البته من یلدا با انار بیشتر دوست دارم تا یلدا با هندوانه .آخه من انار خیلی دلم میخواد من امشب آجیل خریدم (توت خشک و گردو و بادام و قیسی و البته تخمه که سرمون حسابی گرم بشه).
خوب تا فردا که بیام گزارش حسابرسی بدم خداحافظ.
شب یلدای قشنگی برا همه آرزو میکنم.
پنج شنبه ها از ساعت 6 بعد از ظهر کلاس حسابداری مالی دارم نوشتم واسه شرکت در کنکور ارشد ولی کنکور شرکت نکردم نه سراسری نه آزاد .این هفته (دیشب یعنی) رفتم که اگه میشه کلاس رو حذف کنم ولی مدیر موسسه گفت نمیشه چون لیست اسامی به دفترشون در تهران ارسال شده!
رفتم سر کلاس
,استادمون (دکترای رشته حسابداری داره و در رشته خودش فوق العاده است قبلا مهندسی مکانیک خونده ولی بعدا رفته و حسابداری خونده از اول اصفهانی هم هست و خیلی خوب میتونه درس بده و بهت یاد بده چیزایی که قبلا کسای دیگه نتونستن)شروع کرد به حل تست ولی نصفه های درس برق قطع شد مسخره است که موسسه برق اظطراری ندارهما توی تاریکی نشستیم ولی استاد برامون حرف میزد که زمان زودتر سپری بشه و مشکل برق حل بشه وقتی برق اومد دوباره شروع کرد به حل تست نمی دونم چی شد که یکی از بچه ها به استاد گفت هفته او.ل شروع کرده به خوندن ولی حالا سرد شده و تلاشی نمیکنه .دکتر یه حرفی زد که از اون موقع تا حالا تو سرمه گفت تا وقتی از خودتون بدتون نیاد این رخوت رو کنار نمی ذارین هروقت گفتین از خودم از این تنبلی بدم اومده مطمئن باشین پیشرفت میکنین.
از اون لحظه این حرفش تو سرمه
,من همیشه از خودم متشکرم همیشه ازخود راضیم همیشه فکر می کنم از همه بهترم همیشه فکر میکنم بیشتر اطرافیانم میفهمم ولی از اون لحظه تصمیم گرفتم با خودم روراست باشم ولی نتیجه تلخی داشت این صداقت فهمیدم که من خیلی تنبلم خیلی هم توی کارای که بهم مربوط نمیشه(البته توی خانواده)دخالت کردم فهمیدم خیلی بی اراده هستم فهمیدم عرضه به پایان رسوندن هیچ کاری رو نداشتم حساب کردم چنتا کلاس رو نیمه تموم گذاشتم به بهونه های مختلف(کلاس سفالگریم رو کلاس کنکورایی که بابتشون چقدر پول بی زبون رو ریختم توی این موسسه ها کلاس صخره نوردیم رو وحتی شنا رو به بهونه سردی هوا).فهمیدم من اصلا دوست نداشتم به جایی برسم فقط این حرفا رو زدم که یه چیزی گفته باشم هیچ اقدامی واسه اونا نکردم هیچوقت واقعا نخواستم که به آرزویی که دارم برسم چون هیچ تلاشی نکردم و هیچ قدمی بر نداشتم .از خودم خیلی بدم اومده از این همه تنبلی که کردم و این همه بی تفاوتی که نسبت به شخص خودم داشتم.....ولی در همه این جاها یه چیزی رو با خودم داشتم و اونم صداقتم بود و راستگویی این تنها چیزی بود که با خودم داشت من دختر کله شق و عجولی هستم ولی بدجنسی نکردم تا حالا خالی نبستم نسبت به کارایی که انجام دادم هیچوقت برا پیشرفت خودم کسی رو نکوبیدم .خیلی بدم چون عرضه نداشتم بیرون حریم خونه از حقم درست دفاع کنم
,نتوستم و ..........البته امشب تولد امام رضا هم هست .عیدتون مبارک.
فردا من به طور رسمی بیست و سه سالم تموم میشه و وارد بیست و چهارسالگی میشم .بیست و سه سال پیش در سیزدهم آذر ماه من به دنیا اومدم وای !!!!چقدر زمان زود میگذره حتی فرصت برگشتن و نیم نگاهی به عقب هم نداریم باورم نمیشه که بیست و چهار ساله میشوم همین چندوقت پیش بود که آرزوی بیست و چهار سالگی میکردم و عجله داشتم برا رسیدن به سال هشتاد و پنج چقدر زود گذشت و حالا من فقط چند ساعت وقت دارم واسه پشت سر گذاشتن بیست و سه سالگی !! می خوام خودمو آنالیز کنم و اتفاقاتی که از پارسال تا حالا پیش اومده رو کنار هم بذارم ببینم چه کاره بودم توی سالی که از من گذشته
,خیلی مهمه بدونم چی کار کردم پس اول باید تمرکز کنم و به یاد بیارم روز تولدم در سال گذشته ...............
چون یه کمی سرم شلوغ بود تولدم رو روز شونزدهم آذر روز دانشجو برگزار کردم با دوستام بودم (سه نفر از دوستای مجردم بودن و الیته دختر خاله جان و البته سه تا از دوستام با نامزدهاشون .از پارسال تا الان دوتا از بچه های دیگه نامزد کردن و فقط منو یکی دیگه از بچه ها موندیم و البته دختر خاله جان)خلاصه تولدم رو در گالری نامزد یکی از دوستام برگزار کردم و به همه خوش گذشت و قرار شد امسال هم جشن بگیرم ولی امسال نتونستم نمی دونم چرا با اینکه امروز یکی از بچه ها به من تلفن کرد ولی نمی دونم چرا برا فرداشب دعوتشون نکردم ؟
خوب بگذریم وقتی بیست و سه ساله شدم تصمیم داشتم که حتما برا فوق لیسانسم اقدام کنم ولی نکردم یعنی نخوندم اصلا ! نمی دونم چرا از کنکور میترسم امسالم هنوز تصمیم نگرفتم شرکت کنم یا نه؟
اوایل بهمن ماه درسم تموم شد و بعد برا کار اقدام کردم و موفق شدم یه جای خوب کار پیدا کنم(همین جای فعلی) رفتم سرکار اولش خیلی سخت گذشت ولی حالا به نظر خودم یه کمی بهتر شده یعنی بهتر مسایل رو درک میکنم و با خانوم رییس و بودجه گذار عزیز مشکل ندارم البته هنوزم گاهی ازشون دلگیر میشوم ولی ....
کلاس زبانم رو هم میرفتم تا قبل از وروود به شرکت که مجبور شدم بذارمش کنار
; نمی دونم چرا انگلیسی یاد گرفتنم یه جورایی طلسم شده هر بار رفتم یه اتفاقی میافته که مجبورم کنارش بذارم با اینکه تا حالا هر باری که اقدام کردم استادای زبانم معتقد بودن من شاگرد با استعدادی هستم (تعریف از خود نباشه ها!! :D).تمام مدت کار کردم البته یه سفر هم تبریز رفتم که اولین حقوقم بود خیلی حال کردم رفتم که به صمیمی ترین دوستم سر بزنم .آخه دیانا معماری تبریز درس میخونه و من دو سالی میشد که ازش خبر نداشتم و حسابی دلتنگش بودم که توی خرداد از تعطیلات استفاده کردم و بهش سر زدم دقیقا زمانی که اون کاریکاتورا کشیده شده بود و آذربایجان ناآرام بود ولی من رفتم چون بهترین زمان بود از نظر خودم برا دیدن دیانا و حسابی بهمون خوش گذشت و حسابی خرید کردیم .بعضی چیزا رو خیلی گرون خریدم ولی بی خیال مهم امر خرید کردنه که همیشه به من یه عالمه انرژی میده.....
تابستون اومد.شرکت برامون کلاس انگلیسی گذاشت و من اسم نوشتم و رفتم خیلی کلاس خوبی بود استاد عجیبی داشتیم همیشه بین حرفاش میگفت که هیچ عشقی نداره و اصلا آرزویی نداره ؟؟؟ خیلی عجیب بود ! امتحان میان ترم داشتیم من مثل همیشه نخونده بلند شدم رفتم سر جلسه و نمره میان ترم من شد 87.5 از 100 .خیلی حالم بد شد آخه نمره درس انگلیس من هیچوقت از 95 کمتر نمی شد تصمیم گرفتم که برا پایان ترم بخونم(زهی خیال باطل)امتحان شفاهی رو هم نمی دونم چرا خراب کردم شاید به خاطر اینکه نفر اول بودم خود استاد که وقتی دوباره منو دید گفت این چه امتحانی بود تو که خیلی سر کلاس فعال بودی چرا اینقدر هول شدی؟؟؟
ولی امتحان پایانی رو 100 شدم و نمره انگلیس من در کل شد 95 .تابستون کلاس شنا هم رفتم و تونستم شنای قورباغه رو یاد بگیریم . تابستون داشت به خوبی تموم میشد که خبر اتمام کار شرکت اومد و همه نقشه های منو خراب کرد....
پاییز اومد فصل مورد علاقه من ولی من مثل همیشه انرژی نداشتم یه کلاس حسابداری هم نوشتم ولی اصلا براش انرژی نذاشتم ولی خوب دوست دارم برم کلاس شاید به خاطر استادمون آخه اصفهانیه و من که عاشق لهجه اصفهانیا .البته خیلی با سواده و خیلی هم مسلط......
سال گذشته یه عالمه مشکلات برام پیش اومد یه عالمه ناراحتی کشیدم ولی اون دردها باتجربه کردم .خراب شدن ماشین بابا (چند روزی قبل از تولدم بود یا بعدش خوب یادم نیست) تصادف به خاطر سرعت بالای برادرم بود اون شیطنتش گل کرده بود و هی گاز داده بود و نتونسته بود ماشین رو کنترل کنه و باعث چپ شدن ماشین شده بود و اگه خدا بهش رحم نکرده بود نمی دونم چه اتفاقی میافتاد .....هنوزم وقتی یادم میاد تمام تنم میلرزه خیلی خدا بهمون رحم کرد .چند وقت بعدش یکی از برادرم با موتورسیکلت تصادف کرد و پاش شکست و مجبور شد توی پاش پلاتین بذاره و خلاصه اینکه چند وقتی از ورزش دور شد و آخرین اتفاق بیست و سه سالگیم این بود که برادر کوچیکم که چندین بار به تیم ملی دعوت شده بود ورزشش رو گذاشت کنار یعنی به طور رسمی توی سن هفده سالگی از ورزش و باشگاه کنار کشید اینجوری که خودش میگفت به خاطر نداشتن آینده روشن و البته کنار گذاشتنش برا چندمین بار به دلیل اینکه از شهر بی نام و نشونی می رفت و به قول خودش حق کشی های زیادی که توی ورزشش بود؟؟؟
خلاصه اینکه خیلی اتفاق افتاد که خوب بودن یا بد ولی مهم اینه که ازشون درسی بگیریم برا آینده. مهم اینه که ساله دیگه این موقع خیلی بیشتر حرف برا گفتن داشتم مثلا تونسته باشم یه کار ویژه که دوست دارم رو انجام بدمم .امیدوارم سال دیگه این موقع اون اتفاقی که منتظرشم بیافته و وقتی اینجا رو می خونم از شکل گیری اون اتفاق سرمست بشم......
روز پنج شنبه بازم من مهمون خواهرم شدم چون کلاس داشتم و مجبور بودم تا دیروقت بمونم و نمی تونستم برگردم شهر خودمون در نتیجه شهر محل کارم موندم و بعد از شانس من استاد نیومد و کلاس تشکیل نشد .اما من و خواهرم و الفی (خواهر زاده منه البته دختره ها ولی همش دلش میخواد پسر باشه و خیلی هم شبیه الفی ابکیس میشه اگه لباس قهوهایش رو بپوشه)حسابی خوش گذروندیم با هم رفتیم کلاس ژیمناستیک الفی و اونجا نشستیم و شیطنت های خانوم رو نگاه کردیم بعدش بابای الفی اومد دنبالمون و برگشتیم خونه با هم شام خوردیم وفیلم دیدیم و برای دهمین بار کارتن
wild رو دیدیم و هی الفی ازمون پرسید چرا اینجا اینجوری شد چرا اونجا نخوردش چرا ؟؟؟؟؟ با اینکه کارتن رو حفظه و خلاصه اینکه شب پنج شنبه حسابی تخمه شکستیم و فیلم دیدیم و الواطی کردیم و بعدشم خوابیدیم.......جمعه هم که همش خواب بودم و تعطیلی رو در خواب گذروندم و کار مفیدی نکردم......و البته شنبه صبح کهامروزباشه برا اینکه از این همه پرداخت بیمه یه سودی برده باشیم با همکارا رفتیم واسه آزمایش .همه رفتیم آزمایش دادیم خون و از این چیزا ... بعد می خواستیم سونوگرافی هم بریم (من می خواستم مطمئن بشم که کلیه ها و تخمدان هام مشکلی نداره آخه یه مدتی بود همش می ترسیدم نکنه یه عفونتی چیزی توی بدنم باشه) خلاصه گفتن باید آب بخوریم اونم زیاد در نتیجه برگشتیم شرکت که بعد از ظهر بریم سونو
,آخه کی میتونه با شکم خالی آب بخوره خلاصه رفتیم شرکت و یه صبحونه درست و حسابی خوردیم "توی شهر ما یه آش صبحونه مشهور پخت میشه که خیلی میچسبه با نون سنگک تازه" آی حالی داد !!! بعد تا ظهر آب نخوردیم از بعد از ناهار شما بگین 8 تا لیوان خوردیم حالا دیگه ما جرات نداشتیم بخندیم خلاصه تاکسی گرفتیم رفتیم بیمارستان و بازم رفتیم توی اتاق من تا حالا سونو نداده بودم وقتی گفتن یه مرد قراره ازم سونو بگیره اولش سرخ شدم بعدش خنده ام گرفت وقتی هم بیچاره پیرمرد ازم سونو گرفت دلم آروم شد به دو دلیل اول که پیرمرده خیلی مهربون و خوب بود دوم اینکه بلافاصله گلاب به روتون رفتیم اتاق فکر دلمون رو خالی کردیم(ببخشین :D )خلاصه سونو نشون داد من سالمم و مشکلی ندارم . حالا باید منتظر آزمایش خون باشم ببینم چیز بدی نشون نده مثلا
HIV به قول بچه ها گفتنی ما که شانس نداریم آش نخورده دهن سوخته!!!شوخی کردم بابا حالا هی نیاین نظر بذارین که باید مراقب باشیم این چیزا شوخی بردار نیستوقتی صبح از خونه میزنم بیرون هنوز هوا تاریکه وقتی هم برمی گردم هوا تاریکه از صبح میرم سر کار تا بعد از ظهر وقت اینو ندارم که حتی یه کلاس برم اونموقع هم که وقتش رو داشتم پول نداشتم واسه کارای فوق برنامه مثل اون قصه هستش که یه بنده خدایی از خدا پرسید خدایا تو از کارای ما تعجب می کنی؟خدا گفت آره چند بار یه موقع وقتی که بچه هستین و همش آرزو میکنین بزرگ شین و وقتی بزرگ میشین اونوقت آرزو دارین که یه روز برگزدین به دوران کودکی! تمام سلامتی خودتون رو میدین تا پول بدست بیارین و بعد تمام اون پول رو صرف میکنین که سلامتی خودتون رو بدست بیارین یه موقعی من میخوان یه کاری براتون بکنم اما همه آویزونت شدن که نذارن و یه وقتی من دوست ندارم کارت بشه و همه میزنن که این کاره بشه!!!!
حالا قصه منه وقتی وقت کلاس رفتن داشتم پول نداشتم و حالا که پول دارم وقت ندارم !فکر کنم خدا وقتی منو میبینه اینقدر خندش میگیره که دلش درد میگیره !
آخه من کلا اینجوریم همیشه اون چیزی که میخوام به موقع بهش نمی رسم نمی دونم چرا فکر کنم زیادی از زمان عقبم.امروز وقتی سوار تاکسی شدم همش فکر میکردم چی باید واسه امشب بنویسم اما هیچ کار مهمی نکردم مثل هر روز یه عالمه سند رو آماده کردم که بفرستم دفتر مرکزی واسه آماده شدن چک و اینجور حرفا! اما یه چیزی یادم اومد بذارین اینجا بگم دلم خنک شه
,من در قسمت حسابداری تنها صادر کننده سند بودم (شما که میدونین توی شرکتای خصوصی یه نفر معادل سه نفر باید کار کنه اونم شرکت ما که تو تا پروژه خیلی بزرگ ساخت و ساز کارخونه داشت!!!!) البته به جز من دو تا خانوم دیگه هم بودن که یکی رئیس دایره حسابداری و یکی بودجه گذار شرکت ولی اونا کاری به کار روزانه شرکت نداشتن و هرکی کار خودش رو میکرد حتی یه زمانی یادمه همین اواخر مرداد که کار خانوم بودجه گذار کمتر شده بود به معاونت مالی شرکت گفت اگه بخوان میتونه توی کار روزانه شرکت کنه ولی ایشون گفتن نه سند روز نزنه خوب ما هم هیچی نگفتیم ,خوب گذشت روزگار هیئت مدیره همون طوری که گفتم عوض شد و حالا ما روزای آخر کاریم حالا قرار شده یه نفر یه ماموریت یک ماهه بره تهران واسه تحویل کار مالی کسی که دستش توی صدور سند بوده و حالا فکر میکنین کی انتخاب شده؟ خوب خاونم رئییس و البته معاون مالی شرکت و مدیر دفتر مرکزی شهرمون تصمیم گرفتن خانوم بودجه گذار بره ! شما بودین بهتون بر نمیخورد ؟ تازه این خوبه اولش که حرف انتقال شرکت شد (ببین یه توضیح بدم که قضیه بهتر بفهمین : شرکت ما یه سری سازمان وابسته داشت ما هم یکی از اون زیر مجموعه ها بودیم که متاسفانه به ثبت شرکتا نرسیده بودیم و اولین جایی که زمان تغییر و تحول مورد تاخت وتاز قرار گرفت شرکت ما بود .پس شدیم یه سری زیر مجموعه و دفتر مرکزی شهر خودمون و البته یه دفتر هم تهران داشتیم) خیلی حال همه بد بود آخه قرار بود ما توی زیر مجموعه ها پخش بشیم و خلاصه همه سر در گم بودن و شرکت ما با دفتر مرکزی 10 دقیقه فاصله زمانی داشت و چون معاون مالی ما اونجا مستقر بود مرتب همکارای من می رفتن اونجا ولی حتی یه بار هم نشد به من بگن خوب دختر تو هم پاشو بریم منم هیچوقت هیچی نگفتم شاید تقصیر خودم بوده از روز اول کوتاه اومدم و دیگه نمیشه کاری کرد؟ خلاصه اینکه اون یه پاشون دفتر مرکزی بود و یه پاشون سازمان و ما هم مثل مست ها توی عالم خودمون بودیم تا وقتی حرف این ماموریت شد نه برا ماموریت هست که اینقدر دلخور شدم نه! برا اینکه اصلا من و حساب نکردن وقتی خواستن کسی رو انتخاب کنن اول یکی از دفتر مرکزی بودش که حتی حاضر نشد سندای روز ما رو قبول کنه ولی وقتی گفتن بره تهران قبول کرد که بره و اونجا یه ماه سندای روز ما رو بزنه!!! ولی وقتی قضیه منتفی شد از طرف اون نظر همه شد اینکه خانوم بودجه گذار برن کسی که یه ماه پیش وقتی کار من زیاد شده بود به خاطر تصفیه مالی تنخواه گردان های شرکت که تعداشون چهار و پنج نفره و همه هم سقف پولی که دستشونه بالای 10 میلیون تومان بود حاضر نشد کمک کنه و گفت که دیگه سند تنخواه نمیزنه آخه این کار کوچیکه شاید ؟؟خوب به منم بر خورد ولی گفتم به هر حال من تجربه کاری ندارم و باید از پایه شروع کنم ولی حالا که قراره اون بر بره و سندایی که من زدم رو تحویل بده یا توضیح بده خوب به من فشار اومده تا جایی که حاضر شدم با تمام خستگیم بشینم اینجا و اینا رو بنویسم؟
خلاصه اولین تجربه رسمی کارم این شد که هر چی پرو تر باشی و کم نیاری و جواب همه رو بدی بیشتر تحویلت میگیرن ولی اگه مثل من سرت به کار خودت بود اونوقت دیگه اصلا به حسابت نمی یارن و حساب میکنن تو نفهمی .
وای یه بار خیلی بهم فشار اومد نزدیک بود با همین خانوم بودجه گذار دعوام بشه آخه خیلی ادعاش میشه که همه چیز رو بلده و من ناواردم و هر چی دلش میخواد از من انتقاد میکنه و کافیه یه ایراد توی کار من ببینه بعد دیگه آبرو برام نمیذاره هرچی رو بگن این سند غلط زده شده برمیگرده میگه خانوم آنه؟ و من بلافاصله میرم رو سند و بازش میکنم خداییش از هر ده بارش دو تاش برا من بوده بقیه اش خدا رو شکر برا اون دو تا بوده !باور کنین بزرگنمایی نمی کنم همین طوری بوده که گفتم من اگه اشتباه کنم خانوم رییس سرم داد میزنه که چرا اینجوری شده ولی اگه خانوم بودجه گذار باشه فقط با شوخی و خنده ازش میگذره اون باری که من گریه ام گرفت اینو گفتم اما اون قسم خورد که من و اون براش فرقی نداریم ولی من میدونم داریم هر چی باشه مدت زمان بیشتری با هم بودن.....
ولی انصاف نبود اینجوری برخورد بشه با من چرا وقتی حتی یکی از اون سندا برا خانوم بودجه گذار نیست اون باید بره ؟؟؟؟ چرا حتی ازم نپرسیدن آیا حاضرم برم؟اگه خودم گفته بو.دم نمی رم تا اینجوری که اصلا به حسابم نیاوردن حالم بد نمیشده
چند وقت بود هی به خودم میگفتم بیخیال سیاست به تو چه که می خوای سیاسی بازی دربیاری ولی نمی دونم چرا هر جا میرم سایه نحس سیاست رو سرمنه یادمه چندوقت پیش بود که گفتن میخوان تمرکز زدایی کنن از سطح تهران و دفترای مرکزی شرکتها و کارخانه ها رو بفرستن به محل اصلی کارخونه یا شرکت که هم تهران خلوت بشه هم توی شهرای دیگه اشتغال زدایی بشه.........!!!!!!؟؟؟؟؟؟چقدر خوش به حالم شد وقتی بلافاصله بعد از تموم کردن درسم کار پیدا کردم (البته من قبل از اینکه درسم تموم بشه کار اومد و منو پیدا کرد شما بگین پارتی داشتم !ولی من میگم به خاطر لیاقت فردی خودم بود که استادم ازم واسه کار توی شرکتشون دعوت کرد و از من خواست وقتی درسم تموم شد برم سراغش و من رفتم و مصاحبه دادم و قبول شدم.ولی خوب معاونت مالی اونجا همون استادمون بود ولی من خبر نداشتم آخه اصلا این استادمون رو تحویل نمی گرفتیم یعنی خبر نداشتیم یه همچنی پستی داره!!!)خلاصه کارم رو شروع کردم
,اولش سخت بود یعنی خیلی سخت شاید دلیلش راستگویی من بود اینکه وقتی همکارا ازم پرسیدن چطوری با اینجا آشنا شدم گفتم از طرف جناب معاونت و اونوقت اونا بهم یه نگاهی کردن که آره ((معنیش:طرف پارتی داشته و خودش مالی نبوده))!بعد از اون هر وقت حرف کار پیش میومد میگفتن که آره ما از چنتا مرحله رد شدیم و خانوم فلانی نه!!خلاصه چندوقتی کار کردم تا اینکه یه روز سر یه سو تفاهم رییس رفت و حسابی دعوا راه انداخت که من یه همچنین کارمندی نمی خوام این اصلا کارکن نیست از زیر کار درمیره و خلاصه هر چی تونست گفت منم که بی عرضه!! به جای جواب زدم زیر گریه و فین فین راه انداختم (نخندین به خدا نتونستم از خودم دفاع کنم فقط گفتم اینجوری که اینا میگن نیست ولی رییسمون گفت من که بد تو رو نمیخوام حسابدار نباید شل و ول باشه باید منظم باشه بی نظمی واسه حسابدار سمه و از این حرفا که حالا خیلی من به دل نگیریم ولی من از اون روز عین اسب کار کردم! من مسیرم از همه دورتر بود ولی همه میدونستن که من حتی از مردای شرکتم بیشتر میمونم صرفا واسه اینکه کار نمونه!).اونروزا گذشت. من خیلی کار کردم تا تونستم یه موقعیت ثابت دست و پا کنم که یه دفعه هیئت مدیره تغییر کرد اینبار همه اعضا از تهران انتخاب شدن؟؟ (شرکت ما سهامی هست)و اعضای جدید یه شبه تصمیم گرفت دفتر منتقل بشه به تهران میدونین این یعنی چی ؟؟؟یعنی بیکاری بیشتر از 50-60 نفر یعنی از بین رفتن 50-60فرصت شغلی توی شهر ما! یعنی اینکه تهروون از اون چیزی که هست تنگتر میشه و جاش کمتر میشه آخه چرا مدیرا نباید از شهر خودمون می بود که دفترمون همین جا میموند؟
این بود وعده هایی که دادن تمرکز زدایی؟ایجاد اشتغال واسه جوونای ایرونی؟این بود وعده مدیران بومی؟؟؟چرا هیچ کدوم عملی نشد ؟
حالا دو ماهه که همش میریم و میایم ولی خودمون هم نمی دونیم چی کاره هستیم می خوان تقسیم بشیم توی شرکتهای وابسته ولی این خیلی دردناکه فقط درد نون نیست درد دل کندن هم هست از کسایی که تازه بهشون عادت کردی به حرفاش به ایرادگیریشون به اینکه کی ازت راضی هستن حالا دوباره باید از اول شروع کنیم هممون خیلی حالمون گرفته است.
بعدش میگن سرتون به کار خودتون باشه میگن شما رو چه به سیاست خوب به آدم فشار میاد .
امروز وقتی از خیابونای شهرمون میگذشتم به خودم گفتم بیایم از پاییز شهرمون بگم اینکه چقدر خیابوناش خوشگل شده و چقدر رنگ لباس درختاش به چهره شهر میاد حتی می خواستم چنتا عکس بگیرم و بذارم اینجا ولی خیلی حالم گرفته است .
من همیشه پاییزا عاشق بودم از 20 سالگی این اولین پاییزی که همش غمگین بودم و عاشق نبودم این اولین باری هست که فصل پاییز گرمم نمیکنه و خش خش برگاش سر شوقم نمیاره
;این اولین پاییزیه که ماه آذرش داره سخت میگذره خیلی غصه دار شد نوشته هام .ببخشین اگه وقتی می خونین موج منفی میاد سراغتون.اصلا قصد نداشتم امشب سفره دلم رو باز کنم ولی باز شد می بینم که بد جوری خشکه پاره های نونش هم بیرون ریخته!!!!
چقدر دلم گرفت از این خبر تا جایی که گریه ام گرفت .چقدر دنیا بی وفا شده چند وقت پیش بود که خوندم قراره پیوند کبد بشه توی بیمارستان نمازی شیراز ولی افسوس
وقتی دو نفر عاشق میشن خیلی وقتا ممکنه که خانواده های طرفین راضی نباشن ولی خوب اونا به خودشون و دیگران میگن تا هر وقت که باشه صبر میکنن تا زمانی که یا دیگران رو قانع کنن یا دیگران اونا رو قانع کنن که راهشون غلطه یا درست ترین مسیر! ولی تا حالا کسی رو دیدین که واسه قانع شدن خودش یا دیگری وقت نداشته باشه یا تا حالا جفتی رو دیدن که هر دوشون روز مرگشون اگه براشون معین نباشه ولی میتونن پیش بینی کنن که چند وقت دیگه ممکنه بیاد سراغشون
; شعار ندیم که مرگ در یک قدمی همه ماست ما تا وقتی واقعا مرگ نزدیک نشه یعنی دقیقا لحظه مرگمون فکر میکنیم مرگ حالا حالا سراغمون نمی آد و ما ممکنه استثنا باشیم!من در مورد بیمارهای تالاسمی خیلی شنیدم چند نفر تالاسمی هم داشتیم توی فامیل. میدونم دو نفر وقتی مینور باشن یه ماژور به وجود میارن و یک ماژور قربانی عشق دو نفر یا جهل و بیسوادی یه خانواده و.... هست.خلاصه ریشه بیماری بیشتر فامیلی هست یعنی خانواده هایی که فامیلی ازدواج میکنن این بیماری بیشتر دیده میشه .تالاسمی یه نوع بیماری خونی هست که بیمارش مجبوره مرتب خون تزریق کنه و دارو مصرف کنه اینجوری که دیدم از لحاظ ظاهری هم روشون تاثیر میذاره و پوستشون کمی تیره میشه یه حالت بین زردی و برنزگی اگه اشتباه نکنم رشد استخوان غیر معمول میشه و البته کوتاهی قد درشون زیاده و البته طول عمر بیمار تالاسمی اگر خیلی مراقب باشه که دچار استرس و فشار روحی نباشه و البته مرتب دارو مصرف کنه و خون بگیره کمتر از سی سال هست یعنی حدود بیست و پنج که میرسن دیگه بهشون امیدی نیست (نوه دایی مامانم فقط 13 سالش بود که فوت کرد و یکی دیگه از بچه های فامیل 18ساله بود برا همین میگم اونا میدونن ممکنه تا 23 سالگی بیشتر عمر نکنن شاید بگین خوب خیلی ها هستن که زیر این سنا میمرن ولی اونا با امید به 80 و 90 سالگی زندگی میکردن ولی خوب مرگ فرصت طلایی زندگی رو ازشون گرفته) خلاصه مقصودم از این حرفا چی بود ؟؟؟ امروز بعد از مدت ها تلوزیون رو روشن کردم که برنامه ببینم داشت یه مستند نشون میداد از بچه های تالاسمی ولی اینبار قصه از خون گرفتن و قرص و آمپول و تزریق فراتر بود قصه
,قصه عشق بود و همین باعث شد دیگه شبکه رو عوض نکنم در مورد دختری به اسم اعظم بود و پسری یه اسم محمد (فکر کنم چون اسم پسر خوب یادم نموند) هر دو بیمار تالاسمی بودن و سنشون هم زیر 22 سال بود اونا عاشق هم بودن و عقد کرده بودن ولی خانواده هاشون ازشون میخواستن که از هم طلاق بگیرن .بچه ها راضی نبودن اونا میخواستن با یه لقمه نون خالی روی زیرانداز حصیر شروع کنن ولی با عشق, زندگی که پایانش چندان دور نبود ولی خانواده ها راضی نبودن .برای من سخت بود دیدنش اونا حتی فرصت مبارزه نداشتن چون اونا واقعا وقت نداشتن, زمان منتظرشون نمیشد , اونا با نگرانی اینو میگفتن .اونا از دلسوزی بیش از حد والدینشون دلخور بودن از ترحم مردم نسبت به رنگ پوستشون و بیماریشون .دلشون از بیماری نگرفته بود از غم ترحم هم نوعانی که اونا رو درک نمیکردن گرفته بود .اعظم میگفت : من حتی نمیتونم در برابرشون وایسم و بگم محمد رو دوست دارم و دلم میخواد خودم تصمیم بگیرم چون اونا خواهند گفت پس این همه زحمتی که ما از بچگی براتون کشیدیم چی همه کشک!!!
و محمد از این دلخور بود که بهشون میدوون نمی دادن تا ببینن که اونا هم ممکنه بتونن یه زندگی عادی داشته باشن.اعظم رنج میبرد از اینکه مامانش میگفت اگه رفتی و نتونستی دوام بیاری دیگه نباید اسم ما رو بیاری میگفت آخه چرا اگه دیدیم سخته نباید برگردیم و بگیم اشتباه کردیم و بگیم نتونستیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته مادر اعظم میگفت من دلم نمی خواد ببینم دخترم داره رنج میکشه اونا هر دو بیمارن و ممکنه هر دوشون حالشون بد بشه و اونوقت چی؟؟؟
و پدر اعظم گفت اگه مواقت کنم قول میدی دیگه شب ازمون قهر نکنی و بغض نکنی از شام قهر نکنی؟؟؟ لحظه آخر دستای اعظم و حلقه ازدواجش و خنده محمد بود واقعا میشد عشق رو در کلامشون و خنده پایانی حس کرد در تن بیمارشون امید و عشق به وفور دیده میشد چشماشون یه رازی بود و البته پر از امید به زندگی
,زندگی که ممکنه چند روز دیگه برا یکیشون تموم بشه!!بچه ها فکر کنین یه لحظه خودمون رو جای اونا بذاریم وقتی بدونیم چند وقتی به پایان زندگیمون نمونده اونوقت چطوری عاشق میشیم اونوقت چطوری از خودمون میگذریم؟اونوقت چطوری زندگی رو میسازیم؟؟؟؟؟
من فکر میکنم عشق اعظم و محمد ابدی میشه چون اونا چیزی دارن که ماها نداریم.اونا رنج از دست رفتن ثانیه رو هم درک کردن ولی خیلی از ما ها رفتن سالها هم حس نکردیم !!!!
براشون دعا کنیم که همین لحظه زندگیشون پر از شادی باشه و جامی از عشق بنوشن و بدون غم باشن .
تقدیم به تمام کسایی که بیمارن و لحظه های طلایی زندگیشون رو مجبورن روی تخت بیمارستان ها صرف کنن
,پر امید باشین و عاشق که عشق بر هر درد بی درمان دواست!به امید روزی که دیگه تالاسمی از بچه هامون قربانی نگیره .به امید روزی که ایدز و هپاتیت و سرطان رو کنار زده باشیم و به امید وقتی که اگه بیمار میشم امیدوار باشیم به اینکه می تونیم از پسش بر بیایم با عشق و سعی کنیم همه رو دوست داشته باشیم هرچند گاهی وقتا مورد بی مهری قرار میگیریم.
به یاد حرف اعظم که میگفت حالا میدونم یکی هست که دوستم داره و منم دوستش دارم
,کسی که از جنس منه!!!پ.ن.البته این پست مربوط به هفته پیش میشه ولی نتونستم بیام آپ کنم و دلم هم نیومد نذارمش اینجا.
نمی دونم چرا هر وقت میام زرنگ شم و هر روز بروز کنم یه اتفاقی میافته وبلاگ منم شده عین جهنم ایرونیا که یه روز قیر نیست یه روز قیف:))