تبليغاتX
آن شرلی
 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را و بهاران رو تماشا کن.......

                                                                                                          فریدون مشیری

همه بشور و بساب ها تمام شد و فقط مونده خاله سوسکه بره حمام و بعدش مامانش قربون دست و پای بلوریش بره:D آره تموم شد ....

امسال هم مثل همه سالها شروع شد برام ولی با شروع وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی تقریبا مسیر جدیدی رو رو پیدا کردم .

یعنی : بعضی وقتا حس میکردم کسی مثل من توی این دنیایی که منو احاطه کرده نیست .دنیایی که منتهی میشد به شهر کوچیک خودم میدونستم حرفای من و افکارم برای این آدمها اینقدر عجیب هست که گاه ممکنه فکر کنن من کافرم یا دیوونه و برا همین چند سالی میشد که تغیر مسیر داده بودم و شده بوده بودم مثل اونا ولی سخت بود نقش کسی رو بازی کنم که نبودم گاهی از قالبی که برا من نبودم میومدم بیرون و میشدم خود خودم ولی توی شبهای تنهایی یا توی کوه وقتی میرفتم برا کوهپیمایی طولانی .توی کوه آدمهایی هستن که افکارشون بلنده بلند به اندازه کوه هایی که میری برا فتحشون.

ولی توی این سالها مثل وقتی بودم که مسیح رو به صلیب کشیدن من خودم رو مصلوب کردم برا اینکه بتونم با آدمهای دور و برم قاطی بشوم .تمام این سالها دیگه مطالعه نکردم در حد چنتا کتاب که قبلن دونبالشون بودم و تکراری بودن ولی هروقت از جلو کتابفروشی رد میشدم حتی نگاهی به ویترینش نمی انداختم میدونستم اگه بخوام بخونم چیزایی رو میخونم که دیگران خواهانش نیستن و باز میشوم خودم پس خودم رو بیشتر اسیر آدمها کردم تا اینکه با وبلاگ آشنا شدم اونجا آدمهایی رو پیدا کردم که افکاری شبیه من داشتن آدمهایی که آزاد بودن و توی یه دنیای بدون مرز زندگی میکردن گاهی بودن و گاهی نه ولی همیشه بودن کسایی که شبیه تو حرف میزدن و می نوشتن .وبلاگ نویسی منو به خودم برگردوند شدم خودم .حالا آزاد شدم دیگه مصلوب نیستم دیگه از کتابام فرار نمیکنم بازم رفتم کتابفروشی و چنتا کتاب خوب خریدم که بخونم و امیدوارم بنونم تمومشون کنم .به دوستی گفتم خوندن کتاب حکم شرابی واسه یه دایم الخمر مثل یه ...نمی دونم به کار بردنش درسته یا نه ؟چیزی که شروع میشه و تنت رو گرم میکنه و بعد تا مغزت پیش میره و بعد توی تمام بدنت پخش میشه و این حسی که من عاشقشم وقتی کتابها رو لمس میکنم خونم نو میشه و میفهمم, رگهام باز میشن و قلبم تند میزنه مثل یه عاشقی که توی لذت وصل غرق میشه شاید؟ آره این کار رو دوست دارم .

من امسال تنها کار درستی که کردم خوندن وبلاگهای دوستام بوده .اینکه خودمو پیدا کردم و فهمیدم من تنها نیستم دستهایی هستن که توی تاریکی منتظرن تا دستهای منو بگیرن .

قلبم امسال خونه تکونی چندانی نیاز نداشت .فقط چند مورد کینه کوچولو بود که خیلی سعی کردم بیرونشون کنم ولی نمیدونم چرا جا خوش کردن و هنوز نرفتن شاید چون چیزایی بودن که با غرورم در ارتباط بودن.

من توی سال جدید برا همه دوستام آرزوی سالی پر از دوستی و صمیمیت و صلح میکنم .آرزو میکنم تمام بچه های دنیا بدون کابوس جنگ و شلیک بخوابن و همه بچه های دنیا از لذت داشتن عروسک و شکلات پر بشن و سالی که میاد بتونه قدری از تبیعض ها جنگهای مذهبی و قدرت طلبی آدمها کم کنه و در عوضش به اونا عشق و دوستی به هم نوعانشون رو بده که دیگه هیچ مسیحی یا مسلمون یا یهودی یا کسی که هیچ کدوم از اینا نیست, نترسن از چیزی که هستن و از کاری که باید انجام بدن.

امید به اینکه همتون سال خوبی رو شروع کنید و امیدوارم به من چشمانی باز بده و به قول اریک من خودمو پیدا کنم قبل از اون که از اینجا بروم .

روباه گفت :خدانگهدار....اما رازی که گفتم خیلی ساده است..

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید .نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.....

و....آدمها فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی تو مسئول گلتی....

                                                                                               شازده کوچولو

پاورقی آخر سال.داشتم با عیدی که شراگیم به همه خواننده هاش داده بود خودمو محک میزدم دیدم :

فکر کردم اگه توی ایالت کالیفرنیا به دنیا اومده بودم یا حتی در نوادا یا ویرجینیا فرقی نمیکنه کدوم نقطه ایالات متحده فقط تو اون کشور به دنیا اومده بودم الان کی بودم چه تیپی بودم به چه کاری مشغول شده بودم از دیدن قیافه خودم توی اونجا خنده ام گرفت .مطمئنم اگه اونجا بودم حتما خواننده میشدم از اون خواننده های که اصلا رو سن یه جا بند نمیشن و همش دارن ورجه وروجه میکنن .

بعدش فکر کردم اگه توی فرانکفورت یا برلین یا هر نقطه آلمان به دنیا اومده بودم اونوقت یه زن بی احساس میشدم که هیچوقت واسه کسی دل نمی سوزوند و همش دنبال ساختن یه برجی چیزی بودم.

فکر کردم اگه توی یه خانواده مسیحی یا یهودی به دنیا می اومدم چقدر متعصب می بودم در کودکی و بعد وقتی بزرگ میشدم همه چی رو فراموش میکردم و حتما شنبه ها برا ماهیگیری می رفتم و هر چی مامانم بدو بیراه میگفت بی خیالش میشدم و اونوقت میرفتم با یه پسر سیاه پوست ازدواج میکردم و بعد از سه یا چهار ماه ازش طلاق میگرفتم!!!!

اگه یه جایی غیر اینجا باشم دیگه خودم نیستم شاید خودی که الان هستم و مطمئنم که عید نوروز برام یه کار بیارزش میشد و دیگه خونه تکونی معنی نمیداد .اگه توی اسپانیا بودم شاید یه گاوباز میشدم و اونوقت دیگه دلم مثل حالا برای چشم معصومشون نمی سوخت و تنها یه بازیچه میشدن برام .اگه توی آرژانتین بودم دیگه تمدن چندهزارساله ای که همیشه مثل یه سایه دنبالم باشه و مانع پیشرفت کنونی بشه نبود و شاید یه سیاست مدار می شدم!

بعدش فکر کردم اگه توی یه قبیله افریقایی به دنیا می اومدم اونوقت یه یاغی میشدم که همیشه در حال شکار بودم(احتمالا شکار انسان!!!)

خلاصه دیدم هرجا بودم 360 درجه و گاهی 180 و گاهی 90 درجه با چیزی که الانم متفاوت بودم .حتی فکر کردم دیدم شاید اصلا تو رو هم قبول نداشتم آخه وقتی بین قبایل آدمخوارها باشی دیگه کسی رو نمیشناسی مگه نه ممکن یه دفعه سراغ تو بیام و یه شب که واسه یه گپ خصوصی اومدی پیشم ترتیب کارو میدادم .خیلی خنده داره که آدم بخوری ولی وقتی این کار برات یه ارزش باشه خوب تو انجامش بدی خیلی بد به نظر نمی آد.

کلا دیدم چی آش شله قلمکاری میشدم اگه اینجا توی این شهر کوچیک دور از تمدن جهانی به دنیا نمی اومدم؟؟؟؟

 

 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط آن |

همیشه وقتی بحث عشق پیش میاد بلافاصله ثکث هم دنبالش میاد نمی دونم چرا ؟؟؟

گاهی ما عشق رو چنان افلاطونی میگیریم که هیچ جایی برای ابراز ثکث نیست و گاهی از آن طرف بام میافتیم و آخرین درجه عشق رو در رختخواب مجسم میکنیم ....

کدوومه ؟ شاید هیچ کدوم و ساید هر دو .به هرحال عشقم یه نوع احساسه که هنوز هیچ انسانی براش تعریفی نداشته و هر کسی هم ازش برداشتی کرده ولی بحث من عشق نیست بلکه پای دیگه اون ثکثه!ثکث رو حداقل میشه زیر ذره بین آورد و تجزیه و تحلیل کرد پس راحت تر میشه درمورد نظر داد تا چیزی که هیچ دو انسانی براش یه تعریف نیاوردن!

گاهی اوقات که بحثی پیش میاد و با دوستام سر این موضوع حرفمون بشه من هیچ مخالفتی ندارم با خوده غریزه ثکث چون یه چیزی که هست رو نمیشه انکار کرد! ؟ من معتقدم ثکث هم مثل دیگر احساسات و غرایز ماست من همون طوری که وقتی گرسنه میشم و بدون خجالت از دیگران غذا میخورم و یا وقتی تشنه میشم بدون سرخ و سفید شدن هر جا باشم یه لیوان گیر میارم و یه دل سیر آب میخورم پس باید در مورد این غریزه اسمش رو نبر هم اینجوری باشه .یعنی هروقت من احساس نیاز کنم بدون شرم باید ابراز کنم و حتی ارضا بشوم .مگه غیره اینه که فروید معتقده تمام عقده های بشریت به همین حس برمیگرده حالا من کاری ندارم آقای فروید چقدر درست گفتن .میخوام بگم من مخالف بودن ارضا این حس نیستم.

و گاهی با تمام سرکوبی که از سوی جامعه میشه در ما بیدار میشه و حالا بسته به شرایط خانوادگی یا جنسیتمون میتونیم بهش رسیدگی کنیم یا نه !(مثل اینه که آدم گشنه میشه بعدش باید صبر کنه ببینه نظر خانواده و جامعه در مورد خوردن یا نخوردن اون چیه ؟؟؟؟؟؟) بگذریم که توی جامعه ما (منظور ایرانه ) همیشه جنس مرد راحت تر از جنس زن میتونه به امیالش برسه و اگه حس کرد نیاز داره با کسی بخوابه همون جوری که میره سراغ یخچال و درو باز میکنه و یه ساندویچ میگیره و میخوره میره و این کارو هم میکنه مهم نیست که مردای ما حق قانونی خودشون میدونن که دست به هر عملی بزنن که خدای نکرده حسشون طوریش نشه چون بعدها بهش خیلی نیاز پیدا میکنن ولی زن در جامعه ایرون یعنی سرکوب یعنی مرگ و خودکشی در نهان.چرا؟

یه وقتی با چنتا از دوستام رفته بودیم سمینار ایدز و یکی از دوستام که عضو گروه حمایت از بیماران ایدزی بود برامون سخرانی میکرد بین بحثاش رسید به خودارضایی و گفت با پسری صحبت میکرده که گفته از شش سالگی دست به این کار میزده و حالا که بیست و هشت سالشه ... و بعدش یه سری توضیح داد که این کار فلان اثر روحی رو داره و بهمان و بعد یکی دراومد گفت آیا خانوم ها هم این کارو میکنن؟؟ دوست ما هم که خیلی ادعاش میشد گفت "به نظرم دختر هرچی در مورد مسایل جنسی کمتر بدونه به نفعشه البته منظور خانوم تجربه عملی بود نه تئوری .مردا ها اگه تجربه ثکث داشته باشه خوب راحت تر میتونه نیاز یه زن رو برآورده کنه ولی این کار برا زن هرچی کمتر اتفاق بیافته بهتره " من توی اون لحظه مغزم هنگ کرد و حس کردم از دوستم عقم میاد و از سالن اومدم بیرون.

برام قابل قبول نبود یکی از جنس خودم اینو بگه نمی تونستم بپذیرم حتی اون با ذهن بازی که داشت اینجوری با مسئله برخورد کنه .نمی دونم شاید ما خودمون هم پذیرفتیم ما جنس دوم هستیم و بره وار باید به دنبال چوپانی که برامون نی میزنه راه بیافتیم و هرگاه ایشون مرحمت کردن ما بچریم و هروقت اذن کردن راه بیافتیم؟؟

من خودم با این 100%مخالفم .اگه مرد باید مسایل جنسی رو قبل از ازدواج بچشه و بدونه زن هم باید این تجربه رو داشته باشه چون اونا مکمل هم هستن مگه میشه مرد چیزی رو داشته باشه که زن فاقد اونه؟؟؟ چرا یه پسر حق داره از 6سالگی!!! مسایل جنسی رو حس کنه؟ چرا یه دختر توی سن 17-18 سالگی باید بترسه از اینکه درمورد خودش بیشتر بدونه؟

مگه فقط پسرا هستن که از نبود شریک جنسی رنج میکشن؟ اینو از بهار پرسیدم و جواب داد آخه مردا خیلی زود دچار این حس میشن در صورتی که ما زنهای خیلی دیر به این حس میرسیم ؟ گفتم مگه غیر اینه که وقتی این حس بیدار میشه خیلی دیرتر از یه مرد فروکش میکنه؟؟؟ من من کرد و گفت بهتره یه چیزه دیگه بگیم؟ و به شوخی گذشت ولی همیشه یادم موند که من حق خود ارضایی ندارم چون یک دخترم!!! من حق ندارم پی مسایل جنسی و غریزی خودم بروم چون زیاده دونستنش ممکنه برای آینده مشترکم مخرب باشه!!!

یه بار یکی از دوستام که اونم داشت از حق خانوم ها دفاع میکرد با من بود یکی از همکارای مرد خندید و گفت شما فمنیستین ؟

دوستم سرخ شد با اینکه دختر سر و زبون داریه!؟ و ساکت شد و من خیلی راحت گفتم آره ما فمنیستیم ! پسرک فکش چسبید به میز و نگام کرد!!! گفتم اگه فمنیست یعنی این که من نخوام جنس دوم باشم بخوام مادرم حق حضانت منو داشته باشه بخوام حقوق علاوه به تساوی که شما میگین تشابه هم داشته باشه آره من یک فمنیستم .(میدونم چرا اینو گفت میخواست ما رو از رو ببره؟)

برام مهم نیست وقتی اینا رو میگی اولین چیزی که یادشون میاد همون همجنسگرا تو ذهنشون میدرخشه .پاش بیافته من ترجیح میدم یه همجنس گرا باشم تا با مردی ثکث داشته باشم که بعدش پشت سرم به من بخنده و منو بین دوستاش مسخره کنه کاری که بعضی وقتا شاهدش بودم دیدم که پسرا چطور با آب و تاب از گول مالیدن سر nتا دختر حرف میزنن و هر و هر و کر کر میخندن!!!

من هم مثل همه آدم ها نیاز به عشق دارم و ثکث .....ولی ترجیح میدم تا وقتی که مردا ها منو جنس دوم میبین تا وقتی که مردا اولین نگاشون به من اینه که سبک و سنگینم کنن ببینن من چطورم واسه ثکث !تا زمانی که به خودشون اجازه میدن منو از داشتن حقوق انسانیم محروم کنم بدون عشق بمونم و بدون تجربه ثکث.

ولی هنوز مردی ندیدم وقتی درمورد زن حرف میزنه زن رو در رده پایین تر از خودش نبینه مثلا نمونه اونا:

1.راننده تاکسی که منو رسونده مسیر فقط یه کورس بوده و کرایه اونم 60 تومن ولی وقتی من بهش 100 میدم پولی پس نمیده نه برا اینکه پول خورد نداشته برا اینکه ایشون معتقدن مسیر دو کورسه و ما هم حالا لج کردیم میگیم یا 40 تومن ما رو پس بده یا من همیجوری آویزون شیشه ماشین میمونم (پوله ارزش نداره نه ولی داره زور میگه و پرویی هم میکنه پس باید پولمو بده من برام اینا پولی نیست ولی آیا برای نفر بعدی هم همین طوره؟ پس من به عنوان شهروند باید جلوی این مردک رو بگیرم) با اون لهجه مسخره و کشدارش میگه میخواستی سوار نشی .منم لج میکنم که میخواستی اول مسیر بگی و من یک ساله که اینجا مسیرمه و برمیگرده حیف که زنی!!!! دلم میخواد بزنم دندوناش و بریزم تو دهنش میخوام بگم مرد بودم چه غلطی میکردی همون کارو حالا بکن ولی قبل از اینکه دهنم باز شه پاشو میذاره رو گاز و قبلش که بره میگه روزی 100 هزارتومن خرج سر و صورتش میکنه برا 100 تومن گدا بازی درمیاره؟!!!!! اول که به خدا من هیچ کار نکردم چون از سرکار برمیگردم پس کثیف و شلخته ام و البته یه دنیا هم خسته فکر کن موهای من هرکدوم از یه طرفی رفتن و .... دوم اینکه به تو چه دلم میخواد پول بدم برا سرو صورتم تو که نمی تونی زور بگی و ازم پول بیشتر بگیری.....

این یکی از نمونه که چون بنده زن هستم ایشون نمیتونن حال منو بگیرن البته نه برا اینکه زن محترمه نه چون زن ضعیفه و اون بخواد هم دهن من بشه کسر شان نکبتیش میشه گوساله.............

2.یه همکار مردی داریم وقتی زنش تلفن میکنه اینقدر بد حرف میزنه انگار ارث باباشو طلبکاره ازش و مثل برج زهرماره و بعدش از کار خودشم کیفور میشه و به پسرا میگه هروقت خواستین لج زنتون رو دربیارین وانمود کنید خیلی کار دارین و باید زودی قطع کنه و بعدم هر هر مسخره شو رو میکنه چقدر ازش بدم میاد خدا میدونه به خصوص وقتی با خانوم های همکار شوخی میکنه ! همیشه هم از اینکه متاهله قر میزنه و من چند بار بهش گفتم مجبورت که نکردن بری زن بگیری و اون با یه قیافه حق به جانبی میگه به هرحال هر مردی باید یه روزی زن بگیره!!!!زنو میخوان فقط برا همون یه کار توی شبهای حساس زندگی که یه دفعه نترکن از بی زنی...

3.وقتی حرف میزنن میگن بابا دلت خوشه حالا که مجردی برو واسه خودت برا چی میخوای خودتو بدبخت کنی!! آخه الاغ تو که با زن گرفتن بدبخت شدی غلط کردی که گرفتی.

4.فکر نکنین فقط راننده ها یا همکار ناقص العقل ما اینجوریه نه !من استاد دانشگاه سراغ دارم که دکترای اقتصاده ولی وقتی میخواد بگه خانومم میگه منزل باورت میشه ؟؟ این یعنی چی؟یعنی همسرش خونه است؟ بعضی وقتها وحشتناک تر میشه و میگه مادر بچه ها؟!!!!یعنی اون زن اگه بچه نداشت هویتی نداشت؟

حتما میگین چرا اینا رو اینجا گذاشتم؟ برا اینکه دوستی ازم پرسید دوست پسر دارم یا نه و منم بهش گفتم نه و اون گفت دروغ میگم و منم گفتم هیچوقت نیازی بهش نداشتم و اون گفت مگه میشه آدم به عشق و ثکث نیازی نداشته باشه؟؟؟

و ما گفتیم نداریم دیگه و این توضیحات رو دادیم و حالا غرض از نوشتنشون اینجا فقط میتونه مرض به روز آوری باشه و بس!!

من از مردان تنفری ندارم و دوستان زیادی دارم که مرد هستن ولی اینکه بخوام باهاشون ثکث داشته باشم اندیشه ای است که در مغز ما نمیگنجد.راستی اگه بهم پیوسته نیست ببخشین .همیشه یه جاهایی از دستم در میره.

 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط آن |

 

همیشه آخرین جا برا خونه تکونی اتاق خودمه .امروز بازم همه چیزای اتاق بیرون میریزم و بدون هیچ کم و کاستی برمیگردونم سر جاش.

کتابهای قدیمی که خریدم و دیگه به دردم نمیخوره ولی هنوزم نگرشون داشتم کتایهایی که از بس دس به دس گشتن ازشون یه جنازه مونده و من ندادم صحافی کنن به خاطر به اندازه قیمت کتاب باید واسه صحافی بدم.جنازه بازی عشق ر.اعتمادی که برگ برگ شده رو توی یه مقوا میپیچم و یه عالمه میچسبونمش فکر نمیکنم کسی بخوادش دیگه و اگر کسی در آینده خواست بخوندش باید اول ببردش صحاف خونه و ....

کتاب سهراب رو هرچی گشتم ندیدم و رستاخیز رو ؟!یادم نیست کی بردش.ریشه ها و مالکم X و دختر آفتاب هیچ کدوم دیگه نیستن هر کدوم رو دوستی برده و پس نیاورده!! و چنتا کتاب هم توی کتابخونه بود که اصلا برا من نبوده و نمیدونم از کجا سر ازاینجا درآورده و البته بیشترش کتابهای حسابداری دانشگاه است.

کتاب اقتصاد فرگوسن هم نیستش چه فاجعه ای !

و لوازم آرایشی که تقریبا همیشه دست نخورده خراب میشن و راهی سطل زباله میشن و گاهی میگم چرا اصلا میخرمشون .شیشه های لاکی که همه خشک شدن و یا کرم پودری که تقریبا دو سه سالی میشه ازش استفاده ای نشده و همچنان دست نخورده است.هیچ کدوم رو دور نمیریزم چون اگه ببینم جاشون خالی میروم میخرم پس میذارم همونجا بمونن.

حباب گلی که دست کرده بودم ترک برداشته و شکسته میندازمش دور و گل خشکاش رو برمیدارم و میریزم توی یه حباب دیگه(این حباب ها رو از صدق سر ادیسون دارم).

یه زمانی عشق خشک کردن گل داشتم و هر بیابونی میرفتم هزارتا خار و گل و گیاه میاوردم و آویزون در و دیوار میکردم ولی حالا فقط گلهای رزی که دارم و از باغچه میچینم رو نگه میدارم تیو حباب های لامپ قدیمی .من لامپ کم مصرف رو دوست ندارم آخه اگه خراب بشه نمیشه توش گل ریخت .من حباب های قدیمی رو بیشتر دوست دارم.

کتابخونه حالا سرجای قبلیشه و عروسکای من توش نشستن کنار کتاب جنگ و صلح من بچه اردک من خوابیده و آناستازیا همچنان ایستاده و به من خیره شده و حرکت دستم رو کلیدای این صفحه سیاه میبینه ! بابا نویل و سیندرلا و ماتیلدا (یه دورگه است)جک(خرس زرد منه) و خانوم برفی که خودم همشون رو درست کردم و هیچ کدومشون رو کامل نکردم و هنوز منتظرن برا دیدن این دنیا لابلای کتابای من جا خوش کردن و شاید امسال توی تعطیلات موهای ماتیلدا رو درست کنم و گوش های جک و چشم های خانوم برفی و بابا نویل!!

راستی شما خونه دلتون رو هم تمیز میکنین؟ من اینکار و میکنم ولی همیشه شب آخر سال ترجیح میدم همه تمیزکاریش توی شب آخر باشه ........

 

پاورقی نوشته من.روزنامه هم روزنامه های قدیمی !

من که روزنامه ی کیهان و اطلاعات قدیم رو ترجیح میدم به این جوجه روزنامه های امروز جام جم و خبر واقعان که نه صفحه اقتصادیش به درد میخوره نه صفحه سینماییش فقط صفحه ورزشیش یه ذره بهتر داووم میاره .بقیه صفحه ها رو هنوز نکشیدم به شیشه ها زودی پرپر میشن و میریزن زیر پام.

واقعان اینام روزنامه هستن؟؟ یادمه اون موقع ها همیشه کیهان و اطلاعات میخریدم واسه عید. ولی امسال به خاطر قول برخی از دوستان که میان واسه پاک کردن شیشه ها ما همینجوری دس رو دس گذاشتیم که کی اینا از راه برسن و بگن با کدوم روزنامه راحترن ولی اونا نامردی نکردن و چندی پیش منکر همه چیز شدن وگفتن برنامشون به هیچ وجه تا اردیبهشت جور نمیشه!!!!!!!!!!!یعنی دو حالت داره یا ما عید رو نگه داریم و سال تحویل رو بذاریم برا بعد از خرداد یا اینکه مثل همیشه خودمون دست به کار بشیم و ما هم راه دوم را گرفتیم و خودمون مثل همیشه تنهایی تمامی شیشه ها که نه! تا حالا فقط شیشه های اتاق خودمان و مادرجان و درورودی را تمیزیدیم و بقیه در انتظارن که برویم و بتمیزیم!!!!

خلاصه کل مطلب اینکه  این کاغذای روزنامه هم مثل محتوای اونا به دردنخور شدن حداقل اون موقع اگه مطلب نداشت کاغذ درست و درمونی داشت واسه پاک کردن شیشه ها ولی حالا هنوز ماده پاک کننده به کاغذا نرسیده جوهرش از یه طرفی روون میشه و تیکه های کاغذ از یه طرف دیگه!!!!!!!!!

پیشنهاد میکنم اصلا روزنامه نخرین حتی برا شیشه پاک کردن چون ممکنه موقع شستن شیشه ها ناخواسته برخی از عناوین رو بخونین که دوتا شاخ رو پیشونیت در بیاد به چه گندگی و اصلا مناسب نیست با این شاخها دم عید اینور اونور برید.!!

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط آن |

نامه ویس به رامین از زبان نادر نادرپور

تو ای رامین تو ای دیرینه دلدارم

چو میخواهم که نامت را نهانی برزبان آرم

صدا در سینه ام چون آه میلرزد

چو میخواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم

قلم در دست من بیگاه می لرزد

نمیدانم چه باید کرد

نمی دانم چه باید گفت

به یادآور سخنهای مرا درنامه پیشین

سخنهایی که برمیخاست چون آه از دلی غمگین

چنین گفتم در آن نامه

"....اگر چرخ فلک باشدحریرم

ستاره سر به سر باشد دبیرم

هوا باشد دوات و شب سیاهی

حروف نامه :برگ و ریگ و ماهی

نویسند این دبیران تا به محشر

امید و آرزوی من به دلبر

به جان من که ننوسیند نیمی

مرا در هجر ننمایند بیمی....."

ندانستم کزین افسانه پردازی چه می خواهم

ولی امروز می دانم:

نمیخواهم حریر آسمان طومار من گردد

نه میخواهم ستاره ترجمان عشق افسونکار من گردد

دوات شب نیمآید به کارم

نه برگ و ریگ و ماهی غمگسارم

حریر گونه ام را نامه خواهم کرد

سرمژگان خود را خامه خواهم کرد

حروف از اشک خواهم ساخت

مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت.....

تهران.2بهمن 1338 نادرپور.

 نامه های عاشقانه هرچی هم ازشون بگذره بازم میشه باهاشون همذات پنداری کرد

 

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط آن |

 

 

پسرک به یاد می آورد وقتی را که دست در دست پدر در انجمن آزادی خواهی سیاهان شرکت میکرد.پدر او را از سایرین بیشتر دوست داشت چونکه او از بقیه خواهرها و برادرها رنگش روشن تر بود ولی مادر اورا کمتر ازبقیه دوست داشت بازهم به خاطر رنگ روشنش.مادر یک سفیدپوست بود و به خاطر علاقه اش به سیاه پوستا با پدر ازدواج کرده بود.

مالکم به یاد می آورد زمانی رو که خبر ناگهانی کشته شدن پدر رو آوردن و باعث شد مادر افسرده بشه ولی مادر تونسته بود هرجوری بود خودشو جمه و جور کنه و اجازه نده که بچه ها رو ازش بگیرن.

مالکم به یاد می آورد که دوست داشته وکیل بشه ولی معلمش بهش گفته این کار به دردش نمی خوره و بهتره دنبال کاری باشه که بقیه سیاها میکنن و به یاد می آورد همیشه بهش گفتن کاکا سیاه!

مالکم رفتن مادر به بیمارستان روانی رو هم به خاطر داره و رها کردن درسش و روآوردن به خلاف همه رو خوب به یاد داره اینکه از سیگار کشیدن شروع کرد و حالا هر ماده مخدری رو راحت میتونه مصرف کنه .لباسهای عجغ وجغ بپوشه و بین خلاف کارا سری دربیاره .مالکم کاراش رو با جابجا کردن زنهای روسپی شروع کرد و حالا دزدی و فروش مخدر هم چاشنی کاراش بود .

مالکم میدید که چطور مردای سفید برای خوابیدن با یه زن سیاه خرج میکنن و چطور منت کشی میکنن برای لحظه بیشتری ولی به اون هنوز میگن کاکا سیا!

مالکم یه گروه تشکیل داده بود و شبها دست به سرقت میزدن یه پسر سیا دیگه و دوتا دختر سفید. اونا دوستای صمیمی مالکم بودن, که هرکدوم رو چیزی به خیابون کشیده بود ولی در یکی از سرقتها مالکم و گروهش گیر افتادن و هرکدوم به زندان محکوم شدن و مالکم به خاطر فریب دخترای سفید به مدت طولانی تری محکوم شده بود.!!!!!!!!

 

یه ملاقات زندگی مالکم رو عوض میکنه و حالا پسرک یادش میاد روزی که خواهرش به دیدنش میاد و درمورد عالیجناه محمد براش حرف میزنه و میگه که اون دینش رو عوض کرده و به اسلام ایمان آورده و براش از اسلام میگه و از برابری و آزادی و عدالت و تساوی سفید و سیاه!

مالکم به یاد میاره که اولین شرط ورود به گروه خواهرش اینه که مصرف ماری جوآنا رو کنار بذاره و مشروب نخوره قماربازی نکنه و در پایان گوشت خوک هم نخوره و مالکم به یاد میاره چطور یکی یکی همه این کارا رو کرده و حتی سیگارش رو هم ترک کرده و کم کم شروع به مطالعه کرده تا جایی که کشیشی که برا سخنرانی اومد رو متعجب کرد با سوالش:

مالکم یادش می آد که وقتی از کشیش میپرسه آیا مسیح در سرزمین بیت المقدس به دنیا اومده و کشیش با غرور میگه آری, اون در سرزمین مقدس به دنیا اومد و مالکم میگه در اطلس که نگاه کرده دیده مردم اون سرزمین رنگین پوستن چطور که تمامی شمایل مسیح یه پسر سفید بور و چشم آبیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و کشیش ازش میخواد از مراسم بره بیرون .

مالکم با مطالعه و اطلاعاتی که خواهرش بهش میده به اسلام ایمان میاره و بعد از آزادی به نزد عالیجناه محمد میره و حالا یادش میاد چطور با شوق برا سیاها فعالیت کرده و چطور ندای آزادی رو توی سرزمین امریکا سرداده .

مالکم تمام تلاشش اینه که به سیاه ها هویت از دست رفته اشون رو برگردونه و برا همین اولین کاری که میکنه اینه که فامیل خودشو دیگه استفاده نمیکنه و وقتی ازش میپرسن چرا؟ اون میگه این فامیل ماها نیست بلکه فامیل آخرین اربابای ما بوده برا همین از امروز من x هستم تا زمانی که ریشه واقعی خودمو پیدا کنم .

مالکم به مبارزاتش علیه نژادپرستی ادامه میده و تقریبا سرآمدترین فرد گروه عالیجناه محمده .اون در مدت فعالیتش مساجد زیادی رو افتتاح میکنه و توی مراسم های زیادی شرکت میکنه و از خودش و ایمانش و اعتقاداش دفاع میکنه .

مالکم با دختری که پرستاره آشنا میشه و باهاش ازدواج میکنه و اونا بچه دار میشن و مالکم همچنان به فعالیتش ادامه میده.....

پاورقی نوشته من.تو هنوزم معتقدی که من از اون جای راحت بیرونت کشیدم و هنوزم منو گناه کار میبینی؟ تو هنوزم فکر میکنی این من بودم که فریبت دادم؟چرا چرا؟وقتی خودت میدونی که من هیچ گناهی نداشتم وقتی خودت میدونی که میخواستی جاویدان باشی و خودت تصمیم به این کار گرفتی چرا هنوزم بعد از این همه سال خودت و دیگران فریب میدی؟ که, من بودم تو رو از بهشتت بیرون آوردم آیا این من بودم که میوه رو چیدم و در دهانت گذاشتم ؟آیا این من بودم که نگاه مشتاقم رو به اون دوخته بودم و دستهای تو رو گرفتم و گفتم هر اتفاقی بیافته به هرحال با هم می مونیم؟ این من بودم که گفتم به هرحال اون برا این تو رو ساخت که من عاشقت بودم؟ آیا من بودم ؟؟؟ چرا هنوز بعد از این همه سال گناه نکرده من رو بر سر تمام کوچه های این دنیا جار میزنند؟؟؟

تو خوب میدانی که من برای گرمی دستانت حتی آسمان را زیر و رو میکردم و پذیرش آن گناه که برایم آسان ترین کار بود تو خوب میدانستی که من این کار را میکنم ولی هیچوقت نگفتی این گناه من نبوده و گذاشتی تما این سالها به جرم نکرده مجازات بشوم و گذاشتی هم نسلای تو, منوبه چهار میخ بکشن و همیشه توی قصه های شبانه کودکانش هرچی موجود پلیده به هم نسلای من نسبت بدن و هروقت خواستن جنگی به راه بندازن منو و هم نسلای منو آشوبگر اون فتنه ببینن.

در مرگ آکیلیوس و جنگ تروا در آتش زدن تخت جمشید و هر جنگی که به یاد میآورم مرا و هم نسلای مرا فتنه انگیز خواندند, به جرم نکرده باغ بهشت محکومم بعد از این همه سال!!

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط آن |

 

چند وقت پیش مدیرمون یه جمله خوب در مورد دوستی گفت که منم اونو برای خیلی از دوستام فرستادم میذارم اینجا شما هم ازش لذت ببرین .البته چنتا از اونا همین اس.ام.اس های روزانه خودمونه که وقتی بهمون میرسه میتونه یه دنیا احساس خوب و موج مثبت برامون داشته باشه و زنگ اس.ام.اس موبایلمون گاهی قشنگترین زنگ خواهد بود وقتی حاوی زیباترین کلمات شاعرانه و محبت آمیزه.

*** دوستی مثل سیمان خیس میمونه که اگه بری تا ابد جای پات توی اون میمونه و هرچی بیشتر توی اون بمونی بیرون اومدن ازش سخت تر میشه.

***میدونی چرا خدا از هرچی دوتا بهمون داده "دوتا دست و پا دوتا چشم و گوش و ابرو ولی فقط یه قلب ؟واسه اینه که بگردی و اون یکیشو پیدا کنی.

feel good when somebody miss u.feel better when somebody love u.but feel best when somebody never forget u as lile me.

morning or night yuo are light.big or small you are all.young or old you are gold.far or near you are dear.

**مهم هست که با هم باشیم ولی مهم تر اینه که همیشه به یاد هم باشیم.

*مهم نیست که فقط برای همدیگه باشیم مهم اینه که هروقت به یادهمیم یا با هم هستیم یه لبخند رضایت روی لبامون باشه از اینکه با هم بودیم !

**بزرگترین آرزوی من اینه که همراه باشی و همزاد ولی مثل من مبتلا نشی. من دوست ندارم تو به اندازه ای که من توی درد عشقت میسوزم بسوزی!

*بذار همیشه بگم "دوستت دارم" شاید دیگه فرصتی نباشه واسه گفتن کلمه دوست دارم.شاید امشب شب آخر باشه و فردایی واسه یکی از ما نباشه.

***بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد.

***اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن

نظر بر این دل سرگشته خراب انداز.

***مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چگویم چون نخواهد شد.

و من هنوز زیر باران راه خواهم رفت و زیر باران چیز می نویسم و زیر باران خواهم خوابید روزی و خواهم رقصید.

 

دوست عزیزم سحر (ماه نقره ای)هم یه عالمه جمله قشنگ ترجمه کرده که خالی از لطف نیستن.

پاورقی نوشته من.

اینجا امروز بارون میومد برا همین هیچ کدوم از بچه ها برا کوهنوردی یا پیاده روی پنج شنبه نیومده بودن ولی من عاشقانه زیر بارون, کوه رو تا حدی بالا رفتم و بعدش آروم پایین اومدم. گذاشتم حسابی بارون خیسم کنه .این هفته خیلی سخت گذشته بود و من باید میومدم کوه اگه نمی رفتم دلم میترکید.

وقتی کوه میری با خودت بلند حرف زدی؟؟؟ خودت جواب خودتو دادی ؟؟شاید دیوونگی باشه ولی من عاشق این کارم با خودم بلند حرف بزنم و شعر بخونم و گاهی با چیزی که توی گوشمه زمزمه کنم .البته اینا فقط مربوط به جاهایی میشه که آدمیزادی نیست .و امروز خلوتی چمران و تپه کوچولوی من باعث شد من خیلی بلند شعر بخونم و خیلی بلند تر از همیشه حرف بزنم و بخندم شاید اگه بچه ها بودن اینقدر خوش نمیگذشت بعد از کوه اومدم پایین و از نزدیک بیمارستان چمران تا سر پل زرگری رو پیاده اومدم.هوا بارونی بود واین باعث شده بود خیلی لطیف بشه صبح پنج شنبه .از دودو آلودگی خبری نبود و شکوفه های بهاری شهرمون که خبر اومدن یه فصل تازه میدن! یه سال تازه.شهر شما چی بارون اومد؟؟ .تو چی همدم تنهایی کوه شهرتون شدی؟ توی اون بلند خندیدی و حرف زدی باهاش؟

امروز با خدا خوب بودم خیلی .بامن و حافظ بود توی مسیر و بهش خندیدم . با من خندید بدون اینکه اون نگاه عتاب آمیز خدای تو رو داشته باشه و گاهی توی راه بغض کرد برا اینکه من از چیزایی خوندم که اونم عاشقشونو ولی نتوسته داشته باشه!!

چقدر با حافظ کل کل کردم که این فال برا من نیست و اگه بخواد لوس بازی دربیاره و سرکارم بذاره خودش میدونه و صاحب فال .وقتی دیدم نرم نمیشه گفتم قول میدم ببوسمت با یه لبخند کجکی نگام میکنه و میگه" وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک" !!! میخندم میگم بی خیال شو, از اون پیش بینی هیچی نصیبم نشد . میگم بگیرم ؟؟؟ نگام میکنه و میگم باشه باشه قول میدم! بیام باور کن! و کتاب رو باز میکنم حالا با یه اخم ساختگی نگام میکنه و میگه "در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع......" میخندم و علامتش میذارم که رسیدم پایین به دوستم خبر بدم نتیجه فال رو .

حافظ میگه به جای حسابداری باید میرفتی فالگیر میشدی خیلی هم بهت میاد که کولی باشی کافی اون جا " دستشو روی پیشونیم فشار میده و من گرمای دستش و هرم نفسش رو حس میکنم روی صورتم " یه خال خوشگل بذاری و کمی هم کولی بازی که واسه من و خدا در میاری رو برا بنده هاش دربیاری ....................................

اینبار من خصمانه نگاش میکنم و میگم شوخی توی این مورد نداریم اینجا کوهه و اگه پرت بشی ! کسی نمیفهمه حادثه بوده یا یه عمدی در کار بوده و اینبار میخنده و کلاهم رو از سرم برمیداره و موهامو بهم میریزه و میگه همین موضع گیریت نشون میده که راست گفتم و تو میتونستی کولی باشی حالا چشمام تنگ شده و آماده زدنشم آخه اغلب که دعوامون میشه و لج منو درمیاره و بهم میگه عشق وحشی من!!! من حسابی از خجالتش درمیام و میزنمش .........ولی اینبارخودمو نگه میدارم و !!! میخندم برخلاف همیشه و میگم دستت و بده فالت ببینم ....و من وخداو اون بلند میخندیم طوری که صدامون تا انور دنیا میره و خنده های ما کسی رو از خواب میپرونه و اون با صدای خواب آلود به من و خدا و حافظ زیر لب بدو بیراه میگه و آرزو میکنه که عقلی بیاد تو سر ما سه تا!!!! ولی ما همچنان دست تو دستیم تا اینکه مردی از روبرو میاد , نگاه میکنم نه حافظ هست و نه خدا !!!

پاورقی پاورقی نوشته من.

نمی خواستم این همه حرف بزنم ولی نمیدونم چی شد.راستی یکی از همکارا وقتی داشتیم آهنگم (آن شرلی) رو گوش میدادیم برگشت و گفت تو خیلی شبیه آن شرلی!!!!هستی خواستم بگم آخه خنگ خدا من خودشم !!! ولی نگفتم و فقط با خنده همیشگیم بهش نگاه کردم و گفتم لذت ببر از آهنگ.....

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط آن |

فصل چهارم _ مری و آقای پل مر و دخترشون جورجیا و نوه ای به اسم الکس هیلی

 

جرج خروسه در حالی که هنوز کلاه پردارش رو با افتخار به سر داشت و شال سبزرنگی که ماتیلدا براش بافته بود به خاک سپرده شد در حالی که به آرزوی بزرگش که آزادی بود رسیده بود چیزی که یه روزی جدش کونتا در دل داشت و مادر عزیزش.

شیرینی آزادی چیزی بود که باعث شد کیزی آواره بشه و با بدبختی دور از پدر و مادر عزیزش بچه ای دورگه به دنیا بیاره و بزرگش کنه .

(به نظرم دردناک ترین لحظه زندگی هر کسی زمانی که چیزی که حقشه ازش گرفته بشه و وقتی بخوان بهش برش گردونن ازش پولی بخوان یا بر سرش منتی بذارن ؟!)

ایرن و تام کم کم از وضع مالی خوبی برخوردار شدن, با وجود تمام سختی هایی که برای سیاهان آزاد وجود داشت. _طوریکه خیلی از برده ها ترجیح میدادن توی اون شرایط دوباره برا ارباب ها بیگاری کنن._

بچه های تام همه بزرگ شده بودن و هرکدوم به سرانجام رسیده بودن به جز مری که از همه کوچیکتر بود .تا اینکه گروهی برا درست کردن ریل آهن به شهر اونا اومدن و مری عاشق حسابدار جوونی شد که با این گروه وارد شهر شده بود و کارگاه چوب بری یکی از بزرگان شهر رو اداره میکرد .

اون پسر خیلی سفید بود طوریکه از دور نمیشد تشخیص داد که اون یه دورگه است برا همین وقتی به مری ابراز علاقه کرد تام مخالف ازدواج بود اون دلش نمیخواست دخترش با یه کسی ازدواج کنه که بیشتر سفیده تا سیاه !!!

ایرن و ماتیلدا قانعش کردن این دلیل خیلی لوسی که بخواد با ازدواج جوونا مخالفت کنه و اونا هم همگی دورگه هستن حالا یه کمی کمتر فرقی نمیکنه ! تام با بی میلی قبول میکنه و دخترش رو به اون میده. و اون جوون خیلی زود لیاقت خودشو رو نشون میده و کارگاه چوب بری رو میخره و یکی از پولدارهای شهر میشه وقتی اون و مری بچه دار میشن همه مردم شهر اون دخترک رو خوشبخت ترین دختر شهر میدونن.

به زودی دختر, که جورجیا نامشه بزرگ میشه . اون اجازه داره از هر مغازه ای که بخواد آبنبات و عروسک و هر چیزی دوست داره بخره چون پدرش آقای پل مر قبلا برای اون یه حساب اعتباری باز کرده در نتیجه اون میتونه خرید کنه .به زودی جورجیا لباسهاشو از توی ژورنال انتخاب میکنه و با یه سفارش کوچولو بدستش میرسه.حتی خوش بین ترین آدمها هم نمی تونستن واسه نسل پنجم خانواده کونتا کینته اینو پیش بینی کنن!!!!!!!!!!!!!!

مری و خواهراش برای دخترک گاهی داستان پدربزرگ رو تعریف میکردن ولی دختر به شنیدن این آفریقایی بازی ها علاقه نشون نمیداد و ترجیح میداد توی کارگاه پدرش بین الوارها بازی کنه و پل مر هم از این قضیه خوشحال بود .

دختر توی ارکستر کلیسا پیانو میزد و کم کم پیشرفت کرد و تصمیم گرفت به دانشگاه بره و وارد دانشگاه شد و با مردی آشنا شد که با اینکه خیلی فقیر بود ولی کوشا بود و تصمیم گرفت باهاش ازدواج کنه و با وجود برخی مخالفت ها ازدواجشون رو توی کلیسای مادربزرگ ماتیلدا جشن گرفتن و بعد هم به دانشگاه برگشتن .

چندین ماه از جورجیا و همسرش خبری نبود نه نامه ای نه تلفنی . خلاصه هم کلافه شده بودن که یه نیمه شب صدای در, خانوم و آقای پل مر رو از خواب بیدار میکنه .وقتی پایین میان میبینن که جورجیا و همسرش آقای هیلی در حالی که به چیز بغچه مانند توی دستشونه جلوی در وایسادن.مری و پل مر نگاهشون میکنن و اونا میخندن و میگن میخواستیم براتون سورپرایز باشه؟!

وقتی پارچه رو کنار میزنن صورت گرد و کوچولوی یه نوزاد که توی خواب بوده پیدا میشه و "اون من بودم"(این جمله خوده الکس هیلی بود.)

الکس وقتی با مادربزگ تنهاست مادر بزرگ از "مرد سیاهی میگه که ادعا داشته از آفریقا دزدیه شد وقتی میخواسته یه طبل واسه برادرش بسازه مردی که به رودخونه میگفته کامبی بولانگا و به گیتار میگفته کو"

ولی جورجیا خوشش نمی آد از این آفریقایی بازی و میگه اوه مادر ول کنین میدونین چن سال گذشته این چیزا رو به بچه نگین و مادر با غیظ میگه اینا ریشه این بچه است و باید بدونه.

الکس بزرگ میشه و وارد نیروی دریایی میشه و توی ارتش تنها رفیقش ماشین تایپش بوده و داستانهایی که مینوشته .

اون وقتی از نیروی دریایی خارج میشه ,خبرنگار میشه و شروع به نوشتن داستان" مالکم ایکس اولین رهبر مسلمان سیاه پوست" آمریکا میکنه .

اینجوری که الکس میگه آخرین دیدارش با یکی از دختر خاله های مادربزرگش باعث میشه که اون شروع به جمع آوری اطلاعاتی در مورد اون سیاهی میکنه که از آفریقا اومده !

الکس تا جایی پیش میره که به روستای جدش کونتا کینته میرسه و با مردانی برخورد میکنه که تاریخ رو از ابتدا میگن تا حالا و الکس یه جایی میفهمه داستان رو میشناسه وقتی به اونا میگه مردی که اسمش کونتا کینته است جد اونه, کسی که توسط سفیدپوستا دزدیده شد و به آمریکا رفت.

وقتی حرفاش رو ترجمه میکنن یه دفعه میبینه جمعیت به آرامی به سمتش میاد و زنی در اول کودکش رو به الکس میده و الکس بچه رو بغل میکنه وبقیه دهکده هم این کار رو تکرار میکنن وبعد دور الکس حلقه میزنن و پایکوبی میکن و مترجم توضیح میده اونا از اینکه یکی از گمشده های دهکده برگشته دارن خوشحالی میکنن و ازش تبرک میگیرن و الکس گریه میکنه از اینکه تونسته کاری رو که کونتا و کیزی و جرج خروسه و تام و مری پایه گذاری کردن و خواستن به پایان برسونه.الکس میگه اگه اعتیادم به تکنولوژی نبود برای ابد اینجا میماندم.

اون برای اینکه بتونه درد و رنج جدش رو بنویسه توی یه کشتی باری سوار میشه و از کاپیتان میخواد اجازه بده گاهی به انبار بره.

الکس توی انبار تاریک روی یه چوب گره دار در حالی که لباساشو درمی آورد دراز میکشید و سعی میکرد بتونه درد و رنج اونا رو بفهمه و خودش میگه این غیر ممکنه چون نه شکنجه میشه و نه بوی گند و کثافتی هست نه شپشی و نه داغی بر پشتش که آزارش نمیده!

البته به همین راحتی داستان رو جمع آوری نکرده اون چندین هزار صفحه آمار رو از روی میکروفیلم میبینه و هم چنین کتابخانه ملی آمریکا رو زیر رو میکنه تا بتونه داستانش رو جمع کنه و البته همه رو بامستندات مینویسه وگاهی از تخیلش برا خلق رفتارهایی که ممکنه بین آدمها رخ بده استفاده میکنه.

اون به آفریقا سفر میکنه و به روستای تولد جدش میره و دوباره به آمریکا برمیگرده و داستان رو مینویسه و با استقبال بالایی روبرو میشه و در پایان داستان در مراسم خاکسپاری پدرش که یکی از اساتید دانشگاه است و خیابانی به نامش نامگذاری شده داستان رو میبنده .الکس معتقده که همه اونا ""کونتا و کیزی و بل و جرج و تام و برادرا و خواهراش و ماتیلدا و مری و ایرن و دخترخاله ها ...دارن اونو میبینن و ازاینکه تونسته ریشه خودشو پیدا کنه خوشحالن""

 

 

پایان

پاورقی نوشته.. داستان ریشه ها به نظرم یه شاهکاره .البته من خودم وقتی این داستان رو خوندم تا مدتها از سفیدپوستا بدم میومدو هروقت یه دورگه رو توی تلوزیون میدیدم یاد این جمله الکس میافتم که "مطمئنا حساب مادربزرگش روی تپه کاهی توسط اربابی یا سرکارگر سفیدی رسیده شده!!!"

سیاهان در سازندگی امریکا نقش بالایی داشتن و تقریبا چرخ خای بزرگ این کشور با زور بازوی سیاهان افریقایی چرخیده ولی هنوز اونا یه شهروند درجه دوم محسوب میشن !!!

 

 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط آن |

فصل سوم _ تام و ایرن

تنها شانسی که خانواده جرج میارن اینه که همه با هم به یک خانواده واگذار میشن .حتی اون خانواده که ارباب موری نام دارن حاضر میشن عروس خانواده که توی یه مزرعه دیگه است رو بخرن و خانواده با هم باشن (پسر بزرگ جرج اگه اشتباه نکنم اسمش ورژیله) ورژیل با همسرش لیلی سو و پسرش که تا حدی عقب مونده ذهنیه و خواهرش مری و کیزی و برادراش جرج کوچیکه و تام و ...(یادمه 8تا بچه داشتن ؟؟) و مادرشون ماتیلدا به مزرعه موری منتقل میشن و جرج از همه این قضایا بی خبره اون به انگلستان میره تا بتونه قرض اربابش رو با آموختن دانش خروس بازیش به مربی های انگلیسی بپردازه و ارباب لی هم روز به روز فقیرتر و بیمارتر و الکلی تر میشه ....

تام که از بچگی به درست کردن اشیا با فلز علاقه داشت و به واسطه پدرش و مادربزرگش به کارگاه آهنگری رفته بود و حالا آهنگر قابلی شده بود در مزرعه ارباب موری یه کارگاه آهنگری دایر کرد و تونست خودشو جمع و جور کنه و بقیه هم مثل سابق به کاراشون تو مزرعه مشغول بودن و چون ارباب های تازه از شهر اومده بودن و زیاد به مزرعه داری وارد نبودن کارا بدست خانواده جرج بود واونا هم برای اینکه ارباب و همسرش رو راضی نگه دارن تمام روز به خوبی کار میکردن و شبها دور هم جمع میشدن و از گذشته میگفتن از مالیزی خانوم از مادربزرگ کیزی از پدر که همیشه یه شال سبز رنگ دست باف مادرشون رو دور گردنش داشت و اون کلاه پردار!!

تام کم کم کارش رو توسعه داد و از مزرعه های دور و نزدیک سفارش گرفت تا اینکه توی یکی از این سفارشها تام سربه زیر با دختری به نام ایرن آشنا شد .ایرن یه دورگه بود .مادرش سیاه پوست و پدرش سرخ پوست بود برا همین رنگ پوست خاصی داشت و همین باعث شد که تام به ایرن علاقه مند بشه و بعد از چند وقت با هم بودن تصمیم گرفتن ازدواج کنن و ایرن با یه ترفند صاحبانش رو مجبور کرد که با قیمت مناسبی اونو به ارباب تام واگذار کنن و تام و ایرن با هم ازدواج کردن .توی همین موقع بود که جنگ شمال با جنوب شروع شد و جنوبی که مخالف آزادی برده هاب ودن به جون شمالی ها افتادن (همونی که توی فیلم اسکارلت میدیم ولی اونجا فضا کاملا متفاوته با اینجا)برده ها هر روز از پیشروی نیروهای شمالی میشنیدن و خوشحال میشدن .تا اینکه یه روز کلانتر به خونه ارباب موری اومد و از اون خواست تام رو در اختیار ارتش بذاره تا اسبها رو نعل بزنه و...

کلانتر آدم ناراحتی بود و با سیاها اصلا خوب نبود و مرتب به تام گیر میداد و اونو کاکا سیا صدا میکرد.یه شب وقتی تام داشت وسایلش رو جمع میکرد تا به مزرعه برگرده صدایی شنید و باعث شد به پشت چادر جایی که زباله ها رو میریختن بره اون پتکش رو هم میبره که اگه حیونی بتونه از خودش دفاع کنه ولی با تعجب میبینه یه سرباز سفید بین آشغالهاست و تا اونو میبینه فرار میکنه و کلانتر تام رو به جرم دزدی بازداشت میکنه ووقتی تام حقیقت رو میگه به جرم توهین به یه سرباز سفید محکوم به شلاق میشه و تام بعد از تنبیه دیگه صبر نمیکنه و بلافاصله وسایلش رو جمع میکنه و به خونه مبره و همه چی رو به ارباب میگه و ارباب هم که موضوع رو میفهمه عصبانی میشه و میگه دیگه به کلانتر اجازه نمیده اینجوری برخورد کنه .

همون شب وقتی همه دور هم نشستن و تام داره درمورد اون پسره براشون میگه ییکی در اتاق ماتیلدا رو میزنه و ازش یه لقمه نون میخواد و وقتی تام به سمت در میره جوون رو میشناسه ولی اونو به داخل میارن و بهش غذا میدن آخه جوونه از ضعیفی داره میمیره وخانواده جرج براش سرکارگری مزرعه رو میگیرن و اون پسر به اندازه اونا کار میکنه و باعث میشه که همه خانواده بپذیرنش.

ایرن که همه جور هنری داره و همه کار میکنه برای برادرشوهراش پیراهن میدوزه و برای خواهر شوهراش لباس آنچنانی و ...ایرن باردار میشه و همه خوشحالن.

جرج بعد از دو سال به خونه برمیگرده ولی میبینه از خونه یه جنازه مونده و زمین کاملا بایر شده و خروسها هیچ کدوم نیستن؟مالیزی رو میبینه ولی اون جرج رو نمیشناسه و وقتی جرج خودشو معرفی میکنه مالیزی با گریه بغلش میکنه و بهش خبر فروش خونواده رو میده و مرگ مادرش کیزی و همسر ارباب لی و اینکه فقط اونا اونجا هستن.

جرج ورقه آزادیش رو با هر زحمتی هست پیدا میکنه و بعد از اینکه سر خاک مادرش میره راه میافته که همسرش رو پیدا کنه .

جرج با پولی که از انگلیس آورده یه اسب تهیه میکنه و آدرس بچه هاشو پیدا میکنه و میره به سمتی که اونا هستن.ایرن پدرشوهرش رو ندیده ولی از روی نشونه های که بچه ها بهش دادن اونو میشناسه و صداش میکنه و بعد خودشو معرفی میکنه و بلافاصله با اون شکم بالا اومده تا مزرعه میدوه تا به همه خبر اومدن جرج رو بده و همه دور جرج و ماتیلدا جمع میشن در حالی که ماتیلدا محک جرج رو بغل کرده و گریه میکنه و جرج مثل همیشه سربه سرش میذاره و میخنده و همه میخندن .

چند روزی از اومدن جرج میگذره و حوصله اون سر میره چون اون کاری به جز پرورش خروسا بلد نیست درنتیجه دلش رو خوش میکنه به نوه کوچولوش که کمی مشکل داره و ازش میپرسه کسی داستان زندگی مادربزرگت رو برات گفته؟ تو میدونی کونتا کینته کی بود؟

و وقتی میبینه خبر نداره داستان رو براش میگه ووقتی شب پسر کوچولو داستان رو در برابر همه میگه جرج غرق در لذت میشه و همه از اینکه مادربزرگ رو فراموش کردن غمگین میشن و تام قول میده برای همه بچه هاش اینو بگه و همین کارو میکنه و برای هر هشت تا بچه ها داستان مادربزرگ کیزی و پدر افریقاییش رو میگه.

ولی جرج زیاد نمی تونه بمونه چون اون دیگه برده نیست و آزاده و قانون این ایالت اینه که اگه آزاد باشی نمی تونی بمونی ومگر اینکه برده بشی و هیچ کدوم از اعضای خانواده خواهان دوباره برده شدن پدر نیستن پس اون میره و چند وقت بعد با تمام شدن جنگ و لغو قانون برده داری همه خانواده آزاد میشن و پدر دنبالاشون میاد و اونا رو به یه شهر دیگه میبره و همه خانواده اونجا ساکن میشن و شروع به کار میکنن.

جرج پیر شده و بی حوصله و مرتب نق میزنه و حوصله همه رو سر میبره ولی یه روز وقتی کسی نیست دچار حمله میشه و توی بخاری میافته و نیمه از بدنش مسوزه و همه از مرگ ناگهانی جرج شوکه میشن و مراسم خاکسپاری مردی که مشهورترین مربیرخروسبازی رو در کلیسایی که ماتیلدا و تام بنا کردن میگیرن.

 

 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط آن |

 

کونتا کم کم حالش بهتر میشه و میفهمه صاحب جدیدی پیدا کرده و میفهمه تقریبا فرار غیرممکنه (امیدش رو از دست میده )در تاریکی کلبه کوچیکش گریه میکنه و سعی میکنه دردش رو فراموش کنه .اون به کمک بل(هون زنی که برای پانسمان پاش میومد) و ویولن زن و پیرمرد میتونه خودشو پیدا کنه و کم کم طی یک سال زبون اونا رو یاد بگیره .ویولن زن خیلی حرف میزنه حتی کونتا رو مسخره میکنه ولی در کل اونو خیلی دوست داره به خاطر غرورش و همچنین عزت نفسی که داره .کونتا به خاطر پاش دیگه نمی تونه کارای سخت کنه و ارباب بهش کار باغبونی میده وبرا همین اون بل رو زیاد میبینه .بل آشپز خونه بزرگه و چند سالی از کونتا بزرگتره ولی همیشه با کونتا بدرفتاری میکنه و بهش محل نمیذاره ولی به واسطه ویولن زن و پیرمرد اونا دوتا با هم دوست میشن و بعدشم ازدواج میکنن .(کونتا به بل یه هاون چوبی که کار خودشه هدیه میده و بل برای اون یه جوراب میبافه و این باعث میشه اونا بهم نزدیک بشن خیلی ساده اس نه؟)

اون دوتا با هم احساس خوشبختی میکنن ولی کونتا میدونه بل یه چیزایی رو به ویولن زن میگه که به اون نمیگه و برا همین یه شب که ناراحته بل پیشش اعتراف میکنه که نوشتن بلده و میتونه تا حدی بخونه ولی اگه سفیدا اینو بفهمن حتما میفروشنش و از اینجا باید بره و اون دوست نداره که فروخته بشه. کونتا هم به اون نشون میده که نوشتن بلده و حتی اسامی بعضی از چیزا رو به افریقایی بهش میگه و بل رو شگفت زده میکنه .

چندوقت بل و کونتا بچه دار میشن .کونتا دلش پسر میخواد ولی وقتی حال بل بد میشه اون فقط دوست داره سالم باشن و یه دختر کوچولو به جمعشون میاد که کونتا خودش روش اسم میذاره و بل میترسه که این آفریقایی سرهمه رو به باد بده .کونتا اسم دخترش رو کیزی میذاره(اگه اشتباه نکنم یعنی تو بمان .همیشه اینجا باش )کونتا معتقده با این اسم کیزی همیشه با اونا خواهد مونو و بل به ارباب که یه دکتره میگه این اسم مادربزرگشه واونم چیزی نمیگه(آخه این ارباب ها هشتن که نام رو انتخاب مبکنن)

کیزی کم کم بزرگ میشه و با برادرزاده ارباب هم بازی میشه و اون دختر(دوشیزه آن)برای بازی بهش نوشت یاد میده و خوندن .کونتا با دخترش خیلی خوبه براش اسباب بازی درست میکنه و گاهی باهاش خلوت میکنه و بهش یه سری کلمه آفریقایی یاد میده مثلا به یه رودخونه اشاره میکنه و میگه کامبی بولینگا . به ویولن اشاره میکنه و میگه کو.....و یه بار وقتی کیزی این کلمه رو به مامان میگه اون پدر رو دعوا میکنه و کیزی میفهمه نباید این چیزا رو به مامان بگه و فقط باید بین خودشون بمونه برا همین کونتا تمام ماجرای دزدیه شدنش رو به بچه اش میگه.

کیزی کم کم بزرگ میشه و بین اون و آن فاصله میافته و برا همین کیزی سعی میکنه با خوندن و نوشتن خودشو سرگرم میکنه و کم کم کاملا مسلط میشه تا جایی که برای پسری که دوست داره یه رضایت نامه عبور و مرور جعلی مینویسه و پسرک گیر میافته و باعث میشه که ارباب کیزی بیچاره رو بفروشه (ارباب مهربونه ولی بی قانونی رو تحمل نمیکنه!!! اون به گریه کونتا و بل توجهی نمیکنه و کیزی 15 ساله رو میفروشه).

فصل دوم _ کیزی و تام لی و جرج خروسه

کیزی هنوز پر از اشک و گریه است اونو توی تاریکی آوردن.اون حالا توی خونه ارباب جدیده .اون فقط یه نظر دیده اتش .مردی که نگاهخش به طرز وحشتناکی درنده بوده و خنده ای که وحشت رو برای کیزی گذاشته.

کیزی نمیه شب مورد تجاوز ارباب جدیدقرار میگیره (فکرش هم دردناکه .تو رو از خونواده ات دور کنن و بعدش به یکی بفروشن و اون توی شبی که نیازمند کمکی و دلت یکی رو میخواد که آرومت کنه یکی مثل" دلم نمی خواد بگم حیوون چون اون زبون بسته ها هیچوقت این کثافت کاریهای که ما آدمها میکنیم رو نمیکنن" یه موجود شریر یه انسان بی احساس یه سفید پوست!! که فقط رنگ پوستش بهش اجازه میده این کارو بکنه بهت تجاوز کنه .واقعا سخته .آخه رنگ پوشت که جرم نیست هست؟؟؟؟؟)

کیزی کم کم به محیط عادت میکنه و با آدمها ارتباط برقرا میکنه .دوتا زن دیگه به جز کیزی اینجا هستن و دوتا مرد که یکیشون هیچوقت با اونا نیست .

مالیزی خانوم و اون خانوم اسمش یادم رفته ولی کیزی بهش خاله میگفت و یه آقایی که کیزی بهش عمو میگفت و اونا کم کم بهش عادت کردن .

کیزی چون خدمتکار خونه بود به کار مزرعه عادت نداره ولی کم کم یاد میگیره با دستای پینه بسته اش چی کار کنه ...

کیزی به ارباب میگه که حامله است و ارباب با تعجب نگاش میکنه و میگه خوب که چی؟؟؟

کیزی از شکم بالا اومدش خجالت میکشه ولی دوستاش با اینکه میدونن بین و اون ارباب چی میگذره کاملا بی تفاوتن و این باعث میشه از رنج کیزی کم بشه .

بچه به دنیا میاد و کیزی دلش میخواد اونا به نام پدرش نامگذاری کنه ولی ارباب رویای اونو بهم میریزه و میگه اسم پسر کیزی جرج خواهد بود!

کیزی از بچه اولش بدش میاد چون اون سیاه نیست بلکه قهوه ای !! و خوشحاله که پدرش اونو نمی بینه و نمیبینه که نوه اون سیاه نیست .ولی کیزی کم کم به بچه اش عادت میکنه و چند روز بعد اونو با خودش به کزرعه میبره و عمو x براش یه ننوی کوچیک درست میکنه و کیزی ازش تشکر میکنه با لبخند و پیرمرد هم در عوض با جرج کوچولو بازی میکنه .

جرج به زندگی همه یه رنگ دیگه میده و تقریبا همه سر اینکه باهاش باشن دعواشون میشه ولی مالیزی خانوم اونو نگه میداره چون بچه کوچولو تو مزرعه همش خاک میخوره...

و کیزی وقتی میبینه جرج به مالیزی بیشتر علاقه داره از سر حسادت مادرانه اونو پیش خودش میبره و قصه پدربزگ آفریقاییش رو میگه و جرج تو بچگی به خودش میگه باید این داستان رو برای همه بچه هاش بگه و با این کار دل مامانش رو شاد میکنه ...

ارباب تام لی یه خروس باز درجه دو هست والبته از سفیدهای تازه به دوران رسیده که به زور تازه تونسته یه خونه و چن جریب زمین و چنتا برده داشته باشه که همه اونا رو از طریق خروس باز یبدست آورده .

برا همین برای مراقبت از خروساش جرج رو به اون طرف زمیناش که خروساش رو نگه میداره میبره و جرج هم عاشق خروس بازی میشه و کم کم یه خروس باز حرفه ای و ارباب هم از این مرد جوان خوشش میاد تا جایی که اون آزادانه شبا از مزرعه بیرون میره و برا خودش الواطی میکنه .تا اینکه یه شب با دختر سر به راهی به اسم ماتیلدا آشنا میشه و عاشقش میشه و تصمیم میگیره باهاش ازدواج کنه (البته باید صاحبان اونا هم موافقت میکردن و البته اگه یکی حاضر میشد برده خودشو بفروشه و در غیر اینصورت فقط یکشنبه ها میتونستن با هم باشن)والبته چون جرج رگ خواب ارباب دستشه میتونه اونو وادار به خرید ماتیلدا کنه واونا با هم ازدواج میکنن ولی جرج نه دست از خروس بازیش برمیداره و نه از الواطیش!!! احتمالا به بابای نامردش رفته؟

ماتیلدا کاملا مسیحیه یعنی هر یکشنبه دعا میخونه و مادرشوهرجان و مالیزی و بقیه رو مجبرو به خوندن میکنه و کم کم همه به بودنش عادت میکنن وه میشه توی دعوا طرف ماتیلدا رو میگیرن و جرج بیچاره رو میکوبن.

خلاصه جرج بچه دار میشه (8 تا پسر ودختر) و برای همه اونا داستان پدر بزرگ و کلمات آفریقایی رو میگه و این تنها کاریه که کیزی رو خوشحال میکنه .

بچه چهارم جرج تام نامگذاری میشه و از همه بهتر میشه برخلاف صاحب نامش.

جرج در تمام دوره خروس بازیش مرتب پولهایی که میبره و خرج نمیکنه رو به ماتیلدا میده تا پس انداز کنه تا بتونن خودشون رو بخرن و آزاد کنن ! فکرش رو بکن تو باید برای آزادی که حق هر انسانیه پول بدی به یه انسان دیگه که تنها تفاوتش با تو رنگشه حتی اگه اون فرد پدر تو باشه؟!!!!

اما جرج توی یه دوره مسابقه که با پدرش تام واردش میشن و با یه انگلیسی کله گنده طرف میشه تمام پولشو میبازه و البته ارباب هم همه چیزش رو میبازه و به روز سیاه میشینه.

ارباب بازم میشه همون سفید پاپتی که بودولی جرج از خونه اش به مدت دوسال دور میشه برا جبران ضرری که ارباب کرده (اگه اشتباه نکنم 20000دلار بود نمی دونم شایدم کمتر بود البته این رقم رو باید ببرین به خیلی سال پیش )ارباب خونواده جرج رو برخلاف قولی که داده میفروشه البته تنها لطفی که میکنه اینه که همه رو یه جا میفروشه ولی کیزی وقتی میفهمه اونو نگه داشته عصبانی میشه و تمام بغض این سالها رو توی سرش میزنه و میگه خاک تو سرت تو از بچه خودت نگذشتی و حالا داری بچه های بچه خودتو میفروشی؟؟؟

کیزی دیگه فراموش میکنه کجاست و فقط گریه میکنه و نفرین میکنه و تام که حالا آهنگر قابلیه دست مادربزرگش و میگیره و اونو از ارباب دور میکنه.

 

 

 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط آن |

 

با شروع و سلام موافقم ولی با خداحافظی هرگز.

یه شعر از مشیری دیدم و تصمیم گرفتم برگردم خوب یادم نموند فقط آخرش که گفته بود" تو چرا سنگ شدی

چرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره را که بهاران آم"د(دقیق یادم نموند ولی احساس کردم باید بنویسم همین جا توی خونه خودم ولی فعلا دیگه بحث روزمرگی نیست فصلی دیگر!)

ریشه ها اثر الکس هیلی که در دهه شصت شمسی جز پرفروشترین رمانهای ایران قرار گرفت به نظرم واسه شروع خوب باشه.

ریشه ها سرگذشت میلیونها سیاهپوسته که تنها جرمشون رنگ پوستشونه و نوع فرهنگی که دارن ,به اسم برده در بازار امریکا به فروش میرسن.این جز رمانهایی هست که من عاشقانه دوسش دارم و هنوزم دلم میخواد بخونمش هنوز بوی کاغذ قهوه ای رنگش توی دماغمه. بوی کهنگی میداد کتابم تقریبا همسن و سال خودمه خیلی خاک خورده بود ولی ناجوانمردانه رفت و دیگه پس نیومد.این داستان براساس سرگذشت واقعی اجداد الکس نوشته شده و اون تمام سعیش رو میکنه که ما لحظه های

دردناکه خانواده بزرگش رو درک کنیم.داستان گیراست اینقدر که وقتی کتاب رو دست میگیری دیگه نمی تونی ول کنی .من توصیه میکنم از همین فردا برین دنبال نسخه اصلی و بخونینش. چون به خوبی از پس تعریف کردن رمانی به این سنگینی بر نمیآم.

 

فصل اول _زندگی کونتا کینته

کونتا در روستای کوچیکی به اسم ژورفوه به دنیا اومد پسر کوچولوی سیاهی که مادر و پدرش برای اومدنش خیلی انتظار کشیده بودن (ببخشین اسم پدر ومادرش یادم نیست).کونتا بچه اول خانواده است بعد از اون سه تا پسر دیگه به دنیا میاد.

اونا روستای کوچیکی دارن ولی خوشحالن و از طریق کشاورزی امور زندگیشون رو میگذرونن. کونتا کوچولو به مدرسه میره و شروع به خوندن ونوشتن میکنه و هر روز چیزای زیادی یاد میگیره و تا زمانی که میتونه قران بخونه(اونا مسلمونن).

کونتا سالهای زندگیش رو یکی پس از دیگری طی میکنه و حالا حدود 15-16 ساله است ولی خیلی خوش بنیه تر از یه مرد 20 ساله است و اون و دوستاش به نوبت باید از روستا نگهبانی کنن تا مبادا گرگی یا حیون درنده ای بهش حمله کنه.عموهای کونتا تاجرن و به کشورهای مختلف افریقا سفر کردن و هرباری که اونو ببینن براش از جاهای دیگه سرزمین میگن و کونتا دوست داره در آینده یه آدم مووفق باشه مثل اونا و با سیاهترین دختر دهکده ازدواج کنه و بچه های سالمی به دنیا بیاره.

چند وقتی میشه که زمزمه دزدیده شدن افرادی از دهکده های دیگه و قبایل دیگه شنیده میشه .توبوب(اگه اشتباه ننویسم.**)اونا رو میدزدن و با خودشون میبرن کسی نمیدونه چه بلایی سر اونا میاد بعضی ها میگن توبوب اونا رو میخورن!! خلاصه اینکه هیچکس حق نداره تنها وارد جنگل بشه ولی اونروز کونتا به خاطر قولی که به برادرش لامین داده (اون میخواست یه چوب خوب پیدا کنه و یه طبل بسازه)تنها وارد جنگل میشه ولی کاملا حواسش جمعه به اطرافه نمیخواد توی تله بیافته .اون بوی توباب رو حس میکنه ولی قبل از اینکه بتونه سرش رو برگردونه با چیزی به سرش میکوبن و اون بیهوش میشه.

کونتا زمانی به هوش میاد میبینه بین چندین نفر دیگه است و تعداد زیادی توبوب هم با اسلحه از اونا مراقبت میکنن و به زبانی صحبت میکنن که اون سر در نمیاره.کونتا اولین باره آدمهایی به این رنگ پریدگی و پرمویی میبینه و البته با این بوی زننده!!! کونتا سعی میکنه فرار کنه ولی اونا رو زنجیر کردن و نمیتونه جایی بره .اون توبوب ها به وسیله میله داغی بروی شانه های کونتا و هم زنجیراش علامت میذارن .میله میسوزونه تا مغز استخوان طوری که فریاد کونتای جوان درمیآد وبا نفرت جیغ میکشه و وقتی میخوان به زور سوار کشتیش کنن خودشو رو زمین میندازه و با تمام قدرت به زمین چنگ میزنه ولی اونا با بی رحمی اونا رو میکشن و به کشتی میبرن .کونتا در حالی که گریه میکنه به مادرش و پدرش و برادراش فکر میکنه و اینکه وقتی برنگرده چقدر دنبالش میگردن و شاید پیداش کنن و در همین حال دهانش رو پر از خاک میکنه (شاید برا اینکه میخواد تکه ای از خاک افریقا رو ببره والبته اونا معتقدن اگه همچنین کاری کنه دوباره به خاکش برمیگرده)

کونتا و چن صد نفره دیگه در انبار کشتی نگهداری میشن .هرکسی به نفر بغل دستی خودش زنجیره و همه در حال گریه یا ناله هستن گاهی به خاطر درد دوری از خانواده و گاهی به خاطر درد داغی که بر پشتشونه و گاهی از دوری وطن و شاید تازیانه های که در راه خوردن و کونتا هم جزیی از این جمعه .اونا بین کثافت خودشون غرقن و زمانی که زندانبانهای پریده رنگشون براشون غذا!!!میارن اونا رو روی تخته های میریزن که اونا برهنه افتادن.کونتا روزای اول از خوردن امتناع میکنه ولی بعد میفهمه که نمیتونه زنده بمونه و مجبور میشه همون غذا رو بخوره .روزها میگذره به کندی در تاریکی محض گاهی زندانبانا اونا رو از زیر کشتی به عرشه میارن و با آب شور دریا میشورنن (با جاروهای دسته بلند و با بدجنسی .فکر کنین زخم های که عفونت کرده وقتی آب شور روش بریزه واقعا دردناکه فکر کنین یکی با یه بورس کثافتهایی که رو تن شما خشک شده رو بخواد بشوره؟؟؟)

زندان بان رنگ پریده گاهی به ضرب و زور اسلحه مجبورشون میکنه براشون مراسم رقص افریقایی اجرا کنن و اونا میتونن زنان سیاهی رو ببین که مجبورن برهنه در برابر اونا بیاستن .زنان به زبان شعر به اونا میگن که توبوب شب به اونا تجاوز میکنه و اونا رو شکنجه میده در حد مرگ و مردانی که هیچ کاری ازشون برنمیداد.

روزها میگذره و اونا بالاخره به مقصد میرسن .کونتا نمیدونه کجاست حتی نمیتونه به زبان توبوب حرف بزنه و فقط چیز محدودی در حد ناپلیس در ذهنش میمونه .اونا رو میشورن و لباس توبوبی تنشون میکنن و برا فروش به بازار میفرستن!!!

کونتا چون خوش بنیه است با قیمت زیادی به فروش میره و مالک!! اون اسمش رو بوب میذاره ولی کونتا فریاد میزنه ,گریه میکنه,جیغ میکشه و مادرش رو صدا میزنه؟ولی کسی بهش توجه نمیکنه اون به خودش قول میده هرجوری هست از دست توبوب فرار کنه و برگرده به افریقا اون حتی نمیتونه تصور کنه چقدر از سرزمینش دور شده !!

کونتا سه بار قصد میکنه فرار کنه ولی هربار با سگهای شکاری و شکارچی های برده مواجه میشه و بار سوم که فرار میکنه شکارچی ها بین عقیم شدن و قطع شدن نصف یکی از پاهاش معامله میکنن و نصف پای اونو با تبر قطع میکنن و کونتا از زور درد و خونریزی از حال میره.....

وقتی به هوش میاد در کلبه کوچیکی هست که ناآشناست ولی اون دلش میخواد مرده باشه و چند دقیقه دیگه زنی وارد اتاق میشه و اون خودشو به خواب میزنه و زن مرهمی روی پاش میذاره و بیرون میره و کونتا رو با دردش تنها میذاره.

توبوب :یعنی سفید پوست

 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط آن |

 

تا حالا توی دوستی از کسی خداحافظی نکردم شاید پیش نیومده باشه برات ولی من حتی توی دوستی هایی که ازش خسته شده باشم خداحافظی نکردم همیشه فکر میکنم یه رابطه را تموم کردن خیلی سخته خیلی !!!

برا همین از دیشب که مطلب دیشب رو پست کردم و تصمیم گرفتم مطلب آخرم باشه تا مدتی نامعلوم ,همش به نوع خداحافظی با شمایی که گاهی به وبلاگ من اومدین بودم .خیلی برام سخت نیست برای آدمهایی که نمیشناسمشون بنویسم خوب دیگه کار آنی تموم شد و قصد کرده تا مدتی دست از حرافی همیشگی برداره و میخواد دیگه ننویسه .

هه هه هه (قل مراد داره میخنده!) یعنی تو فکر کردی زیر قولم میزنم نه؟نگفتم دیگه نمی نویسم گفتم فعلا قصد کردم دیگه اینجا ننویسم برمیگردم خونه قدیمیم و این آخر سالی یه حالی بهش میدم هرچی باشه من اول اونجا بودم و یهووو اومدم اینجا .پس فکر نکنی ممکنه از زور حرف نزدن بترکم.عمرا کسی بتونه اونجا رو پیدا کنه چون موتورهای جستجو نمیشناسنش و اونجا دیگه آنی نیستم خود خودمم پس به قولم بهت درمورد نوشتن عمل کردم .میدونم دل همتون واسم تنگ میشه و هروقت بیاین اینجا هی موهاتونو میکنین ولی چه میشه کرد توی دنیای مجازی هم نشد این شخصیت کوفتی مارو لو نده؟

ولی قبل از رفتن یه موضوعی رو بنویسم که تو دلم نمونه نگفتم : بزرگترین عیب من اینه که آدمها رو دست کم میگیریم اینو جدی میگم توی اولین برخوردم همیشه هر کی میخواین باشین من شما رو اصلا نمی بینم یعنی فکر میکنم از همه لحاظ از شما سرم فقط شاید توی قیافه و زیبایی ظاهری این فکرو نکنم و دربقیه موارد خودمو بهتر شما میبینم مثلا نمونه بارزش امروز با خانومی همراه شدم که من بهشون خیلی احترام میذارم( البته قصد توهین ندارم)ولی اصلا فکر نمیکردم یه نفرو توی سلطون آباد هم داشته باشه چه برسه که خواستگارای آنچنانی از کشورهای اونور داشته باشه ؟!!!تمام مسیر داشت درباره عمه و داداش و نمیدونم کس و کارای اونورش میگفت و من داشتم کف میکردم که تو هم ب...؟؟؟ حالا هرچی به این مخ فشار آوردیم دیدم فک و فامیل نزدیک ما(عمه و خاله ...)همه همین حوالی هستن و فقط یکی دوتاشون ته سلطون آبادن !!!خلاصه اینکه ما روی این بشر اصلا این حساب رو نمیکردیم و هی به خودم فحش دادم که خاک بر سرت کنن که همیشه خودبزرگ بینی !!!! تازگی هم که همه ملت (توی شرکت)زبان انگلیسی رو اوکی و من فقط در حد یه مکالمه ساده بلدم و درنتیجه تصمیم گرفتم که برم کلاس که خاک بر سر شده جور نمیشه.

خوب پس نتیجه من آدم چیزی هستم که ملت خدا رو دست کم میگیرم؟

مطلب دوم.همونجوری که اول پستم گفتم من توی بدترین رابطه ها هم از دوستام خداحافظی نکردم چون معتقدم زمان همه چیز رو درست میکنه هرچند که یه رابطه زجر آور باشه؟!

من با دوستای واقعی (یعنی اونایی که توی دنیای واقعی هستن ) سعی میکنیم رابطه رو تا جایی ادامه بدیم که حال بهم زن نشه یعنی هیچ کدوم فکر نکنیم یکی داره خودشو تحمیل میکنه فرضا اگه من به مرجان تلفن کنم و اگه حوصله نداشته باشه و ازش بپرسم قطع کنم؟ نیازی نیست بگه نه بابا و اینا میگه آنی کار دارم بعدا تماس میگیری؟ خوب یا میگم خاک بر سرت کنم بعد 120سالی که تلفن کردم اینو میگی؟یا در مراحل مهربانانه میگم باشه خانومم بعدا تماس میگیریم.

هیچوقت دوست ندارم وقتی به کسی تلفن کنم و اون راضی با صحبت با من نباشه و صرفا به خاطر رعایت ادب با بنده حرف بزنه که شعار ما اینه خجالت واسه وقتی که همو میبینیم نه حالا که تلفن کردیم پس دوست نداری نیازی اینقدر به خودت فشار بیاری و اه و اوه کنی که بازم این مزاحم تلفن کرده و بعدشم که جواب میدی یه جوری برخورد کنی که طرف مثل سگ پشیمون بشه چرا این تلفن و کرده.

خوب !البته من در دوستی خیلی حال به دوستان میدیم یعنی یه دفعه و بدون اطلاع قبلی جا نمیزنیم اول بهشون تلفن میکنیم واگه تلفنمون رو جواب ندادن (یعنی به قول نیما کال بک نکردن)خوب میگم شاید دوست جونمون سرش شلوغه در نتیجه یه s.m.s ناقابل می فرستیم و جویای حال دوستان میشویم وقتی جواب نمیدن یعنی چی؟؟مثلا همین مرجان خاک بر سر چنتا s.m.s زدم خوب چرا یه دونه اش و جواب نمیدی؟مگه من بیکارم که بهت را به راه s.m.s بدم ها؟؟

خوب وقتی دیدیم s.m.s ما رو جواب ندادین بهتون یه آف مسج میزنیم میگیم شاید مخابرات بازم دسته گل آب داده و اون همه s.m.s نرسیده؟ وقتی جواب نمیدین خوب نتیجه چیه ؟

اینه که این دوستی کاملا مبتذل و لوس شده یعنی اینکه تو داری زورکی خودتو به ما میچسبونی !بابا وقتی جوابت رو نمیدیم یعنی اینکه پاشو برو یه جای دیگه !!!

به جون خودم مرجان از دستتت کفریم امشب از دس تو هم پروانه خانوم از تو سمیرا خانوم وحتی شما دوست عزیز از دست همتون الان کفریم برا چی اینقدر لوس شدین ؟چه معنی میده آدم با دوستش رودربایستی کنه و نگه حوصله شو نداره ؟؟چرا اس.ام.اس میزنم جواب نمیدین؟ نمگین من نگران میشم؟؟؟

خلاصه اینکه هیچ جوره برچسب بی معرفتی به ما نخواهد چسبید به قول بعضی ها حاشا و کلا !!!

خوب خانوم ها و آقایون عزیز تا مدت نامعلوم وقتی بیان اینجا آنی نیستش (این مدت ممکنه تا فردا شب داووم بیاره؟) یعنی اینکه ..... میدونم الان همه تون از زور گریه دیگه نمی تونین ادامه بدین ولی لطفا فین فین راه ندازین پشت سر مسافر گریه خوب نیست تازه من خیلی دور نمیروم که همین دور ورا پلاسم

هروقت خواستین یاد آنی بیافتین کافی آهنگ مورد علاقش رو گوش کنین .آنی دلش میخواست بذارت اینجا ولی گفت ممکنه یه دفعه قلبتون درد بگیره.آنی عاشق الهه نازاستاد بنانه "ای الهه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز با غمه من بســــــــــــــــــــــاز که این غم جانگداز نرود ز برم ......" اگه در دسترس نیست میتونین آهنگ پری رو گوش کنین"تو ای پری کجاییی که رخ نمی نمایی ..........."

تا وقتی دوباره برگردم .امیدوارم همیشه عاشق باشین" عاشق بودن بهتر از علاف بودنه"؟! خداحافظی نمیکنم چون یدفعه دیدین چن روز دیگه دلم هوای خونه کوچیکم رو کرد و دوباره برگشتم .پس مراقب خودتون و بغل دستیاتون باشین و کسی رو دست کم نگیرین که مثل من همیشه خوددرگیری خواهین داشت.بووووووووووس برا همه حتی شما که میایی می نویسی"وبلاگ قشنگی دارین؟؟!!!"

خیلی جالبه من با نیما شروع کردم ودارم با اخوان یه فصلی رو پایان میدم ولی چقدر این شعر رو دوست دارم و چقدر بر فضای اینجا حاکم شده بود؟؟

فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه وقتی داشتم شعر رو می نوشتم تنها لحظه ای بود که گریه ام گرفت.

من رفتم تو بمان .

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است !!!!

.

پ.ن.قبل از پست کردنش.نمی دونم چرا نمی تونم کلیک کنم .مثل اینه که میخوام قلب رو

خاک کنم .

پ.پ.ن.من رسما اعلام میکنم در حال ترکیدنم نه از اینکه ننوشتم نه!از بس این دورز تعطیلی عین اسب کار کردم و هنوزم این آشپزخونه کثیفه.آخه تنهایی خیلی سخته بخوای خونه تکونی کنی بخصوص اونم خونه ما رو که ماشااله هر طرفش رو بگیری یه طرف دیگه میمونه.

 

 

 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط آن |

فردا روز هشتم مارچه!!! روز جهانی زن و احتمالا توی سطح دنیا زنها برا یه سری از حقوقشون که داره نقض میشه راهپیمایی میکنن و شعار میدن و در برخی جاها این اعتراض به خشونت و درگیری خواهد انجامید(منظورم ایروون نیست ها باور کنین الکی برچسب سیاسی بودن به من نزنین).

ولی من با این راهپیمایی ها مخالفم با مبارزه مخالفم .می دونی چرا؟برا اینکه به نظر من ما باید تربیت کنیم نه مبارزه کنیم .ما باید از وقتی که نطفه یه بچه توی رحم بسته میشه باهاش کار کنیم براش قصه شاه پریون نگیم براش از اینکه وقتی به دنیا اومد باید حامی من و تو باشه نگیم .باید تربیتش کنیم و بهش از لحظه اول یاد بدیم هر چی باشه در وهله اول انسانه و باید انسان بمونه بهش یاد بدیم فرقی نمیکنه با چه مذهبی به دنیا میاد باید به همه آدمها احترام بذاره برا اینکه اونا هم در وهله اول انسانن .

باید به پسرهامون یاد بدیم هیچ دختری نیازمند حمایت دستهای مردونه اون نیست و اگه روزی غمگین بود اگه غصه هاش زیاد شد میتونه پناه ببره به دستای یه زن در هرجایی که باشه و سرشو رو شونه های اون بذاره و فکر نکنه که شونه های اون آیا تحمل سنگینی غصه اونو داره یا نه و اجازه بده اشکاش بریزه بدون خجالت اینکه "مرد گریه نمیکنه"

به دخترهامون یاد بدیم یه انسان به دنیا اومده با تمام ویژگیهای یه انسان و بهش یاد بدیم همه فکرش اون شاهزاده با اسب سپید نباشه بهش یاد بدیم گاهی میتونه اینقدر قوی باشه که تنهایی زندگی کنه بدون اینکه نیازمند سایه سنگینی باشه .بهش یاد بدیم مبارزه نکنه با انسانی که از جنس خودشه و هیچوقت نخواد که به هم جنسی بفهمونه که قوی تره !

قوی و ضعیفی وجود نداره ما همه انسانیم و همه ما گاهی نیازمند دیگری هستیم تا از رنجی که می بریم خلاصمون کنه .نیازمند اینیم که گریه کنیم و عصبانی بشیم و فریاد بزنیم ولی حق نداریم انسانی رو ضعیف فرض کنیم و هرجوری خواستیم باهاش رفتار کنیم فرقی نمیکنه کی باشه زن یا مرد ,ایرونی یا غیر ایرونی ,مسلمون یا یهودی یا مسیحی یا زرتشتی یا یه بی دین فرقی نداره همه انسانیم . همه ما یکی بودیم و هستیم در اصل ......تنها تفاوت ما با بقیه موجودات عشق و محبتی که در ما به امانت گذاشته شد همونی که شاعر گفت:" آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه را به نام من دیوانه زدند" اون چیزی که به ما داده شد تنها عشق بود و محبت کردن به همدیگه و احترام به همه و فقط همین هاست که نشانه آدمیت و نه مدرک دانشگاهی ,جنس,پول و یا هرچیزی که توی این دنیا هست؟!

پس بیان مبارزه یا بهتر بگم تربیت رو از نطفه آغازین یه انسان دیگه شروع کنیم و بهش یادآوری کنیم هرچی هست مدیون عشق یه مرد قوی و یه زن قوی بوده که تصمیم به این بزرگی گرفتن که انسانی بسازن که دنیا رو به آرامش نزدیک کنه بهش یادآوری کنیم مرد مفهومش کار کردن و درآوردن خرج خونه نیست و مفهوم زن این نیست که لباس چرکهای ما رو بشوره یا غذا بپزه بلکه کسایی هستن که نیازمند محبت بودن و تنشون آتیش بود و با نزدیک شدن به هم و در آغوش هم خوابیدن اون آتیش براشون حکم گلستان ابراهیم شد و در دریایی از عشق غرق شدن تا تویی که اینجایی در بستری از عشق یک زن و مردی بتونی اینجا باشی...........

من با مبارزه با حاکمان شهر مخالفم میدونی چرا؟

برا اینکه اونا هم مثل من و تو هستن و راه اشتباهی رفتن بیا از کوچولوهایی شروع کنیم که دارن بازی خاله بازی رو تجربه میکنن بیا یادش بدیم تنها وظیفه اش غذا پختن و تمیز کردن خونه نیست و پذیرایی از مهمونا نیست بلکه اونم باید در ساختن اون خونه کمک کنه و این مرد نیست که باید کار کنه و زن وظیفه اش خرج کردن اون پولها نیست شاید گاهی مردمون هم به اندازه ما دوست داشته باشه توی خونه بخوابه و از حس امنیت لذت ببره پس بیا به پسر کوچولومون یاد بدیم که قرار نیست همیشه وظیفه یه نا آور؟؟؟ رو انجام بده و حق داره گاهی تو خونه باشه و برا خانومش غذا درست کنه و گردگیری کنه و بخوابه تا ظهر و بعدش هول هولکی یه چیزی برا ناهار بپزه.

به خدا سخت نیست امتحان کن جواب میده اونوقت نیازی نیست من و تو برا احقاق حقمون تجربه تلخ زندون رو تحمل کنیم یا ضربه های باتوم پسرای خودمون رو تحمل کنیم/

بیان به دختر کوچولهامون یاد بدیم اون باید بتونه تنها بازی کنه و برنده یا بازنده مهم نیست بلکه باید از بازیش لذت ببره.

بیان شهرمون رو بسازیم و این کارو از خونه خودمون شروع کنیم از پسر یا دختر کوچولوهایی که این اطرافن..

بیان بهشون یادآوری کنیم یه مرد یا یه زن نیستن بلکه یه انسانن و قراره انسان بمونن.

مامانی دوستت دارم به خدا از اینکه به همه ما یاد دادی ما آدمیم نه بردگانی که باید کار کنن برا یه لقمه نون و یه ذره جا برای خواب..

پ.ن.بی ربط به این پست.

لیلا جان در رابا اینکه من تو سرمای شدید موندم لازمه توضیح بدم من توی خرداد ماه توی کوه های دنا بودم و شبو فقط با یه پتوارتشی ساده گذروندم باور کن ملت تو کیسه خواب از سرما گریه میکردن ولی یه حالی داد اون شب خیلی خوش گذشت بهم پس یه بار بیا با من سرما رو تجربه کن بد نمیگذره ها؟!

پ.ن.من نمی دونم چرا خوشتون نمی آد میاین فحش میدین؟عرضه داری برو بنویس نصف مطالب منو .واه اینگار پولم میدن بنویسم که میان به نوشته های من فحش میدن..

راستی ببخش که بیدارت کردم.

پ.ن.الان یکی از بچه ها بهم گفت دفتر تهران که بوده بچه های اونجا بهش گفتن که یکی دیگه بهشون گفته خانوم شرلی کار نمیکنه و آیا اینا ازم راضین ؟؟ گفتن برا این با درخواست من برای رفتن به تهران مخالفت شده که من کار نمی کردم !!! به خدا دروغه من خودم برا مشکلی که پیش اومد انصراف دادم از انتقال به تهران.

ولی اگه من کار نمی کردم پس عمه تو می اومد کارای منو میکرد.

خداییش با هریکی مشکل دارین برین تو روی خودش بگین که فرصت دفاع داشته باشه نه مثل ترسوها توی تاریکی منتظر بمونین.اینقدر حالم بد شد وقتی شنیدم زرت زدم زیر گریه .

خداییش من ۸-۹ساعت کارمفید داشتم .تمام کارای جاری دوتا پروژه با من بود و حالا .......پروژه های که کارشون طاقت فرسا بود و من هنوزم شونه هام درد میکنه و پشتم به خاطر اینکه ساعت ها بدون اینکه جم بخورم کار میکردم من حتی تو اون مدت یه ناهار درست نخوردم و حالا باید شاهد این حرفای خاله زنکی باشم.حالم از همه ایرونی های زیر آب زن بهم میخوره.

 
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط آن |

 

 

توی وبلاگستان هر جا سر میزنی وای همه یا فیلسوف هستن یا عاشق یا فارغ شده از عشق یا آخر اطلاعات روز. همه دل رحم و مهربون .حالا من این وسط چرا بر خوردم نمی دونم؟؟ آخه نه هیچی بارمه نه عاشقم نه فارغ نه دل رحمم نه!دروغ چرا من دلم میسوزه اگه کسی ازم کمک بخواد به شرطی که بدپیله نباشه به گداها کمک میکنم چون میدونم اون بزرگترین گوهر وجودیش رو به من میده تا من یه سکه بهش بدم پس این یه مورده من هستم ؟؟ هیچی هیچی!!! ده تا کتاب خونده بودم فکر میکردم دیگه آخر ادبیاتم.چهارتا اطلاعات درهم و برهم داشتم فکر میکردم وزیر اطلاعات کشورم!؟

وقتی بعضی از نوشته ها رو میخونم یه حس غریبی دارم (یعنی اصلا سر ازش در نمی آرم )اسامی غیرآشنا و حرفا نامفهوم!! میدونی چه حسی پیدا میکنم مثل لحظه ای که جودی آبوت وارد دانشگاه شد یه دفعه از پرورشگاه پرت شده بود توی یه عده بچه مرفه بی درد !!!!! حرفای اونو براش نامفهوم بودن اسامی براش غریب بود و جودی تصمیم گرفت کتاب بخونه و هر شب چنتا کتاب رو ضربه فنی میکرد ولی من حتی مثل جودی نیستم چون کتابخونه دانشگاهی در دسترسم نیست و نه بابایی که براش نامه بنویسم (البته بابایی رو خودم درست کردم همین وبلاگ !)نه نه اینا نیست , من مثل جودی پشتکار ندارم من یه .... پر مدعا ام. حتی عرضه تلاش برا آرزوهام رو ندارم .همش آرزو میکنم اما حتی یه دست و پا هم نمیزنم فقط بهونه میتراشم آره اینجا کتابخونه نیست که من هم بتونم مثل بقیه اطلاعاتم رو بالا ببرم .من اینقد پول ندارم که بخوام برم (بگو تو زبان انگلیسیت در چه حدیه؟که پول نداری)چن وقته میخوای بری کلاس موسیقی هان؟؟؟ به بهانه کار هی میندازی به فردا!!!

آخه تا کی میخوای این نقاب مسخره رو بزنی غیره اینه که تو هیچی .... ..... ؟ ؟؟؟

به هر کدوم از بچه ها تلفن میکنی میگن دارن میخونن واسه ارشد(چند روز دیگه) اونوقت اون همه پول بی زبون رو دادی کلاس نوشتی و دو روز رفتی و بعد به بهونه کار گذاشتیش کنار و ثبت نام نکردی و گفتی من نمی خوام دیگه کنکور بدم چرا ترسیدی بگی پشتکار نداری که بشینی درس بخونی برا ارشد .چرا نگفتی ........ قبول بشی؟

آخ که حالم داره بد میشه تو چی داری که این همه بهش می نازی ؟؟؟ سواد درست و حسابی؟ پشتکار داری؟؟ خوشگلی ؟؟ اطلاعاتت خوبه؟ آخه چی داری؟؟

چرا میزنی از یه جای دیگه سوختی چرا منو این همه میکوبی خوب منم خیلی چیزا دارم که بقیه آدما ندارن .من خیلی وقتا کارایی کردم که از توان بقیه خارج بوده.من تا امروز توی دوستی کم نذاشتم واسه هیچ کدوم دوستام. بدونم غمگینن بهشون تلفن میکنم میل میزنم و آف مسج میذارم میروم دیدنشون اگه بتونم همیشه برا تولد دوستام اینقدر حافظه خوبی دارم که سر موعد تلفن کنم یعنی در کل نامردی تو کارنامه من نیست.

آدم حسودی بودم توی دوستی. ولی توی دوستی همیشه بی توقع بودم شاید خیلی وقتا خیلی مایه گذاشتم بدون اینکه چیزی بخوام.

خوشگل نیستم؟! ولی همیشه سعیم این بوده که با دیگروون روراست باشم با کسی دشمنی نمیکنم ولی اگه کسی با من بدی کرد سعی میکنم فراموشش کنم.شاید بی پشتکار بودم ولی همیشه اگه چیزی خواستم تا یه جایی پیش رفتم ولی حوصله پایانش رو نداشتم.

وقتی عصبانی میشوم دیگه سگ می شمها و دست خودم نیست زودی از کوره در میرم تو میتونی در دو ثانیه منو عصبانی کنی اونوقت بفهمی خشم اژدهای بورسلی یعنی چی؟؟

یکی میگفت من وقتی عصبانی میشوم خیلی خوشگل تر میشم؟؟؟ البته ترک بود و کمی هم شیرین عقل !

روح فمنیستی دارم یعنی اصلا هیچ جوره نمی تونم قبول کنم که به من 1/2 سهم الارث داده بشه و به مادرم 1/8 تو مرامم نیست. زنی که یه عمر تلاش کرده پا به پای پدرم ...نه برام این قوانین مسخره است و به چیزی حسابش نکردم و نمی کنم.

شاید اگه جای دیگه ای متولد میشدم .یه جایی مثلا تو اروپا از ماری کوری کمتر نمی شدم و شاید هم فلورانس نایتینگل می شدم و اگه تو افریقا بودم شاید الان داشتم از چشمه با ترس از کورکودیلهای در کمین آب میاوردم و اگه توی آمریکا بودم دو حالت داره یا یه نابغه فلسفه میشدم و در حالت دوم یه الکلی دایم الخمر ؟!!!! ولی فعلا تو ایرونم .............................

"ولی اگه قرن هشتم به دنیا اومده بودم مطمئنم سر حافظ رو گول می مالیدم و باهاش ازدواج میکردم."

 

خونندن این متن توصیه نمی شه چون خودم ازش سردرنمیآرم چه برسه به تویی که منو نمیشناسی.

 

 

خونندن این متن توصیه نمی شه چون خودم ازش سردرنمیآرم چه برسه به تویی که منو نمیشناسی.

 *******خداحافظ .....

 از اینجا که پر از غمه خسته شدم

 می خوام برم! 

 قلبو که به تو دادم پس میگیرم ؟؟

موندن هرگز!

 خداحافظ ...

دیگه میرم

 اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلبم وای 

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من 

من میمرم

دیگه میرم

خداحافظ 

 دیگه رفتم

پایان ثانیه منم هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم 

حتی نشد واسه  یکبار من بدایاتو خوب کنم

خورشید و کشتم تا خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشهم

 ریزه ریزه دل میسوزه

خسته شدم دلم گرفته این روزا

 غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه میباره تو ترانه هام

عاشق بودم خسته شدم

دیگه میرم.........

دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

درد عشقی که کشیدیم جز  خدا به کسی نگیم.

پ.ن. بهرام ببخش که شب تولدت این همه چرت پرت گفتم که یادم رفت داری چهل و هفت ساله میشی.مبارررررررک باشه.امیدوارم ۱۰۰ سالگیت رو با خانواده محترم جشن بگیری .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط آن |

تا حالا شده اینقدر روحت احساس سنگینی کنه که بخوای چنگ بندازی و از تو تنت بیرونش بیاری و ولش کنی که بره تا هر جا خواست؟؟؟

تا حالا شده دلت بخواد یه چاقوی تیز برداری و از آشیل شروع کنی به پاره کردن تا بیایی برسی به انگشت شصت دستت؟ تا حالااز لذت شکاف دادن جسمت واسه آزادی روحت کیفور شدی؟؟؟

چند وقتی دلم میخوادنخ بادبادک روحم رو رها کنم و اجازه بدم که این بادبادک بره تا اوج آبی آسمون !!! ولی وقتی کودکم رو رهاش میکنم دلم طاقت نمیآره و توی آخرین لحظه نخ وجودش رو جمع میکنم نمیذاره برهو اجازه میدم که این بغض مثل حناق بیخ خرم وبچسبه!!!!!!

حالا دارم میشکافمش , روحم آروم داره پاهاشو دراز میکنه تا حالا مثل یه جنین توی شکم مادرش چمباتمه زده بود ولی حالا یه کش و قوسی به خودش میده و میریزه بیرون حالا دیگه سنگینیش رو تو تنم کمتر حس کنم آروم آروم داره میره می بینمش که یه لبخند گنده روی صورتشه.حالا کل تاکسی رو گرفته میبینم که دستاش از تاکسی بیرونه ولی هنوز بخشیش توی تنمه یه نفس عمیق باید بکشم تا خالی بشم ازش ولی یه زنگ موبایل بی وقت منو از رویای مرگ بیرون میاره و حالا 50cent داره آهنگشو توی گوشم جار میزنه و من بی توجه به آهنگ کندی شاپ اون دارم حافظ میخونم نه که فال بگیرم نه,دارم بعد از مدتها با چشم بازحافظ میخونم هر شعری بیاد می خونم و می فهمم این سالهایی که فقط باهاش فال گرفتم چقدر شعر ناب رو از دست دادم می رسم به "یوسف گم گشته..." آهنگم شده اگر من جای او بودم تمام دختران.... ابی" اونم می خونه و من برا خودم حالا یه فال میگیرم از اول راه نیت کردم ولی جرات باز کردن نیست و حالا باز میشه حافظ بر خلاف همیشه از فراق میگه از دوری از توهم من و از همه چی غیر یه دیدار!!! مهم نیست چون من بازم به اشتباه داشتم داده های ذهنی شبانه ام رو با حقایق روشن روز قاطی میکردم حواسم بازم به دل نبود و اون افسارگسیخته رویای شبم رو به روز پیوند زد من خوب میدونستم اشتباهه .برا همین از اینکه حافظ از فراق میگه نمی رنجم چون عقلم اینبار میدونه نباید به رویای شبانه که محصول دل خیال پردازه گوش بده و باید راه خودشو بره.حالا بازم بغض کردم و با حافظ می خونم :

"بلبلی خون جگر خورد و گلی حاصل کرد                باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد"

روحم خسته شده از ریا و تزویر برا همینه که میخواد آزادش کنم خسته شده چون دیگه تنم چیزی براش نداره هیچ جذابیتی و هیچ چیزه دیگه و حالا باید بره چون اگه بمونه میشه مرداب و من دلم نمی خواد روح عصیان گرم که هوای خروشیدن و رفتن داره اینجا توی شوره زار تنم بخار بشه و از بین بره اینجا هیچ نیست هیچی هیچی هیــــــــــــــــــــــــــــچی!!!

روحم خسته شده از روشن فکرایی که دور برمنه از آدمهایی که احمقانه فکر میکنن تنها منطق صحیح در دنیا منطق اوناست و تنها اونا هستن که اجازه دارن بگن چی خوبه چی بد چی قشنگه چی زشت؟!

روحم دلش میخواد پا برهنه توی دشت بدوه دلش میخواد زیر بارون برقصه ,دلش میخواد هر چی هست رو ببینه و تجربه کنه ,دلش میخواد توی کوه چادر بزنه کنار ساحل آتیش روشن کنه و بشینه کنار آتیش و به ژابیز فکر کنه به این کلمه که عاشقشه.

اشک آتش رو جمع کنه و روی هیزمهای داغ دست بکشه و آرومشون کنه .

دلش یه سری میخواد که تو بغل بگیره و بدون ترس از متهم شدن به نفهمی آهنگ های مورد علاقه اش رو براش بخونه و آروم موهاشو بووس کنه و آروم دور بشه وقتی اون خوابید؟.دلش میخواد با موهای باد بازی کنه و مهتاب رو بغل کنه و توی سبزی جنگل لالایی بخونه .

دلش گرفته ,نمی خواد روشن فکر باشه میخواد آزاد باشه میخواد برگرده به طبیعت وحشی می خواد تا جزیره شنا کنه و میدونم اگه دلش برای چشمام برای دستام وتنهایی من تنگ نمیشد امشب میرفت .اگه میدونست انقدر شجاع شدم که از تاریکی و تنهایی نترسم همین امشب از اینجا میرفت .

کوچولو متاسفم که اسیر منی متاسفم که من هنوز نی نی کوچولوم و از تنهایی و تاریکی می ترسم اگه تنم رو می سوزوندن و خاکسترش رو به آب میریختن باور کن همین امشب نخ رو میبریدم ولی من میترسم از این که من اونجا تنها بذارن.....................

دیگه خسته شده از این افکار از این مدرنیزه شدن .میدونم تو متعلق به اینجا نیستی و میدونم چیزی به آخر نمونده اینو حس میکنم از سنگینی از این بی تابی چند روزه تو .

از این بغض لعنتی که بیخ خرم و چسبیده و رها نمیکنه .

حالم بده همین!

پ.ن. بعضی چیزا رو که میخونم یا می شنوم حالم رو بد میکنه مثل اینکه"" روشن فکری اینه که بدونی فیلم جشنواره چیه و آهنگهای خارجی عجیب و غریب رو گوش کنی روشن فکری یعنی اینکه راه به راه سیگار بکشی؟ روشن فکری یعنی اونایی که ابی گوش میدن یا شادمهر رو مسخره کنی؟؟؟روشن فکری یعنی از رو کلیشه حرف زدن؟؟

روشن فکری یعنی اینکه به آدمهایی که مثل تو فکر نمی کنن نمی پوشن و نمیخندن عق بزنی؟ها؟؟؟

اما من آهنگ خارجی گوش نمیدم اگه بدم چهارتا آهنگ 50cent و امینم و جنفیرلوپز ایناست که اینا تو مرام شما روشن فکرا یعنی آخر نادوونی؟؟؟ من هنوز وقتی آهنگ حلیمه سندی رو میشنوم از خنده ریسه می روم و شاید پاشم و باهاش برقصم من هنوزم خواننده ها وطنی رو که به نظر تو گوش دادن بهشون نشونه چیپ بودن دوست دارم .هنوزم از فیلم هایی که تو جشنواره کن میرن جایزه می برن خنده ام میگیره از اینکه به چی چی اون جایزه دادن ؟

هنوز نفهمیدم چرا اگه دینی که الان حاکم به ایرون رو بکوبی میشی روشن فکر ولی ادیان دیگه رو دوست داشته باشی مدرن و روشن فکر؟! در حالی که به نظر من همه یه چیزی هستن توی قالب هایی از زبان و فرهنگ ملل؟؟

نمی دونم چرا اگه بخوای ته روشن فکری باشی باید با آبگیری سد سیوند مخالفت کنی؟؟؟ اصلا من موافق این آبگیریم می دونین چرا؟نمی دونین دیگه! بابا بذارین کورش بره ته ته آب بذار نبینه این ملت چطور دارن با دروغ و نیرنگ و ریا از سر و کول هم بالا میرن بذار آسوده بشه بذار نبینه ایرونی چطور با اسم اون بازی میکنه و ازش سو استفاده ابزاری میکن!!!!

من از روشن فکری اینو میدونم که آدم باید روحش رو بزرگ کنه و قلبش رو وسیع باید بدونه هر آدمی حق زندگی داره و هر آدمی حق نظردراه . این تنها شماها نیستین که چون چهارتا کتاب خوندین ده تا فیلم جشنواره ای دیدی حق داری بگی مردمی که از جنس شما نیستیم چیپن و نادوون ؟؟؟؟ اصلا چیپ یعنی چی؟خوردنی یا پوشیدنی؟؟؟حالم بد میشه شما به اصطلاح قشر روشن فکر و می بینم .اگه این روشن فکری ما عطاش رو به لقاش می بخشیم و ترجیح میدیم همون ننه ممد حسن بمانیم و منزل حاج آقا!!!!!

روشن فکر خواستی باش ولی حق نداری به مردمت بگی چیپ و نادوون.بعضی وقتا فکر میکنم همین روشن فکرا بودن که امیر کبیر رو به کشتن دادن و همینا بودن که با لوس بازیشون ایران رو به خاک سیاه نشوندن؟؟؟؟؟

پ.ن.۲.................................................................................................................................

بگذریم از این حرفا اینکه الان دارم دوباره آپ میکنم فقط و فقط به خاطر روشن کردن یه قضیه است.

من چند وقتی پیش نوشتم می خوام به یکی پیشنهاد دوستی بدم؟! یه دوستی  میگه کارم غلطه؟! میگه مردای ایرونی هرچقدرم زور بزن واسه روشنفکربازی  وقتی یه دختر پیشنهاد میده درموردش فکرای بدی میکنن؟!!! واقعا فکر بدی کردین؟؟؟

نمدونم شاید اینجوریه , شاید من دختر بدیم (تا تعریف خوب بودن چی باشه).پدرم میگه دختر خوب دختری که از اعتماد خونواده اش سو استفاده نکنه !!!! فکر کن یه بچه رو تنها بذاری تو اتاقی که توش یه عالمه خوراکی خوشمزه  هست مطمئن باشین ها وقتی برگردین اون چنتا ناخونک کوچیک زده! پس این یعنی چی؟

بی خیال این بحثها هر کی که من بهش پیشنهاد دوستی دادم و فکر کرده من دختر بدیم امیدوارم سوسک بشه!!

حتی اگه اومدم بهتون پیشنهاد ازدواج دادم هم تعجب نکنین بگین این دختره یه چیزیشه هیچیش نیست فقط یه مدتی زیر بارون مونده و سیم های داخلی مغزش قاطی کرده ؟!!!!!

من هیچ وقت اونی نیستم که ابراز میکنم و این تنها حقیقت منه!!!! من همیشه چیزی که دوست دارم رو نمیگم یا کاری که انجام میدم حتما باب میلم نیست.

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط آن |

هر روزی که میگذره این جمله دکتر جان توی ذهنم روشن تر میشه وقتی با آدمها برخورد میکنم وقتی وبلاگهای دیگه رو میخونم این حرف نمود بیشتری داره اگه اشتباه نکنم یکی از دوستای دکتر گفته بود البته من خوب یادم نیست جمله چی بود ولی مفهومش این بود""""در مورد عشق ما توی یه دایره دنبال همیدگه هستیم ولی هیچ وقت نمی ایستیم و پشت سرمون رو نگاه نمی کنیم """

توی یه دایره می چرخیم و نمی دونیم کی پشت سرمونه! نمی دونیم شاید یکی باشه که بتونه جوابگوی نیاز قلبی ما باشه ما فقط خوش خوشان به دنبال اون چیزی میدویم که دوست داریم و ممکنه توی این دویدنها خیلی فرصتها گم بشه و از دست بره.من خودم این شکلی هستم همیشه دنبال کسایی هستم که منو نمی بینن!!!!

 

 

یه وفقه چند ساعته بین اون نوشته ها و این یکی افتاد برا همین بی خیال عاشقانه نوشتن و حرف زدن .همون طوری که میدونین امروز روز جمعه است و منم خیر سرم تعطیلم ولی ... میدونین که تعطیلی مفهومش اشتغال به کار جدیده و این یعنی برگشت به آغوش گرم خانواده و نتیجه اون خرحمالی تا الان.

تازه این شروع کاره چون همون طوری که میدونین عید نزدیکه و در نتیجه از امروز تا آخر سال من همه جمعه بایستی خونه تکونی کنم البته تا جایی که بشه من از زیر این کار درمیرم ولی خوب همش نمیشه جاخالی داد.

امروز خیلی کار نکردم فقط رفتم سراغ کمد و همه چیزاشو ریختم بیرون لباسهایی که دارم از چند دست تجاوز نمیکنه برا اینکه من زیاد اهل خریدن لباس نیستم و تا جایی که لباسام اجازه میدن می پوشمشون و برا همین وقتی یه دونه دیگه میخرم که اون قبلی کاملا نخ نما شده باشه .البته لباسای بیرون از این قاعده مستثنی هستن!!

چنتا چیز پیدا کردم که می خوام امشب حراجشون کنم باور کنین ای بابا شوخی چیه جدی میگم آخه به درد من نمی خورن:

1.کوله 60 لیتری فراز قرمز رنگ (به دلیل حجمش من نمی تونم با وزنی که دارم این کوله رو حمل کنم و همون کوله 40 لیتری قدیمی کفایت کار منو میکنه)

2.یک جفت کفش کوه های سنگین (مارک کسری تبریز ,به دلیل اینکه چند شماره از پای من بزرگه و با هفتا جوراب کلفت هم اندازه من نمیشه اگه اشتباه نکنم 42 هست و این در حالی که پای من 36 ,پای من اندازه پای سیندرلا هست باورت میشه؟؟؟)

3.جزوه های دانشگاهی که همه کامل و خوش خط هستن بدون حتی یه ذره نامرتبی با حل مسایل (رشته حسابداری)

4.یک سری جزوه های قلم چی (تست حسابداری و حل اونا مربوط به سال 84)

5.سه تا شلوار جین خوشگل که البته فقط یکیشون نو نوه و دوتای دیگه رو میتونی به عنوان مد روز با پارگی در سر زانوها استفاده کنی (دلم نمی آد بندازمشون دور خداییش همه جاشون نو فقط این سر زانوهام نمی دونم چرا همش پاره میشه؟؟)..............البته دور کمر بنده 36 بعضی وقتا هم 28 بوده!!!!من اینجا حتی روی اسکارلتم کم کردم :D

 

 

اینا برا این هفته بود شاید تا هفته دیگه چیزای بهتری پیدا کنم و اونقت اگه اینا فروش بره میام اونا رو هم حراج میکنم .

امروز تمام صفحه کلید رو از جاش درآوردیم با داداش کوچیکه و بعد از تمیز کردنش سرجاش گذاشتیم اینقدر تمیز شده که باید ببینی تا بفهمی چی میگم. البته مانیتورو میزم رو هم تمیز کردم با مواد شوینده ای که چند روز پیش خریده بودم واقعا عالی بودن همه شون شما هم اگه میخوای خونه تکونی خوبی داشته باشین از اینا بخرین(اتک بود مارکش )

می خواستم رت رو بفروشم ولی دلم نمی آد اون توی تمام لحظه های خوب و بدم همرام بوده اون تمام لحظه های خنده و گریه منو شاهد بوده و دم نزده و کمک کرده و سعی کرده تا جایی که میشه بهتر عمل کنه برا همین شاید چنتا از قطعاتش رو عوض کنم مثلا هارد رت 40 و من شاید تا چن وقته دیگه 80 کنمش .البته تا اون روز فکر کنم خیلی مونده.رت خیلی چیزا تو خودش داره فیلم برباد رفته و بیمار انگلیس که من خیلی دوستشون رو دارم تو خودش داره و هزارتا آهنگ ایرونی قدیمی و جدید داره که بنا به تناسب حال منه برام میذاره و حال داره ابی پخش میکنه آهنگهای قدیمی!

البته دو تای دیگه هم هستم که شاهد همه کارای من بودن اونا حتی توی خوابم همراهم بودن اونم بالش و پتوی من هستن .چه شبهای بالش کوچولوی من شاهد گریه کردنم بودن چه شبهای شاهد شعر خوندم بودن و پتوی عزیزم که اگه نباشه خوابم نمی بره اگه یکی هم بندازه روش ازش میگیرم دلم نمی خواد کسی به جز خودم باهاشون بخوابه چه معنی میده یکی بره زیر پتوی آدم ؟؟؟؟

من همیشه سرما رو به گرما ترجیح میدم در عین حال بخاری دوست ندارم تو اتاق روشن کنم .حتی توی سردترین شبهای سال من فقط با همین پتوی میخوابم و اگه خیلی سرد باشه میکشم روی سرم و میخوابم وای چقدر حال میده وقتی زیر پتو گرم میشی و بیرون سرده سرده :))

اینا رو از روی بیکاری نوشتم میتونی نخونیش.

پ.ن. فردا جواب آزمایش اونو میگیریم امیدوارم جواب رضایت بخشی باشه خدا کنه بد نباشه نمی دونم فردا چی میشه ولی امیدوارم بد نباشه.

پ.ن.2 .فردا تولد بهترین دوست دوران زندگیمه .از حالا بهت تبریک میگم خانومی .تولدت مبارک و امیدوارم هر چه زودتر به عشقت برسی .بووووووووووووووس

اگه فردا حالم خوب بود یه پست در مورد خودم و سمیرا می نویسم از دوستیمون از قهرها و آشتی ها از آب و آتش و از رقیب!!

 

 

 
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط آن |

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تاراست و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست!

بازهم پنج شنبه و چمران و هوای صبح گاه ولی این بار تمام مسیر حافظ با من بود و کلی حال کرد از هوای چمران!!!

خوب من برگشتم با اینکه فقط یه دو سه روز مطلب نذاشتم مثل اینه که 100سال بوده از اینجا دور بودم انگار خیال جزیره منو از اینجا دور کرد خیلی دور.

چند بار مطلب نوشتم ولی به خاطر این کارت زپرتی نتوستم پابلیش کنم .ولی از محل کارم جبران کردم به همه سرزدم البته منظور از همه, کسایی که اینجا لینک شده نیست بلکه همه اونایی هست که من خوشم میاد و جسته و گریخته نوشته هاشون رو دنبال میکنم .از خیلیا خوشم اومده ولی لینک نکردمشون برا اینکه وقتی اینجا باشن خودم رو موظم میدونم بهشون سر بزنم و مطالبشون رو بخونم ولی خوب اگه فقط گاهی بخوام برم از لینکهای بقیه استفاده میکنم .

پنج شنبه.ساعت 13:05 شیراز.تاکسی شهری!!

من سوار میشوم یه خانومی قبل از من سوار شده که داره با تلفن همراهش حرف میزنه یه آقایی هم بعد از من سوار میشه که اونم هنوز سوار نشده شروع میکنه با تلفنش حرف زدن میمونه من و راننده و کسی که صندلی جلو سواره اونم یه آقایی که اونم کم نمیاره و چن دقیقه بعد شروع میکنه شماره گرفتن و حرف زدن تمام مسیر اینا داشتن با تلفناشون حرفمیزدن و بد به حال من و آقای راننده .دختره داشت با یکی حرف میزد که معلومه نازش رو میخرید چون همش داشت عشوه میومد و ریز ریز میخندید و پسر بغل دستیم با یه دختره داشت قراری رو برا هم خواب شدن فیکس میکرد!!!!!!!!!!باورم نمیشد تمام مدت دوتا شاخ رو سرم بود البته آنتن نبودن ها شاخ بودن که از تعجب بالا اومده بود تا حالا ندیده بودم کسی اینجوری توی جمع بدون در نظر گرفتن اهالی حرف بزنه خلاصه اینکه پسره دختره رو میخواست ببره مسافرخونه و دختره میگفت نمیام شاید بشناسدمون و پسره میگفت نه نه من دوتا اتاق میگیرم و اصلا جداگونه وارد میشیم و بعدش تو میایی تو اتاق من !!!!! ای دل غافل ملت ما رو باش جوون مملکت آینده ساز ......بدا به حال این ملت که این آباد کننده اش باشه؟

خلاصه دختره میگفت بیاد یه خونه ای که پسره قبول نمیکرد ...خلاصه یکی اومد پشت خط آقا پسر و مجبور شد قطع کنه و بعدشم زود پیاده شد و من موندم که چی؟؟یعنی چی میشه دختره میاد؟؟یا پسره میره؟؟یادشون میمونه که از کاندوم استفاده کنن؟ میدونن اینجور کارا چه خطراتی داره میدونن هپاتیت و ایدزو سوزاک و سفلیس ارمغان اینجور مقاربتهای پرخطره؟؟؟

مطمئنم که نمی دونست به پسره نمی خورد حتی چیزی از ایدز شنیده باشه ته لهجه ای روستایی داشت و با نفر دومی کاملا با لهجه روستایی حرف زد!! نمی دونم چی اونو به اینجا کشونده کار ,سربازی یا شاید دانشگاه!!!

کاش به جای اینکه جوونا رو به خاطر مدل مو یا دوستی با جنس مخالف میگرفتن ویا این همه هزینه نگهبان و پلیس و اینجور چیزا میکردن خرج یادگیری راه های پیشگیری بیماری های مقاربتی میکردن و به بچه ها یاد میدادن این کار بدون ایمنی لازم ممکنه یه عمر تحرک و جوونی و زیبایی و انرژیشون رو بگیره .کاش به جای گفتن اینکه دوستی گناهه به بچه ها یاد میدادن از بین بردن سلامتیشون با بی توجهی گناهه .چرا انکار میکنیم زیبایی رو و ترویج میدیم زشتی و بیماری و مرگ رو؟؟؟؟

نمی خواستم اینا رو بنویسم .

می خواستم بیام بگویم خداحافظ دیگر نخواهم نوشت

گفتم چه سود از این بازی ,من بازهم خواهم نوشت!!!

 
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط آن |

وقتی بچه بودم کتاب رابینسون کروزوئه رو خوندم و بعدها فیلمش رو دیدم .میگی خوب که چی؟؟؟ خوب می خوام بگم یه لحظه صبر کن دیگه ببین !!! همیشه آرزوم این بود که منم مثل رابی یه جزیره پیدا کنم که خودم توش باشم و خودم .ولی دلم میخواست توی جزیره پر کتاب باشه بهترین کتابای دنیا از بهترین نویسنده ها .دلم میخواست از صبح تا شب همش کتاب بخونم و رویا بافی کنم و بعد خودم شروع کنم و بنویسم ولی جدیدا توی جزیره ام یه سری تغییراتی به وجود آوردم یه خط نت آوردم توی جزیره و البته یه لب تاپ خوشگل که توی ننوم میشینم میذارمش رو پام و هی تایپ میکنم و زود می فرستم توی سایتم(آره دیگه وبلاگم هم تبدیل به سایت شده) اسم لب تاپم را به یاد برباد رفته گذاشتم رت باتلر و البته یه گربه وحشی دارم که اسمش رو گذاشتم جروی به یاد بابالنگ دراز و یه خارپشت کوچولوی خوشگل که اسمش رو گذاشتم گیل :D آدرس اینجار و عوض کردم که کسی من رو یادش نیاد و با اسم مستعار آن کروزئه می نویسم :)) اینجا آدما نیستن ولی من اصلا احساس بی هم نفسی نمی کنم چون صد میلیون دوست ریز ودرشت دارم از آخیلیوس(آشیل یا آکیلیوس) هومر , هری پاترغیر وطنی تا شیرین و لیلی و اژدی دهاک ,سیاوش و یلدای وطنی اینجا وول میخورن و من باهاشون گرگم به هوا بازی میکنم و گاهی برای اونایی که قدیمی ترن داستان های جدید رو میگم و با هم نوشته هار و تفسیر میکنیم میخندیم و گاهی من براشون آواز میخونم .آخیلیوس معتقده من از آفرودیت هم زیبا ترم!! و فرهاد قول داده توی انتهای جزیره روی ماسه های ساحل طرح چشمهای منو بزنه با اینکه ویلیام معتقده هیچ نقاش یا مجسمه سازی نمی تونه شیطنت نگاه منو به تصویر بکشه .گاهی با نویسنده هاشون دعوام میشه چون اونا به من میگن حق ندارم قهرمانهای اونا رو بدعادت کنم چون ما با هم میریم شناو آب بازی و بعد همگی توی شن های داغ دراز میکشم و هر هر می خندیم.آی حال میده وقتی ما همه هملت رو توی خواب کشون کشون بر میداریم میندازیمیش توی آب و اوفلیا چه جیغی ویغی راه میندازه و..........می دونم الان از این خیال بافی انگشت به دهن موندی عمرا بتونی اینجور خیالاتی بشی .ولی یکی توی این خیال بافی من شریک شده و قول داده بشه جمعه و بیاد توی جزیره تنهایی من بین اون همه نقش و شخصیت!!!ولی اون خیلی خوش تیپ تر از همه جمعه هایی که تو تا حالا دیدی باور کن. شاید بهش نگم جمعه آخه من دلم نمیخواد توی جزیره ام روزا اسم داشته باشن ولی اعداد رو دوست دارم از همه بیشتر هم عدد سیزده .شاید روز سیزدهم بیاد و من اسمش رو میذارم سیزده و می دونم من و سیزده و کتابا روزای خوبی خواهیم داشت حتی یه روز هم تکراری نخواهد بود.راستی ما یه قانون داریم ما هیچ وقت برای هیچ کدوم از کشتی هایی که از دور میان آتشی روشن نخوایم کرد چون میدونیم رسیدن پای آدمی از جنس ادمهای دنیا به اینجا یعنی نابودی جزیره کوچیک ما ! یعنی نابودی رویای نیمه شب من.به قول الکس وقتی ما داریم بهشون لبخند میزنیم و دست تکون میدیم اونا دران با یه لبخند که دندونای سفیدشون رو نشون میده بهمون نگاه میکنن و دارن به تصاحب گنج های نداشته جزیره مون فکر میکنن به اینکه نابودیمون رو از کجا شروع کنن و چطور ما ها رو به اسم آزادی و دموکراسی و تقوا و رسوندن به سر منزل مقصود به اسارت ببرن و به جرم وصله ناجور بودن با اونا ما ها رو در بازارشون هر بار به اسمی بفروشن.......... .................................................................................................................................................................................................................................................................................................................. اونی که پایین متنه اولش بالا بوده ولی من حالا گذاشتمش اون پایین فکر نکنم فرقی کنه کجا باشه مهم اینه که باشه؟؟؟ امشبم می خواستم دوباره از آرزوهام بگم .نگو که خسته ای از شنیدن چون من گفتم! نگو نمی خوای بشنوی !نگو! نگو!!!! خواهش نمی کنم بخونیش ولی نگو بس کنم از نوشتن تکراری .من سیاست رو دوست ندارم پس نخواه بیام و در مورد سیاست جامعه چیزی بگم. من آدمها رو دوست دارم ولی اونا با من رابطه ای ندارن پس نمی تونم از روابط آنچنانی بگم.اصلا بذار راحتت کنم من از دنیایی که آدمهاش برا یه لقمه عشق و یه وجب تعلق دست به کشتار میزنن از آدمهایی که برا آزادی آدمهای دیگه رو برده میکنن ,از آدمهایی که به اسم مذهب خودشون رو به دیگران ترجیح میدن تا جایی که دل یه هم وطن را میشکونن فقط به خاطر اینکه هم کیش نیست و این حق رو برا خودشون قایل میشن که با رفتارشون روحش رو آزار بدن! آدمهایی که بکشتن میدن و میکشن ,اسیر میکنن و به دار میکشن ولنتاین رو !!از آدمهایی که اینقدر خودخواهن که خودشون رو مهم ترین خلقت خدا می دونن .آدمهایی که هروقت میخوان موجودات دیگه رو تصور کنن زشت و پلید میبیننشون!!!! آره من از اینا فراریم برا همین به این جا پناهنده شدم به جایی که لحظه ای از اون دنیای پر از التهاب و مرگ و خودخواهی و دروغ و دشمنی و ......جدام میکنه پس میذاری حرف بزنم ؟؟؟ "نخواه حرف قلمبه بزنم از دفاع حقوق خودم بگم و یا کسی را محکوم کنم چون الان اینجا جایی که من دیگه سیاسی نیستم من مدافع حقوق خودم و هم جنسام نیستم اینجا من دیگه خودم هستم و آرزوهام و اندیشه های کودکانه ام!؟ نمی خوام از فیلم های جشنواره بگم یا از دیدگاه های روان شناسی بزرگ دنیا. نمی خوام دنیای کوچیکم امشب آلوده بازی واقعی بشه می خوام امشب هم مست آرزوهام بشوم .دلم میخواد اینقدر مست کنم که دست در گردن شوق بندازم و بوسه هام رو عاشقانه برات بفرستم.همین و همین !!!!!!ولی به جون خودم این یکی از آرزوهای منه البته یکی از ده هزارتاش!!!!!!!!!!!!! ....اینو فقط برا اونایی می نویسم که مثل اریک روحشون زخم خورده است و رنجیدن از من به اصطلاح مسلمان!!! راستی اریک عزیز باور کن من هر باری که تو درمورد رفتار اون هموطن ها میگی دلم میشکنه آخه چه طور تونستن این رفتار غیر انسانی رو با تو داشته باشن و من از همین اینجا اعلام میکنم حاضرم یه ناهار مهمونت کنم شیراز .بابابزرگم یه عالمه دوست داشته که هم کیش تو بودن و به اونا همیشه احترام میذاشت و باهاشون کلی رفیق گرمابه گلستان بود.اگه خواستی تو هم بیا جزیره اونجا هیچکی رو به جرم دین یا رنگ یا نژاد آزار نمیدن نه روحی و نه جسمی.

 

پ.ن.با حافظ.شنیدی که حافظ گفت :"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ؟؟؟

منم آن ترک شیرازی بیا حافظ بدست آور دل مارا

نمی خواهم سمرقند و بخارا همه ارزانی جانت

فقط بگو یک شعر که کی باز آید یوسف به کنعانم

مرا دیگر نه صبری هست نه جانی پس بگو یک شعر کن خلاصم زین درد عشقی که کشیدم !!!

 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط آن |

من به تبعیت از آقای اریک می خوام از همه اونایی که دوستم بودن یا خیر تشکر کنم چه در دنیای مجازی یا واقعی.

اول از همه باید از نویسنده وبلاگ یک وجب خاک اینترنت تشکر کنم ,اولین وبلاگی که با علاقه خوندمش و اصلا به وبلاگ خوونی روی آوردم ولی به از یه مدتی وبلاگش فیل+تر شد و دیگه نشد بروم و بخونمش.از نازخاتون عزیزم که باعث شد من شروع به نوشتن کنم و وبلاگ راه بندازم .یعنی تنها هدفم از درست کردن وبلاگ این بود که نازخاتونم با من آشنا بشه .

از اسکارلت جونم یه تشکر ویژه میکنم که اولین کسی بود که منو لینک کرد با اینکه خیلی وقته دیگه به من سر نمیزنه.از لوا نویسنده بلوط که همیشه یه عالمه مطلب جالب در مورد زنها می نویسه و خیلی خوب تحلیل میکنه .از انار به خاطر ترجمه هاش و البته به خاطر ورزشکار بودنش تشکر میکنم .از شبدر عزیزم که خیلی وقته نیستش و همه دوستاش رو بی خبر گذاشته هم تشکر میکنم به شرطی که یه خبری از خودش و کوچولوش بده.از همه بیشتر از لیلا عزیز و دوست داشتنی تشکر میکنم به خاطر مهربونی زیادش .از دکتر عزیز هم تشکر میکنم آخه اونم در هفته گذشته خیلی بهم روحیه داد و البته به خاطر مطالبی که می نویسه .از شراگیم ؟؟؟ نمی دونم چرا ولی تشکر میکنم به خاطر اینکه به دوستی من جواب رد داد :D

از مامان و بابام هم تشکر میکنم که طی یک اقدام عجولانه تصمیم به وجود آوردن من کردن و منو توی این دنیای بی درو پیکر ول کردن به امان خدا.از مامان الفی تشکر میکنم که اینقد بچه بودیم موهام کشید و کارای خودشو حواله من کرد و بهم زور گفت والبته الان داره تقاص پس میده چون الفی انتقام منو داره میگیره الهی قربونش برم .از الفی عزیزم به خاطر تموم شیرینی و دوست داشتنی بودنش تشکر میکنم.از داداشهای خنگولم به خاطر اینکه با کاراشون اعصاب واسه من نذاشتن تشکر میکنم.از پپرعزیزم تشکر میکنم که در تمام دوران عشقی من یک لحظه هم من ولش نکردم و همش داشتم از عشقولانه هام براش میگفتم.از قلب چاک چاک و بی چاک و چشم و روم هم تشکر میکنم که با اولین نگاه عاشق میشه و با یه نگاه دیگه عاشق یکی دیگه میشه و دیگه واسه عقلم اعصاب نذاشته.

از سمیرای عزیزم(دیانا) تشکر میکنم به خاطر اینکه بهترین دوستم بود و از اینکه این همه دوری باعث شد بفهمم چقدر اون موقع خنگ بودیم که اون همه قهر میکردیم (تقریبا از 6 روز هفته چهار روزش)

از خانوم رییس تشکر میکنم به خاطر اون همه عصبانیتش .از هییت مدیره جدید شرکت به خاطر متلاشی کردن کل مجموعه تشکر میکنم.از آقای مدیر عامل به خاطر اینکه کمترین پاداش رو برام نوشت تشکر میکنم و امیدوارم خدا به همشون راه درست رو نشون بده!!!!

آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا از نویسنده وبلاگ سرزمین رویایی که با قراردادن برنامه تورپگ باعث شد من بتونم از فیل+تر های خیلی از سایت ها و وبلاگ ها عبور کنم و بتونم به خیلی از جاهایی که بقیه نمی تونن برن من سر بزنم .مثلا وقتی گفتن شراگیم فیل+تر شده و همین طور دکتر عزیز من اصلا ناراحت نشدم چون به هر حال من میتونم بروم و بهشون سر بزنم و بقیه هم می تونن این برنامه را دانلود کنن .

از نیما تشکر میکنم به خاطر فیلم هایی که قراره بهم بده ومنم در عوضش براش آهنگهای این بچه رپ های شیراز رو میبرم.از همه اونایی که من بدون اجازه اینجا لینکشون کردم تشکر ویژه میکنم .از تمام اونایی که میان نظراتی با این مضمون میذارن که "وبلاگ قشنگی دارین به منم سر بزن" تشکر میکنم با اینکه این جمله میره رو اعصابم و هیچ وقتم تا حالا خدا رو شکر از این نظرات نذاشتم تازه بعضی وقتا اگه جایی بروم که خیلی خوب بنویسه نویسنده یا نظر نمیذارم یا اگه بذارم آدرسم رو نمیذارم که نیاد اینجا رو بینه و من ضایع بشوم.از بهرام که باعث شد من با خودم بهتر کنار بیام و البته چشمام باز بشه و بدونم کجای این دنیا وایسادم!!!!!

البته از اریک این دورگه عجیب هم تشکر میکنم که باعث شد من اینجا بازار تشکر بازی راه بندازم.

از همه کسایی که به نوعی من از صبح تا شب و البته نیمه شب باهاشون در ارتباطم تشکر میکنم چه اونهایی که دوستشون داشتم و منو نخواستن و چه اونایی که منو خواستن .

خلاصه ببخشین اگه اسمس جا افتاد یا از کسی تشکر نکردم باور کنین من از همه تشکر میکنم به خاطر کمک هایی که بهم کردن یا سنگهایی که جلوی پام انداختن.

از خودم هم به خاطر این اعتماد به نفس تشکر میکنم که با اینکه کسی بهم توجه نشون نمیده و علاقه ای بهم نداره ادامه میدم و البته خیلی مهمه ولی دیگه این هم راه من بوده شاید باید تنهایی ازش عبور کنم که البته من ترجیح میدم تنهایی سفر کنم تا یه همسفر بد یا غرغرو داشته باشم .

در پایان با تشکر ازخانواده های کمالی و ضیایی به خاطر همکاری اونا در این پروژه ......و البته شرکت مخابرات و اداره برق و آب و گاز و .....

پ.ن.دیشب یه عالمه چیز نوشتم بذارم اینجا ولی بازم این کارت لوس بازی درآورد و من نتونستم داستان جزیره رو بذارم اینجا

 
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط آن |

 

تا حالا جلوی قاضی معلق بازی کردین؟؟؟؟

ولی من این کار رو هم مثل بقیه کارام شجاعانه انجام دادم و دیشب طی یک اقدام عجولانه از زور خوشحالی برداشتم جلوی پدر جان و پدربزرگ جان به یه آقایی تلفن کردم .فکرش هم نمی تونین بکنین این کار برا من چه ریسکی هست شاید شما این چیزا براتون یه کار عادی باشه ولی برای من یعنی یه هوا پا از گلیم دراز کردن (البته این نظر اون دو تا آقا است)

خلاصه که ما برداشتیم یه خبر نیمه خوب برا خودمون که کمی امیدوار کننده بود رو به کسی بدیم که شب قبلش خیلی بهمون امیدواری داده بود .آره برداشتیم جلوی این دوتا بابایی به دوستمون که شماره ما هم انگاری براش نا آشنا بود تلفن کردیم.آقا هم که اصلا ما رو به یاد نمیآره منم که نمی تونم جلوی این دوتا بشر بگم من آنی هستم(دیگه اگه دوزاریاشون هم کج و کوله باشه میافته!! پس ما مجبوریم یه جوری بهش نشونه بدیم که کی هستیم .تا آقا از زور عصبانیت از همون پشت خط ما رو نکشته)در نتیجه یادآوریش میکنم که آره سر موضوعی که دیشب و............

خلاصه اون اینقدر با اطمینان حرف میزنه که اگه کوهی غم داشته باشی تو یه لحظه آب میشه و به خودت میگی وقتی دکترجان این حرف رو میگه پس بی بروگرد درسته و....

وقتی به خونه رسیدم اینقدر خسته بودم که همین جوری با لباس افتادم روی تخت (از صبح تا ساعت 6:30 بعد از ظهر من مثل یه ماهی بودم توی تابه و اسپندی روی آتش از صبح به جلز و ولز افتادم .نمی تونی بفهمی چقدر ساعتا کند گذشتن از زور بی تابی ساعت سه از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه خواهرم .بعد با بابایی و آقاجونم رفتیم مطب دکتر و ثانیه ها دیگه کش میومدن من موبایلم رو بی صدا کردم تا زنگ نخوره و بهمه که مرتب تلفن مبکردم گفتم خودم باهاتون تماس میگیرم به جز شوهر خواهر بیچاره ام.اونم تا وقتی من از مطب اومدم بیرون 15بار به من تلفن کرده بود .خوب دکتر گفت آزمایشات و اسکن هسته ای چیزی مبنی بر سرطان نشون نمیده و من درحالی که دستام میلرزید و از درون میلرزیدم پریدم توی خیابون و به همه تلفن کردم به جز داداشی کوچیک که از همه جا بی خبر بود و چون خونه نبود وقتی رفتم دنبالش دیدم هزار بار پیر شده و این حالی بود نگفتنی.

بهش گفتم چیزیش نیست فعلا و باید منتظر جواب آزمایشات بعدی باشیم و بعد افتادم رو تخت)بدون پتو توی اتاقی که بخاریش همیشه خاموشه و مثل سردخونه است خوابم برده بود و چون همه تقریبا مثل من بودن بی توجه به من خوابشون برده بود و من نزدیکای صبح از زور سرما و حال سرماخوردگی از خواب بیدار شدم و زودی رفتم زیر پتو و همش به خودم میگفتم برم سراغ کامپیوترم و همه رو خبر کنم ولی خستگی و ترس از تاریکی و سکوت منو به زور توی جام نگه داشت.

.

.

.

.

امروز صبحی وقتی بابایی منو رسوند بهم گفت این دکتر کی بود؟؟؟(ناگهانی بود سوالش!!!!!) گفتم یکی از دوستام .گفت پسر بود یا دختر؟؟(این ضربه نهایی بودش ..)منم نمی دونم چرا با اینکه میدونستم دستم رو خونده و اگه دروغ بگم خودمو خراب میکنم با اعتماد به نفس گفتم دختر وا این چه حرفیه !!!! جرات نکردم تو چشماش نگاه کنم میدونستم میدونه ! ولی نمی خواستم فاصله بینمون اون حرمت دختر پدری تو این مسئله بشکنه .دلم نمی خواد بابایی فکر کنه دختر بدی شدم.می دونم تلفن کردن به یه آقا اصلا بد نیست حتی دوست پسرم بد نیست ولی میدونم بابایی براش سخته بپذیره شایدم سخت نباشه چون بارها بهم میگه من اینقدر به تو اعتماد دارم که حاضرم تو بری بین یه گله پسر!!!!!!!!!!!!!!! ولی میدونم وقتی یه دختری دوست پسر داشته باشه نظرش درموردش خوب نیست .میدونم اون از تعریفایی هست که فقط در حد حرفهوتوی عمل مثل بقیه عمل میکنه .البته چون تا حالا بنده دوست پسر نداشتم عکس العمل خانواده و پیش بینی اون کمی سخته ولی میتونه در حد یه اردنگی و شوت توی کوچه باشه !خدا کنه به خون و خونریزی نکشه.:D بعدشم کوه چمران و صبحونه و یه سری خنده و بازیگوشی.

بابایی معذرت که دروغ گفتم با اینکه میدونم فهمیدی من با یه مرد حرف میزدم ولی به روی خودت نیاوردی (البته خوب کاری کردی )تازه بعدش یه عالمه تز هم درمورد حجاب و دوستی و این حرفا دادم و گفتم همش از محدودیت که کار ما به اینجا کشیده و اونم هی تایید کرده .

خلاصه از من به شما نصیحت جلوی بابایی که خودش یه عالمه دوست دختر داشته و با آدمایی زیادی مراوده کرده به دوستای مشکوک زنگ نزنین!!!!!اینم ماجرای معلقی که ما زدیم .خو.استم دو خط بنویسم نمی دونم چرا اینقدر حرف زدم.

راستی نیما جان رپ شیرازی در برابر فیلم بابل باشه؟؟؟ اومدم تهرون برات میارمش .

پ.ن.اگه اسم کسی که بهش تلفن کردم رو نیاوردم نمیدونستم چه برخوردی میکنه اگه این پست رو بخونه ؟! پس مجبور شدم مثل 007 حرف بزنم.

 

 

 
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط آن |

امروز حالم خوب نبود از اول صبح همش بدبیاری.شنبه نمی دونم چرا به طور ناگهانی پریود شدم شاید به خاطر فشار عصبی که داشتم بود و بعد رفتم خونه مامان الفینا .دیروز رفتم کلاس ورزش و مجبور شدم دوباره برم خونه مامان الفینا و اونا قصد داشتن برن خونه والدین بابای الفی و وقتی فهمیدن مهمون ناخونده دارن بهم دوباره تلفن زدن که ما میریم بعد میام دنبالت .مسئول کلاس تلفن کرده بود آژانس که بیاد دنبال ما .بی شعور مسئول آژانس ما رو پیچوند یک ساعتی و کسی رو نفرستاد و بعد از دو ساعت رسیدم خونه الفینا و رفتم بالا .حال هیچ کدوممون خوب نیست .حال داداشی بدتر شده .فرستادنش مرکز پزشکی هسته ای واسه نمونه برداری و عکس برداری هسته ای.دکتر ازش پرسیده شیمی درمانی میشی؟؟ اون بهم ریخته .دارویی که بهش برا عکس برداری تزریق شده باعث شده حالت تهوع هم به دردایی که داشت اضافه بشه.دیگه هیچکدوم حرفی نمی زنیم.من میرم تو اتاق و ایرج میرزا رو برمیدارم و با خودم میبرم توی تخت و یه شعری ازش خوندم خیلی طولانی بود"منوچهر و زهره" خوندم تا جایی که اومدن لامپ اتاق رو خاموش کردن و رفتن خوابیدن و منم با هزار تا فکر خوابیدم.همش به خودم میگفتم کی فکر میکردی اینجوری دوباره گیرت بندازه تازه این لعنتی داشت از خونه ما میرفت.حالا راضیم به دعوای مامان و بابا تا دیروقت.حالا راضیم به زندگی که داشتم و حداقل خوشحال بودم که داداشی ها خوشحالن با اینکه با ما دیگه میونه ای ندارن ولی حالا پر غصه ام و دیشب هم بد خوابیدم.

صبحی که از خواب بیدارم میکنه ازش نوار بهداشتی خواستم میگه تموم کرده .خواب از سرم میپره میگم خوب چی کار کنم میگه میخوای به بابای الفی بگم بره تا سر خیابون .میگم لازم نکرده دلم نمی خواد اون بره بخره.میگه اون نمیفهمه که .میگم ببخشین الاغ که تشریف ندارن میدونه تو پریود نیستی و فقط من اینجام حالا پیدا کنید پرتغال فروش را؟!!!

بی خیال میشم ازاین قضیه (نه اینکه من خجالتی باشم ولی دلم نمی خواد اون بره بخره مگه خودم چلاغم؟!) و میگم میرم فروشگاه رفاه از اونجا یه بسته میخرم و میرم شرکت.میگه این صبح کله سحر باز نیست میگم شانس و اقبال هر چی شد.........میروم و تعطیله تف به این شانس بیاد.

میدونم که یه خواربارفروشی جلوی شرکته که همه چی داره ولی فروشنده اون مرده !!!! و من تا حالا از این چیزا نخریدم ولی چه میشه کرد نمیتونم اینجوری تا بعد ازظهر دووم بیارم. تمام شجاعتم رو جمع کردم و رفتم توی مغازه سلام کردم (آخه میشناسدم میدونه همین دور و ورا هستم چون چن باری رفتم ازش کیک و بیسکویت خریدم) و یه راست میروم سمتی که این چیزا رو داره و یه بسته بر میدارم و با آرامش میام سمتش و بهش میدم .میپرسم چقدر میشه؟؟ میگه 450 تومن و من بهش پولش رو میدم و اون برام میذاره توی نایلون مشکی !!!

شاید به نظر شما خرید عادی باشه ولی توی جایی که وقتی می خوای از فروشنده زنش این چیزا رو طلب کنی نگاهی شیطنت آمیز داره و یه لبخند کجکی رو صورتش خوب وقتی بری از یه آقا بخری فکرشم یه کمی اذیت میکنه.

اومدم خونه با یه کوله کتاب (اشعار ایرج میرزا .ایلیاد هومر و برج عاج)ولی حوصله ای برا خوندن نیست.داداشی حالش خوب نیست ولی سعی میکنه روحیه اش رو حفظ کنه با هم آهنگای رپ شیرازی گوش کردیم و خندیدیم .اومدم چنتا وبلاگی رو که دوست داره باز کردم و تا براش بخونم. چیزایی که شراگیم نوشته به خنده اش میندازه ولی نمی دونم چی میشه که دوباره دچار تهوع میشه و از اتاق میره بیرون .باورم نمیشه بیماریش اینجوری از پا انداخته اش .خیلی وزن کم کرده .طوریکه داداشی کوچولو از اون بزرگتر نشون میده چثه اش رو .....خیلی سخته اینجوری ببینمش کسی که تا چن ماه پیش وزنش رو به هشتاد رسونده بود که بتونه بره توی وزن بالاتری برا مسابقات و حالا نمی دونم ...........

امیدوارم همه علایم اتفاقی باشه .امیدوارم همه چی پایان خوبی داشته باشه.

پ.ن. از تمام دوستان خوبم که کامنت گذاشته بودن ممنون.آنی همیشه فکر میکرد میتونه با مشکلات راحت برخورد کنه ولی تو این چن روز خیلی خرد شده چن بار حتی الان که داره مینویسه گریه کرده .کم آورده خودش میدونه نباید کم میآورد ولی آورده و این داره خرابش میکنه کاشکی یکی بود که الان آنی بهش تکیه کنه و گریه کنه و داد بزنه تا جایی که چیزی از صداش براش نمونه.کاشکی یکی بود که آنی بی پرده از رنجی که میبره میگفت بدون اینکه نگران باشه ممکنه روحیه بقیه رو خراب کنه .کاشکی آنی مجبور نبود توی شرکت نقش یه دختر شاد بدون غصه رو بازی کنه و سربهسر همه بذاره و از درون بسوزه و توی ماشین سرش رو تکیه بده به ماشین و بره تو رویا وقتی برسه خونه از رویاش بیاد بیرون و بشه خودش و درد بیاد سراغش ......من داداشیم رو میخوام ...دلم گرفته داره میترکه دارم تکه تکه میشم. خیلی دلم تنگه به خدا .

 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط آن |