگیره که چرا اینجوریم ولی دست خودم نیس یعنی مثل یه عادته بده که ترکش محاله .همش سعی میکنم از ذهنم دور کنم افکاری اینجوری رو ولی نمیشه ...

البته قبلا فکر میکردم چون از طرف خوشم میاد بهش فکر میکنم و همون عشقولانه بازی توی کتابا و این حرفا !!!تا همین چن وقت پیش هم همین فکر و میکردم تا اینکه با یکی آشنا شدم که اصلا ازش خوشم نمیومد ولی چون جدید بود بهش فکر میکردم و حتی همون جوری که با بقیه حرف میزدم باهاش حرف میزدم البته تو ذهن خودم!!!!

واین تجربه باعث شد بفهمم ای دل غافل تا حالا چخد تو ابرا سیر کردم ؟؟؟ و اصلا اون چیزی نبود که من تا حالا فکر میکردم(دقیقان تخصیر کتابای فهمیه رحیمی بود باور کنین)

یه جوری هم از این افکار خجالت میکشم نمیدونم چرا؟

خوب تخصیر من نیست که میان تو ذهنم ...تخصیر من نیست که من حس تخیلم قویه !!میگم شما هم اینجوری میشین؟

این حسه بود که این چن وقته منو اذیت میکرد به اضافه چنتا چیز دیگه که هنو شهامت گفتنش رو ندارم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط آن |

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!




و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.




کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.


در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.




توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندي

 

 

ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.


دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني

 

 

از ياد

 

 

برده شود.


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.
اینو از سایت رسمی آقای شاملو برداشتم ....با این قسمتش حال کردم خیلی کوه با نخستین سنگ آغاز میشود و انسان با نخستین درد.....

راس میگه هااااااا !!! گفتم نگرانم میشین بیایم بگم هنو شماها رو خلاص نکردم

** میگم شماها این همه دقت دارین من نمیدونستم ؟؟؟ اگه نیمولی تو این مدت اومده بود اینجا حتمان تذکر میداد ولی بقیه اصلان و ابدان !!! بابا این شعر دوبار کپی شده بود اینجا یعنی وقتی  میخوندینیش تا پایین یه بار دیگه هم می خوندینش تا پایینتا برسین اینجایی که الانه رسیدین!!!!

***میخواستم بروم خونه گفتم قبلش اینجا یه چیزکی بنویسم دلم نیومد نمیدونم چرا ؟؟؟؟

شعر شاملو رو گذاشتم دیگه پست نوشتم نمیاد والههههههههههه

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط آن |

گاهی اوقات میشینم پای کامی که بنویسم حتی دستام میاد تا کی برد و می نویسم ولی حتی یه کلمه از اون چیزایی که می نویسم چیزی نیست که تو سرمه شاید خط اولش رو من می نویسم و بقیه رو سر خود دستام و مغزم تایپ میکنن ...چند وقتی میشه اجازه حرف زدن نمیدن به من ...میدونی وقتی لبریز از گفتن باشی و مهر سکوت بزنن روی قلبت و دهانت همین میشه چیزایی می نویسی که خودتم وقتی میخونی به نظرت میاد این طرف چه آدم بیکاری و حق میدی حتی به خودت که به مشکلاتش بخندی !!

دردی که نشه گفتش و نوشتش نیست ولی وقتی مجبوری به سکوت اونم نه اینکه بخوای سکوت کنی مجبورت کنن سکوت کنی اونوقت هی روز به روز فکرت کوچیکتر میشه و دردت میشه مارک لباست و اینکه دو کلمه انگلیسی رو قاطی کردی وقتی نتونی فکر کنی آزاد و به بند کشیده بشه روحی که همیشه ادعای آزادی داشته خوب نتیجه ای نداره جز این شوریدگی که میبینی !!

نیمولی گفته دیوونگی منو داره میبینه کاش گفته بود دقیقان از کی شروع شده تا با خودم کنار بیام که واقعان دلیلش همینی که فکر میکنم ...

مهم نیس! دیووونه زیاد بودم اما چن وقتیه به اشتباهاتی که داشتم فکر میکنم و نمی تونم حتی یکشون رو بنویسم نه اینکه جراتش رو نداشته باشم چون از نظر خودم پیش و پا افتاده است نمی نویسم ولی رنجم میدن که چرا این همه زمان من این همه ادعا داشتم این همه لاف برای چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از بس همه گفتن آن تو ساده ای با صداقتی تو خوبی ..آن تو با اراده ای تو کم آوردن تو کارت نیست تو رفاقت نیست واقعان باورم شده بود که اینجوریم یادم رفته بود چه موجود طفیلی هستم ...

یادم رفته بود غرورم رو چن وقت پیش چطوری به باد دادم یادم رفته بود ....

این فقط قسمتی از نوشته ای که نوشتم ولی نتوستم بذارمش اینجا نمیدونم چرا حرف خاصی توش نزدم ولی میذارمش همون جاییی که باید باشه به درد اینجا نمیخورد......

<¤>مرسی از اینکه لطف کردی و یادآوری کردی میدونم حرفاتو می فهمم ولی بازم میگم که ازم نامید شده ...گرمایی که چن وقت پیش حس میکردم الان دیگه نیست اون دستهایی نامریی که همه چیز رو برا آن ممکن میکردن !!!!باورم نمیشه ولی مرتب نشونه ای هست اما نمیدونم یکی از ما دوتا داره مقاومت میکنه !

<¤>چن وقتی که پست درست و حسابی ننوشتم خودم هم خسته شدم از این آپ کردنهایی بی معنی !

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط آن |

امروز رو مرخصی گرفتم ....

اولش زنجموره نمیکنم یه ذره خاله زنک بازی خیلی هم بد نیس!

رفتم خرید دو تا مانتو خریدم یکی برا بیرون روی هایی که اصلا ندارم و یکی برا شرکت .اولی خوشگله و دومی خیلی هم بد نیس ولی خوشگل نیس

یه کفشم خریدم آدیداس ولی میدونم اصل نیست یه جنس اندونزیایی ؟؟؟؟ ببین چخد بدبخ شدیم که هر جا میریم یا جنسها چینی یا تایلندی یا....

قیمت ها هم که خدا میدونه کی تعیین میکنه !!عرضه و تقاضا که به بازار ایران حاکم نیس اصلا همچین قانونی بی معنی واسه ایران !!!

بهدش رفتم یه عالمه پاستیل خریدم از همه مدل ولی همشو خوردم چیزی نمونده که عکسش رو بذارم اینجا!!!!

حالا میخوام زنجموره کنم !!

بهتون سفارش اکید میکنم که اگه یه بچه سوار ماشینی میشه که قراره باهاش سفر کنین و همون یه دونه هست قید سفر رو بزنین حتی اگه اون سفر ۴۵ دقیقه بیشتر نشه !!! یا قید اعصاب نازنین رو بزنین چون من مطمئنم که اون بچه اعصاب شما رو به گ!!! ا میده !

این بلا سرم زیاد میاد و دیگه اعصابی ندارم که کسی بخواد ب !گ ! ا!د!!

یه بار این بلا وقتی سرم اومد که سواره هواپیما شدم و فک کن نمی تونی شیشه هواپیما رو باز کنی که صدای زرزر بچه رو نشنوی و بدبختی مجبور بشی توی یه فوکر ۱۰۰ صدای ونگ یه یچه رو هم تحمل کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و امشبم توی مینی بوس اوه خدا بغل گوشم وحشتناک بود باور کنین!

الان که پست دیشبم رو خوندم فهمیدم چخد لوووس بودن بهونه هایی که آوردم !!!حال خودم از خودم بهم خورد چه برسه به تو ؟؟؟

ترجیح دادم پاکش کنم .

ولی خودمونیم ....هیچی بی خیال! 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط آن |

همیشه یه علاقه عجیبی به سیاه پوستا و سرخپوستا داشتم .شاید دلیلش موسیقی و شادی که توی اونا دیده میشه و شاید نوع زندگی متفاوتشون با خودمون .

زندگی سرخپوستی توی اون چادرها اون جشن ها و اون آتیش های افروخته در شب دیوونه کننده است و منم که خودم یه دیوونه ام از نوع زنجیری!!

آهنگ ها و موسیقی هایی که از طبعیته و اونا توی سازهاشون میریزن و این مشترک میانه سیاهان و سرخپوست ها ....

سازی که میزنن و آداب و رسومی که دارن و نوع لباس هایی که می پوشن همه و همه برا من جذاب و دیدنیه و حتی گاهی آرزو میکنم کاش منم توی یکی از این قبیله ها به دنیا میومدم!

یا حداقل یه دوست سرخپوست داشتم ....

اگه سرخپوست بودم احتمالا اسمم رو میذاشتن دختر آتش یا روح سرکش مطمئنم اینو میذاشتن !!! دلم میخواست شکار یاد بگیرم نه برا اینکه بکشم نه برا اینکه زنده بمونم .یه جایی خوندم سرخپوستا هیچوقت برا لذت بردن یا تفریح شکار نمیکردن شکار بوفالو براشون حکم یه مراسم خاص رو داره اونا فقط وقتی شکار میکردن که قبیله به غذا نیازمند میشد در حالی که وقتی سفیدا اومدن شکار فقط برا پوست اون حیوون بیچاره صورت گرفت و....

دلم میخواست سفر با یه قبیله رو تجربه کنم با وجود تمام خطرهایی که داشت و دلم میخواست طبیعت وحشی و بکر و بگردم و ببینم و و ببینم و کیفور بشم از اون همه زیبایی که فقط یه سری از چشمها قادرن ببین و بس!

یادمه بچه بودم یه فیلم درمورد سرخپوستا دیدم که وسطش برق رفت و هیچوقتم دمباله فیلمه رو ندیدم و خودم ساختم بقیه اونو حالا میگمش شاید کسی یادش باشه؟

یه فیلم بود در مورد سرخپوستا و اینکه یه پسری رو به خاطر نمیدونم چی ؟؟ اسیر کرده بودن و این چیزای همیشگی !! این پسره فرار کرد و رفت توی فروشگاه یه سفید پوست از اون نوع خوباش که تقریبان فرشته نجاتن ها از اونا!!!!! اون مرده یه گونی ذرت بهش داد و این پسره سرخپوست نمیدونست اصلا اون دونه ها چیه؟!!!!! خلاصه بهش توضیح داد که باید چیکار کنه تا اونو بشه بدست آورد و این پسره هم با دوست دخترش پاشدن رفته توی کوهستان و پسره با مشقت زمین رو آماده کشت کرد و ذرت کاشت و ذرتها محصول داده بودن و خانوم این آقا هم حامله بود که یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهو همون آدم سفید بدای اول فیلم این بچه عزیزم رو پیدا کردن و ریختن بگیرنش که .....خوب دیگه برق رفت و منم نفهمیدم چی شد بقیه فیلم!!!!

اما نتیجه گیری از داستان :

من همیشه تو این فکر بودم چخد این یارو سفیده مهربون گل بود که به این پسره کمک کرد و دونه های ذرت رو بهش معرفی کرد که دیگه دزدی نکنه و اینا ولی بهدها به کتابی می خوندم که یکی از بخش های اون درمورد چهار گیاه بود یا چهار دانه (ذرت.کاکائو.بادام زمینی.شکر)گفته بود که کیا اینو پیدا کردن و ازش استفاده میکردن سه تای اول رو در کمال تعجب فهمیدم که سرخپوستا میشناختن و استفاده هاشو به جهانیان نشون دادن!!! و بهدش همش با خودم فک میکردم این امریکایی چرا اینقدر نامردن که همه چی رو از خودشون میبینن یعنی تو اون فیلمه یه جوری نشون داد که این سرخپوسته اصلا تا به اون روز یه دونه ذرتم ندیده بود چه برسه به اینکه باهاش کیک درست کرده باشه!!!!

خلاصه ما فهمیدیم این سرخپوستا عجب آدم های با فهم و کمالاتی بودن و ما نمیدونستیم و هرچی میدونیم از این فیلم های وسترن امریکایی و اونا هم که قربونمون برن هرچی میسازن در جهت خوشگلانس نشون دادن خودشون و بد نشون دادن بقیه ملت جهانی هستن ....

آی از این افسانه پوکوهانتس لجم میگیره !!!

و اینکه ما فهمیدیم سرمون شیره مالیدن اساسی!!!!!!!!!! و نه تنها این دونه ذرت رو خودشون کشف کردن بلکه حتی شوکولات رو اونا اول بار درست کردن و وقتی اسپانیایی ها به امریکا اومدن و با سرخپوستا رفت و آمد بهم زدن از این شوکولاتهای داغ و تلخ بهشون دادن خوردن و اونا هم دونه های کاکائو رو برداشتن بردن کشور خودشون و با شکر قاطی کردن و بهدشم توی همه دنیا مد شد خوردنش!!!

دیگه دختر آتش حرفی نداره واسه امروز!!!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط آن |

نمی دونم این خنگ بازی ها از کی یا چرا شروع شد  فقط میدونم هی داره بیشتر میشه ...

هویجوری که نانا گفته خنگ شدم حتی نفهمیدیم یا دقتم نکردم که منظورش چیه!!!!!

شایدم آماده خور شدم دیگه حوصله فکر کردن ندارم شاید نمیدونم

حرف نانا که خوبه یه ذله نکته داشت ...چن شب پیشا سر زبان انگلیسی بازی یه هووووو نا غافل ازم پرسیدن خوب دقیقان به انگلیسی میدونین میشه چی ؟ ما هم با اعتماد به نفس سرمون رو تکون دادیم و گفتیم آره اونم نامردی نکرد و گفت بفرمایید خانوم آن بگین میشه چی؟؟؟ منم  ها ؟؟؟ هول شدم اومدم بگم ...!!نمی دونم چی شد گفتم ریلی !!!گفت میشه واقعان!!!بهدشم اینجوری خندیدن شدید !!!   

اومدم بگم نه منظورم این نبود گفتم دیگه اکچولی  میشه خیرشو ببینین چونه هم نزنین !!! گفت خانوم  این میشه در واقع !!! حالا راست و دروغش با خودشون! بهدشم گفتن میشه اکزکتلی !!!!تکرار کن خانوم آن !! اکزکتلی ؟؟؟

خوب آدم چی میتونه بگه به همچنین موجود خنگی؟؟؟

تازه این کوچکترین اشتباهاتی که در طول روز انجام میده ...

آن داره از دست میره یکی یه کاری کنه وگرنه فردا آدرس خونه شون رو هم گم میکنه....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط آن |

من هنوزم خواب میبینم که دوره دوره وفا است !!!

یا .. داره میمیره دلم واسه مخمل نگات همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات!!

یا .... همه برام خاطره شدن یا میشن دیر یا زود!!

اگه گفتی امروز به چی فک میکردم .....! نمیدونی ؟پس چی میدونی تو آخه ؟

خوب داشتم به این فک میکردم که چه کارایی برا من نشد یعنی من نمی تونم انجام بدمشون!!!

درسته که آن شرلی هستم ولی جای تو نشستم که هر چی بخوای بتونی منم بعضی عادت ها دارم یا کارایی که انجامش برام سخته و یا ندادنش !

مثلان؟ خوب اینکه تو خیابون ندوم !! این عادت رو از بچگی داشتم در دوره دانشجویی خیلی بیشتر شد و حالا هم گاهی که عجله دارم با همه وسایلی که زیر بغلمه میدوم خوب!

اینکه توی پله ها آروم رفت و اومد کنم ولی نمیشه عادت کردم پر سروصدا بالا پایین بروم تق تق تق تق با اینکه همیشه هم کفشام بی پاچنه است ولی همیشه پر سروصدا هستن نمی دونم چرا؟

اینکه بلند نخندم وقتی تو خیابونم وقتی توی ناهارخوریم یا توی اتاق وقتی رئیس هستش!

اینکه رومانتیک نباشم هی برا خودم از هر ... (هرچی خواستم بذارم دیدم توهین به یکی میشه ترجیحان هر چی خواستین بذارین صحیح است)یه شاه پری قصه نسازم !!! نخند خوب این دیگه تخصیر خودم نیست که رومانس خونم زیاده چن باری هم که خواستم خونم رو تعویض کنم کسی قبول نکرده انگاری از اچ آی هم بتره این رومانس!!!!

اینکه وقتی میخوام یه کاری رو شروع کنم مثل اسب هیجان زده نشوم و همه انرژی رو صرف استارت نکنم و برا پایان برنامه هم یه ذله انرجی بذارم خوب!! یاد نگرفتم که نگرفتم!

اینکه اینخد زود خودمو لو ندم اینکه زود اعتماد نکنم اینکه .....

اینکه یادم باشه همون قدری که دیگرونی که لباسشون رنگین کمانی از نظر من خنده دارن وقتی خودم رو هم میبینم باید بخندم چون هیچوقت نتوستم یه چیزی رو با یه چیزه دیگه جور کنم بپوشم(کاری که بچه های سه چهار ساله هم می تونن بکنن)خوب به من چه که کتونی من سفیده و کیفم سبز از اون ارتشی ها شایدم خاکی بهش میگن؟ و مانتو هم یه نوع سورمه ای !!! خنده داره نه؟ خوب چی کار کنم من هرچی رو که خوشم بیاد میخرم و کاری ندارم که با بقیه جور هست یا نه؟

اینکه من زود عصبانی میشوم و جدیدان حتی توی خوابم عصبانیم انگاری مجبورم با خودم این همه کلنجار بروم؟

اینکه من نمی تونم از اینجا بروم و موندگارم تا ابد!!!!

اینکه به مردا نمی تونم اعتماد کنم یعنی اعتماد میکنم ولی بعد یه جمله یا یه  کلمه همه چی رو خراب میکنه !!!

خودشون خرابش میکنن ...

اینکه اغلب وقتی دارم با مردا (همکارام ! وبلاگ نویس ها! شوهران دوستانم! و ....)حرف میزنم یادم میرود که من هم جنسشان نیستم و از هر حرف من برداشتی میکنن که نباید ...یادم میرود هی به خودم نهیب بزنم اووووهوی چه خبره تند نرو زود پسرخاله نشو نمی شناسیش هنووو ولی یادم میرود !!!

اینکه ترسو نباشم و مستقل بشوم و تنهایی بروم سی خودم از چی می ترسی آخه خرس گنده خجالت بکش!!

<¤> راستی از این برو بچز فیل ترینگ هم ممنون که به ایمیل های من رسیدگی کردن و بلاگ منو از زندون آزاد کردن من دیگه زندوونی مجازی نیستم .من باهاشون چن باری مکاتبه کردم و اونو هم پیگیری کردن و آزاد شد آن کوچولوی من !!!

مرسی از اینکه منو از دست فیل ترینگ نجات دادین ....

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط آن |

گاهی اوقات کاری میکنم که از دیگران خواستم انجام ندن ...

مثلا من همیشه از این جمله بدم میاد که دختر پسرا موقع جدا شدن بهم میگن که هی فلانی من لایق تو نبودم یا اینکه تو بیشتر ازم لیاقتت بوده و اینا ....خیلی بدم میومد با اینکه این جمله رو فقط یه بار و فقط یه بار تو زندگیم یه کسی بهم گفته ولی به شدت ازش بدم میاد ولی خودم در عین ناباوری اینو به یکی گفتم ولی اصلا منظورم این نبود و فکرم نمیکنم که اینو به کار بردم فقط خواستم یه مرحله ای رو که شروع نشده تموم کنم همین و از جوابایی هم که داده میشه به شدت نفرت دارم اینکه برا خودم متاسفم!!! با اینکه منم اینو به کار بردم و حالا بعد از این چن سال میفهمم اون موقع چخد نفهم بودم اگه همین خری که حالا بودم شاید فقط به یه خداحافظی رضایت میدادم و آرزوی بهترین ها براش !!ولی خریتم هنو اینخد نشده بود ....

حالا گیرم که من بیام به تو اینا رو بگم خوب عصبانی بشو ولی دیگه اون همه حرف به نظرم یه جوریه همون دوستی هم که میشد باشه رو لوث میکنه !!!

بی خیال بابا !!!

گو اینکه این هم جز مکررات زندگی ماهاست هی با یکی آشنا میشم و فک میکنیم آخرین عشقمونه و هی عشقولانه بازی و بهدش خودمون یا طرفمون یکی دیگه رو پیدا میکنه که زندگیش رو توی اون میبینه و میگه آه عزیزم من لیاقت داشتن تو رو نداشتم این یعنی اینکه قربونت بروم تا حالا هم که موندم کلی حال دادم بی خیال ما بشو میخوام بروم عجله دارم!!!

خلاصه اینکه هرروز و هرروز تکرار میشه و تا وقتی برا خودمون نباشه حالیمون نیست که چی شده به محض اینکه برا خودمون اتفاق افتاد فک میکنیم همه مصائب دنیا برا ما پیش میداد هرچی فحش بلتیم رو به اون یکی میدیم و بعد از چن وقت اگه خل نشیم از فراق یار یه دونه بیترشو پیدا میکنیم که چش طرفمون رو دربیاریم که آره راس گفتی تو لایق من نبودی!!!

راستی گفتم که چخد احساس تنهایی میکنم؟ گفتم !!پس چرا یادم نمی آید ..خوب مهم نیست دوباره میگم ٬حس تنهایی چیزه بدی نیست البته الان که احتیاج دارم تنها باشم و فک کنم به خودم به خریتام به تمام لحظه هایی که از دست دادم !

گاهی اوقات تنهایی مثل یه گیلاس شراب قوی میمونه که آدم رو از حال خودش بیخبر میکنه و چیزایی رو بهت نشون میده که قبلان ندیده بودی و هی بیشتر که میخوری ازش بیشتر میبینی!!!

الانه منم هویجوری دارم از اون تنهایی ها قلپ قلپ میخورم از اینکه این مدلی شدم ناراحت نیستم خیلی هم خوبه که اینجوریم !!!

دیروز تمام روز رو داشتم به این فک میکردم چنتا دوست خیلی خیلی خوب دارم و در کمال تعجب دیدم تقریبان هیچی ...یادمه یه زمانی داشتم یکی دوتا بودن ولی حالا هیچی نیست نمی دونم کی رفتن یا رفتم که خلا نبودش رو نه حس کردم نه دیدم ....بهت برنخوره منظورم تو نیستی تو مربوطی به این دنیام نه اون دنیام .منظورم یه دوستی که همه جا دنبال سرت باشه ولی در عین حال هم کاری به کارت نداشته باشه ازت چیزی نخواد ولی نداریم از این مدل دوستا و دیگه کم کم برایمان بی اهمیت شده نبودش یعنی انگاری عادت کردم هر از چن وقتی با یه اکیپ دوست بشوم و بعد موقع خداحافظی همه از هم شماره بگیریم و شماره ها به تاریخ بپیوندن و دیگه کسی به کسی زنگ نزنه!!!!دست منم نیست پیش میاد گاهی!!!

خوب هر کسی یه جوری ما هم مدلمان اینجوریه !

دوستی چیزی نیست که آدم بخواد بره دنبالش نه؟؟؟ اصلا چرا گیر دادم به دوستی ؟ چه مرگمه خودم هم نمیدونم شاید دوباره مست کردم از تنهایی و دارم ..شر میگم شاید!!! اگه اینه !!خوب بی خیال بابا تو چرا الکی دنبال سر من افتی اینا رو تا این پایین میخونی نمی خوام از هیچیش نتیجه گیری کنم ها گفته باشم ...........

راستی داشت یادم میرفت چرا بعضی چیزا برا بعضی آدمها هلو بپر تو گلو ولی برای ما رسیدن به قله قاف؟

چرا آدم بدون اینکه ازدواج کنه نمی تونه با یکی زیر یه سقف زندگی کنه ؟

چرا آدم نمی تونه عاشق کسی نباشه ولی باهاش زندگی کنه؟

چرا آدم ها توی بقیه جاها آزادن تصمیم بگیرن کی متعهد بشن و کی بچه دار ولی اینجا آدم هاش نمی تونن تصمیم بگیرن ؟

چرا راه به راه هر جا میری تا مجردی میپرسن کی قراره شیرینی تو رو بخوریم (و تو توی دلت بگی همون موقعی که من حلوای شما رو دارم تناول میکنم !!!!)

چرا وقتی ازدواج میکنی هر باری که می بینندت میگن هنووووووووووووو بچه دار نشدی؟؟؟؟

چرا آدم ها حتی نمی تونن تصمیم بگیرن که آیا آمادگی دارن برا پس انداختن کره خری مثل خودشون یا نه؟؟؟

منظورم به خودمه به تو بر نخوره هاااا

دلم هم پر نیست اصلان .این حرفا مدتی بود بیخ خرم چسبیده بود نمیگفتم لال میمردم !!!

<<¤>> یادم رفت بگم امروز برا اولین بار گوشی موبایلم رو جا گذاشتم با اینکه هیچوقت این بدبخت زنگ نمیخوره ولی همش حس میکنم جاش خیلی خالیه!!!

کلید دراور شرکت رو هم معلوم نیست کجا گم و گور کردم و کلید یدکش رو هم!!! حالا همه اون کشک هایی که چن روز پیش خریدم به علاوه اون مغزهای پسته و بادوم و گردویی که واسه سبلان گرفته بودم و نرفتیم و من آوردمش شرکت ٬ اون تو گیر کردن یه بسته شکلات کوفتی رو هم که روز پدر دادن توش مونده و فک کنم آب شده و من هی غصه میخورم چرا برا بابا نبردمش؟؟؟؟

دیگه اینکه یه قالب ساختم در حد افتیضاح !!!! رنگ و ایناش خوب بود ولی این جینگول ویگولیاش زشت بود خیلی !!! برهمین برش گردوندم به حالت اولیه!!دیشب دوباره اون فیلمه رو دیدم می خواستم زبان تمرین کنم ولی حواسم رو پرت کرد و هیچی حالیم نشد ...خدایی عجب چشمایی داره این دختره ج ....و ....ل .....ی

چرا گاهی اینجوری گیر میدی سه پیج ؟

 اینو نانا نوشته بود و دلم خواست لینکش کنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط آن |

خوب وقتی اسمش رو می شنویم یه ذره برامون عجیبه.آخه ما نداریم از این سوسول بازی ها توی مملکتمون ...

با ساینس درمورد لب تاپ حرف میزدم و به زور خواستم یکی برام هدیه بیارهمگه زیر بار میره !!! حالا آخرش بهونه کرد اینجا دیگه اکس پی نیستا ....وستا شده (خواستین غلط بگیرین بگیرین یادم رفته و اصلا هم حوصله ندارم بروم ببینم درسته یا نه )خلاصه داشتم میگفتم ! گفتم ببین شبی که برو بچز ماکروسافت دارن برنامه شون رو رونمایی میکنن و گیلاس های واین رو بالا میبرن همون لحظه ای هست میخوره به هم و اون صدا قشنگه شنیده میشه آره همون لحظه قفل برنامه توی ایران توسط مهندسین مبتکر شکسته میشه و ما هم به تکنولوژی دست پیدا میکنیم فک کردی کم الکی !!!!

خلاصه اینکه ما میخواهیم کپی رایت رو احترام بگذاریم شدید اومدیم اعتراف کنیم اون عکسه رو از کجا برداشتیم البته همون موقع هم یه نموره یادم بود ولی مطمئن نبودم ....اون عکس رو از وبلاگ عنکبوتی بر تارهای شبکه جهانی گذاشتم اینجا .خوب حق بدین که یادم بره ازکجا برداشتم ٬ من اون عکسها رو دی ماه سیو کرده بودم !!!

گفتم که این نیمولی پا نشه بیاد بگه عکس من!!!!

کپی رایت هم چیزه مزخرفیه آخه ما که تا دیروز کتاب قصه و تاریخی طرف هنو روی میز ناشر خودشون نیومده بود ترجمه شد در دستانم بود چی کار کنیم با این قانون مسقره؟ یا همین فیلم های مبتذل غربی رو چطور ببینیم وقتی بخوایم به این کپی رایت عمل کنیم ...خوشم نمی آد خوب ...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط آن |

نمیدونم چه مرگمه از صبح تا حالا تو دلم رخت میشورن....

یعنی دیشب که چیزیم نبود گرفتم خوابیدم مثل بچه آدم ! صبح که بابایی رسوندم ایستگاه که بیام شیراز یه حرفی زده که از صبح شده خوره افتاده به جونم !!!

یه چیزی گفته که حسابی بهم ریخته منو !

چطور می تونیم به این راحتی قضاوت کنیم ؟ چطور می تونیم بگیم کی بده ؟کی خوبه؟ وقتی باباهه گفت آدم خوبی نیست فلانی!! برگشتم هویجوری که خوابم بودم گفتم من آدم خوبیم یا خودتون؟ بازم گیرش انداختم گفت نه خوب ما هم خوب نیستیم!! و دوباره من چشمام رو بستم .میگه نباس رو کسی حساب کرد تو این دوره زمونه. چرتم پاره میشه میگم ای پدر من ,من رو خودم هم حساب نمیکنم چه برسه به خلق اله!!! دیگه هیچی نمیگه!

گاهی فک میکنم چی میشه که به خودمون اجازه قضاوت میدیم ؟ چی میشه که متهم میکنیم و محکوم میکنیم و تیربارون و تموم؟

گاهی از خودم هم خسته میشوم از اینکه هیچوقت نمی تونم خوب بشناسم و همیشه ساده انگارانه خوب میبینم آدم ها رو .

تا همین چن وقت پیش اگه یکی از بچه های وبلاگستان پیشنهاد میداد که ببینمش یا تلفنم رو بهش بدم حتی یه لحظه هم درنگ نمیکردم ولی یه اتفاق هرچند فقط یه تلنگر کوچولو بود باعث شد یادم بیاد بروبچه هایی هم که می نویسن هر چند خوب! دلیلی به خوب بودنشون نیست و اینکه نوشته های یکی نشانه پاکی قلبش نیست و این آب سردی بود که روی سرم ریختن انگاری دستهای پنهانی از عالم غیب؟

بزرگترین اشتباهم شاید اینه که همیشه اعتماد میکنم و بعد از این اعتماد به شک میرسم چیزی که دوستی معتقده غلطه !میگه آدم باید از شک به یقین برسه نه از یقین و اعتماد به شک برسه که این یکی فاجعه است!!!

راستم میگه وقتی به یکی نهایت اعتماد رو داری و یه دفعه ازش رفتاری رو میبینی که انتظار نداری خوب متلاشی میشی و بعد دیگه جمع کردنت کار حضرت فیله!!

حالا همش دارم یه معادله میسازم با بی نهایت مجهول و قابل حل نیست.

 خریت محضه آدم هزارتا مجهول بذاره توی یه مهادله نا معلوم و هی به مغز نداشته اش فشار بیاره که حلش کنه و عجیب تر اینکه فک کنه قابل حله!!!!

نمیدونم چرا رختا تموم نمیشه هی میشورن هی میشورن حداقل پهنش نمیکنن خشک بشه فقط میشورن .....

حرفی برا گفتن نیس به جز اینکه باور کن من دلم نمیخواد ازم دلگیرباشی.خدا منو به اندازه خودم تنبیه میکنه .دیگه حوصله کسی رو ندارم مثل اینه که روزای آخر باشه ....

نه کسی هست نه میخوام باشه ...

کسی نیست اینجوری رخت میشورن خدا به دور اگه کسی هم باشه احتمالا میشه لندی روم !!!!

میگم اگه کسی تابوی کلمات رو بشکنه چی میشه ؟اصلا اگه کسی مرزهارو رد کنه از خط قرمزم عبور کنه چی میشه؟

یکی بهت گفت شب به خیر برو لالا و قبلش یادت باشه جیش بوس ولالا چی میشه مگه که گاهی بعضی ها چپ چپ نگاهت میکنن مگه چیه بابا جیشه دیگه باید بریم یا نه؟

من که اگه به کسی شناس یا ناشناس اینو بگم برای مسخره بازی هست و خنده نه بیشتر نه کمتر!

 یعنی چی که از هر کلمه ای منظوری باید برداشت بشه ؟نه بابا این خبرا نیست! این کلمه و این جمله هیچ بار معنایی نداره جز اینکه منو یاد کاغذ بی خط میندازه و بس.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط آن |

امروز روز بابایی بود من نتوستم چیزی بگیرم براش چون تا پنج شنبه حقوقم رو نداده بودن امروز و دیروزم که تعطیل بودم ولی بهش تبریک گفتم .

روز همه باباهای مهربون و دوست داشتنی مبارک باشه و البته روز مرداهایی که مردای خوبی هستن هم مبارک برا هیچ کدوم از بچه هامون اس.ام ندادم این دور رزوه و اونا هم نامردی نکردن هیچی نزدن برامون....

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط آن |

تمام دیشب دو ساعتم نخوابیدم نه خیرم اصلان نشستم پای نت !حالم خوب نبود تازه خواهر جان بعد از سه هفته مشرف شده بودن خونه ما و ما تا ساعت ۲:۳۰ داشتیم می حرفیدیم ...نمیدونم چرا ما میشینیم پای این کامی همه کرمشون میگیره بخوابن و هی راه به راه جیغ میزنن آنیییییییییییییییییییییییییییییییی پاشو گم شو برو بکپ!!!ولی ما می خوایم بخوابیم همه ویرشون میگیره حرف بزنن واله من تو این موندم!!!

خلاصه اینکه این خواهر جان ما با اینکه ۴۵دقیقه با ما فاصله داره ولی همیشه دیر به دیر به ما سر میزنه نمی دونم چرا؟؟؟ بعدم وقتایی می آید که من سرکارم و مجبوریم شبانه با هم کله پاچه ملت رو بار بذاریم !!! آره دیگه نگفتمتون خواهر جان شیراز ما جلگه !!

میدونی توی دوستی اصل اعتماد طرفینه اینو به تجربه یاد گرفتم و دشمنش تعارف داشتن با هم و شک و تردید و دودلیه!

سعی کنین همیشه با دوستایی که واقعان دوستشون دارین رو بازی کنین یعنی چیزی رو ازشون مخفی نکنین!

امام علیه رحمه که احتمالا خدابیامرزم شده جناب ساینس علیه السلام می فرمایند "از دوستی غضبناک شدم غضبم رو به او گفتم و غضبم تمام شد .از دشمنی غضبناک شدم غضبم رو نگفتم و غضبم رشد کرد و بزرگ شد" حالا دقیقا این نبود ولی یه چیزی تو همین مایه ها !!!برا خودشون نیستا از یکی دیگه نقل قول کرده!!

ولی در کل من دیروز به گل بهار گفتم که ازش ناراحت شدم گفتم چرا وقتی بهم زنگ زده که باهام کار داشته و گل بهار با دوتا ماچ و موچ خرم کرد که نه به جون آنییییییییییییییییی این نبوده به خدا به یادت بودم و اینا مشغله داشتم و ایناااااا.ما هم که همیشه مرده رفیق٬ ازش قبول کردیم و حالمون بیتر شد وقتی بهش گفتیم !!

دیروز می خواستم با پردیس حرف بزنم ولی حالش خوب نبود و بهم اس.ام داد که حالش خوب نیس و اگه میشه یه روز دیگه حرف بزنیم اینخده با این اس.ام پپرجونم حال کردم .خوب بی تعارف گفت حوصله نداره بیتر از اینه که من بزنگم و اون به اجبار با من حرف بزنه ...

خلاصه اینکه من همیشه با کسی مثل پردیس جونم بیشتر حال میکنم تا آدمهایی که همش با آدم تعارف دارن!

از موووونی هم خبری نیس .نمی دونم این دختر کجاست یه هووو غیبش میزنه!! دیدین خودشو چطور نشون داد بهم گفته اگه میرفتم تهروان حتی اگه از سرما یخ میزدم منو نمی برد خونه شون واقعان آدم توی سختی باید رفیقشو بشناسه

اگه برنامه به روال پیش رفته بود بهضی ها دعا نکرده بودن "دقیقان منظورم الانه تویی"امشب با پرواز ساعت ۱۷:۳۵ میرفتم تهروان ولی الان باید با مینی بوس ساعت ۶:۳۰-۷ بروم جلگه مامااااااااااااااااااااااااان

آغا دیروز به من یه پس گردنی زد بیا ببین .بهد از نود وبوقی رفتم وبلاگ آرایه خانوم (خیلی وقت بود نرفته بودم قهر کرده بودم باهاش) اولین مطلبش رو خوندم و فرتی یه نظر دادم روش و رفتم سراغ دومی آغا اینخد تکون دهنده بود که نگو .

اینو بهتون بگم وقتی خوندمش چنان حالی شدم که نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و هویجوری گربیدم جلوی مانیتور !!!! خلاصه خودشو اساسی نشون داد و این بار از آستین آرایه دراومد زد پس گردنم که بچه چخد روت زیاده هر چی من صبوری میکنم کوتاه میام تو پرو میشی برام شاخ و شونه میکشی !!!! ما هم دیگه هیچی نگفتیم فقط از عصرش بغض کردیم و هی یه نموره چشممون خیس شد و هی هیچی نگفتیم دیگه!!!!!

وقتی رسیدم خونه پریدم توی حموم و یه دوش آب سرد و ترکید بغضی که از دیروز گریبان گیرم بود با آهنگ "ای خدا قسمم به رازم که ازت نمونده پنهون به تموم اشک چشمام ....." و دیگه .....

خانواده محترم جایی دعوت بودن ولی من از زیرش دررفتم و گرفتم تخت خوابیدم تا وقتی اونا اومدم ....البته این که میگم تخت نه که راحت بگیرم بخوابم همش داشتم فکر میکردم که چرا ؟؟

نگاه نو گفته باید دلیل رو پیدا کرد خوب وقتی تو چیزی نمیدونی و اونا هم دریغ میکنن ازت دلایل رفتنشون رو خوب میشی مثل حال من دیگه!!

.....فعلان همین!!

++خوب لازم شد یه سری تو ضیحات بدم دوباره!

نخطه جان ولی به نظرم برا یه دوستی عمیق که نه برای زندگی روزمره هم آدم باید شناخت داشته باشه از خودش و دیگران چه برسه به دوستی !نمیدونم نظرها متفاوته و هر کسی هم آزاد عقیده خودشو بگه !

من فک میکنم تمام مشکلات از وقتی شروع میشه که ماها شناختمون رو از دست میدیم چه درمورد خودمون چه دیگران و هی کارا سخت میشه و ما نمی فهمیم چرا ؟ فشارها زیاد میشه و ما فک میکنیم گیرافتادیم و نمی تونیم کاری کنیم!

شناخت از خود و دیگران به نظرم واجبه .

 خیلی از سو تفاهم ها نتیجه اش همین عدم شناخته

و شناخت از خیلی از بهم زدن های الکی جلوگیری میکنه دقیقان مثله همون قصه هه هست که یه فیل توی تاریکی نگه داشتن و هر کس بی چراغ سراغش رفت و دستش به قسمتی از بدنه فیله خورد و اونو تصور کرد یکی گوشش رو گرفت و فک کرد بادبزنه و یکی دستش به پای فیله خورد فک کرد یه عمودی چیزیه و حالا خدا میدونه دیگه توی تاریکی دستشون به کجا خورده و چه برداشتی کردن!!!

ولی وقتی چراغی روشن کردن و سراغش رفتن فیل رو دیدن نه بادبزن بود نه عمود یا هر چیزه دیگه!!!

شناخت از خودمون و دیگران همون چراغه باور کن !وقتی کسی میدونه من تا بی حد و مرزه شوخی هام !!وقتی میدونه من هیچوقت حرفی رو با کنایه نمیگم خوب از حرفای من برداشت بدی نمیکنه غیر اینه !

حتی خودمون گاهی اینخد در دنیای اطراف غرق میشیم که از خودمون غافل میشیم و یادمون میره یه منی هم هست و یادمون میره چی بودیم یا کی بودیم و هی فراموش میکنیم و هی فراموش میکنیم!!!! به نظرم دوستی مبناش شناخت عمیقه عمیقه عمیقه!

بهدم هر بار که میای نظر میدی اینخد از من نترس به خدا من هیولا هستم ولی در حد شرک نه بیشتر

+++میگم فیلم بچه های آسمان رو دیدی ساخته این آقاهه مجیدی ؟؟ خوب یادته آخره فیلم کتونی های پسره علی چه شکلی شده بود؟؟ خوب تصور کن دیگه ای بابا ؟؟!!الانه کتونی هاش اومد تو ذهنت ؟ خوب پس الانه داری منو میبینی با کتونی هام باور کن راست میگم کتونی های من در همون حد خراب شده و وقتم نمیشه بروم یه کفش درس و حسابی بخرم !!!

$$من رسمان اینجا تکذیب میکنم این عکسه که اون گوشه هست برا این نیمول خان ... به جون خودم فرداست میاد میگه جمله هم برا اونه ...اصلا وقتی من داشتم این عکس رو میگرفتم تو اونجا نبودی !!! ولی یادمه از یکی کش رفتم اسم وبلاگ یادم نیست درست باید یه سری بروم ایملم هم چک کنم بینم از اونجا نیومده ولی تکذیب میکنم به صورت شدید الحنننننن که این برا نیمولی باشه واله!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط آن |

همه که میگیرن تو هم بگیر!!

نمی دونم چرا فقط میدونم منو دوس نداری همین!خوب اگه غیر اینه چرا همش حال منو میگیری؟چرا آخه ؟من که باهات کاری نداشتم ...اون از سبلانم اینم از این رفیق جدیده که توزرد از آب دراومد.متاسفم برات که اینخده نامردی که خوشت میاد از آزار من یکی حداقلش!!

نمیشد با صلح و صفا تموم بشه حتمان باید گند میزدی به شخصیت من؟؟؟بازم میگم آخرشی ایوووول....

اعتماد به نفس مثل آهن میمونه ...آهن سردی که روزگار روی سندان بی رحمیش میذاره هر بار با چکشی روش میکوبه گاهی گرمش میکنه و گاهی سرد و گاهی شکل میده و چیزی میسازه ازش و گاهی چنان میکوبدش که چیزی ازش نمیشه ساخت و اسقاطی میشه و میره به زباله دانی!!

اما فک کنم اعتماد به نفس من کیک اسفنجی هم نیست چه برسه به آهن !!! هرچی هم به دگیران میگیم بابا ما اعتماد به نفس نداریم هی میگن خودتو دست کم نگیر مثل اینه که منو بیتر از خودم میشناسن!!ما هم گاهی میگیم چه اچکالی داره بذا فک کنن داریم اون چیزی رو که نداریم!!

ولی یه چیزی شده بذارین امروز بگم میدونم خیلی پیش و  پا افتاده است برا شما این مسئله ولی بذارین من زنجموره کنم باشه ؟؟

نمیدونم چرا من هر باری که شروع میکنم بدون اینکه بخوام تموم میشه منظورم دوستی هستا ؟ این دوستی ما هم شده آیینه دق خودم میدونم ولی خوب نمی خوام بگم من عیب ناک نیستم هر کسی عیب داره ولی یعنی تا این حد که هیچ دوستیش بیشتر از چند روز طول نکشه؟؟؟

بهدشم اغلب دوسته بره و تو بمونی تنها؟؟؟ عیبی نداره بذار همین یه ذره چیزی که مونده رو بدیم به باد فنا از اون اعتماد به نفس الکی رو!

خوب هر چی هم بخوای بروی خودت نیاری هرچی بخوای بگی نه نگران نباش اونا درس نشناختنت خوب نمیشه که یه جاهایی عقلت نهیب میده این دل بی صاحبت رو زنجیر کن هر روز یه جایی خوب!!!

بیشتر وقتی این حس بهم دست میده که آدم هایی که فک میکنم یه ذره بیتر شناختن منو اینجوری برخورد میکنن ...اصلا مسئله مهمی نیس مهم بودن یا نبودنش اذیت نمیکنه اینکه مجهوله اذیت میکنه یه جوری می تونم بگم دهن اعتماد به نفس منو رسما  م ی گ ای ی د اینجور بهم زدن های بی دلیل !!!

مثل اینه که قرار بذاری و بی دلیل نری و حتی تل نکنی که من نمی آیم !!

اصلان دیگه خسته شدم از خودم از تو که همش میگه این به نفع تو بوده که کردم این نفعه چیه که همش باید به قیمت از دست رفتن یه تیکه از اون اعتماد به نفس لامصب من باشه آخه!!!

هر چی دیشب بهت گفتم حقت بوده اگرم فک میکنی نبوده خوب بیا ثابت کن !

نمیدونم چی شد فقط می دونم تموم شد یعنی نمی دونم شاید بی دلیل من همه چی رو زیادی گنده کرده بودم به خیالم میرسید که واقعان یکی پیدا شده که شناخته منو ...فک کردم میشه روش حساب کرد که دوست خوبی باشه ولی انگاری خواسته نشده که ما برا خودمون زندگی کنیم ...دیگه دوسم نداری خوب منم ندارم ! چرا همش تو بگی ما بدویم دنبال کارات یه ذره هم تو بیا دنبال من خوب چی میشه مگه!

اصلا دیگه نمی خوام اهلی کنم یا بشم دیگه نمی خوام پس با من حرف نزن لطفا ...حتی دیگه نمی خوام دوست ساده کسی باشم یا سنگ صبور کسی !!میخوام بروم بمیرم ٬از اینکه همیشه احمق بودم میخوای بخواه میخوای نخواه!!

اگه تو لج میکنی خوب منم بلتم٬ لجبازی اصلا تو خونمه از خودت یاد گرفتم دیگه ...ولی زیر حرفم نمیزنم هنوز ٬حتی اگه کم بیارم !تو زدی نیازی نبود این همه تند بری بود؟!!! من که چیزی نخواستم ازت.

 ولی تو از من حسودتری قبول داری یا میخوای بازم بزنی زیرش؟؟؟

++میدونی چرا اینجا فیل تر شده ؟ کلماتی رو که برام فرستادن خنده داره آخه من چی می تونستم بگم غیر اونا؟؟؟ بگذریم من براشون دوباره ایمیل زدم امیدوارم یه کاری کنن !!!

*دلم الان بیشتر گرفته دلم بازم از اون چیزایی میخواد که قبلان گفتم ها ...آره دقیقان همون سینه ستبری که بی دریغ سنگ صبور بشه برام ....گل بهار و نانسی هر دوتایی با هم استعفا دادن و رفتن!!!

میگم اصلا دلم نی خواست یکی نی بزن قشنگ ها که اشک آدم در بیاد شاید این بغض بترکه و خلاص بشوم از سنگینی که داره!

میدونی یه درد دیگم هم هست چن هفته ای میشه سرما خوردم ولی حوصله ام نمیشد بروم دکتر و حالا اینخده وضعم بی ریخت شده که صدام گرفته و حتی نمی تونم بخونم

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط آن |

 دعاي خانم ها : خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش کنم ؛ اما قدرت نده که مي زنم لهش مي کنم..

 افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه ...

اینا رو دخترخاله هه فرستاده بامزه بودن گذاشتم اینجا حالشو ببرین

++   ای بابا اولی که برا افلاطون نیس !!! فقط دومی برا اون بدبخت مادر مرده است!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط آن |