من هر روز مجبورم مسیر زیادی رو با تاکسی طی کنم و در نتیجه نیازی به خوندن روزنامه یا گوش کردن به اخبار جهان ندارم اگه گفتین چرا؟ خوب معلومه از اونجایی که ما ایرونیا از وقتی به دنیا میایم همهمون یا سیاستمداریم یا مهندس یا دکتر در نتیجه به محض نشستن توی تاکسی از سیاست میگیم از پیشرفت پزشکی و کمبود دارو تا صادرات انار و سیب و....
اره من هر روزاز این کسب خبر اجباری باید برخوردار بشم .خوب نتیجه گیری از خبرای امروز از این قرار بودن :
اینکه ما ایرونیا با این همه معدن و جنگل و کوه و نفت نباید که بریم کار کنیم هممون باید بریم بشینیم تو خونه و هر روز یه اکیپ که حتما غیر ایرونی هستن بیان برامون امکانات فراهم کنیم چه نیازی که ما اصلا کار کنیم با این صادرات نفت و سیب و انار ؟؟؟؟ واقعا وقتی راننده تاکسی و یکی از مسافرا که یه روزنامه هم تو دستش بود و این حرفا رو میزدن هی جلوی خودم رو گرفتم که بهشون چیزی نگم .من اصلا از سیاست دولت دفاع نمی کنم اما به چیز معتقدم اینکه اگه اونا کاری نکردن خوب ما هم ساکت نشستیم تا اونا بیکار باشن گذاشتیم آب باریکه ای باشه همش میگم بخور و نمیری باشه بهتره تا اصلا نباشه.
وقتی می بینم که ژاپنیا برا یه ذره خاک هلاکن و به جز برنج چیزی نمی تونن پرورش بدن و این پشرفت رو کردن! می خوام سر اینجور آدما رو از جاش بکنم! آخه بابا مگه ژاپنی ها نفت داشتن یا نمی دونم صادر کننده میوه های مرغوب بودن نه !!! نه به خدا اونا فقط همت کردن ؟از دله دزدی های خودشون گذشتن
, از زیر آب زدنا و پستهای خودشون گذشتن, تا به اینجا رسیدن اونا برا رسیدن به اینجا خیلی تلاش کردن نه نفتی داشتن که صادر کنن و نه چیز دیگه !!!غیر اینه بزنین تو گوش من؟! آخه جوش آوردم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی حالا که ما توی کشور نعمتین هر کاری خواستیم بکنیم حالا که کشورمون کشور چهار فصله و حالا که نفت داریم وحالا که دل کوهای ایروون پر معادن طلا و نقره و روی و مس و زغال سنگ باید بشینینم تا تکنسین های ژاپنی بیان با چندین برابر سود اونا رو برامون استخراج کنن چون ما نباید کار سخت بکنیم وای ممکنه دستمون اووخ بشه و اگه یکی پیدا شد که میتونه کاری از پیش ببره اینقدر زیر آبش رو بزنیم که یا از کشور فراری بشه یا خونه نشین بشه؟؟؟
اگه یکی خواست کاری بکنه اینقدر زیر پاش می شینین که اونم مثل خودتون بشه مرداب؟؟؟
بابا اینقدر نگین نفت اینقدر نگین کوفت و زهر مار ......
نفت داریم اما هنوز نمی تونیم تصفیه کنیم؟ استخراج میکنن برامون و می فرستیم اونور برامون بنزین درست میکنن و چند برابر قیمت نفت می فروشن به خودمون ؟؟؟؟ غیر اینه ؟!
کو دستایی که بگیره دستای جوونای این کشور رو برا اینکه سازندگی کنن نه خرابکاری ؟خوب معلومه تویی که میشنی میگی نفت پا میشی میگی نفت خوب می خوای جوونا برن دنبال کار و سازندگی؟ خوب معلومه که نه! میگن به درک همون طوری که قبلی ها زندگی کردن ما میکنیم؟؟
خوب میشه همین سرنوشت فعلی مملکت که هر کاری بکنن با ما حق نداریم جیک بزنیم چون خودمون هم خواستیم قرار نیست انقلاب کنیم بابا جان باید انقلاب فرهنگی بشه نه سیاسی تا وقتی فکرمون اینه که ایرون رو با یه کشور فسقلی مثل امارات و بحرین مقایسه کنیم معلومه که زندگیمون از این هم بدتر میشه .ببخشین من حسابی قاطی کردم آخه اینقدر از این حرفا می شنوم توی تاکسی که حسابی حالم بد میشه خوب فکر میکنم حالا بهترم اینا و خیلی حرف دیگه تو دلم غلمبه شده بود و راه گلمو بسته بود.
***** توی دانشگاهیه استادی داشتم که خیلی با حال بود باهاش کلاس مدیریت داشتم یه بار سر کلاس بهمون گفت ژاپنیها وقتی میرن مدرسه روز اول مدرسه بهشون نقشه ژاپن رو نشون میدن و میگن اینجا ژاپن و مثل یه کشتی هستش هر صندلی وهر چی تو این کلاسه هر بچه ای یه میخ توی تن این کشتی حالا اگه این صندلی ها و هر چیزی که اینجاست خراب بشه یکی از این میخا بیرون میاد و کشتی به غرق شدن نزدیک میشه و اون بچه ها همیشه این ترس توی تنشه که مبادا کشتی غرق بشه برا همین سعی خودشو میکنن ولی به شما چی روز اول که میرین مدرسه میگن نگران هیچی نباشین ما نفت داریم معدن زغال سنگ داریم گاز داریم طلا و الماس داریم دریاهاتون پر خاویار و مرواریده و باغاتون پر از میوه و صیفی پس هر کاری می خوان بکنین ؟استاد می گفت نتیجه اش میشیه این که بچه ژاپنی خط رو میزش نمی کشه وقتی تو اتوبوس سعی میکنه تمیز نگهش داره و شما از صندلی های اتوبوس و دانشگاه و مترو وهواپیما به جای دفتر خاطرات استفاده میکنین دیوار که دیگه جای خودش رو داره و میشه بوم نقاشیتون؟؟؟!اونروز خیلی از بچه ها خندیدن و کمتر کسی به حرف استاد فکر کرد!!!
شما نظرتون چیه ؟چون این همه نعمت داریم نباید کار و تلاش کنیم؟؟؟
امروزم گذشت مثل روزای دیگه صبح رفتم و حالا چند ساعتی که برگشتم .اتفاقات امروز عبارت اند از :
1.سند های حسابداری رو بایگانی کردم ولی هنوز کوهی از سند بایگانی نشده 85/06/31 باقی مونده وای..... الان کمرم شدیدا درد میکنه برا اینکه تمام مدت سر پا بودم .
2.چند وقت پیش از طرف یه ناشناس یه ایمل با عکسهای خیلی بدی برام رسید و امروز بازم وقتی چک کردم دوباره همون شخص یه ایمل دیگه فرستاده نمی دونم منظورش از این کار چیه ؟؟
3.ناهار خوردم امروز مامان برام خورشت کرفس و ترشی گذاشته بود چقدر چسبید .
4. خیلی با خودم فکر کردم در مورد داستانی که توی ذهنمه" در مورد یه دختر ایرونی که خارج از کشوره و عاشق یه پسره پولداره خارجی شده و وبلاگ نویسه" ولی خیلی سخته در مورد جایی بنویسی که نمی شناسی طرح منم شبا جون میگیره ولی بعدش از هم می پاشه چون نه پسره رو خوب می شناسم نه جایی که توش باید اتفاق بیافته ؟؟؟
5.الان مهمون داشتم یه دوست قدیمی یه دوستی که منو خیلی دوست داره و خیلی مهربونه و البته منم دوستش دارم
,عاشق یکی شده که خیلی طرفدار داره و اینم خیلی صدمه میبینه میترسم اون با یکی ازدواج کنه و دل کوچیک این دختر بسوزه دلم میخواست می رفتم به پسره میگفتم آخه الاغ تو نمی فهمی این از تو خوشش میاد خوب یا بهش بگو نه یا آره یه جوری برخورد کن که بفهمه.البته این گل من هم همیشه یه جوری با این طرف برخورد میکنه که طرف اصلا باورش نمیشه که این بچه ما عاشق اونه؟!!!شایدم رفتم و بهش گفتم چون مثل اینکه یکی جدیدا همکارشون شده که بقیه می خوان این پسره رو راضی کنن که بگیردش! وا !!!!زندگی بدون عشق؟البته میشه خوبم میشه من خودم خیلی منتظر شدم تا عشق بیاد ولی نمی آد هر بار به نحوی بهونه میاره که آره سرم شلوغه الان آدمهای نیازمند دیگه ای هستن که اولویت دارن و وقتی هم اون وقت داره شاید من خوابم برده از بس که دیروقت به من سر میزنه:
Dدلم بازم گرفته خیلی
, برا اینکه هوا ابریه ولی بارون نمی آد چه معنی داره که هوا ابری بشه ولی بارون نیاد هان؟دلم گرفته چون بازم شاهد رانندگی بد همشهریا بودم بازم حرص خوردم از بس بوق زدنای بی مورد شنیدم.
دلم بازم هوای رفتن کرده چون بازم ثبت نام کنکور شروع شده :((((.دلم گرفته از اینکه اعتماد به نفسم کم شده از خودم از دلم از همه چی دلم گرفته ؟؟؟
6.امشب به خیلی تلفن کردم به داییم و دختر خاله ام برا خیلی از دوستام
messag فرستادم و اونا هم جواب دادن و البته مهمون بازی هم داشتم .7 .حالا هم دارم مینویسم شاید چرت و پرت باشه ولی دوست داشتم بنویسم شاید برا اینکه بدونم امروز اصلا کار مفیدی نداشتم شاید به جز این آخری که درد دل یه دوستی رو شنیدم و کمی با من حرف زده تا سبک بشه کار مفید نکردم و بقیه.....
۸.بازم برام پیامی نیومده دلم بیشتر گرفت خیلی وقته که دیگه یه خط افلاینم ازت نداشتم چرا؟مگه نمی گفتی همیشه دوستای خوبی میمونیم چرا تو هم مثل بقیه نامردی کردی؟؟؟؟
۹.امیدوارم فردا روز بهتری باشه......
.
.
.پ.ن. از دیشب که اون همه غر زدم اتفاقاتی افتاد که باید بگم:۱.دیشب بازم دوستم پیداش شد و با هم کمی گپ زدیم.۲.دیشب بارون اومده و من الان سرحالم.۳الان سر کارم و فقط خواستم بگم حالم خیلی بهتره دیشب خیلی خوب خوابیدم.....
وقتی می خواستم وبلاگم رو راه بندازم قصدم این بود که کتابایی که خوندم رو معرفی کنم ولی یه دفعه شد تعریف قصه هایی که خونده بودم و چقدر سخت بود تایپ کردن اون همه نوشته های با ارزش. وقتی حوصله نباشه از ارزشون کم میکرد برا همین تصمیم گرفتم تا یه مدتی بذارم کنار یعنی قصه دیگه نگم فقط بیام یه سری از روزمرگی خودم بگم اینکه چی کار میکنم دلمشغولی من چیه از چی خوشم میاد از چی خوشم نمی آد کجا دوست دارم باشم و ......خلاصه اینکه می خوام یه مدت بیام از خودم بگم.
با حرف اسکارلت موافقم که آرزوهای ما با ما رشد میکنن و بزرگ میشن .یعنی یه وقتی برات یه چیزی آرزو میشه ولی یه زمانی همون برات بازیچه میشه دیگه اونقدری که یه روزی می خواستیش با ارزش نیست البته این کلی نیست برا من ولی اینجوری بوده .
وقتی دانشجو بودم خیلی دوست داشتم منم موبایل داشته باشم ولی دوست نداشتم بابا به خاطر من بیشتر به زحمت بیافته همینکه مجبور بود به خاطر شهریه دانشگاه از ما دور باشه کافی بود. که من فکر داشتن موبایل رو از سرم دور کنم ولی همیشه دلم میخواست تا اینکه رفتم سر کار و در سری جدید ثبت نام کردم و توی قرعه کشی از خوش شانسی شاید
, من اولویت سوم یا چهارم بودم اوایل مرداد سیم کارتم گرفتم ولی نمی دونم چرا دیگه براش ذوق نداشتم این شد که تا چند روز پیش گوشی نخریدم! الانم که خریدم همش به خودم میگم کاشکی فروخته بودمش و پولش رو برا کار مهمتری که توی سرمه پس انداز می کردم .میخو.ام بگم یه چیزی که یه روز برام ارزش بود حالا دیگه ارزش نیست .از بچگی دوست داشتم توی یه دانشگاه معتبر خارجی درس بخونم
,نمی دونم اگه این آرزو هم برآورده بشه مثل الانم یا هیجان زده میشم؟ ولی می دونم خیلی جو گیر میشم آخه من درس خوندن رو از هر کاری بیشتر دوست دارم و عاشق کتاب و مدرسه و معلمام هستم دلم تنگ شده کاش این کنکور لعنتی نبود و من پشت در دانشگاه برا ورود منتظر نمیشدم و تا جایی که جا داشت می خوندم تا جایی که راه میداد میرفتم....گاهی فکر دور شدن از خونه میترسوندم دلتنگی و تنهایی و .... ولی یه چیز اون دور دورا برا من چشمک میزنه که نترس بیا
,میگه ریسک کن و تصمیم بگیر اگه نری یه روزی پشیمون میشی و همین باعث میشه بیشتر دنبالم یه راه حل باشم.چند وقت پیش توی جستجو ی اینتر نتی خوندم اگه معدلم
A باشه می تونم واسه فوق لیسانس اقدام کنم و نیازی نیست از اول شروع کنم اینقدر قصه خوردم که معدلم A هست ولی پشتیبان مالی ندارم.بی خیال ! مطمئنم اگه تلاش کنم می تونم بدستش بیارم فقط باید قدم اول رو بردارم .راستی اگه میتونین منو راهنمایی کنین.
روایت یک فیلم که عاشقانه نیست ولی داستان عشقه و رنج های یه عاشق!
فیلم گناه اصلی رو دیدین ؟ندیدین؟بابا محصول سال 2000 اگه اشتباه نکنم!!! چند بار از شبکه های مختلف دیده بودمش ولی خوب هیچوقت اینقدر که این چندوقته روم اثر گذاشته نذاشته بود.میدونین چرا؟؟؟ آخه تو ایرون دیدن اینجور فیلما خیلی ماجرا داره اگه بخوای فیلم اصلی رو ببینی باید قید فهمیدن اصل داستانو بزنی و با زبان اصلی ببینی که سانسور نشه و کل فیلم رو ببینی و حرف دل نویسنده رو درک کنی که اونوقت مجبوری بعضی جاهای داستانو خودت بسازی یعنی وقتی داستان گره میخوره و تو دقیقا نمیفهمی اینجا چی گفتن !!!!
اگه بخوای فیلم رو نصفه نیمه بفهمی باید قید کل ماجرا رو بزنی و قانع بشی یه جاهایی که خانومها و آقایون جدا هستن :D اونوقت باید بری فیلم رو با دوبله بگیری که اغلب مواقع دوبله فیلم اصلا یه چیزه دیگه است یعنی یه نویسنده دیگه نشسته کل ماجرا رو واسه ما نوشته که مبادا ما حرفایی که نباید رو بشنویم؟!!! خلاصه کنم که بعضی وقتا اصلا قید فیلم رو میزنی و میگی بابا بی خیال که بازیگر مورد علاقه تو بازیگر نقش اوله و از این حرفا .
اما چندوقتیه که یه گروههای باحالی اومدن که فیلم کامل رو با زیرنویس ارایه میدن که خدا خیرشون بده ایشاله هرچی میخوان خدا بهشون بده! میتونی هم هنر کارگردان رو ببینی در تمام لحظه ها و هم قصه واقعی رو به زبان مادری بخونی و اینجا خیلی حال میده یعنی من که زبونی به جز فارسی نمیفهمم (ببخشین خوب نمی فهمم ) برام مثل مدینه فاضله میمونه"این اصطلاح درسته"!!!!
خوب بریم سر اصل مطلب پستم.
قضیه گناه اصلی در مورد مردیه که با آگهی در روزنامه قصد داره ازدواج کنه چون به عشق و این چیزا اعتقادی نداره و با زنها هم رابطه چندانی نداره در نتیجه تصمیم میگیره اینجوری ازدواج کنه((البته فیلم اینجوری شروع نمیشه ها)) خلاصه همسر دلخواهش رو پیدا میکنه و بعد از چند وقت نامه نگاری قرار میشه اونا همو ببینن و تصمیم بگیرین که چه کاری بکنن و اونا همو میبینن برای اولین بار, کشتی کنار اسکله پهلو گرفته و همه رفتن لوئیز(آنتونی باندراس) هنوز منتظره تا دختری که عکس رو داره ببینه اما اون نمی آد ناامید کناری نشسته یه خانوم با چتر آفتابی میاد جلوش خورشید داره پایین میره ولی نورش میپاشه توی چشم لوییز و اون نمی تونه ببینه که کی روبروشه!! همون موقع دخترک میگه آقای لوییز ؟؟؟"فامیلش یادم رفت" لوییز بلند میشه حالا میتونه دختر رو ببینه میگه بله و شما؟؟؟ اونم میگه "جولیا راسل (آنجلینا جولی)" لوییز میگه ولی شما و عکس رو نشون میده ؟؟جولیا میگه من دلم نمی خواست به خاطر زیبایی من باهام باشین میفهمین؟ لوییز میخنده و میگه بله بله و بعد اونم اعتراف میکنه که یه کارمند ساده کارخونه نیست بلکه صاحب اصلی کارخونه قهوه است و اینجا جولیاست که میخنده !!!
خوب اونا ازدواج میکنن و چنتا صحنه رد میشه"سانسوووووور" :D و یه سری اتفاق میافته یه کارگاه خصوصی میاد از طرف خواهر جولیا و بعدشم خود خواهرش و ثابت میشه اون زن اصلا جولیا نیست بلکه کسیه که خودشو به جای اون جازده .این صحنه رو دوست دارم وقتی لوییز سوار به اسب میاد خونه اوه خدایا وحشتناکه آدم بفهمه کسی که اون همه دوستش داره بهش نارو زده و رفته وای خیلی دردناکه بفهمی کسی که دوستش داری تو ترک کرده و رفته .
لوییز به بانک میره میبینه که حسابش خالی شده و فقط چند دلار ته حساب مونده و اون تا مرز جنون میره و سعی میکنه جولیا رو پیدا کنه و بکشتش ؟عشق وقتی نفرت میشه چهره بدی داره خیلی زشت میشه.
اون از همون کارگاه خصوصی کمک میگیره و سعی میکنه بفهمه جولیا کجاست وقتی به یه شهر دیگه میرن و توی هتل اقامت میکنن کارگاهه اسلحه لوییز رو بر میداره و گلوله های اونو عوض میکنه و به لوییز میگه که استراحت کنه و یه شام خوب یه شراب خوب و یه فاحش ه خودشو مهمون کنه .اما لوییز میگه که خسته اس و ترجیح میده تنها باشه و اونم از اتاق میره شب وقتی لوییز برا شام میره پایین صدای آشنایی میشنوه که یه جمله آشنا رو میگه(( من دوست دارم هر روز صبح یکی برام قهوه بیاره ,روز آدم عوض میشه)) این جمله جولیا در اولین صبح ازدواجشونه .اونو میبینه در حالی که یه پیرمرد باهاشه اون لباس بالماسکه تنشه ولی اونو میشناسه حتی با ماسک !
صحنه ای که خیلی دوست دارم همین صحنه است توی اتاقه هتل!!!! من از جایی میگم که جولیا جلوی آیینه نشسته بود و داشت یه نامه به بیلی عزیزس مینویسه!! همون موقع دوربین یه دستی رو نشون میده که روی شونه جولیا قرار میگیره و بعد صدای لوئیز رو میشنوی که میپرسه این بیلی عزیز کیه دوستت ؟همدستت ؟ یا خاطرخواهت؟ وبعد اسلحه اش رو میکشه و میگیره روی جولیا و جولیا سر اسلحه رو میگیره و میذاره روی سینه اش و میگه بزن همین جا!!!
اما اون نمی خواد بکشتش فقط بهش فحش میده و میگه تو دروغگویی دزدی و فاحش ه ای !! و جولیا رو کتک میزنه و بهش فحش میده و جولیا میگه آره من اینا هستم آخه کاری به جز این بلد نیستم "واقعا اینجا دلم برای جولیا سوخت و این باید به خاطر بازی خوب آنجلینا جولی باشه" لوییز میگه بیلی کیه؟ دوسستت؟ همدستت؟ خاطرخواهت؟و لوییز میگه مردی که توی تاتر دیدیش و من اونجا بهش گفتم که نمی تونم ادامه بدم !لوییز در حالی که موهای جولیا رو میکشه میگه چرا؟و جولیا در حالی که چشماش پر اشکه میگه آخه من... داشتم...عاشق شوهرم میشدم...........
ولی لوییز بهش میگه دروغگو ,دروغگو!! اجولیا میگه" منو بکش" و این درحالی که رو زمین افتاده و لوییز داره اونو کتک میزنه اینجا لوییز کنارش زانو زد و گفت آخه چرا؟تو نمی فهمی با من چه کردی تو نمی دونی من نمیتونم بدون تو حتی یک لحظه زنده باشم و نفس بکشم و اینجاست که صحنه به اوج میرسه و جولیا رو بغل میکنه و .....
جولیا و لوییز رو نشون میده توی رختخواب در حالی که جولیا داره ماجرای خودشون رو تعریف میکنه اون اسمش بانی کسل و توی پرورشگاه بزرگ شده و اون در چهارده سالگی با بیلی از اونجا فرار کرده .بیلی همه کس اونه, خواهر و برادر و پدر و مادر و شوهرشه!! اینجا لوییزه دستشو میگیره و میگه تو جولیا هستی و از لحظه ای که از اون کشتی پیاده شدی متولد شدی من دوستت دارم جولیا ....
اونا از اونجا میرن اما اون کارگاه پیداش میکنه و وقتی لوییز میخواد که اونو از جولیا دور کنه مجبور میشه بهش شلیک کنه و جولیا اینا رو میبینه و بعد از لوییز میخواد بره بیرون تا اون جسد رو سر به نیست کنه ولی وقتی لوییز میره جولیا با چشمایی که معلوم نیست خوشحاله یا غمگین کنار جسد زانو میزنه و سیبیل مرد رو بر میداره و بهش میگه آخر بیلی به چیزی که حقت بود رسیدی ولی یه دفعه بیلی از جا میپره و دست جولیا رو میگیره ودیونه وار میخنده و جولیا میفهمه که اون داشته بازی میکرده و گلوله ها مشقی بوده بیلی به جولیا میگه باید بازی رو ادامه بده و کاری کنه که لوییز سهامش رو هم بفروشه ولی جولیا میگه نمی تونه این کارو بکنه ولی بیلی اونو محکم نگه داشته"این لحظه رو دوست ندارم چون از بیلی و از طرز حرف زدنش بدم میاد"
و در حالی که جولیا رو به خودش چسبونده میگه تو نمی تونی اونجوری بشی که اون هست و اونم نمی تونه جوری بشه که تو هستی .جولیا میگه ولی دوستم داره !بیلی میگه نه !هیچکی نمیتونه دوستت داشته باشه به جز من.بانی تو هنوز همون زنی هستی که به محض اینکه مردی لمست کنه تسلیمش میشه تو فاحش ه به دنیا اومدی و همون طور هم زندگی میکنی و همون طور خواهی مرد!!! بانی میگه نه! ولی بیلی میگه چرا تو یه فاحش ه ای !!! اون میگه نه و بعد صحنه عوض میشه لوییز اومده و اونا از اونجا میرن مجبور میشن توی محله فقیر نشین خونه بگیرن .حالا مثل چنتا صحنه اول دوربین جولیا رو نشون میده با لباسی کهنه که داره برای پدر مقدس اعتراف میکنه در زندان!! پدر بهش میگه چرا جلوی بانی نگرفتی چرا لوییز بردی تا این مرحله؟ جولیا میگه هیچ کس نمیتونه بانی رو کنترل کنه به جز بیلی!و دوباره صحنه خونه لوییز و جولیاست .لوییز تصمیم داره برگرده و سهامش رو بفروشه ولی جولیا هرجوری هست منصرفش میکنه و بهش تقلب توی قمار و یاد میده و سعی میکن با قمار پول دربیارن ولی گروهی که باهاش قمار میکنه متوجه تقلب اونا میشن و لوییز رو کتک میزنن و به جولیا هم تجاوز میکنن و اینجا صدای بانی میاد که میگه اون نمیتونه توی دنیا من زندگی کنه و منم توی دنیای اون!
لوییز به شهر خودش میره و صندوق کارخونه رو سرقت میکنه و به جاش یه نامه واسه شریکش میذاره که سهامش رو واگذار کرده در عوض پوله صندوق و بعدش میره .
جولیا شب هر جوری هست از خونه میاد بیرون ولوییز هم تعقیبش میکنه و میبینه که اون به یه خونه ناجور میره حالا اینجا دوربین به جای چشمای لوییز عمل میکنه صحنه ها همه حرفی دارن زنهای جوون و دختر بچه سیاهی که یه کودک رو داره شیر میده من که فکر میکنم تمامش حرف داره و بعد صدای بانی کسل که داره میگه نمیشه بهش کاری نداشته باشیم اون پولها امشب مال ماست می تونیم بریم ولی بیلی میگه من میخوام اونو بکشم اون داره یه قسمتی از وجودت میشه که اگه نکشیش اون تو رو میکشه!!
لوییز این حرفا رو میشنوه ولی مثل یه عاشق واقعی از اون خونه بیرون میاد و میره وقتی بانی برمیگرده اونو تو تاریکی میبینه براش قهوه درست میکنه و میاره که با هم بخورن
لوییز میگه"به نظرت مردن دردناکه"بانی میگه"مرگ با زهر؟ نمی دونم"
لوییز قهوه اش رو میذاره زمین و بانی میگه زیادی داغ بود؟
لوئیز میگه دیدمش! بانی میگه :کی ؟کجا؟میگه تعقیبت کردم!بانی میگه منظورت چیه؟ ولی اینبار لوییز اسلحه رو بالا میاره میگه بهتره حقیقت رو بگی .بانی هم میپذیره .
لوییز میگه اون اینجاست؟
بانی :آره بیرون منتظره !لوییز:منتظره که من بمیرم ؟کی میاد تو؟بانی:وقتی چراغ رو خاموش کردم.
بانی میگه اون همون کارگاهه و لوییز میگه ولی؟ بانی:گلوله ها مشقی بوده.؟!
لوییز: همه اش نمایش بوده همه اش دروغ بود از اول تا آخر ولی بانی میگه نه!!
لوییز میگه من این کارو میکنم تا بدونی که دوست داشتم تا بدونی نه به خاطر جولیا نه به خاطر بانی فقط به خاطر تو ,تنها عشقم ,حاضرم بمیرم اگه قرار باشه تو مال من نباشی بهتره که من زنده نباشم و ازت میخوام همیشه همینی باش که الانی ! اینجا جولیا رو نشون میده در حالی که چشماش پر اشکه و فقط میگه نه!! ولی لوییز فنجون قهوه رو سر میکشه و وقتی بانی سعی میکنه مانع بشع دستش به چراغ میخوره و زمین میافته و خاموش میشه و بیلی داخل میشه ولی اونا از خونه بیرون رفتن اونا به ایستگاه قطار میرن ولی بیلی اونا رو پیدا میکنه وبانی رو از لوییز جدا میکنه و در حالی که بغلش کرده به لوییز یه لگد میزنه ولی لوییز اسلحه اش رو به سمت اون میگیره و میگه بزن احمق اون گلوله ها و اینجا گلوله شلیک میشه و اینبار دیگه نمایش نیست واقعا بیلی روی زمین میافته وقتی پلیس میاد جولیا میگه به این کمک کنید و به لوییز اشاره میکنه اونا میگن اما اون یکی و بانی به سمت بیلی میره و درحالی که بغلش کرده یه گلوله دیگهه بهش شلیک میکنه و میگه اون مرده, به لوییز کمک کنید!!!!!!
وقتی مامورای ایستگاه میرن کمک بیارن بانی لوییز رو بغل کرده"فکر کنم اینجا اوج داستانه"و بهش میگه طاقت بیار خواهش میکنم ولی لوییز حالش بده .بانی میگه به خاطر من لوییز دوستت دارم و لوییز میگه یه بار دیگه بگو اون میگه I LOVE YOU و این صدا طنین انداز میشه در این صحنه
حالا برمیگرده توی زندون پدر و بانی !بانی میگه اون زنده است ولی من نمیتونم پیشش باشم.
بانی میگه پدر آیا منم قابل بخشایشم؟آیا روح منم به رستگاری میرسه؟پدر میگه بله بله حتما.
اونا روبروی هم زانو میزنن و دعا میخونن .مامورای زندان میان ,بانی پشت به در نشسته اونا بهش میگن وقتشه و باید آماده بشه برا اعدام !!
اونا روسری اونو بر میدارن و میبینن که پدر جای بانی نشسته و بانی فرار کرده!!!!
صحنه آخر یه خونه بزرگ و یه میز که چنتا مرد دارن قمار میکنن و بانی که داره پذیرایی میکنه و لوییز که در حال بازیه و جمله آخر فیلم که لوییز میگه :از لحظه ای که دیدمش تا الان دوستش داشتم.
**خوب من یه فیلم رو برای اولین بار اینجا تعریف کردم خیلی سخته چون آدم نمیتونه به زیرکی دوربین باشه و هرچیزی که میخواد رو به خواننده نشون بده.
ولی من همه اینا رو نوشتم که بگم من مردای مثل لوییز رو تحسین میکنم که زنی رو به خاطر خودش میخوان همونجوری که هست یعنی عاشق واقعی یعنی نمیخوان با خودخواهی زن رو چیزی کنن که خودشون دوست دارن اینو لحظه ای میشه فهمید که میخواد قهوه رو بخوره میگه"من دوست دارم همینطوری که هستی به خاطر خودت نه چیز دیگه"
مردای مثل لوییز و رت باتلر منو شیفته میکنن بعد از فیلم برباد رفته فکر میکنم جز آثاری باشه که همیشه دوستش خواهم داشت.
"البته بازی خوب آنتونی باندراس عزیزم معرکه بود و البته بازی معرکه آنجلینا جولی."