جو و لوری با هم خیلی حرف زدن و توی همون هال با هم رقصیدن و بعد یکی اومد و به جوگفت که مگ میخواد ببیندش و جو از لوری جدا شد و به مگ پیوست و فهمید که کفش خواهرش کار دستشون داده و حسابی پاهای کوچولوی خواهرش رو زخمی کرده (آخه مگ دوست داره که پاهای کوچیکش رو نشون بده و گاهی کفشهایی می پوشه که واقعا براش کوچیکه!!)اونا برا برگشت مشکل دارن که لوری بهشون پیشنهاد میکنه که با کالسکه پدربزرگش اونا رو برسونه! اونا اولش قبول نمیکنن که شاید تو بخوای بیشتر بمونی و از این تعارفات ولی لوری سرسختانه میگه که قصد داره بره و اونا هم اصلا مزاحمش نیستن و مگ و جو قبول میکنن و همگی به خونه میرن .چند روز بعد وقتی جو از خونه عمه برگشت تصمیم گرفت برفهای حیاط رو پارو کنه و پارو رو برداشت و شروع کرد وقتیکارش تقریبا تموم شد چشمش به لوری افتاد که کنار پنجره نشسته بود و غمگین به نظر میرسید یه گوله برف براش پرت کرد و به شیشه خورد و اونو متوجه جو کرد لوری پنجره رو باز کرد و به جو سلام کرد براش توضیح داد که مریض شده و تنهاست و حوصله هم نداره و از جو خواست بهش سر بزنه و جو با کسب اجازه از مامان جون به سراغ لوری رفت و براش کیک برد .لوری براش توضیح داد که تنهاست و پدربزرگش هم براش کتابهایی میخونه که دوست نداره و ....اینقدر گفت که جوی بیچاره به گریه افتاد و بهش گفت هروقت دوست داری بیا به ما سر بزن .لوری گفت مامانت چی اون حرفی نداره ؟جو گفت مامان خوشحال میشه حتما بیا به دیدن ما و بعدش درمورد کارای خودش گفت اینکه از عمه پیر و بداخلاقش و سگ و پرنده کوچولوش نگهداری میکنه و مجبور کتابهایی رو بخونه که اصلا دوست نداره .لوری اونو به کتابخونه پدربزرگش برد جایی که پر از کتاب بود و جو حسابی هیجان زده شده بود همون موقع دکتر برا دیدن لوری اومد و اون مجبور شد جو رو ترک کنه .
جو مقابل تصویر آقای لارونس ایستاده بود و به اون نگاه میکرد که لوری اومد همین طوری که به نقاشی نگاه میکرد گفت پدربزرگت به زیبایی پدربزررگ من نیست ولی مهربون به نظر میاد و من اصلا ازش نمی ترسم .یکی از پشت سرش بهش گفت که من به زیبایی والدین شما نیستم ولی ترسناک هم نیستم هان؟؟؟
این پدربزرگ لوری بود نه خودش جو با خونسردی گفت بله آقا !!
آقای لارونس سلام کرد و بهش تعارف کرد بشینه و هنگامی که لوری اومد با تعجب دید که اون دوتا چقدر صمیمی نشستن و حرف میزنن !؟
این باعث شد که دو تا خانواده بهم نزدیک بشن گاهی آقای لارونس به دیدن خانواده مارچ میرفت و گاهی اونا به خونه لارونس میرفتن جو دوست داشت به کتابخونه اونا بره مگ دوست داشت توی خونه قدم بزنه و سارا دوست داشت تابلوها رو ببینه و بث عزیز و خجالتی دلش میخواست با پیانوی خونه لارونس بنوازه و این آرزو برآورده شد وقتی آقای لارونس با مهربونی در مورد موسیقی حرف زد و در پایان گفت که اونا یه پیانوی قدیمی دارن که در انتهای خونه هست ولی کسی نیست با اون بنوازه و اگه بث دلش بخواد میتونه بیاد وازش استفاده کنه ولی اگه دوست نداره....بث در حالی که هیجان زده شده بود گفت اوه اگه مزاحم نباشم حتما میام واین باعث شد اون هر روز به خونه بزرگ بره و ساعتها پیانو بزنه بدون اینکه بدونه آقای لارونس در اتاق پشتی به نوای موسیقی اون گوش میده و ازش لذت میبره...
پ.ن.چند روزی هست میام اما کسی نیومده و چیزی نگفته مطمئنم بعدشم کسی نمی آد.پس بهتره نظرخواهی رو غیرفعال کنم که حداقل الکی ذوق نکنم وقتی صفحه رو میخوام ببینم.
بعضی وقتا به خودم میگم برا چی می نویسم وقتی کسی برا خوندنش شوقی نداره وقتی کسی به نوشته های تو اهمیتی نمیده ولی بعدش به خودم میگم خوب برا خودم می نویسم برا وقتی که دلم خواست خاطراتم زنده بشه و بخوام یادبیارم روزهای که از سرگذروندم و دلمشغولی که داشتم .می خوام مثل حرفهای که قبل توی ذهنم وولو میخوردن و بعدش یادم رفته نباشه
خلاصه اینکه می نویسم به امید اینکه روزی خونده بشه !
خیلی وقته قصه ای نگفتم شاید چون حال قصه گویی نداشتم شاید برا اینکه وقتش رو نداشتم (خدا رو شکر که من نمی خوام واسه شاهی که تشنه مرگم قصه بگم و گرنه همون شب اولی خلاصش می کردم از دست خودم)
پ.ن.دلم می خواد قصه زنان کوچک رو بگم ولی خیلی خیلی خلاصه میگم .
داستان چهار خواهری که هر کدومشون یه ویژگی خاص داره چهر دختری که پدرشون وقتی می خواد بره جنگ اونا رو زنان کوچک میبینه و اونا رو ترک میکنه در حالی که میدونه اونا میتونن خودشون باشن و هرجوری هست مشکلات رو دور بزنن و همه چیز رو خوب به پایان ببرن.
زنان کوچک اثر لوییز ام آلکوت
مگ دختر بزرگ خونه که زیبا و مهربونه.جو دختر دوم خونه که همیشه دوست داشته مثل مردا باشه و به تنها چیزی که از دختر بودنش علاقه داره موهای بلند خرمایی رنگشه.بث دختر سوم خونه محجوب و خجالتی و از خودگذشته و مهربون و عاشق نواختن پیانو.سارا دختر آخر خونه خودسر و خودخواه ولی یه هنرمنده .اون عاشق نقاشیه و بزرگترین آرزوش رفتن به گالری نقاشی های بزرگ دنیا واسه دیدن نقاشی های مشهوره.
خونواده خوشبخت مارچ تشکیل میشن از این چهار تا دختر و مادر و پدر و البته خدمتکار مهربونشون هانی .البته اونا یه عمه پیر و غرغرو دارن که اتفاقا خیلی پولداره و پدر برا این خونواده رو به این شهر منتقل کرده که بتونن از حمایت عمه برخوردار باشن.
خو.ب همه رو معرفی کردم میرم سر اصل قصه!
دخترها همه با هم قرار گذاشتن که برا کریسمس برای مادر هدیه بگیرن و ار هدیه خودشون صرفنظر کنن .صبح کریسمس بود و همه برا صبحونه بیدار شدن ولی مادر از خونه بیرون رفته بود وقتی میز چیده شد و اونا سر میز حاضر شدن مادر وارد شد و گفت:دخترا کریسمس مبارک !!!آیا حاضرین صبحونه خودتون با بچه هایی که غذا ندارن تقسیم کنین ؟ همه یکصدا گفتن که این کارو میکنن و غذا و مقداری هیزم رو برای خونواده هامل که خیلی فقیر بود بردن و هنگامی که برگشتن نان و شیر خوردن .
بعد ازظهر همگی در اتاق نشیمن جمع شدن و نمایشنامه ای که جو نوشته بود رو بازی کردن و هنگامی که نمایش تموم شد هانا وارد شد و گفت بچه ها برا شام بیان وقتی اونا سر میز حاضر شدن با تعجب دیدن که میزی شاهانه چیده شده مگ گفت کار مادره؟ جو گفت عمه برای یکبار مهربونی کرده ؟بث گفت این کار بابا نویله و امی فریاد زد کار پریاست؟؟؟؟؟؟؟؟/
اما مادر خندید و گفت این کار همسایه ما آقای لارونسه .امروز هانا به خدمتکار اونا گفته شما چه کردین و آقای لارونس هم که خبردار شده تصمیم گرفته این هدایا رو براتون بفرسته و جو گفت که حتما نوه اش ازش خواسته ؟معلومه که پسر خوبیه.مادر هم گفت وقتی می رفت ناراحت بود شاید به خاطر اینکه در جمع شما نبود!
چند روز بعد مگ و جو آماده شدن که به جشن دوست مگ خانوم سالی برن.مگ حسابی در مهمونی آتیش سوزوند ولی جو یه گوشه نشسته بود و به حرفای پسرا گوش میداد چقدر دوست داشت به اونا ملحق بشه اما این اجازه رو نداشت برا همین از جاش به آرومی بلند شد و از سالن خارج شد و برا اینکه با کسی روبرو نشه وارد یه راهرو شد اما در کمال تعجب با یه پسر جوون مواجه شد می خواست به سرعت از اونجا بره ولی قبلش به پسرک گفت فکر نمی کردم کسی اینجا باشه !!؟؟
اما پسر با لبخندی گفت مشکلی نیست تا هر وقت که بخواین می تونین اینجا باشین جو گفت:من شما رو می شناسم خیلی به نظرم آشنایی پسر خندید و گفت من همسایه بغلی شما هستم .جو خندید و گفت آقای لورنس ؟پسر گفت آقای لورنس نه فقط لوری!
دلم که تنگ میشه میرم یه جایی واسه خلوت کردن باهات میدونی منظورم کجاست؟؟؟؟
خیلی وقتا باهات دعوام شده اما همیشه این من بودم که پشیمون برگشتم و همیشه این تو بودی که بخشیدی بازم راهم دادی به خلوتت .خوب همین مهربونیت منو پرو میکنه همین گذشت و چشم پوشیت که منو گستاخ میکنه شاید اگه سخت میگرفتی وقتی حرفای بدی میزدم یا دیگه راهم نمی دادی اینقدر پرو وقیح تو رو تو خطاب نمی کردم و به خاطر بزرگی شما میگفتم اما این چیزا هیچوقت برات مهم نبود بلکه همیشه خواستی که بهترین راه رو برم و بهترین رو انتخاب کنم و همیشه و هر لحظه دستمو گرفتی وقتی زمین خوردم و گریه کردم و هیچکی نبود که از زمین بلندم کنه تو بودی که با مهربونی قدم پیش گذاشتی و ازجام بلندم کردی آره همیشه تو بودی چرا؟؟؟؟؟
اما اینبار وقتی من ازت دور میشدم نگفتی یا شایدم نخواستی بمونم چرا؟؟؟؟؟؟؟
وقتی رهات کردم و تنهایی قدم در راه گذاشتم اینبار دنبالم نیومدی و چراغ هدایت نشدی چرا؟؟؟؟؟؟؟
چرا یکبار صدام نکردی و نخواستی که بمونم شاید دیگه ازم قطع امید کردی هان؟
یعنی دیگه برات مهم نبودم که گذاشتی برم یعنی دیگه مهم نبود از چه راهی میرم تو که میدونستی که من خیلی ضعیفم و خیلی ترسو هستم پس چرا گذاشتی دستت رو رها کنم و بیافتم توی تاریکی که توش همه بدیها جیغ میزنن
آره نیومدم حرفای گذشته رو بگم درسته که بازم با هات سر جنگ دارم اما نه به خاطر ابنکه خواسته ام رو نخواستی بلکه برا اینکه گذاشتی برم بدون سوال آخه چرا ؟ همش دفعه قبل میگفتم که دیگه دستت رو ول نمی کنم اما بازم دستت رو ول کردم چرا؟ آخه برا چی ؟؟؟؟؟؟
میدونی وقتی اون رفت منم از پیش تو رفتم همش میگفتم اون خیلی نامرده ولی یادم رفت منم به نامردی اون بودم و اگه اون منو رها کرده منم تو رو رها کردم ولب خوب من میگفتم یعنی همش خودمو توجیه میکردم که تو بزرگی و اینقدر عاشق داری که من بین اونا مثل یه پر کاهم اما یادم رفت که ممکنه این پر کاه گاهی به سنگینی کوهی بشه آره قبول دارم منم بدجنس بودم همونقدر که اون با من بود من با تو بودم من بهت قول دادم همون طوری که اون به من قول میداد منم واست راز و نیاز میکردم همونطوری که اون با من راز و نیاز میکرد اون منو رها کرد و من به تلافیش تو رها کردم میدونم بهت برمیخوره که اونو با تو قیاس میکنم ولی واقعا این اتفاق افتاد ولی تو هم مقصری کوتاه اومدی و گذاشتی برم مثل همیشه
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی دوسم داشت دوستت داشتم ولی وقتی رفت و تنهام گذاشت منم تو رو ول کردم بدون اینکه فکر کنم شاید دلتنگم میشی ولی حالا خودمونیم دلتنگم بودی ؟؟؟ اگه نبودی که دنبالم نمی فرستادی مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از اینکه بعضی وقتا میزنی پس گردنم وازم میخوای برگردم پیشت لذت میبرم ولی من هروقت میام دارم گریه میکنم وقتی باهات هستم غصه هام مثل اشک میشن و پایین میان باورت میشه؟
وقتی بغلم میکنی و میذاری اشک بریزم تا سبک دل بشم چقدر بهم خوش میگذره راستی وقتی تو دلتنگ میشی یا غصه تو دلت میشه کی میتونه بغلت کنه که میتونه سنگ صبورت بشه آخه تا اینقدر بزرگی که کسی نمی تونه این کار برات کنه مگه نه؟؟؟؟؟شاید تو هیچوقت گریه نمی کنی ها؟؟؟ ولی نه من اشکات رو دیدم وقتی بارون میاد دیدم چطوری گریه میکنی به حال من و کسایی که مثل من هستن .به حال همه اونایی که دستت رو ول میکنن و گم میشن تو این برهوت و دیگه هیچوقت برنمیگردن برا اونایی که دوستشون داری ولی ازت فراری هستن.
چقدر دلم امشب برات تنگ شد این دفعه هم باز مثل همیشه به تنها جایی که میتونم برم و کسی مزاحمم نباشه واسه حرف زدن باهات رفتم بازم اومدم که بغلم کنی و بهم بگی که هنوزم دوسم داری امشبم بهت گیر دادم و خواستم فقط به من توجه کنی تو این همه مشغله ای که داری دلم میخواست یه بار دیگه منو با خودت کنار دریا ببری تا قدم بزنیم یادمه که گفتی هیچوقت تنهام نمیذاری و در تنهاییم منو بروی دوشت میگیری و منو از دره های مشکلات عبور میدی و همین حرفاته که منو برمیگردونه و پر جسارت میکنه برا خواستنت
دلم میخواد فریاد بزنه که دوست دارم چشمام بازم دریایی شده واشه ابراز علاقه بهت و دلم تو سینه پر میزنه واسه اینکه بگم
خدا جون من برگشتم بازم مثل همیشه نه؟؟؟؟ نگو چرا که میدونی اما تو چرا قبولم میکنی؟؟؟چرا؟؟؟؟تابستونم رفت من خیلی چیز داشتم برا گفتن...از تابستونای قبلی تا حالا؟
تابستونای بچیگیم همیشه با بازی همراه بود با عروسک و بادبادک و دوچرخه با خنده و تاب بازی در گوشه حیاط خونه پر درختمون.به ندرت به یاد میارم که تابستون کلاس خاصی برم فقط یادمه یه سال دو سه هفته کلاس سفالگری رفتم و یه بار رفتم کلاس کامپیوتر اونموقع ها که هنوز سیستم ها تحت داس بود و بازی پرنس تازه اومده بود ....
بقیه تابستونام همش بازی بود و تلوزیون و کارای خونه که ماما مجبورمون میکرد هر جوری بود انجام بدیم که حالا می فهمم لازم بوده یاد بگیریم.یادمه خواهر بزرگترم همیشه روزایی که نوبت من بود خونه را جارو کنم مجبورم میکرد همه جا را تمیز کنم و بعد نوبت خودش که میشد زرنگی میکرد و کار زیادی نمی کرد
,یادش به خیر چقدر بهمون خوش میگذشت.آه یادمه که ما تو خونه حوض نداشتیم ولی یه تشت خیلی بزرگ داشتیم که من و خواهر و برادرام پر آبش میکردیم میذاشتیم تو آفتاب داغ بشه و بعد مثل آب ندیده ها می پریدیم توی تشت و حسابی آب بازی میکردیم .
تابستون فصل لیمو و غوره بود ما همه با هم میشستیم و غوره ها را دون میکردیم و میشستیم و بعد خودمون آبش رو میگرفتیم هووم چه آبغوره هایی میشد چه سالادهای باهاش درست کردیم چقدر یواشکی مامان غوره ها را پاک کردیم و خوردیم و خندیدیم .هنوزم طعمش زیر دندونمه.
چقدر رب گوجه گرفتیم و به مامان کمک کردیم تا بتونه کار رو تموم کنه .آخه مامان تو دیار ما غریب بود همه خواهر و برادراش توی شهر بودن و اون تنهایی توی ده ما بود .
مامانم وقتی که 15 سالش بود شوهر کرده بودو از شهر به خونه بابا توی روستا اومده بود .آخی طفلک مجبور شده بود همیشه کاراش رو خودش به تنهایی انجام بده و برا همین کاملا مستقل بار اومده بود.
من عاشق تابستونای بچگیم هستم وقتی خسته از بازی برمیگشتیم و ماست تازه میخوردیم وقتی دمپختک میخوردیم با ترشی های مامان جونم وقتی سالاد هایی که مامانی با آبغوره تازه درست کرده بود وای که چه حالی میشم وقتی درموردش میگم.ولی هیچ فصل پاییز نمیشه برا من فصل زندگی فصل پاییزه هر چی نباشه من متولد پاییزم .دختر ماه آذرم.دختر پاییزیم و قلبم پاییزیه همیشه توش بارونای نم نم میاد و برگهای هزار رنگ داره من همیشه تو پاییز عاشقم و بهار که میاد همه چیز تموم میشه وقتی زمین داره گرم میشه از رنگهای گرم فصل تولد من قلب منم میلرزه و گرم میشه مثل قرمز برگهای پاییزی آتش میگیره و در بهار که زمین پوشیده از رنگای سرده قلب منم سرد میشه و تا خاموشی مطلق میره.پاییز همیشه پر خاطره بوده برام .اولین قرار(تا امروز آخرین قرار) با کسی که یه روزی خیلی دوستش داشتم توی پاییز بود اولین شامی(تا امروز آخرین) که با کسی که دوسش داشتم توی پاییز خوردم چقدر بهم خوش گذشت.البته خیلی جالب بود که اونموقع ها هم مثل الان ماه رمضان بود و ماها روزه بودیم اونموقع اون تازه از خارج برگشته بود (البته این باشه واسه یه پست دیگه که درموردش مفصل توضیح بدم)پاییز همیشه برام جذاب بوده و عاشقانه برخلاف خیلی که دلشون از پاییز خونه من خیلی خیلی دوسش دارم و وقتی با لباس هزار تکه هزار رنگش جلو میاد عاشقشم میشم و وقتی میره دلم غصه دار میشه از رفتنش.عاشق میوه های خوشمزه ای هستم که میاره عاشق انار و خرمالو و عاشق حال و هوای قشنگش هستم .عاشق نم نم بارون و بوی خاکی که توی هواست و عاشق برگهای خوشرنگی که همه جا روی زمین ریخته و از همه بیشتر عاشق بچه های کوچولویی که مدرسه میرن با کیفهایی که هزار رنگه و از همه بیشتر عاشق زنگ مدرسه هایی که دلم پر میزنه واسه یه ساعتش.(خلاصه یادتون باشه که من
بچه پاییزم بچه آذر ماه روز سیزدهم یادتون نره که برا تولدم بهم سر بزنین.)****
حالا حتما میگین ما رو کشتی با این عشقات ,از بس از اول نوشتم تا اینجا گفتم عاشق اینم عاشق اونم خودم و شما رو خفه کردم.خوب چی کار کنم من عاشق کلمه عشقم برا همینه که همیشه میگم عاشق اینم و اونم دیگه!!!!!!!!!!!!!ولی به جون خودم
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق .من که باور دارم زندگی بدون عشق مرگ تدریجی و دردناکی که ذره ذره آدم رو به کام خودش میبرهزندگی با عشق مثل قهوه میمونه گرم و تلخ و گاهی روشن و شیرین .بعضی ها میگن عشق دردناکه اما من معتقدم دردش هم لذت بخشه مثل سرمای پاییزی که همیشه برا من یکی که دلنشین بوده مثل خیس شدن زیر بارون که آدم رو به وجد میاره مثل خوردن یه انار ترش که حسابی آدم رو گرم میکنه و دهان آدم رو آب میندازه.
*****
امروز یکی گفت این دهاتی های هیچی نفهم اینقدر دلخور شدم و گفتم چرا میگین دهاتی بگین آدم های نفهم مگه دهاتی ها نفهمن؟؟؟خواستم بگم منم یه دهاتی زادم حتی توی ده بزرگ شدم اما هیچی نگفتم فقط گفتم همه ما ها اصالتمون به روستا ها برمیگرده .........مگه نه؟!؟!؟!؟!
**********پ.ن۱.
می خواستم در مورد خیلی چیزا حرف بزنم ولی دیدیم حال و هوام بیشتر حال و هوای ماه رمضان و روزه و دعای ربنا و اذان آقای موذن زاده ست.چه حالی میده به آدم این صدا وقتی اذان میگه دلم هر جا باشه خودشو پیدا میکنه شوق میشه و دست در گردن اشک میندازه و میباره البته گاهی
,یعنی دقیقا زمانهایی که دلم از دنیا و مردمش تنگ اومده جاهایی که دیگه به مرز جنون رسیدم این صدا منو با خودش میبره .هر کسی خودشو یه جوری به خدا نزدیک میکنه یکی میره مسجد و نماز میخونه و یکی میره کلیسا شمع روشن میکنه و دستش رو گره مزینه و در برابر خدا زانو میزنه و یکی میره به آتشکده و یکی کنشت به هر حال انسان همیشه به دنبال جایی که با یکی درد دلی کنه تا کمی سبک بشه و همه این محل ها همین حس رو برا آدم به وجود میارن بگذریم که بعضی ها اینو میکنن وسیله کسب قدرت ولی اصل قضیه رسیدن به یه معشوق یا دوست ابدیه .....
که به قول شاعر کعبه و بت خانه بهانه است و ما انسان ها همه جا به دنبال همچون تویی هستیم .
خلاصه اینکه همیشه صدای آقای موذن زاده منو به یاد ماه رمضان میندازه و حالا که دیگه ماه رمضان هم هست و این صدا و افطاری و زولبیا وبامیه و شب بیداری های این ماه همه چیزش قشنگه .یادمه تو رو هم در ماه رمضان دیدم و اولین باری که باهات شام خوردم ماه رمضان بود با اینکه تازه از اونور اومده بودی ولی روزه بودی خیلی برام عجیب بود که یکی مثل تو هم روزه بگیره؟؟؟
*****************پ.ن.۲ خوب اینو گفتم برم سراغ یه موضوع دیگه که چند روز فکرمو مشغول کرده!!!
من به خیلیها سر میزنم وازشون حالی میپرسم اما کمتر کسی از اونا به پرسیدن حال من میان .من ناراحت نمیشم از کسی هم نمی خوام که با من تبادل لینک کنه چون فکر میکنم هر کسی این حق رو داره که اگه از من خوشش اومد منو لینک کنه و اگر نه چه اجباری که جون من خواستم اونو لینک کنم اونم جواب پس بده و از این حرفا .
من وبلاگ کسایی که دوست داشتم یا مطلب خوبی مینویسن رو به جمه لینک خودم اضافه کردم نه به خاطر اینکه اونا هم منو به لیست خودشون منو اضافه کنن چون میخواستم اگه کسی وارد خونه من شد و از خونه من و مطالبش خوشش نیومد چنتا جای دیدنی داشته باشه که بره و طرفدارشون بشه چون به نظر خودم لینکهای من خیلی خوبن و همه خوب می نویسن ..
(اینو نمیگم که اونا هم بیان وازم تعریف کنن چون خیلی از اونا اصلا صفحه من نمیان ).
اما بعضی وقتا دلم میگیره (البته من از هیچکسی گله ای ندارم ها باور کنین!!؟؟)وقتی که میرم و برا کسی نظر میذارم و با اینکه اصلا نظر بدی نیست ولی اونا نظر منو نمیذارن
می دونم یه کمی بچه بازی درمیارم که اینو میگم ولی خوب چندوقته دلم از این موضوع گرفته آخه خودتون نظرخواهی رو باز میذارین که هرکسی با توجه به مغزش بیاد و حرف بزنه بعد چرا حرفای یکی رو پاک میکنین نمیگین دلش ممکنه کوچیک باشه بشکنه مثل الان من!
چرا ؟
خوب حتما از من خوشتون نمی آد ولی من که خیلی شما را دوست دارم اما در عین حال فکر کنم اگه به یکی سلام کنی و جوابت رو نده اولش میگی ممکنه نشنیده باشه اگه دوباره سلام کنی و جوابی نشنوی میگی خوب ممکنه حواسش نباشه پس بار سوم بلندتر سلام میکنی و اگه جوابی نشنوی میفهمی که نخواسته جواب بده دلت میشکنه دیگه . ... اگه عاقل باشی دفعه بعد سلامش نمی کنی که سنگ رو یخ نشی.برا همین منم از امروز و چند روز پیش تصمیم گرفتم که به خیلیها سر نزنم به اونایی که اینجا هستن یا نیستن فرقی نمیکنه هر کسی که سلامم را جواب نداده .با اینکه می دونم دلتنگ نوشته هاشون میشم اما ...........
**********پ.ن.۳حالا برم از یه موضوع دیگه حرف بزنم؟
از اینکه چطوری وقتی تو جمع هستی و احساس تنهایی میکنی باید بر این حس غلبه کنی باید؟؟؟نمی دونم من سالهاست که این حسو دارم یعنی من با خانواده هستم ولی تنهام با دوستام هستم ولی تنهام همش دنبال یه چیز جدیدم یه چیز خاص یه چیزی که منو از این کلافگی بیرون بیاره یه چیزی که بهم برنامه بده نظم بده ولی نیست.
بی هدف شبها روز میشن و روزها شب و هفته ها میان و ماها میگذرن و سالی میره و سالی میاد ولی من همچنان بر سر این کوچه آواره ام؟
میدونم که عشق قدرتی داره بس عظیم با خودش اعتماد به نفس میاره با خودش نظم میاره با خودش برنامه میاره .اما این عشق کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب اینقدر از این شاخه به اون شاخه شد که خودم هم سر در نمیارم باید چنتا پست جداگونش کنم