چقدر زود دیر میشود گاهی
شاید همین چند دقیقه پیش بود
وشاید همین چند سال پیش
که تو رفتی و من ماندم و چشم به راه نشستم
چقدر زود دیر میشود ؟؟؟نمیدونم اینو من گفتم یا از جایی شنیدم ؟؟؟
از دیروز تا حالا کتاب
وردی که بره ها می خوانند, رضا قاسمی دستمه از سایت دوات گرفتم به نظرم جز کتابهایی که دوستش داشتم و همش منتظر یه لحظه فراغت بودم که بخونمش از یه تکیه کلام قاسمی خوشم اومده اونجایی که میگه "خسته میشی جیگر و بعدش هر کاری که داره میکنه رو میگه خوشم میاد نمی دونم چرا با اینکه من با این جمله همیشه مشکل داشتم ولی نمی دونم چرا وقتی از قلم قاسمی زده بیرون خوشم اومد ازش طوری که به قول خودش دلم میخواست الان یه کسی بود که میگفت اینقد تایپ نکن جیگر خسته میشی تو فقط دراز بکش و فک کن!!!کتاب پر از حقیقته و نمی دونم یه چیزی توش هست که هی آدم رو دنبال خودش میکشونه شاید همون وردی که بره ها می خوننند؟!
خلاصه الان شدیدا دلم میخواست یکی بود که به جای من تایپ میکرد و می خوابیدم و فکر میکردم و حرف میزدم.اصلان کاشکی من به جای نوشتن می تونستم بیام اینجا و حرفامو بگم و برم و شما هم بیان و اگه دوست داشین حرفای منو گوش کنین و برین.میدونین چند وقته میخوام چنتا از داستان هایی رو که خوندم خلاصه کنم ولی دردی که توی مچ راستم دارم باعث شده بی خیال بشوم .شاید دلیلش اینه که من دست راستمو تکیه گاه میکنم و شایدم چون توی شرکتم مجبورم زیاد از این دست استفاده کنم اینقدر آسیب پذیر شده .آخه خیلی لوس شده و کاهی بد رقم درد میگیره.
داشتم میگفتم اگه میشد می اومدم وخلاصه داستان رو تعریف میکردم خیلی خوب بود مثلان وقتی شما بی خوابی میزد سرتون و میمودین اینجا
, هر قصه ای که دوست داشتین انتخاب میکردین و من اونوقت با هیجان براتون تعریفش میکردنم تا جایی که خسته میشدین و صفحه رو تق می بستین و منم خفه میشدم؟؟اینجوری دستم دیگه درد نمی گرفت شاید؟؟
تو ننویس جیگر تو خسته میشی!!
من توصیه میکنم کتاب وردی که بره ها می خوانند رو از روی سایت دوات بگیرین و بخونین مثل من.
تازه من امروز کتاب رو پرینت گرفتم و بعدش یه جلد خوشگل قرمز هم براش درست کردم و الان گذاشتمش رو تختم.
راستی کوری هم چنتا از فصل هاشو خلاصه کردم که وقتی تموم شد میذارمش اینجا .
بروم دیگه که خسته میشه چشمات تو نخون بذار من بجات بخونم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر!!!!
پنج شنبه مثل همیشه کوه بودم ولی نمیدونم چرا یه چیزی باعث شد موقع برگشتن حالم گرفته بشه یه جوری عذاب واسه کاری که نکردم؟ بذارین از اول بگم چه خبره!
یادتونه توی یکی از پست ها گفتم من با یکی از همکارا که من اینجا بهش میگم بوروس لی(خوب همون قد ریزه میزه است وقتی من کنارش واسام قدم ازش بلندتره!!
) همیشه اون بالا میریم .یعنی من تنها از کوه میروم بالا اونم تنهایی و ناچاران وقتی می آیم پایین با هم می آیم و چون بوروس همکار من توی بخشه در نتیجه خوب روابطمون خوبه .خوب بوروس در ظاهر پسر خیلی خوبیه و آروم و سربه زیر و تا وقتی که عصبانیش نکنی کاری به کارت نداره.و همیشه هم من با اون برمیگردم شرکت .اون یه پراید داره و اگه کسی از بچه ها نباشه که بخواد با بیاد من باید بروم جلو بشینم !و من دیدم وقتی ما میریم شرکت بعضی ها چپ چپ بهمون نگاه میکنن و بعضیا هم یه خنده مسخره رو لبشونه؟!
این شکلی!
این هفته وقتی رسیدم بالا ندیدمش براش یه
sosزدم که کجایی نکنه خواب موندی و گفت که الان رصدخونه است و من چند دقیقه ای اون بالا نسشتم و توی هوای خنک و پاک کوه برا خودم حافظ خوندم و تصمیم گرفتم بروم پایین چون اونم نیومده بود خودم تنهایی راه افتادم که چند دقیقه بعدش صداش رو شنیدم که اسمم و گفت مجبور شدم وایسم تا بیاد و بعد با هم اومدیم پایین و در مورد چنتا مورد با هم حرف زدیم و اینکه چرا مردا این همه خاله زنک شدن و بهش گفتم واله مردا به تنها چیزی که می نازیدن این بود که نمیشن مثل ما زنا پنبه دیگرون رو بزنن که حالا توی این دوره زمونه تنها کاری که میکنن همینه و بعدشم کلی بحث فمینیستی دیگه و همین طور که می اومدیم پایین یکی از همکارای بخش رو دیدیم و اون با دونفر دیگه که از قضای روزگار یکیشون همکار سابق من بود که توی کوه ساختن از کاه استاده بود و وقتی من و بوروس رو با هم دید یه شاخ گنده و دوتا چراغ تو چشماش روشن شده بود!!!!!خلاصه ما بهشون گفتیم شما هم پایین می آین و اونا یه کمی این دست و اون دست کردن و فهمیدیم نمی خوان بیان و ما راهمون رو کشیدم رفتیم پایین و توی راه هم گروه کوهنوردهای بسیجی رو دیدم و من خندیدم و به بوروس گفتم الانه که به زور ببرنمون منکرات و تویی خندیدیم.
بعد از صبحونه و وقتی می خواستیم برگردیم بچه های کمی ماشین آورده بودن و در نتیجه یه عده مجبور بودن با آژانس برن و یه سری از بچه ها خواستن با ما بیان و من به همکارمون گفتم خانومی تو با ما میآیی گفت نه.
و چنتا از بچه های بخش اداری با ما اومدن وقتی ما ازکنارشون رد شدیم بازم یه خنده زشتی توی صورت همکارمون بود و من به رو خودم نیاوردم و با اینکه بچه های دیگه هم بودن کسی نرفت جلو بشینه انگاری که بوروس جذام داشته باشه و من رفتم نشستم.
توی شرکت همکارمون گفت چرا بهش تعارف نکردیم و من گفتم منکه بهت گفتم بابا!!!! ولی اون گفت صاحب ماشین باید تعارف میکرده و بوروس مثل همیشه با خنده نگاش کرد و بعد همکار خانومی گفت نکنه ماشین بوروس و تو نداره؟؟؟؟؟؟؟و من که میدونستم اینو خواهد گفت خندیدم و گفتم هرچی باشه من حق آب و گل دارم و یه سه ماهی میشه که همش با بوروس اومدم!!!!
ولی از اون موقع تا حالا خیلی ناراحتم برا اینکه مردم اینقد خاله زنک شدن .اینقد بیکار شدن که فقط دماغشون توی زندگی همه که ببینن صغری خانوم چی گفته ؟کبری خانوم چی خورده؟اصغر آقا چی پوشیده و اکبر آقا با کی خوابیده؟؟؟
چرا به جای دوتا کار سازننده همش زندگی های مردم رو پر از تنش میکنیم و دل آشوبه درست میکنیم واسه مردم؟؟؟
خلاصه اینکه من از نظر خودم کار بدی نکردم و امیدوارم بوروس هم درمورد من همین جوری فکر کنه و اگه گاهی من سربه سرش میذارم بدونه من تقریبان با همه اینجوری رفتار میکنم.
ولی امروز از صبح از دست همه آقایون دلخور بودم برا اینکه از اول سال مالی من و همکارخانومی رو نخودی فرض کردن و کارها رو بین خودشون تقسیم کردن(کارهای سال مالی)
و بعدش هم که من اومدم تهران و بیشتر از سال مالی دور موندم و وقتی هم برگشتم بیشتر کار جاری کردم .تا اینکه حسابرس ها اومدن و بازم به ما کاری ندادن و فقط اگه حسابرس سندی خواست بهشون دادم(این درحالی که من تمام حسابرسی شرکت و کارهای مالی رو کرده بودم و تا حدی وارد بودم) خلاصه من ازشون دلخور نبودم تا اینکه امروز خبردار شدیم که عصر پنج شنبه همگی با هم رفتنم صوفی و شام لموندن و بازم به روی خودمون نیاوردیم ولی صبح وقتی سندهایی که از پایین آوردن و روی میز من ولشون کردن بهم برخورد و گفتم هر کی رفته صوفی خودشم سندها رو بایگانی کنه من درآوردمشون و شما بذارین سرجاش.
چرا دروغ بگم این کار یعنی خرحمالی و من نمی خواستم زیر بار این کار بروم .نمیگم وظیفه من نیست ولی اگه حرف وظیفه است ما همگی حسابداریم و همگی هم کارشناس مالی
و سابقه هامون هم تقریبان نزدیکه و هیچ دلیلی نبود که مثلان آقای شیپورچی بخواد بگه من چی کار کنم .اگه حسابرسی رو میخوان کلان به نام خودشون بزنن باید سندها رو هم خودشون بایگانی کنن.
قبل از پست.خدایی نیاین بگین وای چرا نک و ناله میکنی ها که اصلان اعصاب مصاب درستی ندارم یه چیزی میگم دعوامون میشه.دوم اینکه نیاین بگین وای اینم شد مشکل که میایی براش آه و ناله راه میندازی که دیگه اساسی میزنم به تیپتون به جون خودم .
اگه میخواین عمق فاجعه رو بدونین اینه که اگه به من گفته بودن امروز کل شرکت رو تی بزنم بهم بر نمی خورد که این آقای شیپورچی و اون ابله با خنده سندها رو روی میزم ولو کردن به خدا!
اشاره نیمولی به چمران باعث شد اینا یادم بیاد!!
بعد از پست.می بینم واقعان تهدیدها اثر کرده و هیچکی هیچی نگفته!!!!!!
بعدتراز بعد پست.اینو بگم دیگه قول میدم زنجموره نکنم تا آخر هفته...ببین آدم چقد بدشانس باشه ؟من هیچوقت به کسی چیزی نمیگم امروز به یکی از این پاچه خوارهای شرکت گیر دادم که چرا هزینه های ماموریتش رو زیادی نوشته و اون داشت برام توضیح بیخودی میداد که منو به زور قانع کنه ولی من وسطاش گفتم باشه باشه و راه افتادم که بیام وقتی رسیدم به بوروس و خانوم کوچولو گفتم بهم گفته خانوم شرلی عزیز و بعدشم من نمی تونم قانع بش....و اون یه هو عین جن پشت سرم ظاهر شد و تو بگی من مثل لبو قرمز شدم باور کن !!!
نمی دونم چی شد فقط می دونم یه اتفاقه بد داره می افته یعنی از دو شب پیش که چشم راستم شروع به آب اومدن کرد گفتم شاید به خاطر خط چشمی که کشیدم(نمی دونم چرا وقتی کاری رو بلد نیستم اینقدر توش اصرار دارم) و شایدم استخری که یه هفته پیش رفتم ولی امروز صبح که وقتی پا شدم دچار چسبندگی چشم شده بودم نگران شدم تمام روز هم اذیت کرده و وقتی اومدم خونه بیشتر نگران شدم و تا صبح شنبه هم نمی تونم بروم دکتر نمی دونم چشمم عفونت کرده یا نه یه چیزه دیگه است ولی قیافه من خیلی دیدنی شده این چشم راست ما رو بگی شده اندازه یه عدس و اون یکی به اندازه سابقش!!!!
فک کن من امروز همش با این وضع سرکار بودم ؟تازه الان به دوست جونم هم وب دادم فک کن چه اعتماد به نفسی؟؟؟
ای راستی من یادم رفت بهت بگم که چند وقت پیش تونستم گذرنامه رو بگیرم؟خدای بچه ها این گروه های +۱۱۰خیلی زود کار منو راه انداختن گفتن ۱۰روزه بهم گذرنامه میدن و ۸روزه اومد درخونه .فقط یه چیزی خیلی خنده دار بود روزی که رفتم تاییدیه بگیرم توی برگ معرفی من نوشته شده بوده صادره از رشت متولد رشت؟؟؟
نمیدونم از کجا فهمیدم من بی غیرتم ورداشتن نوشتن رشتی!!(البته قصدم توهین به بچه های رشت نیست ها من عاشق بچه های رشتم به خدا) خلاصه اینکه گفتیم آقا ما متولد مرودشتیم به خدا آقاهه نگام کرد و خندید گفت موردی نداره اصلاحش کنین.اصلاحش کردن والان صاحب یه گذرنامه ۵ساله ام ولی می ترسم ۵سال دیگه همینجوری نو نو باشه فکر کنم بروم پرسش کنم بهتره.
راستی من مدرکم رو گرفتم الان یه مدرک شسته رفته کارشناسی الان رو تختم افتاده میدونی معدلم چند بوده ۱۷.۴۲ بوده .از دیروز تا حالا از بس همه گفتن خرخون دارم دیوونه میشوم ولی به خدا من زیاد درس نخوندم فقط چون از رشته بالاتر اومدم پایین تر درسا برام راحت بودن همین...
دیگه خبری ندارم بدم بهتون جز اینکه برا کاری که تو فکر منه آرزوی خوب خوب کنین و از خدا اگه قبولش دارین برام کمک بخواین.
جمعه خوبی داشته باشین .
قبل از پست.نگاهی نو عزیزم من امشب خیلی موندم که بیایی ولی نبودی.ببخشین اگه اومدین ما نبودیم.می بوسمت و به خدا میسپرمتون همه دوستای گلم و حتی اونایی که خلن مثل خودم![]()
خوووب می خواستم یه خبر تکان دهنده بدهم ولی قبلش بهتره براتون یه کمی زمینه سازی کنم مثلا از هوای پاک جلگه بگم که شبهاش اینقدر خنک و سبزه که آدم دلش میخواد توش پیاده روزی کنه و از صبح های روشنش .از باغ های قصردشت بگم که سرسبزیشون آدم رو وسوسه میکنه که آدم از اون دیوارهای کوتاه گلی بالا بره و واردشون بشه و برا چند ساعتی زیر سایه های درخت انار و گردو دراز بکشه و به صدای آب گوش بده و به رقص گل ناری ها زل بزنه و حض کنه و روحش رو ارضا کنه از این همه سبزی و سرخی میون این باغ ها.می خواستم از مسیر ساحلی بگم که درختهای سرسبزش آدم رو دعوت میکنن به پیاده روی و حیف که من وقت ندارم بروم وگرنه عجب بعدازظهرهایی داره شیراز.
خوووب حالا بریم سراغ خبر:
Dچند وقت پیش توی سالن غذاخوری سر میز بین بچه ها بحث شد که یادش به خیر روزایی که اورکات بازی و چت مد بود و تا از بیرون میومدیم می پریدیم پشت کامی و زود زود اینترنت رو راه می انداختیم و خلاصه توی یاهو مسنجر بودیم و اورکات ولی حالا اصلان چت به آدم نمی چسبه از این حرفا .من گفتم ولی من گاهی به صورت اتفاقی با دوستای سابقم یه صحبتکی میکنم و گاهی دلم براشون تنگ بشه براشون یه پغامکی میذارم و دورادور ازشون خبر دارم (البته نه مثل بعضی از دوستام مثل این امیرآبادی که جواب نمیدن و من کم کم دارم شک میکنم که این نیمولی راست میگه که این امیرآبادی بلد نیست با مسنجر کار کنه؟؟!)
خلاصه چند وقت پیش یکی از دوستای بلاگر منو اد کرده بود و یه چند بارکی برا هم پیغام گذاشته بودیم تا اینکه چند شب پیش همو آنلاین دیدیم و تو بگی یه دل دادیم 100تا گرفتیم و تو همین وسط مسط های چت من جوگیر مرام این بچه شدم و ازش خواستگاری کردم !! ببین نه که ازم خواستگاری کرده باشه نه من ازش خواستگاری کردم .تازه قول داده ظرف بشوره لباس اتو کنه بچه نگه داره و خلاصه غذا بپزه تازه منم اجازه دارم بروم ددر البته هنوز با این مورد موافقت 100%نکردن ....
فک میکنین شوخی میکنم ؟وا مگه من با شما شوخی دارم به جون خودم راست میگم همین جوری پیش اومد این بچه هم اینقدر خوب بود که دلم نیومد ولش کنیم به امون خدا.الان خنده ت گرفته؟؟آخه چرا خوب بچه ام هم خوبه هم تحصیل کرده و فقط قرار شده من خرجیش رو بدم و دیگه اون کاری نداشته باشه که من چی کار میکنم :)))
خلاصه اینکه یه عالمه با همدیگه مسخره بازی درآوردیم تا جایی که کارت من کم آورد و تموم شد (این کارت من خاک به سر همیشه این طوریه وسط شکار جیشش میگیره!!
) خلاصه اینکه ما رفتیم تا همین دیشب که قرار گذاشته بودیم ساعت 11برویم من بگی برخلاف همیشه که بدقولی میکنم و دیر میرسم این دفعه سر ساعت آن شدم و دیدم این آقا جا زده نیومده و تو همین وسط های که چنتا از وبلاگهای شما رو چک کردم دوباره برگشتم و دیدم بچه جونم اومده و منتظر ما نشسته و دیگه تو بگی ما تا ساعت 2:15 صبح هی حرف زدیم و خندیدم و این وسط ها نزدیک بود بحث جدی بشه ولی من خوشم نمیآد از بحث جدی توی چت و درنتیجه ترجیح دادم بخندیم و تو بگی من امروز سر کار چقدر خوابم میومد مخصوصا بعد از ناهار ولی خوب هی به خودم فشار آوردم تا حالا که نشستم و اینا رو می نویسم.چقدر هی بهت گفتم آنی دهنت سرویس برا چه تا صبح میشینی پای این لامصب؟؟
از این دوست عزیز پرسیدم تو عاشق شدی؟؟یکی رو دوست داشتی که ولت کرده باشه رفته باشه آخه همه مطالبش گویای اینه و خلاصه اون گفت یکی رو داشته و ازم پرسید و من نمیدونستم چی جوابش بدم آخه من هرچی یادمه عاشق بودم یه وقتی عاشق شاگرد بقالی سرکوچه یه وقتی هم عاشق پائولو مالدینی یه وقتی سینه چاک معلم ریاضیم بودم و یه وقتی عاشق رابرت دنیرو ........
خلاصه اینکه من تقریبا همیشه عاشقم و هیچوقتم عاشق نبودم به نظر من این بزرگترین دروغه که بگیم عاشقی یه بار اتفاق میافته و تموم یا عشق اول یه چیز دیگه است به نظرم در حال حاضر نظریه من اینه که عشق هم مثل خیلی چیزا به زمان بستگی داره یه موقعی هست که تو می تونی با تمام وجودت احساس نیاز کنی نسبت به همه اجزای وجود یکی از تن صدا گرفته تا نگاه گرمش ولی ممکنه یه زمانی بیاد که اینا دیگه نباشه و تو همین چیزا رو در کس دیگری پیدا کنی و ...
خلاصه اینکه من عاشق دو آتیشه هم خودم دیدم یعنی خودمو مجبور کردم که چنان عاشق یکی بشوم که اگه یه روزی باهاش چت نمیکردم اون شبم مثل شب یلدا برام بود ولی الان نه.
خلاصه اینکه من میدونم گاهی نرسیدن به چیزی یا کسی اونو برای ما تبدیل به بت میکنه و اصلان به وجود اومدن اسطوره های عشق در تموم دنیا مبناش همین دوست داشتن و نرسیدنه ...
خوب در پایان از تمومی کسایی که یه وقتی عاشق سینه چاک من بودن و نتوسته بودن بیان ابراز کنن
عذرخواهی به عمل میاد چون بنده انتخابم رو کردم و احتمالن همین روزا گل میخرم و میروم خونه شون و ازش خواستگاری میکنم و بعدشم یه ماه عسل و خونه داری شروع میشه البته نه برا من برا دوست جون چون خودش قبول کرده که به روح فمینیستی من بر نخوره حاضره همه کارا رو بکنه....
خوب اینم یه پست بدون زنجموره خانوم ها و آقایون بعد هی بگین آنی فقط زنجموره میکنه نک و ناله راه میاندازه![]()
![]()
بعد از پست.قابل توجه کامی: منظور کامی نیست منظور کامیه ای بابا منظورم کامیپیوترمه .اسمش البته رته ولی من اینجا خواستم خلاصه بگم کامی که به فردوسی برنخوره چرا از کلمه غیرفارسی استفاده کردم.چون دیروز بزرگداشت فردوسی بود.من همیشه عاشق این مردم به خصوص یه مصرع از شعرش که میگه بسی رنج بردم در این سال سی ....(نمیدونم)زنده کردم بدین پارسی؟؟ درست گفتم آقایون شاعران این مرز پر گهر بیان بگن!!
امشب می خواستم از وبلاگی بنویسم که اولین بار رفتم و اولین چیزی که چشمام و زد سنگسار دخترکی 17 ساله بود می خواستم از این حکم غیر انسانی بگم وقتی اومدم خونه داداش وسطی برام یه قطعه از اعتراض کیمیایی رو فرستاد همون جایی که خدا بیامرز مهدی فتحی برا داریوش ارجمند گلریزون میکنه و من عاشق این لحظه فیلم کمیایی ام با اینکه اون فیلم هم از نابرابری حکمی که در مورد ما زن ها میشه روایتی داره ولی من فقط این تیکه رو عشق میکنم همون جایی که میگه "حکم رو کاغذ برا محکمه است اصل حکم برا خداست "
چی شد که حکمی که فقط برا خداست به دست بنده های خدا افتاد بدست کسایی که جنبه داشتن اینهمه قدرت روو نداشتن و حکم کردن و حکم دادن به سنگسار به اعدام به کشتن و له کردن و پیش رفتن فقط برا اثبات کسی که من همیشه فقط ازش یه تابلو عاشقانه میتونم بکشم کسی که از نظر من جنسیت نداره و اگه بخوام جنسیت بهش بدم همیشه فکر میکنم مادر مهربونیه که همیشه هست و کی می تونه از یه مادر به کودکش نزدیکتر باشه و چنین ظلمی به دخترانم کوچکش روا کنه ؟؟؟
عجیب دلم هوای مهدی فتحی رو کرد همیشه به اسم عمر و عاص می شناختمش و باور کن وقتی توی فیلم امام علی بود من دوستش داشتم وقتی توی آدم برفی بود دوستش داشتم وقتی توی اعتراض بود هم عاشقش بودم و وقتی شنیدم رفته و فهمیدم روزی که رفته گریه کردم و هنوز وقتی این تیکه از اعتراض رو می بینم چشمام می سوزه.
امشب می خواستم از قصی القلب شدن این آدم های بر ساحل نشسته بگم از آدم هایی که دیگه آدم نیستن از آدم هایی که تشنه خونن... از آدم هایی که تشنه مرگ هم هستن .
نگو نه این نیست
, که باور نمی کنم این ها رو که می بینی می فهمی چقدر انسانیت سقوط کرده می فهمی و شاید آرزو میکنی کاش یه حیوون دیگه بودی ولی آدم نبودی ؟؟به قول مشیری کدوم حیوون که به هم نوع خودش اینجوری حکم کنه؟؟؟؟اما یادم اومد شما ازم انتظار دارین انتظار دارین وقتی آن شرلی می نویسه از خوشی ها بگه از خوشحالی بگه ؟!آخه از کدوم خوشی بگم از بهایی که به جوونها میدن ؟از آرامشی که همگی توی این دنیا داریم؟؟از افتخارم بگم که فقط زن بودنه؟؟
نه فقط مردان این سرزمین که زنانش نیز قصی القلبن.وقتی فیلم خصوصی اون دخترک بینوا پخش شد یادمه تمامی همکارای من دیده بودن و من که ندیده بودم وقتی شنیدم حکم برا تمامی توزیع کننده و پسرک نقش اول فیلم اعدامه با دلسوزی گفتم بیچاره ولی همکارای من با سنگدلی گفتن نه تنها اعدام که باید ذره ذره شون کرد؟!!!آخه چطور می تونن با قصاوت اینو بگن کسایی که خودشون اون بچه های بینوا رو تشویق کردن که فیلم رو توزیع کنن حالا چطور حکم رو درست میدونن؟؟
چرا کسی به خودش اجازه میده برای زندگی و مرگ دیگری تصمیم بگیریم؟؟؟
ببخشین قول میدم به زودی یه پست با روحیه خوب بنویسم .متاسفم که میاین اینجا و اینجا مدتیه پر از آه وناله است
![]()
تقدیم به تمام انسانهایی که ذره انسانیت درونشون باقی مونده و این دیوه بدسیرت هنوز موفق نشده اونا روپیدا کنه و دلشون رو بدزده و به جاش سیاهی بذاره
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبهای بی ستاره....
این شعری که حالا دارم به گوش جان نیوش میکنم:
Dدیروز عجب روزی بود نمی تونین فکر کنین این تنبل خانوم چقدر به خودش زحمت داده .تو که نمیدونی من چه موجود تنبلی هستم داداشی به من میگه مثل کوالا هستی از همونایی که به درختا میچسبن فکر کنم ؟؟؟
خلاصه اینکه فک کن که روز جمعه ساعت 7:30 از خواب بلند شدم و اتاقم رو مرتب کردم بعدش بساطم و پهن کردم که یه صفایی کنم"اوی..اوی فکر بد نکن منظورم از بساط چنتا روزنامه بود و البته یه مقدار کاغذ واسه مراسم موم اندازون" آخه قرار بود بعدازظهر با چنتا از بچه ها بریم استخر !
بعدش فکر کن که من در این جور موارد خدای تنبلیم یعنی اگه موردی نباشه ترجیح میدم اصلان از این غلط های دردآور نکنم .خلاصه اینکه بعدش یه موچین برداشتم و زیر ابروهای پاچه بزیم رو تا حدی درست کردم که در اولین فرصت که خدا میدونه چند وقته دیگه است برم آرایشگاه من تقریبا واسه این کارای قرتی بازی !!هیچوقت وقت ندارم.
برا همینه که رو دست مامان جونم موندم و چن وقتی پیش اگه شنیده باشین یکی از خمره های باستانی از تخت جمشید سرقت شد ؟؟نشنیدین ای بابا همه روزنامه های دنیا خبرش دادن و نوشتن هنوز از مرز خارج نشده .آخه کاره باباجون من بود چون معتقده واسه دختر زبون دراز و کله شق و تنبل خانومی که وقت برا خودشم نداره همین بهتره که ترشیش بندازن !!!!!
خلاصه اینکه ما همه این کارها رو به اضافه یه حموم درست و حسابی تا ساعت 10 انجام دادیم و بعدش با خانواده محترم جهت گردش به بیرون شهر تشریف بردیم و بنده تا نزدیکی های ساعت 2 باهاشون بودم و بعد رفتم پایانه و ماشین گرفتم برا شیراز و سر ساعت!!رسیدم به محل قرار برخلاف همیشه .
با مرمر خانوم و خواهرش رفتیم استخر علوم پزشکی و بچه های دیگه به هزارتا دلیل واهی از اومدن به استخر با ما خودداری کردن!
خلاصه اینکه ما رفتیم استخر و تا جایی که جا داشت من شنای قورباغه تمرین کردم ولی من نفس کم میارم یعنی اوایلش که وارد آب میشوم تمام عضلات شکمیم سفت میشه طوریکه که نمی تونم درست نفس بکشم و شدیدان احساس خستگی میکنم با اینکه من اصلا آدم ترسویی نیستم ولی این اتفاق میافته .یه وقتی مربی شنام میگفت من نمی دونم چرا تو این همه به خودت فشار میاری آخه تو که وزنی نداری(حالا نیمولی میاد یه متلک دیگه بارمون میکنه!!)
خلاصه اینکه با اینکه من آموزش کرال ندیدم طی تمریناتی که خانوم مرمر خانوم دادن بنده تونستم عرض استخر رو کرال پشت برم و این خودش موفقیت بی نظیریه.البته شنای قورباغه به نظرم سخت تره از کرال.چون من به سرعت یاد گرفتم و بدنم اصلان خسته نشد.
البته من اصلان توی سه متری نمی روم نه که بترسم غریق نجات استخر بهمون اجازه نداد چونکه من نمی تونم خوب دوچرخه بزنم برا همین گفت بهتره توی قسمت کم عمق بمونم فک کن من هیچوقت تو این قسمت غرق نمیشوم !!! البته یه بار از آبش پرید تو گلوم و چشمام هم به خاطر اینکه عینک نبردم قرمز شده بود مثل اینکه یه دل سیر بشینی و زار زار گریه کنی.
خلاصه بعد از استخر رفتیم بستنی خوردیم البته نه بستنی تپه تلوزیون ها نه از همین بستنی معمولی پاستوریزه ها ...
خلاصه به اصرار مرمر خانوم رفتم خونه اونا البته قرار شد شب بزنیم بریم بیرون برا شام و بعدش من شب برم خونه مامان الفی .
مرمر یه داداشی داره که خیلی روش تعصب داره برا همین من همیشه سربه سرش میذارم مثلان چون همه ما به شدت بوی کلر میدادیم قرار شد عطر بزنیم ولی عطرای اونا شیرینه منم بهش گفتم خوب از عطر داداش جونت بده بزنم .مرمر با چشم غرنه ای گفت عطرای اونم همین جوریه بعدش گفتم خره عطر شیرین مناسب خانوم هاست و آقایون بهتره عطرشون تلخ باشه و اگه سلیقه داداش جونت اینه من دیگه اسمش هم نمی آرم و بعد کلی خندیدم و آماده شدیم رفتیم بیرون .یه سری چمران زدیم و از شانس بد بنده چنتا از پسرای دانشگاه رو دیدم اونا هم مثل ما فارغ التحصیل شدن فک کن من با چشم های قرمز و فین فینی که میکردم چطوری به نظر میومدم .یکی از پسرا هم کسی بود که بچه ها یه وقتی شایعه درست کرده بودن براش که من قراره بروم خواستگاریش(قابل توجه کامی خان)!!!!
بگذریم بعدش رفتیم هات و یه پیتزا یونانی زدیم به بدن و بعدشم موقع خداحافظی بود دیگه.
هرچی مرمر و خواهرش اصرار کردن که بروم خونه شون گفتم نه نمیام .فاطی خواهر مرمر خانوم گفت آخه دخترجون خونه ما که کسی نیست داداشی ماموریته و ما هستیم فقط!!! و منم خندیدم و گفتم چون داداشی نیست نمی آم وگرنه میومدم .اخه بیام خونه شما با شما دخترا چه کاری می تونم داشته باشم یا چه حرفی دیگه دارم از صبح تا حالا که داریم حرف میزنیم و خلاصه اون دوتا از خنده رودبر شدن از حرفای من و من نمی فهمم کجاش خنده داره و بعدشم بوووس و خداحافظی .
پیاده راه افتادم که بروم خونه مامان الفی جالب بود برام که هنوز مجتمع ستاره فارس شلوغ بود و برخلاف شایعاتی که شنیده بودم خبری از گشت پلیس نبود .البته تیپها کاملان عوض شده بود و از پسرای مو تیغ تیغی و ابرو برداشته لنزدار و دخترای کاکلی خبری نبود و البته پاچه کوتاه و ....
خلاصه دیروز عجب روزی بود ...
پاورقی نوشته من.نمیشه نوشته من بدون پاورقی باشه حتمان باید بیام یه چیزکی این زیر اضافه کنم.نمی دونم چرا به هرکدوم از دوستان میخوام سربزنم فیل+تر شدن یعنی چی؟؟آخه مخابرات داره چه گ..هی میخوره .مگه ماها چی می نویسیم که هی راه به راه ور میداره حرفای ماها رو فیل+تر میکنه؟؟؟ به قول جرجی سر تخته بشورنشون آخه چرا اینقد خون به دل من میکنن؟؟؟؟الانصبح دوشنبه ساعت حدودای چن دقیقه صبحه که من اینا رو اضافه میکنم.از شرکت مشکلی ندارم واسه دیدن نوشته ها از خونه مورد دارم....
پاورقی نوشته من.اینم قابل توجه بعضیها که با دقت نگاه نمیکن آخه اون آدرس خونه دوم من به اون گندگی با یه علامت تعجب یه متری رو نمی بینی؟ ایووول بابا عجب چشمایی داری رو دست چشمای من بلند شده
خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست
مثل شما با این سرو شکل و لباس .....عقده (نیمولی تصحیح کرد که کپه)؟نور ماه سبکتر از هواست
خورشید خانوم رهاتر از من و شماست
هر کی میخواد با کلاشی سر کلاس نقاشی
پیرهن گلدار نکشیم
خاطره یار نکشیم درخت سرباز نکشیم
بدتر از اون ساز نکشیم
باید بدونه عاقبت دوبال پرواز میکشیم
درای این مدرسه رنگی و دلباز میکشیم
روی کاغذای بی صدا ساز می کشیم ساز میکشیم
خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست ....
این یکی از ترانه های قدیمی ابیه که من همیشه بهش علاقه داشتم ولی این چن وقته همش تو ذهنم رژه میره الانم دارم گوش میدم گفتم بذارم اینجا تا بتونم عقده های این چن وقته بهتر سر باز کنن.
نمی دونم چی شد باز مرض رفتن افتاد به جونم سال گذشته اینقدر سایتهای مختلف رفتم و به موسسه های مختلف تلفن کردم که دیگه حالم بد میشد از رفتن حرف بزنم.اما از چند روز پیش دوباره کارم شده سرچ توی نت برا موسسه هایی که اعزام دانشجو به خارج از مرز این مرز پر گه؟؟ر دارن.
ولی لامصب مهاجرت هم دست گذاشته رو نقطه ضعف ما که همون پوله .
به یکی از موسسات تلفن کردم و برا رفتن به انگلستان می پرسم مشاورش بهم گفت حداقل 500-700 پوند هزینه هفتگی دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من و بابایی با هم درآمد ماهانه ام چیزی در حدووده 700 پونده!!!!!!!!!!
یکی از موسسه های دیگه واسه اعزام به آلمان میگه باید سالی 7.000.000 تا 9.000.000 ساپورت مالی بشی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
نمیدونم چرا خر شدم دوباره به خودم امیدواری دادم که می تونم بروم؟ اصلا چه معنی داره یه بچه کارمند که خودش با یه تنزل درجه با پایه حقوق کارگر باهاش قرارداد می بندن فکر رفتن از این خراب شده باشه؟ اصلان چه معنی میده که فکر کنه میتونه اونور بهتر پیشرفت کنه و حتی رویای پیشرفتش رو شبا برا خودش هی تکرار کنه.
رومن گاری توی کتاب خداحافظ گاری کوپر از زبون لنی میگه"هر کسی ماداگاسکار خودشه داره ...ماداگاسکار من این شهر لعنتی ....من می بینم چطوری منو میکشه و توی خودش دفن میکنه .من زحمت اینکه هرروز 4 ساعت توی راه باشم رو به خودم دادم تا از شر این لعنتی راحت بشوم ولی نشد این ماداگاسکار کثافت منه و من اینجا میمیرم.......
وقتی از شرکت اومدم تا حالا که دارم این نوشته رو می نویسم خوابیدم و می دونم از خستگی روحی بوده وقتی زور میزنم که یک کاری بشه و نمیشه انگاری منو توی استخز ژله ای بندازن و ازم بخوان شنای پروانه تا ته استخر بروم !
آهای آقایون مشکل این ملت به خدا بدحجابی اصلا حجاب ما زنای این مملکت نیست مشکل این مردم بی مزد کار کردنه. آقایان مشکل نداشتن یه مستمری درست و حسابی مساوی کاری که براتون کردیم در دوران بازنشستگیه .باور کنید آقایون مانتو نپوشیدن من دردی برای این مردم نداره ولی بازنشسته همین دولت فخیمه که باید بعد از سی سال کار و رنج و مررات با حداقل حقوق بیاد بشینه کنج خونه درده !آقایان هزینه های خونه شما چقدر میشه ؟هزینه کلاس بچه ها و فوق برنامه هاتون؟سفراتون؟
آقایون من یه بچه خیابونی نیستم یا یه بچه گدا ..
نه به همون خدایی که براش داری سینه میزنی و سینه ها رو پر میکنی از نفرت ازش! من بچه یکی از همون 100ها هزار نیروی کار توام که سالها از حاصل رنجش تو اینجوری قد کشیدی و امروز داری ماها رو به عنوان طعمه های جدیدت به درون این چاه می فرستی تا خوراک این گاو نر بشیم!!
آقایان حیف نیست شما ها رو آقایان بنامم؟؟؟
مگه شما همون کثافتهای نیستین که از خون ماها تغذیه میکنین همون خون آشام های مدرنی که دیگه آفتاب هم حریفتون نیست و حالا دیگه نه تنها شبها که روز هم و هر ساعت یکی از ما رو می بلعین؟؟
آره من میخواستم بروم تا بزور بهم نگی چی بپوشم .
اگه بروم کشواری دیگه و بهم زور بگن میگیم اینجا مهاجرم و زور بهم نمی آد ولی اینجا چی!! اینجا بگم توی وطنم به من تعرض میکنین فوحش میدین توهین میکنین و من عین خر سرمو میندازم پایین که مبادا از کاه و یونجه ام کم بشه؟؟؟
ولی شما کثافتا فکر اونم کردین .نمیذارین من از اینجا بروم نه برا اینکه دلتون برام سوخته نه !! برا اینکه اونی که داره نمیشه فرستادش به این دالان پر پیچ مطمئنان اونا با خودش همیشه یه گلوله نخ دارن که از اون پیچ وحشتناک بیرون بیان ولی می دونی ماها نداریم پس من و ما بهترینیم واسه این دالان !!!
همش به خودم زورکی امیدواری میدادم میشه و یکی از دلایلی که این همه کار میکردم جمع کردن پولام بود که اون گلوله نخ رو بخرم و ازاییجا بزنم بیرون ولی تو راهش و بستی با این پولا نمیشه رفت .بابایی بعد از سی سال صادقانه کار کردن براتون در حد یه مهندس نه بالاتر یه حرفه ای با کمترین حقوق بازنشسته شد فقط برا اینکه اون فرصت تکمیل تحصیل نداشت ؟؟ ولی آخه کثافت اون برا اون دم و دستگاه لعنتی بیشتر از اون مهندسای زپرتی دانشگاه آزادی تو کار میکرد .وقتی بابایی رو فرستادین بره مجبور شدین اون دستگاه چند میلیاردی که همسن بابایی هم بود رو هم بذارین کنار چون جوجه مهندسات از پسش بر نمی اومدن یادته بابا وقتی شنید چطوری اشک توی چشماش حلقه زد انگاری بهش بگن مثلا من مردم شاید؟؟ روزی 12-13ساعت باهاش بود جزیی از وجودش بود 24 سال حرف کمی نبود!!
ولی تو در عوض اومدی اونو به حداقل بازنشسته کردی که اگه خواست هم نتونه به آرزوهای دختربچه لوسش جامه عمل بپوشونه؟
تو فکر کردی من اینقدر لوس و پست هستم مثل بچه های خودتون که بیام به خاطر این آرزوی خودم اونو کوچیک کنم و یا بیشتر از توانش بخوام؟؟ خرین دیگه همینه نمی فهمین من شاید بخوام بروم ولی دلم نمی خواد ببینم غرور بابام شکسته نه نمی خوام .می مونم توی همین ماداگاسکار و هر جوری بشه باهاش می سازم .
با اینکه یکی از رویاهای آن شرلی یعنی سبزترینش رفتن و تحصیلا در دانشگاه های آلمان بود ولی فکر نکنی چون این رویا از دست رفت من کم آوردم نه هنوز راه طولانیه یه رویای دیگه رو میسازم و باهاش میام به جنگ تمام کسایی که رویای سبز منو ازم گرفتن.
خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست ....
با این سر و شکل و لباس ..........
پاورقی نوشته من.
من حالم کاملان خوبه این پس لرزه های داغونی امروزم بود.و چنتا موضوع دیگه باعث شده من اینقدر احمق بشوم اصلان هم ناامید نیستم و کاملان حالام خوبه .
ببین تو هم از این حالت بیا بیرون دست بردار ما همگی یه عالمه دردسر داریم وقتی میذاریم اونا رشد کنن و بزرگ بشن اینقدری میشن که دیگه نمیتونیم جلو روش واسیم و بعد ما رو تو خودش حل میکنه .آره با خودتم که حالا یکی از ابروات رو بردی بالا و این نوشته رو تا این ته دنبال کردی .بزن بیرون به سمت مغولستان خارجی!!
پاورقی نوشته من
.نمی دونم اونجا میگه عقده یا یه چیز دیگه من اینجوری میشنوم شما دوست دارین تصحیح کنید .پاورقی نوشته من. مرسی از اینکه تصحیح کردی ولی نمیدونم چرا من همش عقده شنیدم؟؟؟ بعضی وقتا گوشام کر میشن وهرچی دوست دارن میشنوم
......
شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره
ما خواب خوش می بینیم اون......
یادته وقتی بچه بودیم اون موقع ها که هنوز می شد بدون ترس موهای بلندمون رو مامانی ببافه و از دو طرف مثل گوش خرگوش آویزون باشه .اون موقع ها که میشد بدون ترس میون کوچه لی لی بازی کرد و دوچرخه سواری یادته اون موقع ها که بلند بلند می خوندیم شبا که ما می خوابیم؟؟؟یادته آقا پلیسه واسه ما همیشه بیدار آماده حفاظت از من و تو بود .اون همیشه در کمین دزدهایی بود که میخواست من و تو و اسباب بازی هامونو اذیت کنن؟یادته اون موقع ها که هنوز ترسی از پلیس ها نبود.....؟
یادته چقدر با همه جنگیدیم که ثابت کنیم پلیس ها رشوه نمی گیرین و اگه جریمه میکنن حق آدم هایی بوده که جریمه شدن؟ یادته هرباری که بابا جریمه میشد بهش میگفتیم حقته ؟؟؟
چی شد که یه دفعه شعر بچگیمون بهم ریخت چی شد که دیگه همه وجودمون شد ترس از آقا پلیسه و دوستاش شد کابوس این شبهای من و تو؟؟؟
همین چن وقت پیشا بود که شبای زمستونی تا صبح خواب چکمه پوشای امریکایی رو توی کوچه بغلی میشنیدیم و از ترس تا صبح زیر پتوهزاربار میمردیم و زنده میشدیم؟و هربار کابوس میدیم سربازای چکمه پوش در خونه ها را یکی یکی میشکنن و جلو میان؟ تا به در خونه ما میرسن؟؟! و حالا هر روز توی بیداری شاهد شکستن تمام شعر کودکیمون هستیم و هر روز با این ترس روونه خیابون میشیم. که آقا پلیسه با اخم و تخم بیاد جلو و سرمون داد بکشه و با ضربتی خصوصی ترین حریم ما رو بشکنه و تمام شعر بچگی هامون رو زیر پا له کنه و ما رو که فکر میکردیم برا هرچیزی میشه به آقا پلیسه پناه ببریم فراری بده ازش !
و حالا دیگه شعری برامون نمونده که به نسل بعد خودمون بگیم تا اونم به نسل بعدش .دیگه حتی تپولویم تپلو را هم باید در گلو خفه کنیم شاید که فردا روزی تصمیم بیگیرن این شعرم با اخلاقی که اونو در نظر دارن منافاتی داره وای وای دیگه شعر خاله سوسکه هم نمی تونیم بخونیم یعنی چی که یه خانوم خوشگل
, تر گل ورگل راه بیافته تو خیابونا و دنبال شوهر باشه؟؟؟؟ اونم با کفشای قرمز؟؟؟؟ببین من که میگم همه این شعر ها باید بازنویسی بشن چون همشون مانع هستن واسه مردای پاکباز ایرونی؟؟
راستی وقتی من شنیدم آقا پلیسه میخواد جلوی تک تک ماها رو بگیره و بهمون بگه موهاتو بپوشن و یا چرا مانتوت کوتاه است ناراحت نشدم چرا باید بهم بربخوره خوب حتما آقا پلیسه دیده دزدی در پس دیواری منتظره که منو اذیت کنه!!!!!!!!!!!!!!!
آقا پلیسه بهتر میدونه حتمان از من و بابایی و مامانی
, که من چی بپوشم و چه جوری بپوشم به صلاحم !!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی آیا به تو برخورد؟ که تو و دوستات رو متهم کردن که نمی تونی تاب بیاری بیرون بودن موهای منو؟
یا کوتاهی مانتو من تو رو وسوسه میکنه به کارای بدبد؟! ها !
واقعان به تو برنخورد وقتی گفتن مبارزه با بدحجابی و منو به زور و کشون کشون بردن و سوار ماشینی کردن که باید دزدان و قاتلان و بزهکاران رو سوار برش کنن؟ بهت برنخورد وقتی یکی به خودش اجازه داد واسمون خط تعیین کنه که من چی بپوشم که تو راحت تر روونه بهشت بشی؟
یعنی اینو راست گفتن که تو نمی تونی خوددار باشی حتی وقتی من عطر میزنم؟؟؟ من نمیتونم باور کنم اینا رو؟ولی وقتی میبینمت که ساکت گوشه خیابون واسادی و منو نگاه میکنی وقتی سوار ماشین میکنن و حتی میخندی و به بغلدستی هات میگی حقشونه !!! شک میکنم به فکرای خودم درمورد مرد در مورد تک تک شماها؟
وقتی گفتن من مانتو گشاد بپوشم وقتی گفتن من خودمو بپوشونم من بهم بر خورد ولی فکر میکردم به تو بیشتر برمیخوره آخه آدم وقتی خودشو میپوشنه وقتی خودشو استتار میکنه یعنی خطری هست یعنی دشمنی درکمینه و باید قایم شد.یعنی اینکه گرگ بد قصه یه جایی منظره منه؟؟؟ غیر اینه؟ گوهر در صدف چه معنی می تونه بده به جز اینکه دزدی یا دزدانی در کمین اند؟؟؟
ولی تو همچنان ساکتی و همچنان در دلت میگویی حقشونه؟؟؟
با سکوتت و خنده های بیجایت به من فهماندی راست میگن ؟ وگرنه من در برابر دوستانم همیشه آزاد بودم در میان خانواده راحت بودم وکسی نگفته خودتو بپوشون ولی حالا که این آقایون گفتن و تو ساکت ماندی بدون ذره ای اعتراض فهمیدم تو اتهامی رو که بهت زدن قبول کردی و چرا من باید ازت دفاع کنم مگه غیر اینه که تو خودتو همیشه توی صف
, اول دیدی چرا اینجا که رسیدیم میخوای من بیام ازت دفاع کنم؟؟؟اگه قبول نداری که گرگ بد قصه نیستی اگه قبول نداری دزد و شبگیر نیستی چرا نشستی همچنان و نگاهم میکنی و توی دلت شاید هنوز زمزمه میکنی ح....ق!!!!!
آخرش بگم که آقا پلیسه دیگه مثل قدیما دوستت ندارم دیگه مثل قدیما دلم نمی خواد عاشق یکی از آقا پلیسا بشم دیگه دلم نمی خواد با هیچکدومتون حرف بزنم.آقا پلیسه حالا هر باری که می بینمت اگه تو چشمام دقیق بشی می بیینی که چقدر ازت بد میاد و اگه دارم با خنده از کنارت رد میشوم دلیلش شعر کودکیم نیست بلکه دارم به کاری که میکنی میخندم و می بینمت مثل گرگ های آدم نما که دندان تیز کردهای برای طعمه جدیدت !!!
پاورقی نوشته من
. چن وقتی پیش خواهرم خوابش و تعریف میکرد و میگفت خواب دیده میخواسته بره دنبال الفی کوچولو که تو خیابون روبرویی منتظرش بوده ولی پلیسها جلوشو گرفتن واسه لباسش و هرچی اون گریه کرده که توروخدا بچه کوچولوی من توی کلاس نقاشی منتظرم اونو بهش اعتنا نکردن و اون با گریه از خواب پریده و حالا هرباری که میخواد بره بیرون با هزارتا ترس میزنه بیرون و من میخوام از آقایون بپرسم آیا این بود امنیتی که قولش را داد بودین؟آقایان آیا این همان راحتی خیالی بود که با طرحتان می آورین؟؟؟یعنی زنی را تا این حد از جامعه که نه!از پلیس که حامی مردم در برابر خطرات احتمالیه و الان به صورت لولویی درآمده بترسانید که حتی شبها نتواند بخوابد و خواب خوشی ببیند؟ دیگه حالا شبها ما نمی خوابیم و خواب خوش نمی بینیم که میخوابیم و خواب آقا پلیسه رو میبینیم که میخواد ما رو به زور سوار ماشینی کند و به زندانی دور ببرد.!!!!!!!!!!
پاورقی نوشته من.اگه می بینی این همه ذهنم بهم ریخته است و اینجا این همه شلوغه دلیلش اینه که همش مجبورم از سر کار آپ کنم!!!
پاورقی نوشته من.الان زنگ زدم جای که ازش کارت نت گرفتم میگم خانوم این کارت اعتبار نداره با پرویی میگه وا خانوم مگه میشه (یعنی منو متهم کرد به دروغ گویی)بعدش میگم خانوم کارتهای شما اغلب این ایرادو داره !میگه خوب چه خطایی اعلام میکنه میگم واله نمیدونم فقط میدونم اعتبار نداره میگه واه خانوم این کارت ۴ساعت اعتبار داره منم نمی تونم بدون شماره خطا بهتون بگم چه مشکلی دارین حالا عین این پروها سریال نامبر کارتو گرفته ها و منم اومدم بزنم تو دهنش گفتم کانکت میشم بهتون میگم خطاش شماره چنده ولی وقتی کانکت شدم دیدم شد و خطا هم اعلام نکرد وا ؟!!!یعنی چی؟!!!!!!!!!!
تازه من کی بهت گفتم نا امیدم نه خدایی کی گفتم؟گفتم خسته شدم ولی نگفتم ناامیدم همین که می نویسم همین که هنوز هستم خودش خیلیه.
خیلی حرف دارم واسه گفتن ولی خوب این چند شبه کارت نت نداشتم و افتادم به پی سی چه میشه کرد الانم سرکارم و دارم اینا رو تن تند تایپ میکنم که بهت بگم باور کن من هنوزم آن شرلی با موهای
قهوه ای هستم ها ....
نه ناامیدم نه اینجا نک و ناله راه میندازم من با یکی دعوا داشتم که اونم همیشه بی تفاوت میذاره من حرف بزنم مگه اینجوری خالی میشم.
به اون هم جنس عزیز هم بگویم من ناراحت نشدم از اینکه این حرفا رو گفتی به خودم ولی حق نداری به همه خانوم های وبلاگ نویس مرتبط کنی نوشته های منو .
مگه آقایون وبلاگ نویس چی می نویسن یکی درمیان نقطه ضعفهای که از دوستاشون می بینن و یا نامردی که ماها در حقشون روا داشتیم میگن همه هم کلی کیفور میشن از همدیگه.... جلو هم بلند میشن و کم پیش میاد همجنساشون ازشون انتقاد کنه.!!!!!!
یاد اون جوکه افتادم که یه شب یه خانومی دیر میاد خونه و وقتی میاد شوهره ازش میپرسه کجا بودی میگه با دوستام و مرد برمیداره به تک تک دوستای زنش زنگ میزنه و همه انکار میکنن که با زنه طرف بودن و یه شب مرده خونه نمی آد و وقتی میاد زنش ازش میپرسه کجا بودی میگه با دوستام بودم ....زنه به همه دوستای مرد زنگ میزنه و همه اونا بدون استثنا میگن که مرده با اونا بوده و آخرین نفر برمیگرده میگه خانوم الانم هم شوهرتون پیش منه اگه میخوای گوشی رو بهش بدم
و !!!همینه که مردا میتونن علیه ما دست به یکی بشن ....
حالا من عاشقانه ننوشتم از کسی هم ناراحت نبودم فقط یه خرده حسابی با دوست جون عزیزم که قربونش برم آروم و بی صدا فقط حرفای منو گوش میده داشتم که تسویه کرده بودم و خواستم اینجوری با نوشتن اون حرفا از خجالتش بیرون بیام.
بعدم اگه کسی از ص.ک.ص مینویسه یا عشق حرفای تکراری ما ها نیست حرفای همه نسلهای بشریت بوده و خواهد بود و نمی دونم چرا میخواین الکی همه چیز رو گنده کنیم.
اروین یالوم معتقده نیچه اگه این همه با زن میجنگه به دلیل شکست عشقی که داشته و حالا این غول فلسفه که به خاطر عشقش با ماها این همه دشمنی داره چه دلیلی داره من که هیچ ادعای فلسفه بازی ندارم بیام چیزه دیگه ای بگم؟؟خوب دوست دارم از عشق از خدا از سبزینه وجودی خودم بگم شاید همه دختران سرزمین من خواستار این هستن و هیچ مطلبی بالاتر از شناخت خودمون نیست و من تمام وجودم اگه نفرت یا اعصاب داغونه چه خوبه که اینجا بگمش نه جای دیگه!
بعدشم خدایی تا حالا چنتا پست از من عاشقانه بوده؟؟؟ همش روزمره بوده یا خلاصه داستان.
شایدم بوده و خودم خبر نداشتم.ببخشین قصدم شما نیستین همه خانوم ها و آقایونی که فکر میکنن مطالب بزرگتری از زندگی هم هست ؟!
که چون بنده معتقدم هیچ چیزی و هیچ چیزی ارزشی بالاتر از زندگی در این دنیایی که فعلان توش هستیم نیست درنتیجه به چرت و پرت گویی هایی که شما گفتین ادامه میدیم باشد که مقبول افتد.
راستی بچه ها مرسی از همه تون .بعدشم مگه آن شرلی حق نداره غصه بخوره مگه غیر اینه که وقتی فهمید قرار نیست بره اردو اعتصاب غذا کرد و داشت از غصه میمرد؟؟؟![]()
قصد دارم یه پست درمورد این شعر دوران بچگیمون بنویسم منتظرم باشین:
شبها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره
ما خواب خوش می بینیم اون دنباله....
البته امشبم خونه نیستم و تا فرداشب اگه پست جدیدی به ذهنم نرسه مفصل این شعر رو تفسیر میکنیم..............![]()
نمی دونم چرا این همه با من دشمنی میکنی آخه مگه من چیکارت کردم مگه من به خواست خودم به این دنیا اومدم مگه روزی که داشتی منو می فرستادی ازم پرسیدی دوست دارم باشم یا نه ؟؟؟تو میلت کشیده بود یکی دیگه رو روونه این جنگل بی سر و ته کنی که کردی خوب حالا چیه که با من سر جنگ داری ؟؟؟من که نه تو اومدن نقشی داشتم نه انتخاب خونواده پس چرا این همه اذیتم میکنی تو خواستی که من اینجا به دنیا بیام پس چرا حالا هی چوب لای چرخ ما میذاری؟؟؟
تو نمی خوای من حتی یه لحظه راحت باشم اون موقع ها وقتی تو خونه دعوا بود خوب من می رفتم می خوابیدم خواب برام حکم دارو داشت ولی حالا اون خواب راحت رو هم ازم گرفتی چرا؟؟؟ حتی تو خوابم دیگه راحتم نمیذاری تا کی میخوای این کابوس رو ادامه بدی؟ توی بیداری کم بود که حالا تو خوابم ولم نمیکنی؟
گاهی اوقات میگم تو چی از جونم میخوای چرا این همه منو اذیت میکنی ؟تو که منو دوست نداری تو که منو رها کردی و حالا فقط هق هق گریه است و بالشی که خیس میشه مثل تمام شبهایی که از دست رفته .
بهت میگم خسته شدم میگم خسته ام کردی....خسته ام می فهمی ؟ولی تو نمی فهمی تو که خونواده ای نداری که همیشه با هم درگیر باشن تو که هیچوقت عصبی نمیشی تو که اصلا دست و پا نداری که حس کنی تمام بدنت بی حس میشه .تو اصلا منو درک نمی کنی چون تو که آدم نیستی غیر اینه؟ تو چه میفهمی که وقتی درگیر چیزی میشی که تو به وجود نیاوردی و ناخواسته پات بهش کشیده شده چون تو خودت همه چی رو ساخته ای و همه چی به تو ربط پیدا میکنی.
اصلا تو مسئولی چون تو خواستی که من باشم تو خواستی من اینجا باشم پس مسئول منی تا کی میخوای از زیر بار این مسئولیت دربری ؟ تا کی فقط میخوای تماشا کنی؟چرا دیگه صدای منو نمیشنوی آخه چی کار کنم آره من کم آوردم من خسته شدم بفهم آخه مثلا تو از همه بیشتر میفهمی.......
اینها همش مربوط به اعصاب داغون دیشب من بود و دعوایی که من باهاش داشتم ولی اون تمام مدت آروم یه گوشه ایستاده بود و آروم نگاه میکرد انگاری میخواست بگه حرف بزن تا سبک بشی همینش منو بیشتر عصبانی میکنه کم مونده بود کارمون به فحش بکشه چندباری هم به همه دنیاش فحش دادم ولی بازم ساکت بود و میخواست بگه توی تمام وقتایی که من نذاشتم بیشتر از این اذیت بشی چی؟؟؟
ولی آخه خواب راحتم ازم گرفته شده چند وقتی همش میترسم ام.اس بگیرم .آخه این بیماری میتونه از فشار عصبی بیش از حدم ناشی بشه و منم که یه کوه فعال آتشفشانم و هر شب خواب می بینم دست و پام بی حس شده و نمی تونم تکونشون بدم و بعد هرچی میخوام داد بزنم نمی تونم ووقتی هم بیدار میشوم واقعان بدنم بی حس شده .
دلم گرفته فقط میدونم شاید باید یه چندوقتی از خونه بروم ولی نمی دونم کجا
, حتی الان که اینا رو می نویسم یه نقطه توی ناحیه گیجگاه سرم داره میسوزه و یه نقطه های از سرم به شدت درد میکنه.....خوب امروز رفتم کوه ساعت 6:20 اونجا بودم خیلی هوا خوب بود خنک و پاک و سبک .ولی بدنم تنبل شده بود خوب نمی تونستم نفس بکشم مجبور شدم چندباری به خودم یادآوری کنم نفس عمیق دخترجان نفس عمیق.یه گروه دوچرخه سوار کوهستانم بودن یه سری اونا دنبال من اومدن و یه جاهایی من دنبال اونا میرفتم .امروز کوه شلوغ بود مثل زمستون نبود که خلوت خلوت بود می تونستی آواز بخونی و بلند بلند نفس بکشی و فال حافظ بگیری امروز کوه پر از آدم بود و توی رفتن بالا دوتا آقا به من گفتن تو برا چی میری بالا میخوای چی آب کنی ولی من بهشون محل نذاشتم پروها .اصلا حرفه ای نبودن چه ربطی داره کوه به داشتن چربی و سوخت شدن و این حرفا اهل دل نبودن ....کوه جایی که هریکی عاشقش باید بره تا وقتی که خودش راه نده .دلم یه کوه درست و حسابی میخواد یه کوهنوردی چند روزه چادر زدن توی شب کوهستان و آتیش و گرم شدن و چایی خوردن و پیاده روی های طولانی و خستگی بی نهایت .ولی نمیشه هیچ برنامه ای نیست.کاش یکی زنگ میزد میگفت مثلا برا دو هفته دیگه واسه دماوند یا سبلان برنامه دارن و ازم میخواست که بروم ولی هیچکی نیست بچه های قدیم همه منو فراموش کردن و این خیلی بده .من دلم ساز میخواد کوه میخواد سفر میخواد اینا رو که تو جمه آدمهای واقعی میگم تعجب میکنن میخندن و مسخره میکنن شاید هم حق دارن .من گفتم میخوام خواننده بشوم همکارا چندباری گفتن و بعدش خندیدن نمی دونم شاید حق داشتن شایدم نداشتن ولی من دلم اینا رو میخواد چه میشه کرد....
وقتی نیچه گریست رو تهران که بودم خریدم و هربار چند صفحه ازش خوندم تمومش کردم کتاب خوبیه .یه دختری تو کتاب هست که انگار داستان حول اون میچرخه ولی هیچ نقشی نداره و شاید همون بی نقشی دختری به اسم لو سالومه تو بعضی کارا شبیه منه مثلا اینکه معتقده میتونه با مردا باشه و در عین حال شریک جنسی نباشه یا اینکه خودخواهی که یکی بخواد همیشه ما باهاش باشیم !!!ولی دکتر برویر دکتری که توی داستان دچار یه وسواس فکریه یه چیزی همش تو فکرشه و همش باهاشه راه درمانی که دکتر کشف کرده منم سالها پیش بر اثر تجربه به دست آوردم برا اینکه یه فکر مزاحم یا بهتر بگم یه حس بیخودی که با پر و بال دادان بهش اسمش میذاریم عشق کافیه فکر کنی اون کسی که تو داری ازش یه شاهزاده دست نیافتی میسازی با آدمهای دیگه مثل تو برخورد میکنه بعد راحت میشی یعنی دیگه فکر کردن بهش معنی نمیده و کم کم محو میشه.شما هم امتحان کنین جواب میده.تراست می....
ولی من الان دلم میخواد درباره فروید چیز بخونم دوست دارم بدونم اون چه جوری زندگی کرده چطور این همه نظریه باحال داده چطور توی اون دنیا که برا یهودی جایی نبوده این همه پیشرفت کرده جایی که اون به جرم دینش ممکن بود از درس خوندم محروم بشه از تدریس و طبابت و آزمایش چطور تونست این همه پیش بره .
اگه کتاب خوبی داری معرفی کنین درباره نظریاتش نه درمورد زندگی نامه هاش.
رفتین نمایشگاه به جای منم کتاب بخرین .
چند روزی بود که کتاب کولی کنار آتش خانم روانی پور رو خریده بودم ولی نخواندم تا امروز توی راه .
می خواندم و نا خواسته با آینه گریه کردم آهنگی از پخش مینی بوس پخش میشد که من بارها باهاش رقصیده بودم ولی نمی دونم چرا یهو غم دنیا را ریخت توی دلم و بعد پاشید به چشام و اشک شدن اومدن پایین نمی دونم شاید آرزوی دیرینه من با غم آینه یکی شد شدن کبوترای کوچیک و نشستن کنج دلم تا کی پر بگیرن .
دلم میخواست پابگیرن پاهام و برقصم میانه اون باریکه راه ماشین نمی دونی چی کشیدم من شدم کولی قصه شبانه مادربزرگ شدم کولی قصه خانم روانی پور دلم پر شده پر از غم..........
امروزم بچه ها بهم گفتن چرا این همه غر میزنی؟؟؟ نمیدونم شاید دلیلش اینه که اینجا نبودن و نتونسته بودم غرهای تمام این مدت سر شماها بزنم .دلم پرپر میزد واسه نوشتن یه خط توی این خونه که ماله خودم نیست ولی من فعلا مالکشم.از یازده روزی که تهران بودم
, از تنهایی هام که همیشگی هستن و اگه یه روزی تنها نباشم خودم هم تعجب میکنم؟!از برگشتنم به خونه و اینکه دیگه تحمل ندارم که توی این جهنمی که هستم بمونم دیگه طاقت دعواهای خانواده رو ندارم دیگه تحمل قوانین اجتماعی جدید رو ندارم دلم برای چند وقتی سکوت میمره و زنده میشه وبرای تنهایی و آزادی ....میخوام کشف کنم و کشف بشوم میخوام لذت ببرم و ببینم و بخونم و مست بشوم از هرچی توی این دنیاست بدون ترس از اینکه نرود آبروی نداشته ام؟!!
خسته تر از اونی بودم که بخوام چیز بهتری بنویسم سه روزه که به خاطر اعصاب داغونم نتوستم یه لقمه درست و حسابی بخورم و عق نزنم و حالم بد نشه .سه روزه که به جون عالم و آدم نق زدم و دلم خواسته یکی بود که اینقد میزدمش تا جونم بالا بیاد ...
کاشکی میشد عق زد و جون آدم بالا میومد و از شر زندگی که نمی خواست راحت میشد.
چندوقتی پیش قبل از اینکه خونه قدیمی رو قفل بزنیم درش و بگیم فور سیل و بزنیم بیرون سحر خانم ازم دعوت کرد واسه یه بازی این بود که چنتا آرزو بگیم من امشب دلم میخواد شرکت کنم .سحرجون نگو دیره که هیچوقت واسه آرزو کردن و آرزو گفتن دیر نیست.
5تا گفته بگم ولی اگه بیشتر شد منو میبخشین؟!
1.امشب و الان دلم میخواست خواننده بودم خواننده ای که همه دردهاش میریزه تو صداش و میخونه. به خدا صدای من بد نیست از اونایی که صدامو شنیدم میپرسم من استعداد خوانندگی دارم یا نه؟؟ چرا باید اینجا باشم که زن نمیتونه بخونه نمی تونه برقصه نمی تونه....نمی خوان...آی آدمها من میخوام برقصم میان خیابان .نمی دونین وقتی توی سپهسالار بودیم با لیلای چشم سیاهم پسرکی خرد ترومپت میزد و میخوند برای شاید سکه ای اگر بدانی دلم چند بار پر زد که بلند بخواند آوازی را که پسرک از پسش برنمیآمد نمیدانم چرا جلوی خودم رو گرفتم پسرک میخواند بد میخواند ولی من میخواندم اگر میخواندم حتما بهتر... ولی میدانستم هنوز وقتش نیست هنوز طاقت دارم....گاهی چنان بی طاقت میشوم برای خواندن و رقصیدن که می بینم خودم را در ذهن بی بندم چگونه آزاد میرقصم و میخوانم بی پروا......
2.دلم سفر میخواد سفر به تمام دنیا و دیدن میخواد دیدن تمام جنگل ها و کوه ها و دره ها و رودخونه ها و دریا و وجب وجب خاک دنیایی که میگن فقط دو روزه.میدونم آرزو همیشه واسه من آرزو میمونه رفتن از اینجا برا من ممکن نیست .چرا نمیشود بی پول سفرکرد چرا نمیشه مثل قدیما با خورجینی با اندکی نان راه بیافتم و بروم جایی که دستی و چشمی مرا از خودم بودن نترساند !!آی آدمها من دلم سفر میخواد دلم رفتن میخواد دلم آزادی میخواد..........
3.دلم میخواد یه روزی بیاد که هیچ بچه ای با غصه زندگی نکنه .دلم میخواد هیچ بچه ای نباشه که شاهد دعوای مامان و باباش باشه یا مامان و بابایی نباشن که دعوا کنن که بچه ای شاهدش باشه .آی مردم من دلم میخواد یه روزی بیاد که همه بچه ها اگه سرروی بالش میذارن واسه دیدن رویای قشنگ باشه نه فرار از دعوای خونه .آی آدمها دلم یه کف دست آرامش میخواد با بالشی که خیس اشک هرشب نباشه .دلم میخواد یه روزی بیاد که دیگه بچه ای نباشه که رویاش رفتن از خونه باشه .دلم یه ذره نور توی تاریکی کابوس همه بچه های دنیا میخواد که با گریه میخوابن و صدای فریاد همیشه توی گوش هاشونه.
4.دلم میخواد از اینجا بروم تا جایی که جا داره دور بشوم از این شهر غریب که همه مردان و زنان اساطیرش به خواب رفتن ولی رفتن آرزو میمونه خوب میدونم .آی آدمها من دیگه خسته شدم یه قایق میخوام که بندازم به دریاهای دور و بروم و بروم تا جایی که میشه دور شد از این ...
5.دلم میخواد ساز زدن یاد بگیرم و اونوقت شاید همه آرزوهایی که گفتم برآورده بشه شاید اگه ساززدن یاد بگیرم بشوم یه کولی و بروم و بروم و بروم .........
من باید چند نفری رو دعوت کنم نمی دونم چند نفر به بازی دعوت شدن ولی همینجوری لیلای سیاه چشمم رو دعوت میکنم و نازخاتون دوست داشتنیم و خانووم اسکارلت و نیمولی عزیز و کامران نویسنده روی ماه ...و اگه تقلب بشه کرد که" همیشه تقلب میشه کرد" من از شهرام و یه دورگه عجیب هم دعوت میکنم .
پاورقی نوشته من
. !!!مهم بخوانید.!!!مجبور شدن به اینکه خونه امنت رو ترک کنی و بیایی بیرون و مجبور بشی دنبال یه جای امن دیگه بگردی یه کمی سخته ولی بهتره از اینه که آدرس خونه امنت به دست نا اهلان بیافته و آبروی نداشته تو بره؟ منم برا همین تصمیم گرفتم خونه آن رو ترک کنم و یه جای دیگه که امنیت بیشتری داشته باشه رو اجاره کنم .آخه من که نمی خواستم بعضی ها بیان مطلب منو بخونن نه اینکه ترسی باشه نه ولی این حرفایی که تو این خونه گفته میشه بین من و شما فقط بین من و شما باید بمونه میدونی به قول برویر این یه بخاری پاک کنی اساسیه واسه اینکه حالم بهتر بشه نمی خوام کسی یا کسایی از این بخاری پاک کنی من سو استفاده کنن .
توی" وقتی نیچه گریست" نیچه از قول داستایوسکی میگه :"بعضی از حرفا رو نباید گفت مگر به دوستان و برخی حرفا رو نباید گفت حتی به دوستان و برخی از حرفا نباید گفت حتی برای خود" من فکر میکنم حرفاییی که من تو خونه مجازی به شما میگم حرفایی که نباید بگم حتی به خودم البته نه همشون گاهی اوقات و بین حرفام چیزایی که به قول فروید از ناخودآگاه من سرچشمه گرفته و گاهی بدون اینکه من بخوام از اینجا سر درمیاره....بی خیال اینجا من ناخودآگاه سر بلند میکنه و هرچی عقده داره از بچگیش تا حالا سرباز میکنه میشه آرزو و ترس و داد و غصه .بیخیال من تو زندگی کن و فقط گاهی بیا و منو از خودم بی خبر کن.
بوووووووووووس