تبليغاتX
آن شرلی

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند درکارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش!!!

پستم در این مورد نیست فقط این اومد تو ذهنم دلم خواست امروزم رو با این بیت شمس الدین شروع کنم.آخه خیلی با مهنیه این شعره !!! دوسش دارم خیلی "گل در اندیشه که چون عشوه کند درکارش ".....

امروز روز سی و یکمه ها مگه نه یک سال پیش توی همچین روزی من اینجا رو ثبت کردم تقریبان همین ساعتها بود که ثبتش کردم .....البته اینجا که نه اون آن شرلی قبلی رو ولی به هرحال آرشیو اینجا مربوطه به وبلاگ قبلیم!!!!

خلاصه اینکه زود نگذشت خیلی خوب نگذشت ولی به هر حال گذشت و این عمره که میگن سوار بر ارابه ای در جاده های ناکجاآباد دنیا میره و خدا میدونه کجا بریم و چی بشه ولی مهم این لحظه هاست این لحظه های بودن اینجا!!!

وقتی خواستم بلاگر بشوم میخواستم دوست پیدا کنم میخواستم حرفامو بخونن و نظرشون رو درمورد من بگن و تا حدی به این نزدیک شدم.البته الان فرق کردم خیلی با اون روزم ولی هنوزم وقتی یه کامنت جدید از بچه ها می بینم ذوق زده میشوم !! خوب چی کار کنم اصلا سه تا چیز خوشحالم میکنه کامنت .اس.ام. آف مسج !!!!

ولی امروز یه قراری بود قرار بود بروم نه؟؟؟ ولی من نمیرم هه هه هه به قول بچه ها تنم داغ بود یه چیزی گفتم اون موقع ...حالا فرض بگیریم که یکی از داداش ها و یکی دوتا از همکارای فضولم اینجا رو میخونن که چی ؟؟؟ ننویسم یا بروم ؟؟ جا بزنم؟ شایدم بروم شایدم جا بزنم ولی فعلان که هستم تا وقتی روزمرگی خرمو چسبیده احتمالان من اینجام !!

همش به خودم میگفتم امروز چی بنویسم با اینکه از قبل میدونستم می خوام از چی بگم!!

آرررره همون دیگه این بازیه بود بازی تاثیرگذارها که هیچکی منو دعوت نکرد !! همه نامرد تشریف داشتن یکی نگفت این آن بچه است شاید دلش بخواد بازیش بدیم انگار نه انگار این ماه نقره ای هم که هر نود سال یه بار به من یر میزد و منو بازی دعوت میکرد دیگه نیومد و این شد که این برا آن کوچولو شد عقده و بیخ خرشو گرفت .برا اینکه لال از دنیا نرم خودم خودمو دعوت میکنم مگه چمه ؟اینجوریم؟!!!!

خوب بریم سراغ بازی که من عاشق بازیم هر چی میخواد باشه!!!

تاثیرگذار های زندگی من همه هستن و هیچکس نیست .همه اومده بودن گفته اول همه مامان و باباشون ولی من نمیدونم از این دو نفر چخد تاثیرگرفتم اصلا شاید خود خودشون باشم یعنی کپی برابر اصل و شایدم هیچی نگرفته باشم .خیلی چیزا رو به زور یاد گرفتم و خیلی چیزا رو بدون اینکه بخوام یادم دادن کاری ندارم ولی یادمه بیشترین تاثیر رو کتابخونه دایی وسطی روی من داشت .اون سالی که مجبور شد اسباب کشی کنه خونشون جا نداشت برا اون کتابها و آورد و گذاشتشون خونه ما و من موندم و خواهرم و اون کتابای ممنوعه که خیلی زودبود فهمش برام !! 11-12 سالم بیشتر نبود ولی کلیدر رو تا نصفه هاش خوندم دروغ چرا همیشه میخوندم تا جایی که مارال توی آب بود و هی می خوندم می خوندم !!! خوب بچه بودم شاید ولی یه حسی بود توی این قسمت کتاب که انگار تمامی کتاب داشت حول این نقطه می چرخید!!! البته برا من نه کس دیگه ای!!! یادمه رستاخیز وجنگ و صلح و غرور وتعصب و کوهسار عشق و حقیقت!!! الیورتویست...خاطرات مردگان اگه اشتباه نکنم و ....20-30 تا جلد کتاب دیگه که اغلب رمان های خارجی بودن ....تاثیر گذاشتن خیلی خیلی زیاد هرکدوم در جای خودش .از وقتی خوندمشون هزاربار رمانتیک تر شدم و همش میشدم قهرمان قصه هایی که خوندم و می رفتم توی رویا!!! اصلا این رومانیتک بازی های الانم همش تخصیر اون کتاباست .خیلی زود خوندمشون برا همین یه ذله عقلم هم از دست دادم!!!

بهدش خیلی چیزای دیگه بود به جز کتابا می تونم بگم آسفالت کوچه هم رو من تاثیر گذاشته چه برسه به آدم ها!!

خیلی ها بودن ولی از همه بیشتر یه دوست اینترنتی بود که چن سالی باهاش چت میکردم یاد گرفتم ازش که چخد آدم میتونه نخش بازی کنه و چخد میتونه این بازی خطرناک باشه ..

توی دنیای بلاگرها خیلی ها بودن نوشتنشون و گفتنشون و نوع رفتارشون منو مورد لطف قرارداد خیلی وقتا از بچه هایی که باهاشون خوب بودم گفتم و نیازی نمی بینم امروزم تکرار کنم که هر کسی اینجا رو بخونه میدونه ما نسبت به کی ها ارادت خاص داریم ....

لحظه ای نیست که بی تاثیر باشه محیط برا هر کدوم از ماها شاید هر کدوم از ما یه آفتاب پرست هستیم که هر لحظه به رنگ این محیط می شویم بی آنکه خودمان بدانیم و شایدم نه !!!

ما که همچنان همان سگ کوچولوی سیزده کمانداریم و حالا حالا مانده تا بزرگ بشویم و بخواهیم قاطی افکار آدم بزرگا بشم !!! فعلان که کودکم بازی میکنم میخندم و گریه میکنم وقتی هم که بیاید که مجبورم کنند بروم به دنیای اونا یواشکی دستشان رو ول میکنم و گم میشوم توی همین دنیای کودکیم و باز زیر باران می رقصم و آواز میخوام ....فقط بچه هایی مثل خودم میدونن چی میگم...

هااااااااااااا یادم رفت یه چیزی هست که خیلی روم تاثیر گذاشت کوهنوردی و کتاب دختر آفتاب و ریشه ها و کونتا کینته آفریقایی و اعتقادش به اصالتش!!!

اصلان این کوهنوردی عجیب منو میکشه دنباله خودش و عجیب تاثیر میذاره بر روح و روانم!! دریا و جنگل و کلبه تو هم خیلی تاثیر میذاره!!!!!!!!خدا هم گاهی چنان تاثیر گذدار بوده که هنوز اثرش روی پوست تنمه ....هنوز گاهی گر میگرد و می سوزاند و اشک میشود در چشمم !!!!

همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین بود میخواستـــــــــــــــــــــــــــــــــم اینا رو بگم!!!!

 اولین پست پارسالم شعر آی آدم های نیما بود و حالا با شمس الدین شروع کردم !!

*من دیروز سوار یه تاکسی شدم جونم براتون بگه این رانندهه مشکل شنوایی داشت از این پیرمردا بود ها ولی آی دیووونه کرد ما رو تا رسوند مخصد نمیشنید صدای خودشو هی داد میزد و هی بوق میزد نه که نمیشنید فک میکرد بوقش خرابه!! حالا رسیدیم کاراندیش میخوام پیاده شوم ۵۰۰تومنی بهش دادم میگه باید ۱۰۰دیگه بدی میگم چرا؟بابا تا اینجا میشه ۴۰۰تا میگه نه باید ۱۰۰تا دیگه بدی حالا من هی نعره بزن اون نعره بزن!!!!

آخرشم گفت من که حریف تو نمیشوم پیاده شو برووووو!!!!

ای بابا ۱۰۰تا زیادی گرفته دو قورت و نیمشم باقیه!!!

**امروز کلاس دارم ولی دریغ از یه ذره خوندن ...ادعام هم میشه که می تونم .آخه بگو خره تو که از پس خودت بر نمی آیی غلط میکنی میری کلاس ثبت نام میکنی!!!

ای خدا من میدونم تو این یکی هم درجا رو زدم مرتب !!!!

***حوصله سررفته بود دلم شاملو خواست رفتم سایت رسمی آقای احمد آقا اینو دیدم دلم نیومد تو بی نصیب بمونی ...نه که خودم عاشخشم گفتم تو هم شاید...!!!

روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر..........

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط آن |

با دوستی صحبت میکردم بهم گفت به عشق اعتقاد داری ؟ اون موقع عجله داشتم چون کاری بود که باید انجام میدادم برا همین یه چیزی سر هم کردم و بهش گفتم و تصمیم گرفتم برا خودم یه مطلب بنویسم و ببینم اصلا کجای این قصه ایستادم و از خودم و دیگران چه انتظاری دارم و اصلا معنی این کلمه در انتهایی ترین نقطه وجودم چیه؟؟؟؟

خوب من فک میکنم آدم ها طوری ساخته شدن که دوست دارن بهوشن توجه بشه یعنی از هر راهی برا این جلب توجه استفاده میکنن .جنگهای که در دنیا صورت میگیره میگن بر سر قدرته ولی من میگم این قدرت از کجا میاد که این همه سرش دعواست جز اینه که عده ای دوس دارن بیشتر دیده بشن بیشتر از این دنیا سهم بگیرن ؟؟ بیشترین تراژدی های که ساخته شده همه بر سر همین جلب توجه ها و قدرت ها و ....بوده !

و اما عشق!!!

هرچی می نویسم نظر شخصی خودمه و کاری هم نداریم که درسه یا غلط فقط میخوام خودمو حلاجی کنم همین!!!

من توی ایرون به دنیا اومدم و توی همین خاک بزرگ شدم توی کشوری به دنیا اومدم که شهرزاد قصه گو بوده و شبهای زیادی قصه گفته تا صبح برا شهریار ایران! من توی خاکی نفس کشیدم که فردوسی و نظامی و سعدی و حافظ نفس کشیدن و با هر نفس جمله ای از عشق و حماسه رو برام آوردن !من توی خاکی راه رفتم که زنانی مثل شیرین رو تربیت کرده و مردانی رو چون رامین آوراه کوی ویس کرده .پس من فرق باید داشته باشم با همه دخترکانی که در جاهای دیگه این دنیا به دنیا میان .من وقتی به دنیا می آیمم برایم لالایی میخوانند که نیمی از آن حماسه فردوسی و نیمی دیگر بزم خیام و تراژدی لیلی و مجنون است ...پس من ناخواسته با عشق بزرگ میشوم و همیشه در پی مردانی هستم چون فرهاد که تنها به خاطر شیرین بانویی تا صبح بیستون را می خراشد و می تراشد تا روی شیرین حک شود بر صخره هایی کوه ! من همیشه در پی مردانی چون قیس خواهم بود که مجنون میشود و بوسه بر پای سگ کوی لیلی میزند و خاطره یار زنده میگرداند...من همیشه در پی رامین و ویس خواهم بود و حتی گاهی پا را فراتر میگذارم و شجاعانه می اندیشم که تهمینه شوم و خودم به دنبال مرد رویاهایم بروم و این من باشم که انتخابش میکنم نه او منو!! حق دارم اینجوری باشم چون من با این قصه ها بزرگ شدم و کم کم بزرگ میشوم و رشد میکنم و فیلم میبینم و قصه میخوانم و فیلم میبینم و عاشق میشوم هر بار با دیدن فیلمی یا قصه ای !!!عاشق مردان قصه ها وفیلم ها .

تعریفمون از عشق همیشه چیزایی که از فیلم ها یا کتابهای عاشقانه خوندیم و خودمون هم نمی دونیم چی هست این حس که این همه آدم رو دربهدر و دیووونه کرده و سعی میکنیم بفهمیم و هر باری که از کسی خوشمون میاد فک میکنیم این همونی که منتظرش بودیم.

یادمه چندین سال پیش وقتی بورس کتابهای فهیمه رحیمی بود منم یه نوجووون بودم خوب عاشق خوندن این کتابا تقربیان بیشترشون رو خوندم و هر بار عاشق شدم و همیشه فک میکردم وقتی آدم عاشق میشه واقعان همون حسهایی که این خانوم گفته بود به آدم دست میده یعنی کسی رو که دوس داری و دوستت داره وقتی ببینی قلبت تندتند میزنه و سرخ میشی و تنت گر میگیره و اینا!!!! اما بعدها که بزرگتر شدم و عاقلتر فهمیدم من به خاطر اون حس کمرویی کوچولویی که توی وجودمه هرباری که کسی رو ببینم این حسها میاد سراغم و فرقی نداره کی باشه و من توی اولین ملاقاتم با هر کسی به خصوص آقایون دست وپامو گم میکنم سرخ میشوم و داغ میکنم نه برا اینکه بنده خدا رو عاشق می باشم نه !!برا اینکه یه ذره دلهره دارم که کارا خراب نشه و خرابم میشه و حرفی توش نیس!!!

خلاصه اینکه میخوام بگم علایمی میشه گفت نداره ممکنه در نهایت آرامش از کسی خوشت بیاد و باهاش باشی و در نهایت حس کنی تنها کسی هست که حرفت رو میفهمه و باهاش نقاط مشترک داری ولی هیچ کدوم از اون علایم مسخره رو هم تجربه نکنی و شایدم همه علایم باشه و حس مشترک نباشه!!!

گاهی هم تمام تعریفمان از عشق میشود فیلم های هالیووود و چیزایی که اونا به ما نشون دادن .اون دعواها در اولین برخورد ها و اون بوسه هایی که مردای قصه در جاهایی از فیلم از قهرمان زن میگیرن و در نهایت ازدواج و پایان فیلم که اونا سالها به خوبی و خوشی با هم بودن و اینا!!!!!!!!!!!

این میشود تعریف ما از عشق !!

گاهی هم غرق میشویم در فلسفه و معنویت و فک میکنیم عشق یه چیز خاصه که اصلا نمیتونه درمورد انسانها باشه و فقط حس خالق و مخلوق به همه؟!!!

و این تعریف دیگه خیلی اغراقه و نمی تونم بپذیرم .

اما تعریفی که من امروز از عشق دارم .من میگم عشق یه تجربه است مثل تجربه های دیگه مثل وقتی که نوزادی به دنیا میاد و اولین تجربه اش اون ضربه محکم به پشتشه و بعد آغوش گرم مادرش و بعدش جز شیرین ترین تجربه هاش که برا همیشه بایگانی میکنه نگاه های پر مهریه که دیگران بهش دارن و لحظه هایی که شیر میخوره .نوزاد کوچولو فک میکنه شاقترین کار دنیا رو داره میکنه وقتی داره شیرمیخوره و گاهی خسته میشه ونق میزنه و خودشو لوووس میکنه که یعنی چی من این همه کار کنم شما فقط نگام کنین؟؟

به نظرم ما هم مثل اونیم هر باری که عاشق میشویم یعنی از کسی یا چیزی یا مکانی خوشمون میاد چون جدیدتریت تجربه ماست حس میکنیم سخت ترین اتقاق دنیا داره پیش میاد و ما چفد می تونیم تحمل داشته باشیم و اگه اون جوری که میخوایم پیش نره میمریم و از پا در می آییم ولی اون اتفاقات جوری که میخوایم پیش نمیره و ما هم نمی میریم و حتی پر انرژی تر از گذشته ادامه میدیم بازی رو و در جریان این بازی بارها بارها این تجربه ها تکرار میشه وهر بار به خودمون قول میدیم این آخرین اشتباهه ولی دوباره تکرار میشه .چون هستن همیشه آدمهایی که شبیه ما فک میکنن.

خوب حالا چی شد پس نظریه من به کجا کشید این همه حرافی برا این بود که بگم خوب هیچکی بدش نمی آد یکی مثل فرهاد واسه خاطر اون بره شب تا صبح کوه رو بکنه یا اینکه یه کسی مثل رت باتلر اینخده عاشق آدم باشه که سالها برا یه زندگی ساده ای که ازش فراری بوده همیشه صب کنه!!!

یا کسی بیاد مثل رامین چنان دوستت داشته باشه که از فراقت روزی هزار بار بمیره خوب آدم چرا بدش بیاد یه عالمه حس مهم بودن بهش دست میده خوب .مردا هم بدشون نمی آد یکی دوسشون داشته باشه که دس به سینه واسه رو بروشون و براشون چایی و روزنامه و غذا و خارت و خورت بیاره !!

نمی دونم شد چیزی که میخواستم یا نه ؟

ولی می خواستم بگم عشق رو منکر نمیشوم ولی بهش اعتقاد دو سه سال پیش رو ندارم چون تا حالا کسی برام فرهاد نبوده و شاید نیاد کسی که به خاطرمون کوه رو بکنه ولی گفتیم که بدونین خوشمان می آید از این پسرک فرهاد و هدف از اول تا به اینجا این بود خیلی کم دیده میشه در داستانی به نام خسرو وشیرین ولی همون قدری که هست نخش پررنگی داره و خوب بازی میکنه نخشش رو و وقتی میره وقتی پرده اون پایین میافته فک نمیکنم کسی باشه که چشماش برق اشک نداشته باشه؟!!

*** من الان از مراسم عقد دخترعموم میام .آقا این فامیل پدری ما یه فیلم سینمایی هستن بیا و ببین .این دختر و پسر و زن و مرد واسه خودشون یه جمیله و یه محمد خردادیان به تمام هستن ولی یه تعصبهای خرکی دارن بازم بیا ببین !!! این که میگم تعصب خرکی واقعان خرکیه ها نه از این الکی ها !!مثلا یه نمونه اش رو میگم براتون مفهوم بشه چی میگم ! مثلا دخترای اینا توی عروسی قر میدن چه قرهاییی خدا به دور ولی اگه یه مرد حالا فرقی نمیکنه چن ساله بیاد تو فوری همین جوری که در حال قرو قمیش هستن البته این روسری شون رو میندازن سرشون!!!! حالا من بدبخت نه رقص بلتم نه هیچی همش یه ذره تکون بلتم به خودم بدم و این تکون هیچ رقمه با روسری نمی آد و ببین ما چه گاو پیشونی سفیدی هستیم!!!

خلاصه کنم آقا اینا خیلی باحالن و تموم ولی آی رقصیدم امشب یه نموره پاهه درد میکنه و عمران هم بتونم فردا ساعت ۶ شیراز باشم برا کلاس کوفتی رانندگی ولی ارزشش رو داشت

***اییییییییییییییییی تبریک به همه بچه های پرشینی درس شد به سلامتی !! الانه داشتم با پپرجان حرف میزدم گفت درس شده و ما چک کردیم و اولین کاری که کردیم با اینکه نیمول خیلی بیزی بود!!!! بهش خبر دادیم که بدو برو پستهاتو بنویس!!!

تا از کفت نرفته!

نمیدونم چطوری به نانا خبر بدم؟ ناناااااااااااااااااااااااا درس شد !

****دیدین سبلانم پرید!!! امروز پپر گفت ممکنه نتونه بیاد و به قولی مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه!؟ خوب وقتی پپر نباشه منم نیسم خوب!!!!

نمیخوام !!!!!!

میگم کی چشش دنبال این سبلان ما بود آخه!؟

*****

خوب گاهی اوقات آدم با خودش فک میکنه مردم چیجوری فک میکنن در موردش و خوبه که گاهی میبنه بعضی جسارت اینو دارن که حرفشون رو بگن حالا درسته که اینقد جسارت ندارن که از خودشون ردی به جا بذارن ولی به هرحال حرفشون رو میزنن بگذریم که به نظر من خیلی ترسویی !!!!

آقا ما غلط کنیم بخوایم شیرین باشیم کی من اینو گفتم !!شیرین به خاطر عشقش خسرو این بچه مظلوم رو آواره بیستون کرد و ازش خواست بتراشه اون کوه رو بدون اینکه به دل شیشه ای فرهاد فک کنه !!! به قول نیمول جان تراست می!!! اینکه جواب میدم برا اینه که بدونی من از نوشتن متن بالا قصدم یه چیزه دیگه بوده که اونی که باید میگرفته گرفته و اصلان هم نخواستم یکی بیاد اینجا از نوشته های من سینه چاک بشه دلش برا دل من!! به قول برو بچز بلاگر ,وبلاگ نویس دختر خوشگل نیس که اگه خوشگل بود وقت عزیز و گران بهایی رو که میشد بره عشق و حال و صفا نمیومد اینجا بشین سه چهار ساعت بتایپه !!!! خوب ما درسته نیمه بلاگریم ولی خدا نخواست خوچگل باشیم هیچ !روز به روز زشت تر میشیم به جون عمه جزیره اگه دروغ بگم.مثلن این دماغ ما هی روز به روز رشدش زیادتر میشه همه بدن ما فیکس شده ها این هی بزرگتر میشه خدا میدونه میخواد کجا رو بگیره .هیکلم رو هم که دیگه .....

خلاصه اینکه جان خواهر برات بگه ما از این دنیا, خدا هیچی بهمون نداد که نداد نه پول داد نه قیافه نه استعداد رانندگی نه ....خلاصه هیچی دیگه پشتکار و اراده رو هم که قسمت میکردن ما صف رو عوضی واساده بودیم بازم به جون عمه جزیره و خودم اگه بخوام دروغ بگم!!!

اگه شک داری درمورد حرفایی که گفتم نیمول میاد اینجا درمورد قیافه ام مبسوط گزارش میده چون به هرحال یه بار منو دیده !!!!!

نمی خواستم امروز چیزی بنویسم ها مگه میذارن این جماعت طرفدارا!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط آن |

من امروز کوه نرفتم با دایی کوچیکه خیلی لوس و ننر به خاطر آوا دعوا کردم  .آخه چن روز پیش این دایی ما بعد از نود و بوقی رفته بود خونه خواهرجان !! بهدش این بچه لوووسش آوا رو زده بود خوب منم اون موقع هیچی نگفتم ولی امروز تازه از شیراز برگشته بود یهنی خسته و مرده اونم تو هوای گند اینجا خسته که میگم واقعان هاااااااااا

اینم طبق معمول که لوس بازی درمیاره برگشت گفت آره بچه ام خوب زده آوا رو !!آقا ما هم سگ شدیم پاچه اینو گرفتییم که بی تربیتی هنر نیست و ایناااااااااااااا!!!آقا بهشون برخورد پاشد رفت خوب به درک!

من کاری ندارم ناراحت شده که شده

ولی میدونی چیه ؟یه هفته است به خاطر این کلاس کوفتی خونه نبودم یعنی یه هفته است نت نداشتم و اینا....حالا فردا هم صب کله سحر باید از جلگه پاشم برم شیراز برا این کلاس کوفتی!!!!

آقا حالم بده اساسی!! خانوم حالم گرفته است

دلم میخواد یه پست بنویسم ولی حالش نیس.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط آن |

مرسی از همتون ولی امروزم هیچ پیشرفتی نداشتم به جز اینکه دست و پاهام بی حس شدن و....

نمیدوم

دلم میخواست یه پست بذارم درمورد سینما ولی نه حسش هست نه وقتش!

این کلاس اگه ختم به خیر بشه به همه یه شیرینی درس حسابی میدم هااااپس همش انرژی مثبت بفرستین

**میگم اینجا همه فکرشون شده رژیم لاغری که چه کار کنن لاغر بشن و ما فکرمون شده چرا داریم وزن کم میکنیم !!!!

می بینی خدا ما همه بودیم از یه قطره !!!

امروز برا خودم از اون شیرکاکائوهای دامداران خریدم!!!

**بهد هی این تلخون بانو میگه بلاگفا ال بلاگفا بل !!!بابا این پرشین بلاگ گور به گوری هم که امروز بازی درآورده!!!! نمی دونم چرا همه بچه ها هم پرشینی هستن !!!

آقا از صبح ما یه نظر مشکوک داریم و جالبش هم اینه که نظر خصوصیه و منم اصلا کامنت هام تاییدی نیست و نمی دونم چطوری شده که این شده آدرس این یارو هم اگه درس باشه پرشینیه؟؟؟؟ حالا ما هم از صبح این رگ فضولیم داره هی ورم میکنه هی ورم میکنه میترکه تا شب ...خدا کنه درس بشه این پرشین!!!

نخندین خوب من چه میدونم حتمان میشه واسه یکی نظر مشکوکه تاییدی بذاری درحالی که اصلا تاییدی نیست خوب!!

***فهمیدم چی شده هه هه هه  .این بگیرونگیرای بلاگفا برا اضافه شدن همین قسمت بوده به کامنتدونی فک کنم .آخه الانه که داشتم برا یکی از رفقا کامنت میذاشتم کاشف به عمل اومدم که میشه گزینه خصوصی برا نویسنده رو انتخاب کرد!!!!

حالا ما موندیم این سلام آنی!!چخد خصوصی بوده که برا ما فرستادن؟؟

البته ما داریم کم کم شک میکنیم که این همونه که خودش میدونه ولی آدرس بلاگش یه جای دیگه است به جون خودم !!!!

بماند !!

***الان اخبار گفت پرشین پرید یعنی گفتش هکش کردن رفته پی کارش به خدااااا! دلم سوخت برا بچه های پرشین .همه بچه های دوست داشتنی من هم پرشینی بودن .من نمیدونم مردم چرا بیکارن میشینن هک میکنن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط آن |

می خواستم یه اعتراف کنم در حد خودزنی !!!

مونالیزا راست میگه رانندگی استعداد میخواد که من ندارم .امروز فهمیدم که تخصیر مربی بدبختم نبوده و این تخصیر خودم بوده که خنگ بودم و به قول مونالیزا استعداد ندارم!!!

اگه بدونی امروز چه آبرویی ازم رفت .داداش وسطی هم بود اینخده خجالت کشیدم .مربی گفت من در حد صفرم نیستم فک کن!!!

منو بگو فک میکردم راننده میشوم ولی حالا میدونم که نمیشوم

به نظرم سخت ترین کار دنیا رانندگیه .نمی تونم تمرکز کافی داشته باشم نمی تونم درسهایی که بهم میدن رو به خودم یادآوری کنم و الان کلافه شدم میدونم فایده ای نداره و ادامه دادنش بیخودیه ...

مونی ۱-۱ شدیم .حالا اگه خواستی بیا ۱۰۰ کامنت بذار که من استعداد ندارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط آن |

ما خیرسرمون بعد عمری اومدیم نشستیم یه برنامه ریختم واسه کارهامون .حالا نمی دونم چی شد که کجای برنامه هه ریخت بهم که حالا همه چی قاطی پانی شده و ما ماندیم در گل عین خر !!!

خدا به خیر کند ...

بهد از نود و بوقی نوبت دکتور گرفتیم بریم یه آزمایش بدیم از سلامتیمون اطمینان حاصل کنیم ولی یهووووووووو خورد به این کلاس خاک تو گور .اگه کلاسه رو نروم سه جلسه غیبتم پر میشه پس مجبورم دکتور نرم به جهنم که بی حالم و خسته و همه میگن تیرآهن خونت پایینه .به جهنم که دارم از زور لاغری میمیرم (فک کنم از اون جوجوهای کوچکولو تو خونمه هه هه هه )و هی به خودمان میگوییم به جهنم تا دلمون خنک بشه .

بذار چنتا به جهنم و به درک دیگه بگم و بروم...

به جهنم که من آدم وابسته و عاطفی هستم و به جهنم که هر کی به پست ما میخوره زرتی اینو کفش میکنه و را براه ازش بهره برداری میکنه

به جهنم که ما اینقد دلمون میواد بهمون توجه بشه و هیچکی توجه نمیکنه!!

به جهنم که من همش دنبال چیزایی هستم که قدرت انجامش رو ندارم

به جهنم که من هرکاری رو اینقد فووورانی شروع میکنم که وقتی شروع کردم دیگه انرژی ندارم و اون آنشفشان خاموش شده و دیگه اثری از حرراتش نیس!

به جهنم که میگن باید حجاب داشته باشی! خب به جهنم که من روز به روز آب میروم مخنه ام برام گشاد میشه !!!

به جهنم که دوستام فقط وقتی گیرو گرفتارن یادشون به منه!!!

به جهنم که اس.ام.های منو جواب نمیدی!

به جهنم که قهر کردی اصلان!!!

به جهنم که من نمی تونم !!!

به جهنم که فقط حرف میزنم و تو عمل کم میارم !

به جهنم که عقده ای شدم ...

به جهنم که حسودی میکنم به ...

آخیش حالم بیتر شد چخد حال میده امتحان کن ...نمیکنی خوب به جهندم که نمیکنی

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط آن |

دیروز اینخده بد بود که هنوز اثراتش هست.

گفتم می خوام بروم تعیین سطح زبان بدم !!به من گفته بودن ساعت ۳:۳۰ به بعد بروم .می خواستم بروم موسسه زبان کیش .آدرس گرفتم و چون تا حالا اونجا نرفته بودم و مسیرش اصلا تاکسی گیر نمی آد از این خنگولها پرسیدم .گفتم خانومه گفته نزدیک غذاخوری صوفی ستارخانه چون یه دونه دیگه هم صوفی توی عفیف آباد هست...

اینا هم برداشتن آدرس دادن که آره باید بری سمت عفیف آباد از طرف ستارخان و ما هم عین خنگها با طناب پوسیده اینا رفتیم ته ته چاه!!!

من رفتم سر عفیف آباد پیاده شدم گفتم اینجوری راحت ترم ..حالا هی میایم به سمت بالای خیابون می بینم از صوفی خبری نیست هی آویزون ملت میشویم میگن برو جلوتر آقا تو بگی ما برگشتیم سر جای اولی که تاکسی گرفته بودیم یعنی ما عین خر این همه راه رو پول تاکسی دادیم و این درحالی بود که روبروی موسسه بودیم و رفتیم که امتحان بدیم ساعت نزدیک ۴ بود .خانومه گفت تموم شده امتحان!!!گفتم شما گفتین ساعت ۳:۳۰ به بعدم که هست گفت من گفتم سه و نیم تموم میشه!!خوب دست از پا درازتر برگشتیم جلگه یه راست رفتیم کلاس زبان قبلیمون و با مدیر موسسه حرف زدیم قرار شد امروز برم تعیین سطح بدم!!!

دومی اینکه این کلاس رانندگی هم شده عذاب !هی زنگ میزنن میگن مربیشون نمی تونه مربیشون ال شده مربی شون بل شده .امروز دیگه کفری شدم.

سومی اینکه ما دیشب از زور خستگی دیگه هیچی حالیمون نبود .ما تا حالا مست نکردیم ولی فک نمیکنم وضع یه مست از وضعیت دیشب من بدتر باشه .با اون حالم اومدم اینترنت بازی از شانس من اینخد سرعت پایین بود که ر...یده شده تو حال خرابمون و خرابترم شدم.اگه بدونی چخد چرت و پرت گفتم نمی دونم ولی میدونم اصلا تو حالت طبیعی نبودم نمیدونم چی شده بودم .خیلی حالم خراب بود...

چهارمی اینکه سرعت پایین بود به درک دی سی شدم نتوستم برگردم این دیگه از همش بدتر تر بود...

پنجمی هم نمی دونم ...

چرا این روزا اینخده گیر میدی؟چرا با دوست جدیده این همه مخالفی یا من فک میکنم که مخالفی ؟

چرا موقعی که باید کمک حال باشی میشی ضدحال آخه این چه وضعشه چرا دیگه به کلاس زبان جدیده گیرمیدی ای بابا من از دست چیکار کنم خوب!!!

هاااااا امروز از بابایی پرسیدم چرا بابا توی کشورهای دیگه میشه هم خونه بگیری اینجا نه؟ بابا دستپاچه شد و گفت خوب دین اونا با ما یکی نیست؟ گفتم فقط به خاطر دینه؟ گفت خوب مردم نمی پذیرن اینا رو؟؟گفتم بابایی چرا مردم نمی تونم بدون فک کردن به همون یه مسئله با هم باشن گفت خوب نمی خوان فک کنن شاید!!!

میگم بابایی تصخیر فرهنگ لامصب نیس میگه اینم هست بابایی!!

میدونم بابایی منظورمو گرفت از حرفام میدوم که میدونه فکر پلید تو سرمه !!!

آخرش بابایی گفت خوب اینجا هم میشه هم خونه گرفت میشه صیغه کرد گفتم حالم بهم خورد اگه قراره دو سه تا خط و نوشته اجازه بده که با کی باشم نباشم که بیتره اصلان!!!

شاخ درنیار خوب الانه دلم میخواد یه هم خونه توپ گیر بیارم یکی که از نظر فکری نزدیک باشه و میدونم توی  شرایط فعلی تقریبان که نه ۱۲۰٪محاله و باید بی خیال بشوم .اصلان چه معنی میده دختر به این چیزا فک کن واااا !!!!

***...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط آن |

خوب جمعه این هفته خوب شروع شد چون یه عالمه ور زده بودیم با یکی از بچه ها و کلی عشق و صفا ....

خلاصه اینکه صبح زودم با بابایی رفتم تمرین رانندگی کردم بابا گفت بد نیس!!!

و در کل روز جمعه ای دو یا سه ساعت بیشتر نخوابیدیم و الان برا همین تویی چرتیم!!

ظهر هم مهمون خاله جان بودیم قرار بود تولد باشه ولی نبود و یه ناهار به ما دادن و الکی روز جمعه ای ما رو به گ ا دادن رفت میگی چرا؟خوب از بس این پسردایی و دختردایی ما جیغ و ویغ کردن و اعصاب ما رو خط خطی کردن ...

نذاشتن ظهر یه چرت مثل آدم بزنیم واله !!

بعد از ظهرم که میخواستیم بریم خونه به پیشنهاد دایی جان ناپلئون رفتیم مزرعه پدربزرگ وقتی رسیدیم خورشید درحال غروب بود چنتا عکس هنری گفتیم و بعدشم یه گردشی بین مزرعه انجام شد .البته مزرعه برداشت شده و فقط جای طلایی گندم ها رو میشه دید و البته سبزی چغندرهایی که دایی کاشته!!!

خلاصه اینکه تا ۱۰-۱۱ اونجا بودیم و تقریبان ما داشتیم غش میکردیم که تصمیم به برگشتن گرفتن .

 در برگشتن بنا به درخواست من پدر ماشین رو دادن دست ما این اولین باری بود که توی شب ماشین سواری میکردیم!!!بابا گفت خیلی بد بود!!!!!!!

خلاصه اینکه رسیدیم خونه یه اس.ام از دوستی داشتیم و کلی حال داد این اس.ام و بعدش با وجود تمام خستگی کانکت شدیم و تا ۳ صبح بیداری کشیدیم عین خر!!!!

دیشبم کلی گریه و زاری داشتیم به تنهایی!

چخد دل آدم میگیره برا دوستایی که نمی تونه بهشون کمک کنه!!

الانه از این آموزشگاه لعنتی تلفن زدن که مربی جدیدی که خواسته بودم نمی تونه بیاد چون من از اون مرده خوشم نمی اومد و عوضش کردم و حالا این یکی هم نمی تونه می ترسم کلاسه بره رو هوا !!

میترسم برنامه هه بریزه بهم و نتونم به موقع کلاسم رو تموم کنم !!!

می بینی میگم من نمی تونم برنامه بریزم برا همینه هااااااااا!!!!

امروز دارم میروم که تعیین سطح زبان بدم ولی میدونم به زوربذارن برم لول یک آخه دیشب هرچی این جزیره پرسید ازم من فقط نیشم تا بنا گوش باز بود و خندیدم آخه نمی فهمیدم چی میگه اونم با لهجه انگلیسی که داره انتظار داره من خنگ بفهمم چی میگه !!!!

خلاصه اینکه اینم یه جا زدن دیگه نوشتیم که ثبت شود بر جریده عالم!

این امیرآبادی نایاب شده !!!

آها ظهری با پپرجونم حرفیدم اینخد حالم خوب شد .....

اینخده خندیدیم که آب دماغم طبق معمول راه افتاد .حرفامون بی ناموسی نبودن ها ولی چون حساسیت اجتماعی داره نمیگم چی گفتیم فقط درمورد شوکو و .... اینا بود ها!!!

بلاگفا هم که باز ریخته بهم و نمیشه به هیچکی سربزنیم دوتا کامنت بذاریم ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط آن |

هر کی اینجا رو خونده باشه میدونه امروز صبحی کجا بودم آره کوه بودیم .حالم ای بد نیست خوبم.با دوستایی که دارم که نمی تونه حالم بد باشه می تونه؟

هوا گرم شده یعنی میشه در حد مرگ گرمه و فک کن آدم از یه تپه هم بالا بره و عرق ریزان بیاد محل کار فک کنننننننننننننننننننننن!!!!

خوب این سه مرد کیا هستن من خیلی فیلم نمی بینم خیلی هم دنبال بازیگرها نیستم و خیلی ها رو هم نمی شناسم ولی سه تا فیلم دارم که خیلی خیلی دوستشون دارم و دلیلش سه تا شخصیت مردی که توی این فیلم هاست.

فیلم برباد رفته شخصیت رت باتلر

فیلم گناه اصلی لوییز

فیلم بیمار انگلیسی کنت الماسی...

این فیلم شباهت زیادی بهم ندارن ولی همه این مردا یه وجه مشترک دارن اونم زنای داستان رو همون جوری میخوان که هستن اونا به زنای قصه شون عشق میورزن ولی در عین حال به سلیقه اونا احترام میذارن.البته این یه برداشت آزاد از طرف کسیه که خیلی توی خط فیلم و فیلم بازی و تفسیر و این چیزا نیست.

رت باتلر که به قولی بعضی ها خدااااست و شخصا خیلی دوسش دارم دلیلم هم اینه که هیچوقت نمی خواد خودشو تحمیل کنه واون مغروره و در عین حال عاشق !!!

لوییز بیچاره با اینکه میفهمه زنش کیه و چه سابقه ای داره ولی چون عاشقشه حتی درآخرین لحظاتی که میخواد باهاش خداحافظی کنه میگه من نمیخوام تو کس دیگه ای باشی من فقط میخوام خودت باشی خود خودت و من تو رو به خاطر خودت دوس داشتم!!!

کنت الماسی وضعیتش با اون دوتا فرق میکنه چون خود کنت آدم بده میتونه باشه ولی من خیلی دوسش دارم اون با همسر دوستش رابطه عاشقانه ای پیدا میکنه و اونا در اصل با هم به دوسته خیانت میکنن ولی دوسش دارم شاید چون منم آدم بدیم اینجوری فک میکنم شاید چون منم یه خائنم!!!

این سه تا فیلم برام خیلی عزیزن یه جوری همیشه توی آدم های دور و برم دنبال یه همچین مردایی گشتم ولی هر چه میگردیم نیست ! به قولی" گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنچه می یافت نشود آنم آرزوست!!!"

هرچی هم بیشتر بگردی کمتر می تونی پیدا کنی کسی رو که میخوای ؟

نمی دونم چرا اینو نوشتم ولی خیلی دلم میخواست بنویسمش.بعدان بیشتر توضیح میدم.

***اضافه شد بعد از پست مطلب .نمی دونم چرا فونت اینجا بهم ریخته و هر کاری میکنم به حالت عادی برنمیگرده !!

اومدم بگم که امروز با پرنس کوچولوی شاملو رفتم کوه اون بالا میدونی منظورم نزدیکه مرکز نجوم چمرانه نشستم روی یه تیکه سنگ و این صفحه رو خوندم که پرنس با روباهه داره حرف میزنه و روباهه میخواد که اهلیش کنه و میگه آدم ها سالهاست که فراموش کردن !!راست میگه فراموش کردیم وقتی اهلی می کنیم باید مسئولیت قبول کنیم و یادم اومد که من یه دوستی جدید رو دارم شروع میکنم با اینکه پایانش از همین اول راه معلومه ولی من همیشه عادت دارم به این جور ریسک کردنهای خرکی!! و چخد صدمه ببینه این احساس لعنتی مهم نی بی خیال !میدونم دوست جدیده هم مثل بقیه چن وقته دیگه میره چون نمی تونه تحمل کنه من واقعی رو و میذاره و میره و میره و میره و من می مونم بی دوست !کسی رو اهلی نکردم که بخوام مسئولش بمونم ولی خیلی منو اهلی کردن که مسئولیت منو قبول نکردن و منو سپردن به امان خدا....

اینکه فک کنم و برا دوستیم هم برنامه داشتم میدونم بی معنیه چون میدونم دوامش حداکثر چن روزه دیگه است و بهدش من می مونم بی دوست !

دلم این جمله رو میخواد هی تکرار کنه هی تکرار کنه !!!

"آدم فقط از چیزایی که اهلی میکند می تواند سر درآرد.آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیزا وقت ندارن.همه چیزراحاضر آماده از دکان ها میخرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ...تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!"

مانده ایم بی دوست !!!!خوب راس میگه اصلا به اهلی کردن و مسئولیت کی اهمیت میده؟؟؟؟؟

من میخوام دوس پیدا کنم نه هر دوستی یکی که اصلا قضاوت نکنه درمورد من تا وقتی که منو بشناسه نه با دو بار حرف زدن بگه تو خوبی ...و...و...و...و... و چن وقت دیگه بگه نه این اصلا چیزی که مخوام نی .....و...و...و....و...

و من بمانم بی دوست دوباره !!!

راستی میدونی یه عیب من چیه؟اینکه اگه کسی ازم تعریف کنم کارم رو خراب میکنه و این به من اثبات شده و میدونم تا وقتی کسی ازم تعریف نکرده کارم درسته و خوب پیش میره!!

مثلا من سر جلسه پیشرفته یک بودم امتحان سختی بود و این درس جز درسای سخته حسابداری دسته بندی میشه ولی من دوسش داشتم خیلی .سرجلسه یه سوالی داشتیم که خیلی سخت بود ولی من همون اول راهش رو پیدا کردم استادمون که یه خانوم خیلی خیلی سخت گیری بود بالا سرم واساده بود و گفت خوشم اومد اولین کسی هستی که تونسته راه حل رو پیدا کنه شرلی !!این و گفت و رفت تو بگی من درجا زدم و هرکاری کردم نتوستم حلش رو تموم کنم و نمره این سوال رو از دست دادم و الکی الکی نمره ام از این درس شد ۱۸ با اینکه اگه استاد این حرف رو نمیزد می تونستم نمره کامل بیارم و ...خیلی جاها .مثلا این مربی رانندگیه تا میگه آفرین خیلی خوبه ماشین زیر پای من خاموش میشه ...

مخم معیوبه خوب به تعریف حساسیت نشون میده به جای اینکه درس پیش بره درجا میزنه یا عقبگرد میکنه ....

خیلی بده نه؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط آن |

می خوام بدونم دوست یعنی کی؟انتظارمون از دوستامون چی باید باشه ؟دوستامون چه انتظاری باید داشته باشن؟؟؟

چرا دوستای من فقط تو گیر و گرفتاریشون یاد من می افتن؟ یه خانومی از بچه های دانشگاه هست به طور مثال البته!!که کتاب ح س ا ب ر س ی من دستشه - الانه من دو ساله تقریبان دانشگاه رو تموم کردم -و هر از چن وقتی به من تلفن میکنه که خانوم آنه سلام خوبین ؟من همون موقع دوزاریم میافته که یه کاری با من داره اون موقع که دانشجو بودم این بود که براش انتخاب واحد اینترنتی کنم یا نمراتش رو بهش بگم یا بروم آموزش براش سوال بپرسم!!! خوب منم آدمی نیستم که برا این کارا به کسی نه بگم ....

ولی قضیه این کتابه باحاله چون ایشون خیلی مذهبی هستن هر بار که میخواد برا جایی امتحانی چیزی بده میزنگه به من که چی خانوم آنه چطورین؟!! دلم برات تنگ شده یه زنگ نزنیاااااا!!!! میگم ببخشید سرم خیلی شلوغه! و طبق معمول در مورد حقوقم میپرسه و یه عالمه چرت و پرت دیگه و بعدش میگه کتابتم گذاشتم بیارم !!!میگم مرسی لطف داری اگه بیاریش! میگه ولی الانه میخواد فلان کوفت شرکت کنه اجازه داره ازش استفاده کنه منم میگم وای این چه سوالیه !!! میره تا دفعه دیگه که خدا میدونه کی باشه ممکنه همین امشب باشه!!

این تازه دوستی که مثلا کلی حال داده حداقل !!!بماند دوستایی که با پرویی در گیر و گرفتاریشون که میزنگن به روشون نمیآرن که چنتا از کتابای من دستشونه و چقد اون کتابا بالاش پول رفته و از اینم زورم میاد که بعضیاشون ادعای مسلمونیشون ک ..آسمون رو هم جر داده !!!یکی از کتابای که خیلی دوس داشتم ریشه ها بود و البته یکی دیگه هم بود دختر آفتاب!

ولی یعنی چی ؟ فک کنم تخصیره خودمه که اجازه میدم اینجوری بامن رفتار بشه .

نمی دونم؟

 یه دوستی میزنگه به من میدونم که نگران حالم نیست کاری داره و این چخد حال آدم رو بد میکنه اینکه یکی که بهت زنگ میزنه نه برا این باشه که دل نگران حالت بوده نه!! برا اینه که کاری براش پیش اومده و احتیاج به کمک داره و چخد سخته تو این جور موارد نه گفتن اونم من که خودم میدونم عرضه نه گفتن به کسی رو ندارم !

*مونالیزای عزیز فک میکنم برای اولین بار خدا صدای منو شنیده و ایشون قرار رو بهم زدن  و فک میکنم حدست درسته و من دچار توهم شدم و در هر حال از خدا خیلی تشکر کردم.

در بخش دوم درمورد غلط هایی که شما و آقای نیما از من میگیرین می خواستم بگم کارتون بسی مایه مسرت میشد ولی نه امروز اصلا حوصله ندارم و همون جوری که تیتر زدم امروز از اون روزای سگی منه باور کنین !!

در بخش سوم می خواستم بگم غلط که فقط املایی نیست و غلط دستوری هم داریم یکیش همین که عدد دو و سه و چهار را که جز اعداد پارسی هستن رو نباید بهشون تنوین عربی بدیم  و این یک غلط دستوری حساب میشه و شما فقط اجازه دارین که اعداد عربی رو به این صورت بنویسین به طور مثال اولا یا ثانیا .لطفا کمی دقت نظر داشته باشین!!!!!و از این به بعد نگین دوما یا سوما چون این یه فاجعه است برا زبان پارسی!!!

در بخش چهارم آقای نیما !!!! درست نمیکنم !

** دلیل بداخلاقیم این بود که گل بهار بعد از چن روز غیبت صب اول صب برداشته زنگ زده به من که بروم براش جاسوسی کنم خوب منم دلم ازش گرفت ازش انتظار نداشتم.الانم بیترم به خصوص واسه کامنت آقایی که از منم هارترررررره .ببین خدایی ما شانسم نداریم بخوایم یکی بیاد ازمون دلجویی کنه یکی مثل این نیما میخوره به پستمون که اصلان از من و ساینس هم بی تربیت تر خدایی باید به خاطر غیراخلاقی بودن کامنتش بلاگفا نباید بهش اجازه نظردهی میداد

مونالیزا خانوم الکی خسیس بازیت رو نداز گردن سگ حالی من ها !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط آن |

ای که سیاه چشمات همرنگ روزگارم

از دست تو چه روز و روزگاری دارم....

سیاوش میگه من اونم که روزگارش الانه همرنگ چشمای تو؟نه تو که جسم نداری تو که چش نداری!!! به رنگ چشمای اونه که سیاوش میگه .

الان نادیا اینجا بود یه حرفی رو نقل قول کرد از شوورش که ـ تقریبان یه انگلیسی تا ایرونی .شوور نادی جون اونجا متولد شده و بزرگ شده ولی الان ایرانه و اینجا سرمایه گذاری کرده ـ روزی که فک میکنی روز خوشبختی تو شده و همه چی به کامه بدون که اون روز , روز سقوط و بدبختی تو هست.چخد به حرفایی که صبحی نوشتم و پرید شبیه و چخد اینو تجربه کردم .

روزایی که پر انرژی بودم و فک کردم آخر خوبی و خوشی بوده با یه اتفاق کوچولو ورق برگشته و کاسه و کوزه منو بهم زده !چه روزایی که داشتم از خوشی پر در می آوردم و یه دفعه بالم شکسته و یه سقوط آزاد به ته ته ته ته این چاه !!

دانی چی میگفت ها میگفت برنامه ریزی !!!!! قشنگه فکرش ولی کدوم برنامه و کجا؟

به قول نادی جون اینجا آدم برا دو ساعت بهدشم که برنامه میریزه یکی میاد گند میزنه بهش و میره و حالا دانی چی میخواست ؟؟؟برنامه دراز مدت تا حصول نتیجه نهایی !!!

 

فک کنم این چن سالی که نبوده حسابی تحت تاثیر اونا قرار گرفته و نمی دونه که اینجا اگه خودتو بکشی تا فردا بتونی برنامه خودت رو پیش ببری !نگو هیچی نگو و نیا شعار بده برام که خودم ته همه این لووووس بازیام و نگو میشه اگه بخوای تا حالا هزار بار خواستم و نشده .جایی که شعار مردمش اینه که حالا کو تا فردا ؟یا اینکه تا فردا کی زنده است کی مرده؟؟ خوب نباید بشه برنامه ریزی کرد!!

نمیدونم چی شده انگاری قلبم زیادی میزنه یعنی یه طپشش زیادیه و این هی تکرار میشه و مثل اینه که از تو سینه ات بخواد بزنه بیرون اینجوری الانه.گاهی با خودم فک میکنم شاید من دوقلو باشم با یکی که اونو دزدین عین این فیلم هندی ها و حالا اون یه جای دیگه دنیاست و شاید روح اون دچار این همه عصیان نه من .آخه دیشب حالم خوب بود حتی صبح وقتی از خواب بیدار شدم خوب بودم وقتی حموم رفتم وقتی آماده شدم...........یادمه از دیروز داشتم روی پستی که میخواستم بنویسم فک میکردم میخواستم خصوصیات های اخلاقیم رو بگم .میخواستم ضعف هایی که دارم رو بنویسم و بعد با جمله مسیح مقایسه کنم ببینم چیزی بیشتری دستگیرم میشه یا نه؟؟

یادمه جلوی آیینه که بودم داشتم به این فک میکردم که چرا من همیشه تک بعدی بودم مثل این باکتری ها که فقط یه سلول دارن منم فقط یه بعد دارم؟؟

شاید همین بود که حالم رو بد کرد؟!یادمه هیچوقت نخواستم قبول کنم یه دشمن زیاده و هزارتا دوست کم! یه دوست صمیمی داشتم از بچگی تا الان که اونم کم کم داره تبدیل میشه به یه دوست فقط و دلیلش فاصله هاست هم فاصله مکانی و هم ...ماهی یه تلفن و هفته ای دو سه تا مسج پایان یه دوستی آتیشی بود که اگه یه روز تو مدرسه نمی دیدیم همو دلتنگ میشدیم؟!

بگذریم حرفم این نیست .میخواستم توی خودم بگردم چرا من زود دوست پیدا میکنم ولی به همون سرعتم از دست میرن؟عیب از من یا اونا؟ دوستای مجازی زیاد دارم ولی دوست واقعی به جز بچه های شرکت کسی نیس .حتی با یچه های دانشگاه هم ارتباطم کم شده فقط با مرجانم که گاهی بهم تلفن میکنه و همیشه میگم ببخشین به خدا کارم زیاده وگرنه به یادت هستم !!!

 

چرا باید همش دنبال یه نیمه گم شده باشم اصلا این نیمه گم شده وجود داره یا چن وقت دیگه گند اینم درمیاد که اینم جز ک..شرایی که یکی تو مستی از خودش درآورده و داده به خورد ما؟

ولی اگه هست کجاست ؟؟؟ میگم تو که ادعای همه چی داری میدونی کجاست؟اصلا میدونی چرا قلبم این همه فشرده شده انگاری تو یه قفس تنگ باشه مثل همون عقاب تیزپر دشتهای استغنا که اسیر پنجه تقدیرش میکنی شدم الانه!

میخوام فکرم رو متمرکز کنم رو خودم ولی نمیشه میپره هی از این شاخه به اون شاخه.میخواستم بدونم کی هستم ولی انگار با خودم غریبه شدم تو همین دو سه ساعت!!!!!

فقط یادم مونده که آن هستم و یادم مونده که ساینس شایدم دانی یادم نیست کدومشون بودن بهم گفتن من شو آف هستم بازم  اگه اشتباه نکنم البته!!! این یعنی اینکه من دارم پز میدم !

خوبه که اینا با یکی دوبار حرف زدن اینو فهمیدن فک کنم اصلا من دچار خودبزرگ بینی شدیدم !!از شو آف هم گذشته!!!

یادم نیست که کی بودم !خودم و گم کردم .

از دستت هم کفریم برا صبح که اون همه حرفای منو پروندی !

**گل بهار دو روز که مرخصیه. تلفنشم جواب نمیده !میترسم از اون مرخصی هایی باشه که بعدش استعفا ست .توی این شرکت گور به گور شده هر کی میخواد بره چن روز میره مرخصی  بعد خبرمیشویم که استعفا داده طرف!!!

**من معتاد شدم به اینکه این چرت و پرت ها رو بنویسم و البته چت کردن هم بهش اضافه کنید.

**چن وقته یه خانومی که پارسال باهاش کلاس شنا میرفتم و فقط اونجا میدیدمش بهم گیر داده که با من قرار بذاره چن روز پیش آدرس شرکت رو گرفت پا شد اومد اینجا یه سری منو سین و جیم کرد و رفت. امروزم با من قرار گذاشته باهاش بروم بیرون یه جورایی از اون قضیه مشکوک هاست.

جون آنی اونی که حدس زدم نباشه اصلا حوصله ندارم برا این کارا خودتم میدونی. جوووووووووووووووووووون آنی بی خیال شو بذار حرف حرف من باشه این یه بار ,چرا همش تو بگی من بگم چشم! یه بار تو کوتاه بیا, نمی خوام الان درگیر این مسایل بشوم خواااااااااااااااااااااااهش میکنم و اگه قبول نکنی دیگه دووووووست ندارم ...........

ساعت ۷ قرار دارم باهاش.خدا کنه نیاد.

**الان یه کمی بهترم .مونی اینخده نگرانم شده که هم اس.ام داده هم تلفن کرده .مرسی مونی جوووووووونم.خیلی حرف زدیم ولی چون خصوصی بوده دوس ندارم بگم .نه که مونی فک کنی به خاطر تراسه که قولش رو دادی ها نه !چون دوس داشتم بین خودمون بمونه....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط آن |

۶ ساعت مطلب نوشتم همش پرید .ای گل بگیرن در اینجا رو که مچم افتاد واسه اون همه زر زری که اینجا تایپ کردم.

چرا زورت میگیره یکی میخواد حرف حساب بزنه میزنی لت و پارش میکنی .چرا نذاشتی بگم !!!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط آن |

عیسی مسیح میگه:نقاط ضعفشان قوت آنها و نقاط قوتشان ضعف آنها....

شما چطوری تفسیر میکنین؟من به خاطر راهنمایی ساینس تونستم یه ذره به مطلبی که میخواد بگه پی ببرم.

ساینس گفته در مورد خودم فک کنم و با نقاط قوت و ضعف خودم تطبیق بدم .خوب من همیشه که نه اغلب مواقع آدم مهربون و ساده ای بودم و هستم شاید هنوز؟!

مهربونی رو نقطه قوتی تو خودم میدیدم ولی همون مهربونی جاهایی باعث شده من از خودم ضعف نشون بدم یعنی توی بعضی از نقاط زندگیم همین مهربونی کار دستم داده و به نحوی منو ضعیف کرده نمیگم بد بوده نه ولی باعث شده یه عمر حس پشیمونی با من باشه از محبتی که کردم ...

دیگه توی خودم چیزی نمیبینم که نقطه قوت باشه یعنی من همیشه آدم نصفه نیمه ای بودم ولی کلان با این جمله از ساعت ۵ صبح به اینور بود -فک کنم که گرفتم چی میخواد بگه -کلی حال کردم و حالا دارم میگردم دنبال اون نقطه ضعف ببینم چیه البته یکیش اینه که بعضی مواقه که نه اغلب موارد من در اولین برخوردام آدم خجالتی هستم بماند که دیگران فک میکنم من خودمو گرفتم و بماند که چخد دردسر میشه ولی من توی برخورد اولیه یه ذره خجالتیم !!باور کن راست میگم خوب هستم حالا خود مسیح باید بیاد توضیح بده این چطوری نخطه قوت میشه برام.

ترس .آره اینم هست من آدم ترسویی نیستم ولی از یه چیزایی تو این جامعه همیشه وحشت داشتم و فک میکنم همون ترسها برام راه نجات بودن البته الان دارم می فهمم قبلش نمی دونستم.خیلی حال کردم با مسیح اول صبحی.

بذار ببینم آها همه گستاخ بودن !!! منو یه نقطه ضعف میدونستن واسه یه زن همیشه اینجوری گفتن "تو با این کارات شووور گیرت نمی آد هاااااا" و ما هم بودیم . فک کنم این قوت باشه برامن!!

 "نمی دونم نظرت در مورد موسی مسیح و محمد یا دیگر مردان و زنانی که به قدیس مشهورن چیه؟؟  من اغلب مواقع بهشون احترام میذارم از نظر من اونا هم آدم های متفاوتی بودن در زمان خودشون و اونا سعی داشتن به مردم کمک کنن که زندگی بیتری داشته باشن حالا چخد تحقق پیدا کرده رویاشون نمیدونم .شاید ما هم قدیسیم همین که تلاش میکنیم زندگی بهتری رو جریان بندازیم؟ "

شما هم بگین نقاط ضعفی که دارین هیچوقت کمکتون کرده یا نقطه قوتی که به نظر خودتون هست گاهی دست و پاگیر شده براتون!!

من باید بیشتر فک کنم .باور کن الان تمرکز چندانی ندارم دیشب کمتر از ۳ساعت خوابیدم البته الان مشکل خواب ندارم برطرف شده هر چی خستگی بوده با همین ۳ساعت که فک کنم کمتر از ۱ساعتش رو کامل خوابیدم داشتم به این حرفه فک میکردم و هوارتا حرف دیگه که خارج از حوصله این پسته.شاید یه وقتی یه جایی بیام بگم چی شد!!!

**ببین جزیره جون اولان که من بلتم بشمارم خودت برو شمردن یاد بگیر بهدشم الان اومدم بزنم زیر اون گله که گفتی ۵۰تا ارزش داره نداره یعنی نمی خوام .تو فک کن دارم جر میزنم آره جر میزنم!!! حرفیه ؟

پیش به سوی شعار هفته استقلال آزادی جمهوری آن شرلیخیلی با حال این مسیح. بچه با حالی بوده اگه بود یه ماچ آبدار ازش میگرفتم آخه خیلی حال داد اول صبحی با تمام خستگی که داشتم  

**** من فهمیدم چه مرگمه یعنی چرا همش حالم بده !!! قابل توجه منحرفین وبلاگ آنه .خوب من توی پرویید ماهانه بودم برا همین حالم اینخد بده تازه سرماخوردگی که داشتم هم عود کرده و گلو به شدت چرکیده و برا همین باعث شده که من ضعیف بشوم و حالت تهوع هم برا همین بود .البته فک کنم .یعنی الانه که سرم گیج رفت و درد گرفت فهمیدم فشارم داره میافته و بهدش متعاقبان؟؟یادم اومد که ای دل غافل من حالم که بد نباید باشه باید مرده باشم با این وضع تغذیه ای که این چن روزه داشتم و فک میکنم به زودی هم ملک الموت بیاد سراغم .آخه شما فک کن من خودمو از گشنگی میکشم ولی هی این داداش وسطی میگه هیچکی از گشنگی نمرده !!!خیلی نامرده گولم زده****

من نمی فهمم چی کار کنم یه مدتی این صفحه های من همش تکرار صفحه اولین باره یعنی اینکه من هر وقت خارج بشوم و برگردم همون صفحه میاد یعنی تغییرات رو نمی بینم و همش مجبورم رفرش کنم یکی میدونه چرا ؟قابل توجه که من ادمینیستریتور نیستم و یوزر هستم و نمی دونم چه گلی بگیرم اینجا رو کفر منو درآروده.

**خدایی این سیاوش عجب آدمی همه شعراش خوچگله همه آهنگاش با معنی حالا همه نه ولی بیشترشون .آهنگ تاک رو از دیشب تا حالا ۱۰۰بار گوش دادم ولی سیر نشدم میگه:

تو یه تاک قد کشیده   پا گرفتی رو سینه ام

واسه پاگرفتن تو   عمری که من زمینم

راز قد کشیدنه تو عمری دارم می بینم

   داری میرسی به خورشید

ولی من بازم زمینم

  میذارن چوب زیر ساقه ات واسه لحظه های رستن

ریختن آب زیر پات هی منو شستن و شستن

توی سرما و گرما واسه تو نجاتم عمری

تو هجوم باد وحشی سپر بلاتم عمری

آدم ها هجوم آوردن برگهای سبزت و بردن

توی پاییز و زمستان ساقه تو به من سپردن

سنگینیت روی سینه من سایه اتم نصیب مردم

میوه هاتم آخر سر که میشن قسمت هر خم

نه دیگه پا میشم این بار      

  خالی از هر شک و تردید

مروم اون بالا ها مغرور تا بشینم جای خورشید

تن به سایه ها نمیدم بسه هر چی سختی دیدم

این قدر زجر کشیدم تا به آرزوم رسیدم

بذا آدم ها بدونن میشه بیهوده نپوسید!

میشه خورشید شد و تابید میشه آسمون و بوسید....

 مرسی جزیره که این آهنگ رو یادم آوردی ...

نیمولی چرا الکی میایی غر میزنی کجا غلط نوشتمگفتمت که من بعضی وقتا فقط چیزی رو میشنوم که دوس دارم !!!!

***خانوم و آقای ادیت مورد یک خانوم مونی خانوم ادیت چی میدونم که چه جوری نوشته میشه ولی از اگه اونجوری بنویسم فردا روز تو جوابگوی فحشهایی هستی که اونایی که با سرچش میان اینجا هستی کم با سرچ چیز خ.ا.ل.ه و ع.م.ه چه میدونم فک و فامیل مونث شون میان اینجا همینم مونده این یکی هم اضافه بشه.در مورد دوم هم من که علامت سوال گذاشتم حوصله اینم نداشتم بشینم فک کنم چطوری درسته .می خواین یه کاری کنیم من می نویسم شما بخونین غلط هاش و بگیرین و نمره بدینولی مرسی از اینکه دقیقی.

بهدشم نیمولی من کنترل و اف ۵ رو میدونستم ولی من اونو نمی خوام ...

ولی شرمنده دیگه به اولی دست نمیزنم چون خطرناکه حسن !!!!

میگم شما میدونین این ۲ختر د.اییه چیکار کرده ؟؟؟فک کنم ماجراش خیلی توپ بوده چون چن وقتی ملت مسلمون ایران و همیشه در صحنه بد رقم بهش گیر دادن و نمی دونم چرا هر کی یه دسته گلی به آب داده و بعدم اومده خاطره اونو نوشته سر از وبلاگ من در میارن مردم .نمی دونم این فامیل های ما بفهمن منو با چه حکمی به دیار باقی می فرستن ؟!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط آن |

از خودتون نپرسین این چه تیتریه بخونین می فهمین

خانم و آقایی که شما باشین ما دیروزم رفتیم تعلیم رانندگی شما بگی آخرش اینخده قاط زدیم که دیگه خلاص کردن هم یادمون رفت. همش تصقیره این پیرمرده است همش دسش تو دست ماست نه یعنی دسش توی فرمونه آخه شما بگین حق بدین من اینجوری راننده میشوم .تازه خیالم هم بابت کلاچ و ترمز راحته همش پاش روشه منم بی خیال شدم بگیر تا جونت بالا بیاد اه!!!

خوب ما دیروز خسته و کوفته از کلاس رانندگی رفتیم خونه دیدیم ای داد بی داد ننه جانمان نیست خوب تو خسته برسی خونه گشنه باشی و تشنه باشی هیچکی نباشه یه لقمه نون به زور بهت بده چه حالی میشی خوب من همون حال شدم اینجوری

دردسرتون ندم از خستگی به شکل یه جنازه دراومده بودیم با داداش کوچیکه هنوز قهریم و بقیه اهالی هم خونه نیستن در خودمان توان کانکت شدن نمی بینیم و در نتیجه یه ذره لغات و اصطلاحاتی که دانی یادمون داده رو می خونیم و خودمان را میکشیم که تلفظ رو درست داشته باشیم.

بهدشم  چیزای که این پیرمرده گفته و به زور مجبورمون کرده یادداشت کنیم رو خوندیم و بعدشم دیگه همون کارای تکراری شبهای پیش حالا من مجبور نکن بگم ای بابا خوب باشه میگم جیش بوس و لالا البته ما از این لوس بازی ها نداریم بوس رو میگم .تازه مامی هم تشریف نداشتن کس دیگه ای هم نداریم بریم قبل خواب ببوسیم .ددی هنوز تشریف ندارن و ما خوابیدیم گشنه و تشنه و مرده!!

خلاصه اینکه یه وقتی بود یادش به خیر ما ساعت ۵ بدازظهر از دانشگاه میومدیم می خوابیدیم تا خود ساعت ۱۰ تو بگی یه تکون نداشتیم حالا ساعت دو و نیم بود فک کنم نمی دونم جزیره ساعت چند بود؟؟

از خواب پریدیم جرات نداریم که برویم مواال آخه اگه سوکسا باشن ؟؟ خوب ترجیح میدیم بریم آب بخوریم خوب بگو خره تو چیز داری باید بری آب بخوری !!!!

بماند رفتیم آب بخوریم می بینیم آب خنک نداریم مجبور شدیم کورمال کورمال بریم تا آب بیاریم.

آب خوردیم خوابه پرید ما هم نشستیم پای کامی تق روشن شد و ما هم به سرعت برق کانکت شدیم و به جرگه شب بیدارا پیوستیم و دیدیم هه هه جزیره اومده آف گذاشته که:۲۰لیتر بنزین به مناسبت روز زن ارزانی شما باد و ما دیدیم ای دل غافل این بچه هنو بیداره بهش میگم خوب بده بنزینم رو بده ...فک کرده شوخی داریم در مورد بنزین و خلاصه اینو داشته باشین که بحث ما کشید به پست من و نظر ایشون و مهریه و خواستگار و رفیق و مرام و ..... و من اینخده ...شر گفتم که این کارت بدبخت تموم شد و دینگ همه چی سیاه شد و در ظلمات فرو رفتیم ساعت تقربیان نزدیک ۵ صبحه و ما میرویم بخوابیم و چشمام رو می بندم که تختم میلرزه فک کردم زلزله شدهولی قبل از اینکه جار و جنجال به پا کنم که آی ملت بدوین زلزله متوجه چشمک زدن موبی جون شدیم و فهمیدیم که روی ویبره بیده و این لرزش تخت ناشی از اس.ام. رسیده است و در نیمه روشن صبحگاهی می خونیم مسج که میگه:"چی شد ؟کارتت حتمان خلاص شده بید !داری میری کم کم سر کار حتمان" بماند که چقد غلط دستوری داره خوب جزیره دس خودش نی سوادش اینقده .خلاصه اینکه ما هم برداشتیم در جواب گفتیم آره جزیره جون .شنیدی که روباهه موقع شکار جیشش میگیره کارت من همین طور!!!

و بعدشم هم گفتم که نیم ساعت دیگه میریم و تیک کر و بای و اینا!!!

و چن دقیقه بعد یه ویبره دیگه داشتم که نوشته بود" خوب شد که تموم شد وگرنه شکار میشدم"

ما هم نامردی نکردیم و گفتیم "هه هه جزیره از کجا میدونی ...ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد!!!!! و نوشتیم ۶-۱ به نفع آنه"

جواب نداد یعنی کم آورد نمیدونیم شایدم خوابش برده!!

**در رابطه با این قضیه ۶-۱ باید بگم تعداد گلهایی که تا حالا آنی به جزیره زده و این آخریش بود تا ببینم چی میشه می ترسم یه دفعه ای ۱۰ تا بزنه و بیچاره بشوم همش باید در حال فک کردن باشم!!

گل به چه اطلاق میشود و چه چیز ارزش اینو داره که گل نامیده بشه:اولان باید کاملان ابتکاری باشه.دوم اینکه باید به صورت گاز انبری عمل کنی طوری که حریف نتونه کاری کنه و جواب بده

آررررررررره به جون خودم همه اینا به خاطر مشروبی بود که خوردی و به من ندادی.فک کن نشسته جلوی وبش میریزه میخوره بهدشم میگه میخوای !!!!من میخوام ولی نه عکسشو خوب اصلش رو

بهش میگم خوب یه بطری برام بگیر بیار میگه باشه بعدش میزنه زیرش !! حالا بیا تحویل بگیرمیگم دیگه آبرو مونده از من که نبرده باشم.

چند دقیقه قبل داشتم با نیمولی چت میکردم قرار شده اسم وبلاگم بشه حبه انگور که هم بزغاله باشه هم مودبانه .

به جون خودم و عمه جزیره و عمه خودم من ترک نیستم نیمولی می کشمت به خدااااااااااااا!!!!!!!!!

***********وقتی داشتم اینو می نوشتم به نظرمون اومد خیلی خوب شده ولی الان اصلان انرژی قبلی رو نمیده یعنی دوباره که خوندمش هیچی !!!یه چیزی در حد صفر************

***الان از ناهار برگشتم من خیلی اعصاب درستی دارم هر روز توی این شرکت وا مونده یه چیزی رو علم میکنن که باعث میشه اعصاب من بیشتر خرد بشه .دوباره حالم بدشد رفتم توی نماز خونه بخوابم که حالم یه کمی بیتر بشه ولی یکی از بچه اومد گفت که آنی بیا فرم نظرخواهی واسه لباس فرم رو امضا کنه ما هم گیچ و مبهوت میگیم چی؟ ها ؟

می روم می بینم آره همه امضا کردن که موافقیم عین گوسفندایی که هرچی بلا سرشون میاری کاری ندارن دقیقان همون .منم برداشتم نوشتم موافقم به شرطی که آقایون شرکت هم لباس فرم بپوشن و در غیر این صورت خیر!!!

اگه میخوان قانون پیاده کنن همه نه فقط زنها.نمی دونم لباس فرم کوفتیشون چیه اگه چادر ملی باشه از اینجا میروم با تمام نیازی که به پولش دارم هیچ دلیلی برای زندگی گوسفندی نمی بینم .ترجیح میدم بروم خونه بشینم و از حقوقم چشم پوشی کنم .اینکه من و نه به خاطر تخصصم نمی خوان و به خاطر ظاهرم میخوان بذارن برن بمیرن همه شون ولی من نمی خوام زیر بار این حرف برم اگه لباس فرم هم بدن من میکنمش اندازه همینی که الان تنم و دلیلی برا این دیوونه بازی نمی بینم که به خوام مثل بقیه باشم .

کلی عصبانیم شاید بی دلیل شایدم به قول گل بهار نباید عصبانی باشم ولی هستم ...

می بینی یه روزم که میخوام خوشحال باشم نمیذارن .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط آن |

یکی دو شب پیش با جزیره  سر یه موضوعی بحث کردم که امروز خلاصه ای از اون حرفا رو اینجا میذارم .البته حیف شد که نظر خودش رو کاملان یادم نیست ولی خوب بحث ما درمورد خبری بود که در سایت بی بی سی منتشر شده بود و خبر این بود"تبرئه دختر 16 ساله ای که به خاطر پوشیدن یه حلقه نقره ای (این حلقه نشانه حفظ بکارت هست و به حلقه عفت مشهوره اگه اشتباه نکنم)از دبیرستان اخراج شده بود"

من و جزیره بحثمون در مورد حفظ بکارت و همچنین نظر خود جزیره بود .جزیره معتقده که بکارت چیز مهمی نیست و زنان هم مثل مردا باید آزادی تجربه جنسی قبل از ازدواج رو داشته باشه و اون در جواب یکی از آقایونی که گفته بودن نباید در نظام مهندسی طبیعت دست برد یه جواب دندان شکنی داده بود که فک کنم خودتون برید سایت بی بی سی بخونین جالب تر باشه ولی من متاسفانه نمی تونم سر بزنم فعلان به خاطر فیل تر شدن این سایت.

خوب من خیلی دلم میخواد بدونم این آقایونی که این همه به نظام مهندسی و کلان به مهندسی علاقه دارن چرا درمورد خودشون رعایت نمیکنن ؟آیا فک میکنن که چون خودشون یه همچین نشانه ای ندارن حق دارن آزادی جنسی داشته باشن با اینکه بدن اونا هم بعد از اولی تجربه جنسی یا حتی اولین خود ارضایی ها تغییر شکل میده ؟؟؟ چرا اونا خودشون تو مهندسی خلقت چنان دستی میبرن که دیگه خود مهندس اصلی هم نمی  تونه براشون کاری کنن ولی خانوم ها باید دست نبرن به این نظام مهندسی!!! برام عجیبه که حتی بعضی از خانوم ها به این قضیه اهمیت میدن و این اهمیت رو جایی می بینیم که یه خانوم هم دوست داره روشن فکر بازی دربیار و روابط جنسی آزادی داشته باشه و هم میخواد که بکارتش حفظ بشه و مجبور به تحمل هزینه ها و سختی هایی میشه !!!

من به آزادی جنسی اعتقاد دارم به این معتقدم که زنان هم می تونن قبل از انتخاب بهترین شریکی که میتونن داشته باشن از زندگیشون لذت ببرن و تفریح کنن ! منظور م اینه که مرد و زن باید به صورت مساوی از حقوق جنسی برخوردار باشن نه اینکه که یکی دیگری رو کنترل کنه.

یادم چن وقت پیش با گروهی از دوستان سر این قضیه بحثمون شد (ازدواج-مهریه و حفظ بکارت)من از اینکه میبینم حتی دوستای من که اغلبشون از طبقه بالای این جامعه هستن و هم چنین تحصیل کرده این مملکت نظراتشون این قده سطحیه شاخ درآوردم و تقریبان نتوستم به بحث ادامه بدم چون اونا همه متفق القول به مهریه و حفظ این لعنتی معتقدن و من فقط اینو گتفم که اگه قرار باشه من قبل از ازدواج دوست نگیرم و اگه قرار این باشه که در حفظ این لعنتی تمام سعی و تلاشم رو بکنم که خدای نکرده نره از دست!!!! خوب باشه این کارو میکنم و چندان کار سختی هم نیست ولی به شرطی که مردی که قراره با من ازدواج کنه هم مثل من باکره باشه و قبلش اصلان و ابدان رابطه جنسی رو تجربه نکرده باشه!!!! و همه اونا متفق القول که مگه میشه؟؟ البته بعضی ها هم اینخده ساده انگارن که میگن خوب اینجور مردا زیادن !!! زهی خیال باطل که یه مرد بشینه که شما افتتاحش کنین نه ببخشین یعنی ...:D

خلاصه اینکه در مورد مهریه هم نظرم اینه که چه فرقی میکنه که برده ای رو در بازار بخرن و عده ای سر قیمتش چونه بزنن و به بالاترین قیمت فروخته بشه یا عده ای در مورد خودشون یه نرخی رو تعیین کنن و بعد اونو اعلام کنن !آیا مهریه ای که همه میگن که داده کی گرفته یه نرخ برا تعیین قیمت یه زن نیست ؟ اگه این طور نیست یعنی قیمت ما نیست چرا این همه چک و چونه میزنن روش؟ چرا به عنوان یه سلاحه چرا خانواده این همه به زیاد بودنش یا کم بودنش بنا به اینکه کدوم طرفی هستن اصرار دارن و این جور مواقع میگن مثلا دختر فلانی که پارررررسال عروسی کرد مهریه اش فلان تا سکه بود واله دختر ما که از هر انگشتیش 100هنر میریزه و از اونم خوشگلتره و خانوم تره چرا باید کمتر باشه!!!!!!!

خوب این نظر منه یعنی معتقدم مهریه یه جور خود فروشیه نه از اون نظر ای بابا منظورم اینه که یه جور قیمته برا زن که بنا به موقیعت اجتماعی سطح تحصیلات و صد البته تعداد هنرایی که داره تعیین میشه تو قبول نداری خوب مشکل خودته!!

داشتم میگفتم که آره من و جزیره جون داشتیم سر آزادی های جنسی بحث میکردیم و اون میخواست بدونه نظر این حقیر چیه و منم بعد از یه سینه صاف کردن عمیق این چنین ابراز نومودیم: آره جزیره منم به همه چیزایی که تو گفتی اعتقاد دارم 120% ولی ولی بدان و آگاه باش که من حاضر نیستم فدایی باشم میگن یعنی چی؟ خوب یعنی من دلیلی برا شکستن تابوی خاک بر سر شده بکارت نمی بینم یعنی من نباید این کار رو بکنم که .آقایون محترمی که جدیدان برای عیب یابی مذکور به روشهای نوین توسل میکنن و خانوم رو قبل از ازدواج میفرستن معاینه پزشکی و قابل توجه شما باشه که این معاینه و نوشتن این موضوع که خانوم هنوز بی عیب و نقص و از نظر فنی مشکلی نداره (خوب چی بگم وقتی یه زن در حد یه وسیله پایین میاد باید هویجوری حرف بزنم دیگه)تا چن سال پیش که دوستان خبر داشتن حدود 12000 تومن آب میخوره هی هی هی !!!

خلاصه اینکه بابا اینخده خربازی درنیارین وقتی که هزارتا راه وجود داره که این لعنتی رو به گا  ندی و در عین حال بری دنبال عشق و حال خودت !!!چرا سرت رو میکنی زیر برف و هی با خودت میگی که نه این خانوم درستی بوده اهل این برنامه ها نیست !!!آی خوشم میاد از دخترای همه فن حریفی که دهن این آقایون رو سرویس میکنن و بعدش به قول خودشون یه مردی رو هم تور میکنن که ادعای همه فن حریفی داره و سرش کلاه میره و نمیفهمه و اون خانومه هم توی دوره های دوستیش هی به این موضوع اشاره میکنه با دوستاش به کلاه گشادی که سر آقاهه گذاشته میخنده!!!

و در پایان اینکه از نظر من اگه این دختره تو انگلیس میاد با پوشیدن حلقه عفت خودنمایی میکنه که چی من به این موضوع وفادارم نه برا اینه که قلبان به روابط جنسی علاقه نداره یا دوست داره توی چهارچوب باشه نه برا اینه که خانوم هنوز نبوده توی جایی که مجبورش کنن دوست پسر نگیره بلند نخنده مجلس رقص نره و با آقایون نپره .به نظرم مسئولان مدرسه این خانوم بایستی اونو بفرستن یه دوره ایرون و چندی در این مملکت گل و بلبل که بمونه خانوم حساب کار دستش میاد آره شنیدی که میگن خوشی زده زیر دل طرف این خانوم هم از اون قماش هستن .این البته تا حدی شوخی بود ولی در کل میگم من به داشتن یا نداشتن این لعنتی اعتقادی ندارم که چه بسیار دخترایی که اصلان اینو ندارن یا نوع خاصی دارن که توی بحث من نیست شکل ظاهری این به اصطلاح علامت استاندارد !!!!!

من فقط می خوام به تمام علاقه مندان نظام مهندسی توصیه کنم یه ذره هم به فکر نظام مهندسی خودشون باشن که به گا ندن هر چی دارن و برا یکی مثل ما جانماز آب نکشن و سرشون هم لطفان از زیر اون برفا دربیارن آره قربونت یه ذره چشماتو وا کن ببین کجا واسادی ببین کی هستی و چی میگی !!!

آی دلم میخواد بزنم اینجور مردا رو له کنم و بهشون بگم چه کلاهی سرشون رفته آی حال میکنم  

**الان از ناهار برگشتم بازم حالم بده جند وقت بازم علاوه به از دست دادن اشتهام تا غذا میخورم دچار حالت تهوع میشم

**ببین این گل بهار چی گفته.میگه من باید خط چشم بکشم میگه من باید دماغمو عمل کنم دماخم چششه؟فرداست که میگن بیا کک مک اتم بردار اونوقت آنه نیستم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط آن |

امروز روز مامانی بوده تبریک گفتی ؟روز منم بوده پس تبریک

به یکی از دوستان اس.ام دادم که روزت مبارک

بهم اس.ام داد که روز خودت مبارک !!! البته با لحنی که معلومه بهش برخورده

به یکی دیگه اس.ام دادیم گفت خانومی خبری نیست اگه هست بگو تا بهت تبریک بگیم

ما هم اینجوری شدیم

خلاصه اینکه مگه روز زن باید حتمان به کسی تبریک بگیم که شووور داره؟

چه چیزا چه حرفا !!!

من که زنم برام هم مهم بود که همه این روز رو بهم تبریک بگن به همه دوستام هم تبریک گفتم حتی به نیما و امیرآبادی هم تبریک گفتمبماند که چی بهشون گفتم و اونا هم نامردی نکردن و جواب ندادن واقعان که !!!

خلاصه امروز روز مامانی بود من فقط تبریک گفتم و قرار شد من براش با بابایی یه لباس شویی بخریم

خلاصه ما هیچی ندادیم بهشون به جز تبریک میگم.

الانم که دارم اینا رو می نویسم داره گریه میکنه نه به خاطر کادو نه روماتیسمش عود کرده دستاش و پاهاش درد گرفته هیچ کاری نمیشه کرد براش ...

نمی دونم چه کار کنم چن سال که این درد رو داره هزار بهش گفتم عصبانی نشو کار زیاد نکن.ظرف نشور کوفت نکن و زهر نکن مگه به خرجش میره انگاری به این دیواره میگم تا سرتو اینوری کنی میره پی کار خودش خوب نتیجه کار میشه اینکه گریه میکنه.

ای خدا از دستت کفریم نگو چرا آخه چرا این همه درد دادی بهش .چرا درد دادی یه بچه درس حسابی بهش ندادی یه مشت خل و چل دادی که نتونه به هیچ کدوم دل خوش کنه !!!!

آخ از دست بچه نا اهل ای امان از بچه نادوون و نفهم.یکی هم ندادی بهش خوب دلش به کی خوش باشه بنده خدا؟

بی خیال ما شدی خدا ؟؟؟

***خدمت پپر عرض کنم اگه ما شانس داشتیم اسممان رو میگذاشتن شانسی خانوم نه آنی !!

یه پیرمردی افتاد به ما از اون پیزوری ها(نگین یعنی چی خودم هم نمیدونم) خیلی بدبختم من

من مربی خوشگل میخوام مربی جووون مربی باحال

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط آن |

خوب دیگه من که نگفتم میرم بمیرم گفتم خونه رو جابجا میکنم تازه اونم ۳۱ تیر تا اون موقع معلوم نیست من مرده ام یا زنده واله!!!

آقا امروز کلاس تیوری گواهی نامه تموم شد و قرار شد از فردا بریم عملی از حالا میبینم که پراید طرف و کوفیدم تو دیفال یا به این جدول کنار خیابون حالا ببین کی گفتم.

امروز رفتم کتاب خشمگین ترین سیاه رو خریدم البته اصلش رو ها ...

امروز جلسه اول یه کلاس دیگه هم بود که بعدش درموردش گزارش میدم اگه عرضه داشتم و کلاس رو با موفقیت تموم کردم میام میگم نمی خوام سوتی بشه برام که بدن دس بگیرن برام که آن بی عرضه است.

میگن کم آوردم هه هه عمرانااااااااااااااا .آنی کم بیاره توی حرف زدن آقا ما هرچی حرف بزنیم بازم حرف داریم برا گفتن باور نمیکنین از ساینس یا دانی پردیس و یا کامی بپرسین بهتون میگن البته مونی هم تا حدی میدونه

خلاصه اینکه ناراحت نشین از این قضیه من که نمیمرم تازه شازده هست شاید اون اینجا رو نگه داره ....

آقا دیشب این دانی رفیق شووورخواهر آنلاین بود بهدش ما به این شوور خواهر گفتیم بیا با دوستت چت کن.اینم ناوارد اگه بدونی دانی چخده مسخره اش کرد بیا ببین .

حالا اینا بهم وب هم دادن اون دانی که قبلان خشک و شق ورق بود شده یه دلقک جلوی وب و من و آوا از خنده مردیم.منم به شوورخواهر گفتم بنویس بابا جلوی این آنی آبروداری کن!!!

بعدش دانی گفت مگه اونجاست بعد فک کن از خجالت قرمز شد عین لبووووووووووو و ما مردیم از خنده !!!

تازه بعدش که اون از پای کامی پاش ما نشستیم و این ساینس آن شد وکلی چرت و پرت گفتیم ولی یه جا من غصه دار شدم زرت زدم زیر گریه باور کن !!!!

بهدش حالا هی این ساینس مگه تو روخدا بابا آنی بی خیال منم زرت هی فین فین میکنم !!!

هیچی دیگه بازم یاد نامردی همکارای سابق افتادم می خواستم یه قضیه ای بگم برا ساینس اون یادم اومد و دیگه از دستم خارج شد!!!!

بیچاره سانی به پست یکی خورده که خل و چله

خلاصه اینکه من دیشب دو ساعت فقط خوابیدم و این در حالی بود که از صبح سرکار بودم و بعدشم کلاس مزخرف آموزش رانندگی و بهدش چت و اینا و بهدش هم کتاب و اینا .

تازه ما که دی سی نکردیم کامی قاط زد مجبور شدم خاموشش کنم و بهدش به سانی اس.ام.اس دادم که بابا کامی ترکید میگه کامی ترکید یا تو کم آوردی اینم گیر داده به ما که کم میاریم ای بابا!!!

همینا بود .

امروز بازم به این مونی تل کردم بذارین افشاگری کنم بابا این خانوم اینخده از ما بزرگتره و من به خاطر سن بالاش ازش عذر میخوام که اینخده گستاخی کردم در حقش.متاسفم ام.بی

با پپرجونم هم حرفیدم اینخده فاز داد که نگو بهش گفتم عشقم رو دستگیر کردن قرار شد بروم جلوی دادگستری خودمو آویزون کنم به خاطرش .

ولی خدایی اینخده دلم سوخت واسه هیچکس.!

مراقب خودتون باشین تا برگردم باشه؟چخده لووووس

ها ها ها یادم رفت خاتمی اومده شیراز نتیجه اش اینکه از سر پل باغ صفا تا خود نمازی ترافیک شد عظیم و ما یه ساعت مسیر ۵دقییقه ای رو تو راه بودم.

 

**آقا من با راننده آقا گرفتم ولی همراه ندارم نمی دونم چی کار کنم چون من الان شیراز از اهالی خونه کسی نیست که با من باشه ای بابا یکی بیاد منو همراهی کنه.

البته من زگیدم به پسرخاله جانم که با من بیاد ولی حالا می ترسم بدتر جلوی اون دست پاچه بشوم و واقعان ماشین یارو رو بتروکونم و علاوه به خودم پسرخاله جان رو هم ناکار کنم .آخه این چه وضعی اصلان من دلم میخواد به مربی تهنا باشم نمی خوام یکی با من باشه

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط آن |

وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میروم

داغ دلم تازه میشه زمزمه های خوندم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه

قد هزارتا پنجره تنهایی آواز میخونم دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمی دونم

این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنه منه

طلوع من طلوع من وقتی غروب پربزنه موقع رفتنه منه

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نارفیق شدن

حالا که میخوان شب و روز به همدیگه دروغ بگن ساعت هام دقیق شدن

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتنه منه

طلوع من طلوع من وقتی غروب پربزنه موقع رفتنه منه............

اولین ترانه ای که از قمیشی شنیدم و منو عاشق کرد .عاشق خودش عاشق ترانه هاش و عاشق تن صدای داوودیش...

نمیدونم چرا ؟

دلم میخواست تولد اینجا رو با همه شما ها بگیریم با همه کسایی که اون همه دوستشون داشتم ولی نشد نشد .

بازم دیووونه شدم تصمیم آنی گرفتم که بروم خواستم اینجا رو حذف کنم ولی گفتم حداقل تا روز تولدش که ۳۱تیر صب کنم و بعدش بروم .

به قول نیمولی اجاره نشینی و خوش نشینی و منم مثل اینکه مستاجر خوبی نبودم باید بروم ..

حتی به شازده کوچولو هم چیزی نگفتم یه دفعه شروع شد همه چی و حالا انگاری پایان اینجاست پایان تمام ... شرای من

نه فک نکن خسته شدم ام ها نه .

می نویسم تا ۳۱ تیر مثل همیشه اکتیو و هر روز .

شایدم هم حذفش نکردم شاید نرفتم تا آخر امشب تصمیم میگیریم.

می بوسمتون تا امشب !

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط آن |

از دیشب تا حالا دارم یه کتابی می خونم به نام چهره عریان زن عرب از نوال سعداوی .یه جاهایی توی این کتاب اینقد خشونت هست که آدم از ادامه خوندن منصرف میشه از این همه قساوتی که در حق زنان شده در طول تاریخ بشری در تمام نقاط دنیا .

یه جایی نوال داره از جامعه مردسالار حرف میزنه از مردایی که قانون رو نوشتن از مردایی که نمایندگان مذهبی خدا شدن رو زمین کسایی که خواستن کفه ترازو به نفع اونا بچربه .

تا جایی که خوندم که درمورد ختنه دختران مصری میگه .وحشتناکه یه زن رو از لذت جنسی محروم کنی فقط به خاطر اینکه مبادا اون به علت میل جنسی چیزی رو که هنوز توی ایرانم نشانه شرافت و نجابت خانواده است از دست بره وحشتناک که میگم اصلان کلمه مناسبی نیست نمیدونم چی باید بگم...

استنباط من اینه که مردا به خاطر ضعف خودشون در میل جنسی تصمیم به این گرفتن که یه تابو راه بندازن اونا به خاطر ضعفهایی که در برابر زن حس میکردن تلاش کردن تا جایی که میشه زن رو بکوبن و به تاریکترین نقطه جامعه و در خارج از محدوده تصمیم گیری ها قرار بدن.

حس من اینه که مردا ها در برابر زن و جامعه زن سالار طغیان کرده و سعی کرده همه چی رو به نفع خودش کنه و این کار رو کرده و نمیدونم چرا زنان هم کوتاه اومدن و ه ی عقب نشینی کردن به قول خانوم نوال در جامعه باستان هم خدایان مرد بودن و هم خدایان زن و همه در کنار هم حکومت میکنن چی شد که یک دفعه همه چی عوض شد؟؟؟

نوال از حملات و تعرضات جنسی دختر بچه های مصری حرف میزنه و توضیح میده این تعرضات گاهی از سوی برادر یا حتی پدران این دخترها صورت میگیره (چیزایی که من از ایشون نقل میکنم مربوط به تحقیقات ایشون در دهه 50 یا 40 شمسی برمیگرده ها حالا نیاین اینجا احساسات نژادپرستیتون گل کنه و هی بنویسن عربهای سوسمار خور نمیدونم چی چی ؟؟بدون غرض اگه خواستین نظر بدین!!)نوال از احساسات دوگانه خودش میگه وقتی به اینجای کتاب رسیدم تا حدی از دردهایی که خودم تا امروز کشیدم کم شد دلیلش این بود که همیشه فک میکردم چرا من با بقیه متفاوتم .من در رفتار روزمره ام اگه مشاهده بشوم شدیدان مرد ستیزم اینی که میگم حقیقته باید با من یه مدتی کار کنین تا بفهمیم اصلان یه وقتی بود من از مردا شدیدان نفرت داشتم ولی الان وضعم بهتره خیلی. ولی از درون همیشه دلم یه عشق آتشین میخواد مردی که با تمام مردایی که روزانه می بینم متفاوته .و این دقیقان دغدغه ای که نوال داشته یه زمانی و من امروز بعد از خوندن این سطرهای کتاب احساس کردم شاید کسی توی ایرون این شکلی نباشه ولی یه جای دنیا یه روزی یه دختری شبیه من بوده و احساسات شبیه من داشته .

نمیدونم چقد تو ایرون تحقیق شده در رابطه با مشکلات روحی ناشی از مسایل جنسی(نه تحقیقاتی که توجه به میل جنسی رو بکوبه ها نه چیزی که به صورت علمی و بنیادی بیاد این موضوع رو دنبال کنه و نه تنها درمورد بدیش نگه بلکه این مسئله رو باز کنه و در رابطه با نیازش بگه؟؟)یا نه اگه شده یعنی کتابی هست به من معرفی کنین.

تصمیم داشتم بروم با ساینس حرف بزنم .اون قصد داره یه تحقیق انجام بده البته اگه درست فهمیده باشم میخوام ازش بخوام این موضوع رو هم بررسی کنه ببینه می تونه درموردش تحقیق کنه البته خودم تصمیم گرفتم اگه قبول کرد در این مورد تا حد زیادی اگه بتونم باهاش همکاری کنم .

میخوام بدونم دخترای ایرونی تا چه حد مورد ظلم جنسی واقع شدن .میدونم توی ایرون در بعضی مناطق دخترا رو ختنه میکنن ولی عمومیت نداره خوشبختانه .اما مطمئنم دخترها و زنان زیادی از مشکلات جنسی رنج میبرن .در برخی خانواده حتی اینکه دختری که هنوز مجرده در مورد این موضوعات بدونه و یا حرف بزنه نا نجیب خونده میشه و جوری بهش نگاه میکنن مثل اینکه خطای بزرگی ازش سر زده گناهی در حد قتل انجام داده!!!

من میخوام اگه بشه در این مورد دست به یه تحقیق میدانی بزنم میدونم رشته من هیچ ارتباطی با این قضیه نداره ولی از کسایی که کارشون اینه کمک میگیرم .

من تصمیم گرفتم تا جایی که میشه به دخترایی که اطرافم هستن یاد بدم که شناخت خودشون احساساتشون و اندامشون گناه یا اشتباه یا ناپاکی نیست یه نیازه فقط همین .

می خوام تا جایی که در توانمه به خودم کمک کنم که در انزوا از خودم نترسم یا خجالت نکشم از چیزی که هستم .میخوام به خودم و همه کسایی که مثل منن یادآور بشوم من حق زندگی کردن و نفس کشیدن و یادگرفتن دارم و هیچکس این حق رو نداره که اینا رو ازم بگیره.

من قصد ندارم مشکلات جنسی یا روحی زنان رو به گردن مردامون بندازم اونا هم قربانین ...اونا هم به اندازه زنان که نه ولی در حد پایین تری از آسیب ها و مشکلات روحی و روانی جنسی واقع میشن.

نمیدونم ما زنها گاهی اوقات میتونیم با اعتماد به یکی دردهایی که کشیدیم رو اظهار کنیم ولی نمیدونم چنتا مرد میتونن از خاطرات تلخ کودکیشون بگن؟ حتی توی وبلاگستان هم ندیدم مردی اینقدر جسارت داشته باشه که بیاد و از مورد تجاوز قرار گرفتن خودش در کودکی حرف بزنه یا نمیدونم مشکلاتی که از این دست !!

مرداهایی ما رو طوری بار میارن که همیشه مجبور باشن تظاهر کنن به اینکه قوی و غیرقابل تصاحبن و این درحالی که دست کم همچون زنان در کودکی ضعیف هستن و به راحتی می تونن مورد تجاوز قرار بگیرن.

همین چن وقت پیش بود توی مرودشت که چنتا بچه به خاطر تجاوز به پسربچه 4-5 ساله ای و از ترس برملا نشدن قضیه اونو کشتن و این موضوع مطمئنان هر روز در جای جای دنیا اتفاق میافته شاید همراه با قتل کسی که مورد تجاوز قرار گرفته نباشه ولی تجاوز به کودکان آمار وسیعی رو در برمیگیره که شامل دختران و پسران میشه و این یعنی سقوط بشریت و من میخوام تا جایی که جا داره خودمو و کسایی رو که میخوان از این سقوط نجات بدم .میدونم میشه سخت هست ولی میشه !

به قول مشیری در جمع پراکنده میگه "ما نشستیم و تماشا کردیم این من این تو آن همسایه به گمانی که قضا به خیالی که قدر دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم ...."من ولی میخوام به کمک خودم بیام و اول خودم رو اصلاح کنم و بعد کمک کنم که دیگه رنج نکشم از زن بودنمون از اینکه ....!!!

پاورقی که من ننوشتمش.این نظر ساینس بوده که به علت زیادی کلمات و ناوارد بودنش در نحوه نظر دادن توی اینجور جاها من مجبور شدم به عنوان پاورقی که از من نیست بیارمش.خوب خیلی خوب گفته بود دوست داشتم شماها هم ببینیدش...مرسی بابت دقتی که داری

 

 

مارکس معتقده که اقتصاد زیر بنای تمامی فعالیت ها، مقتضای همه اهداف و توضیح دهنده کلیه امور بشر در تمامی طول تاریخ بوده و هست که حتی توضیح نظریه های قدرت و سوء استفاده از قدرت هم با این نظریه تو ضیح دهده میشه . (حتی، بعنوان مثال، زنده بگوری دختران عرب قبل از اسلام هم بر اساس این نظریه اینگونه تفسیر میشه که در سرزمین خشک عربستان خانواده ها توانایی تغذیه دخترانشون رو نداشتن و حتی اگر زنده بگور نمیشدن از گرسنگی تلف میشده، و اینکه به پسرهاشون بخاطر قدرت بدنی شون برای جنگ: امرار معاش نیاز داشتن).

اگر این نطریه مارکس رو قابل قبول بدونیم، ریشه اصلی ظلم هایی که به زنان در طول تاریخ روا داشته شده آشکارتر میشه. منظور اینکه نقش هایی که در اقتصاد جوامع (یا حتی در سطح خانوادگی) در طول تاریخ بزنان محول شده میتونه تعیین کننده درجه و میزان ظلم به زن باشه. در جوامعی (یا حتی خانواده هایئی) که نقش زن در اقتصادشون محدوده بخاطر قدرتی که اقتصاد بهمراه میاره طبیعتاً قدرت زن محدود میشه و بنابر این زمینه آسیب پذیری بیشتر زن بوجود میاد. پس اگر قبول بشه که اقتصاد قدرت میاره، علت عدم توازن قدرت مرد و زن معلومتر میشه.

میشه پرسید که پس چرا هنوز حتی در جوامع غربی (یا حتی خانواده هائی-بعنوان مثال ایرانی- که زنان در اقتصاد خانواده سهیمند) هم ستمهائی بزنان روا داشته میشه؟ جواب این سؤال باین موضوع بر میگرده که این موضوع عدم توازن قدرت زن و مرد بخاطر بنیان تاریخی که داره ریشه دار شده و نباید ساده انگاشته بشه.

شاید جالب توجه باشه که این عدم توازن قدرت (اقتصادی) مرد و زن جلوه های خودش رو همه جا -حتی در مسائل جنسی نمودار میکنه. مثلاً چرا یک مرد (مثلاً مسلمان) سکس رو فقط برای لذت خودش می خواد و بس، و حتی اینکه شاید زن هم باید از سکس لذت ببره یک لحظه از ذهنش خطور نکنه؟!

البته بقدرت جنسی (باین دلیل که ریشه در غرایز زیست-شناختی انسان داره) میشه بعنوان قدرتی مستقل از اقتصاد نگاه کرد . یعنی مثلاً زنان می تونن مردها رو از این طریق کنترل کنن و یه جورهایی اون عدم توازن قدرت رو جبران کنن. شاید (و فقط شاید!) یکی از دلایل ختنه زنان مصری (که در کتابی که آن ازش نمونه هایی رو در نوشته آخرش عنوان کرده) این بوده باشه که این فرصت هم از زن گرفته بشه و زن بطور کامل بازیچه دست مرد یشه.

تمام این موضوعات تاریخی، سیاسی, اجتماعی روی روح، روان و ذهن و حتی مقتضیات جنسی زنان (و همچنین مردان- که بانحاء دیگر قربانی این بازی قدرت اند) اثرات منفی میذاره و باعث بوجود اومدن مواردی بشه از این قبیل: عدم اعتماد بنفس، خودخوری، ترس از احساسات درونی، احساس خجالت، اضطراب، ترس و واهمه و دهها نمونه مشکلات روحی-روانی حاد.

بر اساس صحبت آن، شناخت از خود، احساسات و حتی اندام برای زنان نه گناهه نه اشتباه، بلکه لازمه و ضروری. این یه حقه واسه خانمها؛ یه حقه سلب شده. اگر هدف احراز حق و حقوق خانمهاست شاید بهتر باشه ابتدا (بر اساس نظریه مارکس) از نطر اقتصادی مستقل باشیم. بعد از اون (همونطور که آن هم اشاره کرده) آگاه شدن و کسب اطلاعات ضروریه.

ضمناً اینترنت (همونطوری که محرزه) امن ترین مکان برای تبادل نظرات، بیان احساسات، ترسها و واهمه ها و حتی مطرح کردن اتفاقات ناگواریه که شاید برامون اتفاق افتاده-حالا چه توی بچگی چه غیره. پس نترسیم و یادمون باشه که ترس یکی از جلوه های روحی-روانی قرنها ظلم سیاسی-اجتماعیه.

بقول اخوان: ... بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بگذاریم ... کجا؟! ... بسوی سرزمینهایی که دیدارش بسان شعلهء آتش ، دواند در رگم خونِ نشیطِ زندهء بیدار. نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار... کسی اینجاست؟... بیا ای خسته خاطر دوست... بیا ره توشه برداریم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط آن |

حتی دیگه نمی تونم برا این ... شرا اسم پیدا کنم خودت یه امس واسش بذار .

امروز هم توی تاکسی بحث داغ بنزین بود و گرونی ای تف بیاد به هر چی گرونیه .این ماه اولین باری که من پول کم آوردم حالا دیگه برا خرید کتاب هم باید ۱۰۰۰تا بالا پایین کنم باید با فروشنده دوره گرد سر میدون دانشجو هوارتا چونه بزنم که تو روخدا به جوونیم رحم کن مادر پول ندارم و ننه من غریبم و اونم هی طاقچه بالا بذاره که خانوم اینا دیگه چاپ نمیشه!!! مردتیکه ازگل!!

شیرو ماست و پنیرو کوفت و زهرمار گرون شده خوب بشه به من چه به تو چه به دولت چه خودش میره بالا !!!!!!

 ولی قیمت این کتابای سانسور شده هیچی ندارکه میره بالا به من یکی مربوط میشه ها

ببین تو این نداری پا شدم رفتم دوتا کلاسم نوشتم بگو آخه خره آدم بدبخت بیچاره ای مثل تو رو چه به کلاس ؟؟؟

حالا کاشکی من عرضه رفتن داشتم!!! خودم میدونم پول هامو می ریزم دور  و دو جلسه بیشتر نمیروم!!

فک کن آخر هفته روز زن هست روز مادرم هست و من هنوز هیچی نخریدم برا خواهر و مادرم .ای خدا چرا یادم نبود که روز مادر تو این ماهه آخه؟!

من همیشه جون عمه ام میام اول ماه پولم رو تقسیم بندی میکنم و هیچوقت طبق برنامه خرج نمیکنم یعنی تقریبان هرز میره ولی این دفعه زده و من طبق برنامه پیش رفتم و حالا هر چی داشتم رو خرج کردم و پولی هم نمونده ته حسابم که برا مامان خرید کنم

یه آهنگی این هیچ کس نازنین داره که توش میگه چشمارو من !!یه جایی میگه "اگه خز کسیه که پول نداره  لباس با آرم بگیره من خزم "این تیکه شو  دوس میدارم خیلی!! اصلان عاشخه این بچه شدم ..حرفیه؟؟؟

منم میخوام بگم آی پدر بی پولی دربیاد که هرچی میکشم از نداری و بی پولی اونم این ماه.!!

فک کن من میخواستم بروم یه کفش کوه بگیرم !!!

میخواستم یه کیسه خواب جدید بگیرم!!!!!!!

میخواستم یه چیزی بگیرم که خیلی گرونه و میدونم پولم نمیرسه و میدونم آرزو میشن هر سه تایی که گفتم و  من نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااام.

هیچ ماهی مثل این ماه اینخده بدبخت نشده بودم و همش به خاطر اون پولی که به یکی از دوستان قرض دادم ای بد بختی

شما برا روز مادر چی کار میکنین ؟؟؟

راستی لیلا خانوم تماس گرفتم جواب ندادی از همین جا میگیم بلند که بشنوند همگان

 تولدت مباااااااااااااارک

میخواستم بهت بگم چرا بی وفا شدی یه وقتی بود این وبلاگ دوتا کامنت گذار داشت یکیش لیلا بود و یکیش نیمولی و حالا هر دوتاشون یه دفعه بی وفا شدن و دیگه سراغم نمی آن .لیلا رو که میدونم نمیاد و گاهی حتی هفته ها طول میکشه!!!

به هرحال خواستم بگم ۱۰۰سالگیت مبااااارک لیلا جووووونم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط آن |

چن دقیقه دیگه باید برم سر یه کلاسی از حالا عزا گرفتم !!!نمی دونی چرا؟ اه برا اینکه استادش اینخده بی حال و رمقه که آدم سر کلاس چرتش میبره خوب منم که خودم از همی حالا خوابم خدا به خیر کنه ..

میگم گفته میخواد درسای دیروز رو بپرسه منم که عادت ندارم تا شب امتحان درس بخونم حالا هم هیچی نخوندم ...

ای خدا این آخر عمری منو به چه کاری انداختی آخه!!!

**قابل توجه سانی خیلی خیلی بدی هفتاد مرتبه بدی ....

دیگه خبری از کوه نیست اصلان و ابدان .کتاب متابم بی خیال !!!تراست می!

**قابل توجه نیمولی چرا نسبت به آنی این همه نامهربان شده ای بچه جون ها ؟ها!!!!

**قابل توجه برادر بزرگوارمان که اینجا رو میخونن !! آقا ما مسج میزنیم بیق نیستیم ها جواب بده !!!!

میروم کلاس شب گزارش میدم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط آن |

امروز عجب روزی بود به خدا !!!

از ساعت ۲ فرک کنم شروع شد واسه ما بگو چرا برا اینکه پپر برامون یه اس.ام نصفه شبی داد ها ها و ما رو زابه راه کرد ولی خوب سبب خیر شد چون من بلافاصله بهدش گوشی رو سایلنت کردم میدونی چرا آخه ما یه دوست نامردی داریم به اسم سارا (اسم واقعی واقعیش اینه ها بذار آبروشو اینجا ببرم )این بی رحم از خدا بیخبر شب و نصف شب واسه ما میس کال میزنه ما هم همش میگیم سگ تو روحت سارا و دوباره کپه مرگمان رو میذاریم و براش فرقی نداره من کدوم جهنم دره ای باشم و وقتی پپر مسج زد بلافاصله سایلنت شد و صبحی دیدم این سارای نامرد میس کال زده و کلی توی دلمان بشش خندیدیم ها ها ها

خوب این از این بهدش صبح تا اومدیم دیدیم مونی داره راه به راه کامنت میذاره و ما هم هی جواب دادیم!!!

بهدشم با مونی کلی اس .ام بازی کردیم و به من گفته با این کارا شرکت رو ورشکست میدم!!!!

خلاصه تا اینجا رو داشته باشین بهدان میام خبرتون میکنم .

خوب بهد ازظهرشم رفتم یه کلاسی که یه سری قوانین رو اونجا یاد میدادن اینخده این طرف بی حال بود که گاهی ما چنان چرتمان عمیق میشد که با سر میخوردیم به دسته صندلی و دوباره از خواب میپریدیم و حالا ما مجبوریم چند روزی این آقا رو تحمل کنیم خدا میداند فقط خدا کند این یارو باعث نشه ما کلان بی خیال همه چی شیم که ما بسیار از این کارای خبط کردیم

توی راه هم یه عالمه اس.ام بازی کردیم بماند با چه شخصیتهای مشهوری بود و بماند...

حالا بریم سراغ برنامه کوه :

آقا یا اصلان خانوم اگه برنامه جور بشه ما یه شب بیشتر تو کوه نمی مونیم که و فردای اون شبی هم که موندیم  قله رو بزنیم اوکی تا اینجا البته اگه من اشتباه میکنم مدیران برنامه بیان درستش کنین .خوب

خلاصه تا جایی که بنده تحقیق کردم برا همچین برنامه ای به یه کوله مناسب (از وزن خودتون کمتر باشه حتمان.مثلان من که ۴۵ کیلو تشریف دارم کوله من حداکثر میتونه ۴۰ لیتر باشه اوکی؟؟)

بهدش به یه جفت کفش نیمه سنگین کوه نیاز دارین که فک کنم برا کسی که فقط میخواد این یه بار رو با ما بیاد کوه همون کفشهای کوهستان کفش ملی بودش خوبه البته فک میکنم ها اینا رو دیگه پردیس باید توضیح بده که من درست میگم یا نه؟

یه کیسه خواب حتمان باید داشته باشین.باتوم یا چوب دستی هم داشته باشین بیتره !!

و البته مواد خوراکی به اندازه دو روز بردارین چون همیشه باید توی کوه غذا بیشتر با خودتون داشته باشین تا در مواقع ضروری به بدبختی نیافتین خلاصه ..

غذاهای مناسبی که باید داشته باشین باید مجموعه ای از چربی ها و نشاسته و قند باشه (دکتر شرلی در خدمت شما)مثلان مغز گردو بادوم و پسته و نون و شوکولات و کشمش و انجیر و خرما چیزایی هستن که بیتره با خودتون بیارین.غذاهای آماده مثل سوپ ها و کنسرو هم بد نیست.البته من اگه بتونم با خودمون ماکارونی میارمخوب!!

اینو هم بگم برا این برنامه یه شام و یه صبحونه وناهار و یه عصرانه با خودمون داشته باشیم کافیه البت این چیزیه که به علق ناقص من رسیده آقای امیرآبادی بیا توضیح بده بابا !!!

دیگه اینا باشه تا بینم دیگه چی میخوای آقا و خانوم های عزیز این بود مواد لازم جهت یه کوهنوردی دو روزه ؟؟

دیگه نانا خانوم خواهر چرا خبرمون نکردی ؟

اون نیمای ... هم که همش ما رو گذاشت تو خماری و آخرش هم دبه درآورد که نمی آم کاشکی حداقل مینایی بود اون با ما میومد دلش وا میشد.

** نیما سه نخطه رو پر کنید با هرچی دلتان خواست

 

خوب تا اینجا رو داشته باشین تا ببینم دیگه چی میخوایم

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط آن |

امروز جمعه است یعنی روزی که من می تونم تا ساعت 9 بخوابم.

امروز روز جمعه است یعنی روزی که می تونم مسواک نزنم و صورتم رو با صابون نشورم

روزیه که می تونم با خیال راحت شب قبلش رو بگذرونم و بی خیال باشم نسبت به وضع فردا

امروز روزیه که من صبحونه رو ساعت 10 میخورم و ناهار رو یه ذره بیشتر نمی زنم به بدن

امروز روزی که ناهارش مشخصه چون من می پزمش یعنی امروز ماکارونی داشتیم!!!

امروز روز جمعه است روزی که روز خرحمالی نامگذاری شده توی تقویم من!

روز ی که بعدازظهرش میشه یه چرتی درست و حسابی زد!!!!

روزی که من ترجیح میدم خونه باشم و نه هیچ جای دیگه نه مهمونی نه مسافرت... هیچ جا اتاق شلخته و درهم و برهم خودم نمیشه !!

خوب خوب !بعد از این توضیحات میفهمین که من چه کارایی کردم و چه کارایی نکردم !!

امروز توپ مرواری رو هم تا یه جاهایی خوندم که الان مخم هنگ کرده تا حدی .

آخه هیچ شبیه بوف کور نیست ..

یه عده اسامی عجیب و غریب و یه عالمه حرفای تاریخی که داری یه جور دیگه تجربه میکنی یه ذره خسته میشوم ولی اگه اینجوری پیش بروم خل میشوم و منم به سرنوشت آقا صادق مبتلا میشوم و ....

میگم راستی مطمئنی که صادق خودش خودش رو کشته؟ نکنه کشتنش؟؟؟

نمی دونم چرا همش به خودم قول میدم دیگه اشتباه نکنم ولی دوباره اشتباه میکنم و کاش خر بودم اونوقت یه بار دستم توی گل میرفت و برای بار بعدی چشمم رو باز میکردم ولی من خرم نیستم این دفعه!!! چون مثل همیشه چشمم رو می بندم و میروم تو توهمات خودم غرق میشوم ....

امروز در حین امر مهم و خطیر خرحمالی و تمیز نومودن آچپزخانه مان این چیز مزخرف آمد توی ذهنمان که چرا ما هیچوخت دوست نداشتیم چرا؟ بهدشم این جلقه هه زده شد که همه دوستای من مثل یه شهاب بودن توی تاریکی شب یه لحظه آسمون تاریک رو روشن کردن و بهدش ناپدید شدن و من موندم سیاهی البته ما با این سیاهی بسیار رفقیم ولی این سوال هم ذهنمان را مشغول کرد و دیگه.....هیچ !

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط آن |

امروز یه هوایی بود کوه یه هوایی بود بیا ببین !خنک و دل انگیز .آی چسبید آی چسبید ولی حیف یه احمق عوضی دنبال سر ما راه افتاده بود و همه تمرکزم رو بهم زده بود !!!

خلاصه ما قدم هامون رو کند میکردیم اونم یواش میومد تند میرفتیم اونم میدوووید !!

حالا چرا ؟؟؟چون ما هندزفیریمون خراب شده و بنا بر عادت سابق با موزیک باید بریم بالا !!!و درنتیجه با صدای بلند  گوش میکردیم این آقا هم خیال برشون داشته که چی ما داریم به این الاغ نخ میدیم ما به گور بابای شما خندیدیم اگه همچی خیالی داشتیم!!!

این مردا عجب اعتماد به نفسی دارن به خدا!!!! اصلان نگاه نمیکنن مثلان طرف بهشون میخوره یا نه اگه نگاشون کرد و اگه خدای نکرده موقع نگاه به نگاه شدن دو نفری, خانومه یه لبخند هم بزنه که دیگه تمومه آقا با خودش حساب شب رو هم میکنه !!!

خلاصه اینکه ما دیدیم این آقا دست بردار نیست یه مشت آهنگ خارجی بی سروته هم هی میذاره و وهی ولوم میده نمیذاره ما همین چارتا آهنگ هایده خودمون رو بشنویم !! و ما هم نامردی نکردیم رفتیم بالا روی یه تخته سنگ نشستیم و منتظر شدیم برود و شرش از سر ما کنده شود ولی آقا حسابی جوگیر تیپ خودشان شده بودن و دیگه ...

ما هم می دانستیم پسرای شرکت دارن میان و ایستادیم تا اونا برسن و تا اومدن ما بر خلاف عادت همیشه از دور به همه سلام دادیم تا طرف حساب کار بیاد دستش و فک نکنه آره علی آباد هم شهره!!

خلاصه اینکه دمش رو گذاشت رو کولش و رفت ولی نذاشت ما با فارغ بال بیاندیشم در آن هوای خنک صبحگاهی چمران

**یه توهمی زدم جدیدان بچه ها من این همه شوق داشتم واسه سبلان همش می ترسم نرسم به برنامه یا اگه بیام نتونم تا قله خودمو برسونم و یا همون اول مسیر جا بزنمنمی خوامممممممممممممممم.

***امروز عجب روزی بود به خدااااا.

ما از تمامی خانوم ها و آقایانی که از قبل جهت مراسم کوه روان ؟یا کوه بران! هرکدوم که راحتین ثبت نام کردین شوخی یا جدی بیان بگین میخواین بیاین یا نه ؟

آقا ما که مخسره نیستیم میخوایم یه بار هم شده برنامه بریزیمپس خبر بدین ها تا پس فردا وقت دارین الانم شب شب جمعه است !! ها چی ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط آن |

از همین تریبون به طور کاملان رسمی اعلام میدارم که من عاشق نشدم باور کنید و اگر اون جمله را در آن گوشه قراردادایم با آن قلب کوچولوی بالای سرش تنها دلیلمان این بود که داشتیم یه ورژن جدید از پیامبر این بچه رو میخواندیم و یهوووو جوگیر شده و برداشتیم آن جمله را تقی چسباندیم آن گوشه و برای اینکه عکسش بهش بیاد آن قلب را آنجا نهادینه کردیم و باقی موارد حاشا و کلاااا....

خواستیم بدانید صادق خان هم همین طور ما گاهی وقتی کتابی میخوانیم مثل بچگیمان می رویم در نقش های کتاب مستغرق میشویم و دیگر خودمان نیستیم و این یعنی همین که می بینید.

بوووس برا تویی که خیلی جون عمه ات نگران منی ولی تو که عمه نداری حتی مامانم نداری یا بابا پس بگم جووون کی ؟؟؟

راستی امروز رفتم نمایشگاه لوازم ورزشی دوتا موتور سیکلت اونجا بود به قول این بچه نیمولی خداااا

اینخده خوچگل و مامان بود که نزدیک بود ما دامنمان را از کف بدهیم و البته خیلی گران !!!

دلم موتور خوچگل میخواد ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط آن |

خواستم خیلی حرف بزنم ولی دیدم چه فایده وقتی چیزی نمیشه.

فقط ت.و.پ.م.ر.و.ا.ری رو گرفتم می خونمش و نظر میدم ...

اینکه چه قدر وحشتناکه وقتی زخم هایی داری که روحت رو می خراشد و ...

این چن وقته چخده بی ربط اومدم نوشتم یا به قول این ساینس بی ادب ...شعر گذاشتم اینجا و تازه دو قورت و نیم هم باقی که چرا به من سر نمیزنین؟؟

پاورقی.میگم امروز یه چیزی بسیار ما را به تعجب کشانید که هویجوری دهانم باز مانده از صبحی تا حالا!!!!!!

ما تا حالا از تمام دنیا بازدید کننده داشتیم به جز آفریقا و آمریکای جنوبی!!!

و امروز دیدیم که یکی از برزیل با سرچ کلمه سیمرغ عشق اومده اینجا .آخی بمیریم از برزیل فک کن با سرچ سیمرغ عشق بیایی اینجا و اینجا خبری نباشه ازش!!! حالا ما مانده ایم که آیا این شخص واقعان برزیلی بوده که به دنبال سیمرغ عشق اومده بوده یا یکی مثل خود ماست که آی پی سایتشان از برزیله ....ما هم یه وقتی آی پی سایتمان از امارات میافتاد....!!

همین بود!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط آن |

دیشب هم به من گفتن باید برنامه ریزی کنم برا کاری که قصدش رو دارم اگه میخوام بهش برسم .میدونم کاملان حرفای دانی درسته ولی من هیچوقت نتوستم طبق برنامه پیش بروم که اگه اینجوری بود الان مدرکم از دانشگاه آزاد نبود اگه برنامه من درست پیش میرفت من الان می تونستم راحت به چند زبان زنده دنیا صحبت کنم و الان بیشتر به این حرف که میگه چه بسیارند انسانهایی که درحرف از حق میگویند و چه اندک انسانهایی که به حق عمل میکنند .حالا ما هی برنامه میریزیم و زبونی میگیم این کار ها رومیکنیم و فلان و بیسار ولی در عمل از جام تکون نمی خورم خوب خودم میدونم دیگه خودم که خودمو شناختم دیگه با خودم که تعارف نمیکنم!!!

خلاصه اینکه ما دیشب سه ساعت برا خودمون برنامه ریخیتم که فلان کار رو بکنیم و بهدش اون یکی حالا این دوتا اینجا باشه و اون یکی پایین تر ولی هنوز عملی نشده!!!

بعضی وقتا واقعان دلم میخواد بزنم خودم له و لورده کنم چرا من باید اینخده بی برنامه باشم چرا این همه شلختگی چرا این همه ناتوانی !!!

دانی یه حرف خوبی زد گفت ما ایرانی ها(خودش رو جدا نمیکنه که حالا به ما برنخوره!!!)میخوایم یه کاری بکنیم ولی هیچ برنامه ای براش نداریم و فقط میگیم آره این کارو میخوام بکنم و همین جوری میشه که نصف کارامون به نتیجه ای نمیده!!!

خلاصه اینکه ایشان خیلی راهنمایی فرمودن و ما هم همش گفتیم باشه و چشم و خوب ....حالا اگه ما یه ایرانی تمام عیار باشیم باید بلافاصله شک کنیم چرا دانی این همه به ما کمک میکنه ؟؟؟ها حتمان قصد بدی داره و از اینا ها؟؟؟دانی تو قصد بد داری هه هه حتمان میخواد از اون سر دنیا بیاد گوهر عفت خانم رو بدزده شاید؟؟؟ وقتی به این قضیه فک کنی میخندی ولی خدایی ما ایرونی ها این اخلاق رو داریم وقتی یکی بهمون محبت میکنیم شک میکنیم نکنه قصد سو استفاده ای چیزی داره؟؟؟ اینم به جای خیلی ممنون و ایناست دیگه چی کار کنیم ما ایرونی ته فرهنگ و فهم و شعوریم دیگه!!!

خلاصه اینکه دانی این چن وقته خیلی برا من زحمت کشیده و من واقعان نمی دونم چطور میشه ازش تشکر کرد و فقط تونستم بهش بگم باشه جبران کنیم ....

البته دانی به خاطر دوستش که شووورخواهر ما باشه به ما کمک کرده نه اینکه ما را توی جوب آب پیدا کرده باشه و بهدش بخواد بهمون کمک کنه نه بابا!!! به خاطر دوست جونشه که ازش خواسته به ما کمک کنن ....

خلاصه اینکه ما نیاز به یه برنامه داریم و یه چماق بالای سرمان که مثل بچه آدم !!!!در مسیر برنامه پیش برویم و هروقت خواستیم ک....گشاد بازی دربیاریم یکی بکوبد توی فرق سرمان و یادمان بیاندازد اینجا شهر هرت نیستش .

آقا .خانم.نمی دونم من چرا باید اینهمه بی برنامه باشم چرا نمی تونم حتی یه برنامه کوچولو رو به ثمر برسونم ؟؟؟اگه بیشتر ادامه بدم کارم به فوهش میکشه و می ترسم ناموسی بشه و خودم رو اینجا به... بدم .

دنیا برام چه خوابی دیده ؟؟؟

امروز قراره بروم یه مهمونی و همه خانم های شرکت هستن و حالا فک کن بین اون همه خانم خوش تیپ و فوق العاده با کلاس یه دختری بره که عین این بچه هایی که مفش آویزونه !!

آخه من چی کار کنم ؟چی بپوشم من هیچی بدردبخور ندارم من اصلان به این قرتی بازی ها نیومدم آخه!شایدم نروم و برنامه رو کنسل کنم!

آخه چی کار کنم !من هیچوقت به اینجور مهمونی ها نمی روم و هروقت جایی میروم همه آشنا هستن و می دونم من چخده خر تشریف دارم.آره هرچی هم لباس توی کمده بدرد مهمونی امشب نمیخوره آخه همه لباس شب هستن ولی بدرد امشب نمی خورن .آخه کی با یه لباس دکلته پا میشه میره میهمونی رسمی که من بروم یا با یه لباس که دنبالش نیم متره؟؟؟ها شما بگین من با اینا بروم همه به من نمی خندن؟؟تنها چیزی که به ذهنم میرسه با همین تی شرتم پاشم بروم وا فک کن!!!هیچکی هم سایز ما توی این خونه نیست همه ایکس لارجن تازه اگه ایکس لارج نبودن همشون پسرن:((

دیروز رفتم آرایشگاه نه برا ابروهام نه!!! برا مراسم دردآور آخه حوصله نداشتم و همچنین وقتش رو برا امروز. بگو چن گرفت ازم ناااااااامرد 5500 منو پیاده کرد برا کاری که 10دقیقه وقت خودمو میگرفت !!!!

راستی یه نتیجه مهم هم رسیدم دیگه اصلان مهم نیست چنتا از آشنایان اینجا رو میخونن باور کن !من همین جا هستم و حرفای بی ربطم هم همین جا میزنم و به کسی هم ربطی نداره من چه کاری کردم تازه اگه یکی بهم بگه اینجا برا منه میزنم زیرش که شب ؟روز؟من و این ...شعرها و کلاس من اصلان به این حرفا میخوره !!!

****مهمونی رفتم خیلی خوش گذشت این اولین مهمونی بود که من بدون خونواده تا ساعت ۱۲ می رفتم هه !آره خیلی خوش گذشت .الان شدیدان دلم میخواد بروم یه سری کیف و کفش خیلی خیلی خوشگل بخرم !!!نتیجه اخلاقی اینکه من که جنبه دیدن این همه کیف و کفش ندارم نباید مهمونی بروم.

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط آن |