تبليغاتX
آن شرلی
 
فردا اول ماه مهره ماه مهربان ماه دوستیهای جدید و تجدید دوستهای گذشته.ماه کتاب و مدرسه

هنوزم دلم نیمکتهای قدیمی مدرسه را میخواد هنوزم دلتنگ کتابها و دفترهای مدرسه ام.خوش به حال تمام بچه های کلاس اولی که برای اولین بار تجربه کلاس و مدرسه و خوندن و نوشتن رو فردا تجربه میکنن.هر سال اول مهر من سر کلاس بودم به جز سالی که پشت کنکور موندم و اول مهر مثل بچه های کوچولو وقتی برادرام به مدرسه رفتن رفتم یه گوشه ای نشستم و گریه کردم.

امسالم اول مهر من مدرسه ای نیستم من دیگه دانش آموز یا دانشجو نیستم این معنی اینو میده که من اول مهر سر کلاس نیستم .آهای نیمکتای چوبی مدرسه با تمام وجودم دلم تنگ شماست .آهای تخته سیاه کلاس اول دلم تنگه واست .همیشه فکر میکردم معلم میشم اما نشدم ..........

وقتی می رفتیم مدرسه میمردیم واسه روزای جمعه و تعطیلی ولی حالا دیگه تعطیلی هام رنگی نداره برام.همیشه اول مهر که میشد من زود از خواب بلند میشدم برخلاف تمام سال و آماده میشدم و سر ساعت هفت از خونه میزدم بیرون آخه دلتنگ کلاسمون بودم دلتنگ تمام دوستایی که حالا دیگه نمیبینمشون.

خیلی دلم میخواد بازم با کیف کولی مدرسه توی خیابون زیر بارون باشم و اجازه بدم تمام لباسام خیس بشه. ولی برگشتی در این راه نیست وقتی جلو میری باید بدونی دیگه برگشتی در کار نیست هر چی جلوتر بری با تجربه تر میشی و می فهمی چه وقتای عزیزی رو از دست دادی چه اول مهرهایی رو بی دقت رد کردی چنتا زنگ تفریح رو الکی حروم کردی چنتا کلاس ریاضی و فیزیک رو دودره کردی چنتا رفیق خوب رو از خودت دلگیر کردی چنتا خودکار آبی رو گم کردی و چنتا کاغذ سفید رو حروم کردی.

اونوقت دلت میخواد برگردی عقب و جبران کنی به خودت میگی تمام زنگهای کلاس با علاقه خواهم بود تمامی معلمان را دوست خواهم داشت و تمام مسئله های فیزیک و شیمی و ریاضی را حل خواهم کرد.

تمامی زنگهای ورزش حتی یک لحظه راه نمیرم و تمام وقت ورزش خواهم کرد و جیغ خواهم زد و فریاد خواهم کرد تمامی شعرهای درس فارسی را از بر خواهم کرد و لحظه های کوتاه مدرسه را به قهر از دوست عزیزم نخواهم گذراند دوست خواهم داشت و......

اما زمان از توقف نمیافته و به عقبم بر نمیگرده .من دوران قشنگی داشتم در مدرسه در تمام زنگهای کلاسی و تفریح.همیشه ماه مهر دوست خواهم داشت چون همیشه بوی کلاس و کیف و مدرسه و درس میده و عاشق تمامی نیمکتهای درب و داغون مدرسه خواهم ماند و دلتنگ گچ و تخته سیاه و سر وصدای روز اول

 
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط آن |

می دونین دو شب و یک روز دیگه به روز سی و یکم مونده.روز سی ویکم پایان تمام حسابهای ماست.

آخه پایان سال مالی شرکت ماسی و یکمه.الان ساعت ۷:۲۶ دقیقه ست من هنوز سرکارم داشتم موجودی مواد رو روبراه میکردم.میدونین کار من همش با پول و کالا و خدمات و ووووو همراهه

ولی پول آنچنانی توش نیست.خیلی بده اگه چیزی نخونه یعنی یه حسابی به لنگه یا درست از آب در نیاد

خدا به من رحم کنه این ماجرای حسابرسی هم که قوز بالا قوزه یعنی ما لنگیم تا ۱۵ مهر قشنگترین روزای پاییز رو باید تا دیر وقت کار کنم.................

 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط آن |

رستاخیز رو شروع میکنم که کمی با حال و هوای وبلاگستان هم نزدیکه .داستان دختری متولد از عشق نامشروعه .مادره دختر خدمتکاری هستش که با سربازی که از مزرعه اونا میگذشته یه شب خوابیده و ثمره اون شب دختری به نام کاتیوشا است.دختری که دو زن متمول سرپرستی اونو قبول میکنن و مادرش به صومعه میره .دخترک حالا بزرگ شده و البته زیبا ..............پیرزنها از داشتنش خوشحالن چون کاتیوشا براشون کتاب میخونه و خونه رو مرتب میکنه و البته اونا رو از تنهایی در میاره واین خیلی مهمه اونا سعی کردن که کاتیوشا از هر نظر خوب بار بیاد.این دو پیرزن مهربان خواهر زاده ای دارن که هر از چند وقتی به دیدنش میاد که اسمش دیمتری .دیمتری دانشجوه و البته یه عالمه افکار انسان دوستانه داره حتی همه چیزی که از ارث مادری بهش رسیده بوده بین کارگران مزرعش تقسیم کرده .دیمتری به دیدن خاله ها اومده اونجاست که کاتی رو میبینه و البته عاشقش میشه یه عشق پاک که به یه بوسه کوچولو در بازی قایم باشک منتهی میشه اونا هر دو بچه هست کاتی فقط 15ساله ست و تازه علایم زنانگی در اون بروز کرده لباسی که پوشیده اندام اونو بسیار زیبا نمایان میکنه.

دیمتری بدون ابراز عشق به کاتی از نزد خاله ها میره .چند سال بعد اون دوباره برمیگرده و در یک روز به کاتیوشا تجاوز میکنه و بعدش اونو ترک میکنه .کاتیوشا از اون پسر حامله میشه و بر اینکه خاله هارو مقصر میدونه اونا رو ترک میکنه و برای کار جاهای زیادی میره و به نزد یه قابله میره بچه به دنیا میاد اما بلافاصله میمره و کاتیوشا به دنبال کار میره ولی همه اونو یه جور دیگه میخوان حتی مردای زن دار یا حتی پیرمردها می خوان که اون اینن کاره باشه و بعد از سر ناچاری به خونه های میره که زنهای که اونجا هستن کارشون اینه!!!!!!!!!

زن با تمام کثیفی لباسش و بدنش هنوز زیبا به نظر میاد و البته خواستنی دو سربازی که اونا به دادگاه میبرن هر دو فکر میکنن که ایکاش میتونستن با زن تنها باشن .جرم زن قتل یه تاجر اهل سیبریه و امروز روز دادگاه اونه.دخترک تنها کسی بوده که اون شبو با مرد سر کرده ؟ کارش توی خونه های فسق و فجوره(اینو به خدا مترجمش گفته بود من هیچ کلمه مناسبی واسش پیدا نکردم!!)اون شب تا صبح بیدار بود و روزها می خوابید و همه اینا باعث شده بود که زیبایش تحت تاثیر پیری زودرس قرار بگیره .اونو وارد دادگاه کردن و قاضی و هیئت منصفه هم وارد شد مرد جوانی که امروز به زور از خواب بلند شده بود وآماده شده بود تا به دادگاه بیاد (چون عضو هییت منصفه است)با دیدن زن شوکه میشه و خاطراتی براش زنده میشه که همه رو فراموش کرده؟؟؟.به یاد آورد زمانی که بیست و چند سالش بوده برای اولین بار اونو دیده و عاشق شده ولی ابراز نکرده و زمانی که دوباره برگشته

چهار سال از اون زمان گذشته بود حالا کاتی دختر بالغی شده و البته دیمتری هم مرد کاملی شده که زمین تا آسمون با دیمتری چهار سال پیش فرق داره,یک عیاش به تمام معنا کسی که دیگه فکر نمیکنه پولش رو باید صرف مردمش کنه چون پولی اضافی براش نمیمونه!!! اون بازم اومده به دیدن خاله هاش چون عازم سربازیه .دیمتری با دیدن کاتیوشا دلش میلرزه اما مثل چهار سال پیش با حجب و حیا نیست بلکه میخواد این بار حتما از این لعبت بی نصیب نباشه و هر جوری هست اونو در یه جای خلوت گیر بندازه و ....

کاتیوشا اونروز مشغول تمیز کردن اتاق کناری اتاق دیمتریه برا مهمونی که قراره اونشب بیاد .وقتی به پشت سرش برمیگرده دیمتری رو میبینه که در میان در ایستاده و اونو تماشا میکنه وسلام میکنه دیمتری اما به طرفش میاد و محکم بغلش میکنه کاتیوشا ازش خواهش میکنه رهاش کنه میگه ممکنه هر لحظه کسی اونا رو ببینه و این اصلا درست نیست اما دیمتری اهمیتی نمیده و همون موقع ندیمه پیر خاله ها وارد میشه و کاتیوشا رو صدا میکنه کاتی از خجالت سرخ میشه اما دیمتری با بی خیالی از کنار پیرزن رد میشه و به بوسه ای که از گردن زیبای کاتی گرفته فکر میکنه .کاتی تا شب سعی میکنه جایی تنها نباشه ولی دیمتری ول کن نیست شب وقتی هم خوابن دیمتر یبه پشت پنجره اتاق کاتی میاد و ازش میخواد که از اتاق بیرون بیاد و وقتی کاتی رو میبنه اونو محکم بغل میکنه و میبوسه و میبوسه!!همون موقع ندیمه پیر کاتی رو صدا میکنه کاتی برمیگرده تو اتاقش و درو قفل میکنه ولی دیمتری تصمیم خودشو گرفته و دوباره پشت در اتاق کاتی میاد و ازش خواهش میکنه که در و باز کنه کاتی ازش میخواد که بره و راحتش بذاره اما دیمتری بازم ازش خواهش میکنه و کاتی مجبور میشه درو باز کنه ودیمتری اونو محکم بغل میکنه و میبوسه و به اتاقش میبره کاتی بهش اصرار میکنه که این کارو باهاش نکنه ولی کاتی نمیدونه چرا خودشم هم به دیمتری میچسبه و حتی مقاوتی هم نمیکنه!!!

فردای اونروز دیمتری از همه خداحافظی میکنه و عازم گروهان خودش میشه و موقع رفتن 100روبل به کاتی میده و ازش خداحافظی میکنه انگار که عشقی نبوده و کاتی رو کسی فرض کرده که این کارو باهاش کرده و پولش رو داده شاید برا اینکه از عذاب وجدانش کم بشه؟؟؟؟؟(البته اگه وجدانی هم براش مونده باشه)

دیمتری اعصابش متشنج شده بود اون که به زور به دادگاه اومده بود حالا مشتاق شده بود ببینه چراکار کاتیوشا به دادگاه کشیده شده برا همین تمام حواسش به منشی دادگاه بود که متنی رو می خوند.منشی اعلام کرد که کاتیوشا متهم به قتل تاجری از سیبری که شب گذشته رو با اون سر کرده.دادستان از کاتیوشا پرسید آیا تو به تاجر زهر دادی یا نه؟

کاتیوشا به آرومی شروع کرد به حرف زدن گفت اون فقط یه لیوان کنیاک به او داده همون طوری که ازش خواسته بوده والبته یه مقدار داروی خواب آور چون ازش خسته شده بود و میخواسته به خونه برگرده ولی تاجر ازش خواشته بیشتر بمونه و حتی کاتیوشا رو کتک زده و بعد برا دلجویی انگشتریش رو به اون داده .کاتیوشا قسم میخوره نمی خواسته اونو بکشه و فقط میخواسته که اون بخوابه و اون دارو رو مستخدمه هتل (ماریا با دوست پسرش)به اون داده و گفته هیچ ضرری نداره و اونم در لیوان کنیاک تاجر حل کرده و بهش داده و وقتی اون به خواب رفته از هتل خارج شده و هیچ پولی از مرد برنداشته مگر مقداری که خودش بهش داده بوده واسه کاری که براش کرده بوده اما دادستان با بی رحمی تمام کاتیوشا رو متهم میکنه و از هیت منصفه میخواد که عادلانه قضاوت کنن و این زن بدکاره که یک تاجر زحمتکش و معتبر رو کشته محکوم کنن(اگه این زن بدکاره بود اون مرتیکه هم مقدس نبوده همیشه از این جور آدما بدم میآد)البته هییت منصفه هم کسایی نبودن که ذره ای نسبت به کاتیوشا احساس رحمی کنن هر کدوم مشغله ذهنی خودشون رو داشتن و میخواستن هر چه زودتر برن و به کارشون برسن.اونا کاتیوشا رو متهم ردیف اول معرفی میکن و اونو قاتل میدونن و ماریا و دوستش که زهر رو به کاتی دادن متهم ردیف دوم و سوم شناخته میشن(یعنی قاتلین اصلی رو ول میکنن و یقه این زن بیچاره رو میگیرن چون جرمش اینه که برا یه لقمه نون مجبوره تن فروشی کنه و دیواری کوتاهتر از اون پیدا نمیکنن )اما دیمتری با شنیدن داستان کاتیوشا و یادآوری خاطرات گذشته حسابی دمغ میشه طوری که به دعوت دوست دختر تازه ش جواب رد میده و راهی خونه میشه تمام شب رو فکر میکنه دیمتری به خودش میگه که اون کاری رو کرده که هر مرد دیگه ای بوده میکرده و اصلا نباید ناراحت باشه مکه غیر اینه که خود دیمتری چندین خواهر و برادر نامشروع داره .این عمل در بین مردم بسیار مرسوم بوده و اون اصلا مقصر نیست اون خیلی با خودش مبارزه میکنه و لی در پایان به این نتیجه میرسه که هر طوری هست باید ظلمی رو که در حق این دختر شده (که هم از طرف دیمتری بوده و هم از طرف تمام جامعه )جبران بشه اون به این نتیجه رسید که اول با خود کاتیوشا دیداری کنه و ببیندش و نقشه اش رو به اون بگه دیمتری میخواست وکالت کاتی رو به عهده بگیره و هر جوری هست محکومیت اونو از بین ببره آخه کاتی محکوم شده بود به تبعید در سیبری و این واقعا وحشتناک بود معلوم نبود چه اتفاقی براش بیافته و دیمتری نمی تونست بی تفاوت باشه!!!!

دیمتری به هزار نفر سر میزنه تا میتونه یه وقت ملاقات با کاتیوشا بگیره و در پایان میتونه اونو ببینه کاتیوشا اولش اصلا دیمتری رو نمیشناسه و وقتی خوب نگاش میکنه میشناسدش ولی براش اصلا مهم نیست و زمانی که دیمتری میگه تصمیمش چیه بازهم نگاهش بی تفاوته شاید به خاطر تمام بدبختی که در این زمان کشده است و براش قابل قبول نیست که دیمتری واقعا میخواد همه چیز رو عوض کنه!

کاتیوشا وقتی برمیگرده به سلولش کمی مشروب مبخوره و در مورد دیمتری با هم بندش که زنی مثل خودشه حرف میزنه و کمی فکر میکنه با پولی که دیمتری بهش داده چنتا شیشه مشروب بخره .؟؟؟

چند وقت به همین صورت میگذره و دیدارهای دیمتری ادامه پیدا میکنه طوری کم کم کاتیوشا هم باورش میشه که دیمتری واقعا عوض شده و قصد داره گذشته رو جبران کنه و این بهش نیرو میده سعی میکنه که مشروب کمتر بخوره و کمتر سیگار بکشه و همین باعث میشه که رنگ و حالش بهتر بشه طوری که دیمتری احساس میکنه هنوز میتونه عاشقش باشه!! البته دیمتری به کاتیوشا قول داده زمانی که ازش رفع اتهام بشه حاضره به خاطر گذشته و جبران کار بدی که کرده با اون ازدواج کنه و حالا کاتیوشا کم کم داشت باورش میشد و این بهش اعتماد به نفس و روحیه میداد(این چیزی که من همیشه گفتم دو تا چیز برا آدم اعتماد به نفس و روحیه میاره 1.عشق 2. ورزش)اون الکل رو کاملا ترک کرد و سعی کرد از تمام گذشته خودش فاصله بگیره و دیمتری هم برا اینکه کاتیوشا راحت تر باشه و از اون محیط بیرونش بیاره با هزار تا دردسر یه کار در بیمارستان زندان براش جور کرد و خودش برا گرفتن رای به نفع کاتیوشا عازم سن پترزبورگ میشه .در اونجا به خونه خواهرش میره و با شوهر خواهرش که در دادگاه آشنا داره صحبت میکنه ولی نمیتونه اونو قانع کنه و در نتیجه با هم دعواشون میشه و دیمتری به خاطر کاتیوشا یه مشت به چونه شوهر خواهرش میزنه و از خونه اونا بیرون میاد .

اما خواهرش نمیتونه ببینه که برادرش با ناراحتی بره یا شوهرش از برادرش ناراحته در نتیجه با هر کلکی هست هر دو راضی به آشتی میکنه .

دیمتری برای فرجام اقدام میکنه ولی اونا میگن که رای صادر شده و کاری نمیشه کرد و دیمتری با غصه به نزد کاتیوشا برمیگرده اون به بیمارستان میره که کاتیوشا رو ببینه اما رئیس بیمارستان میگه که کاتیوشا دیگه اونجا کار نمیکنه برا اینکه میخواسته با یکی از دکترا رابطه داشته باشه و ممکن بود کادر بیمارستان به انحراف بره و میگه خودتون رو به خاطر یه دختر هرجایی ناراحت نکین هر کاری هم که براش بکنید اون نمی تونه از اصل خودش که "هرزگی" دست برداره!!!؟؟(واقعا که !!!)دیمتری خیلی کفری میشه و به نزد کاتیوشا میره و به سردی باهاش برخورد میکنه چون در دلش میگه من این همه خودمو به زحمت انداختم ولی تو بازم !!!!و در نتیجه بهش میگه نتونسته براش کاری کنه و باید بازم منتظر باشه ..

کاتیوشا با چشمان پر از اشک رفتن دیمتری رو نگاه میکنه اون میخواست وقتی دیمتری رو میبینه بهش بگه که تو بیمارستان چی بهش گذشته اما اون قبلا همه چیز رو شنیده بود و قضاوت کرده بود ولی واقعیت این بود که وقتی کاتیوشا توی اتاق تنها بود یکی از پزشکها که از گذشته کاتی خبر داره به سراغش اومده و بهش یه پیشنهادهایی میده ولی کاتیوشا زیر بار نمیره ولی اون میخواسته به وزر متوسل بشه وقتی کاتیوشا سعی میکنه از دست اون فرار کنه دستش به شیشه های دارو میخوره و شیشه ها روی زمین میرزن و با صدای وحشتناکی میشکنن و سر پرستار که از اونجا رد میشده وارد اتاق میشه و دکتره برا اینکه ضایع نشه قضیه رو عکس جلوه میده و باعث میشه اون از بیمارستان به زندان برگردونده بشه ....کاتیوشا میخواست همه چیز رو به دیمتری بگه ولی نتونست چون دیمتری این اجازه رو بهش نداد .چند روز بعد قرار بود که زندانی ها به سیبری منتقل بشن و دیمتری هر جوری بود تلاش کرده بود که کاتیوشا با زندانی های سیاسی همراه بشه چون اونو از همه نظر بهتر از زندانی های دیگه بودن .کاتیوشا با یه دختر و یه پسر هم بنده که هر دو تحصیل کرده هستن و فقط به خاطر مسایل سیاسی در بندن و اونا با کاتیوشا بسیار خوب برخورد میکنن مثل یک "انسان"!.

دیمتری با کاروان زندانی ها حرکت میکنه .اون میبنه چقدر وضع زندانیها رقت انگیزه و چقدر اسفبار!دیمتری تمام تلاش خودشو میکنه و این بار شوهر خواهرش هم بهش کمک میکنه .اونا سعی میکنن که بی گناهی کاتیوشا رو ثابت کنن.

کاتیوشا از هم بندای جدیدش خیلی خوشش میاد چون اونا بهش چیزای جدیدی یاد میدن اینکه اونم حق زندگی کردن داره حق داره نفس بکشه و فریاد بزنه واسه خواسته هاش .البته اونا از دیمتری خیلی خوششون میاد از اینکه اون به خاطر کاتیوشا این همه تلاش میکنه و خیلی هم بهش اعتماد دارن.

دیمتری آخر میتونه فرجام رو بگیره و میتونه ثابت کنه که کاتیوشا قربانی توطئه خدمتکارای رستورانه و هیچ نقشی در کشتن تاجر نداشته و وقتی با خوشحالی میره تا این خبر رو به کاتیوشا بده با یه خبر دیگه غافل گیر میشه.

(ببخشن من اسامی دیگر شخصیتها به خوبی یادم نیست اما فکر کنم اسمش هانری بود؟!) هانری از دیمتری میخواد قبل از اینکه خبر رو به کاتیوشا صحبت کنه کمی با هم حرف بزنه .اون به دیمتری میگه کاتیوشا رو دوست داره و میخواد که باهاش ازدواج کنه البته اگه دیمتری اجازه بده چون کاتیوشا خیلی به نظر دیمتری اهمیت میده و اونو برادر خودش میدونه.دیمتری غافلگیر میشه چون اون میخواست که وقتی کاتیوشا آزاد شد باهاش ازدواج کنه ولی حالا؟!؟ اون از هانری میخواد اجازه بده که با کاتیوشا حرف بزنه و نتیجه رو بهش میگه و با کاتیوشا تنها میشه بهش اول خبر آزادی و بیگناهیش رو میده که این باعث میشه اشک کاتی در بیاد و بعد بهش میگه که اون هنوز سر حرفشه و قصد داره باهاش ازدواج کنه ولی اگه کاتیوشا تصمیمش عوض شده بهش احترام میذاره .کاتیوشا آروم شروع میکنه به صحبت اول ازش تشکر میکنه به خاطر تمام زحمتی که براش کشیده .میگه اون حاضر نیست به خاطر خودخواهی خودش دیمتری رو بیچاره کنه و اونو سرافکنده کنه و تصمیم داره با هانری ازدواج کنه و امیدواره که دیمتری این اجازه رو بهش بده.

دیمتری احساس میکنه از همیشه کاتیوشا رو بیشتر دوست داره , اون در چشمان کاتیوشا عشق رو مبینه و حتی تقدسش رو احساس میکنه

دیمتری به عنوان "برادر"به کاتیوشا و هانری اجازه ازدواج میده و کاتیوشا و هانری با هم به سیبری میرن تا هانری دوران زندانش رو بگذرونه....

خیلی خلاصه گفتم اگه کتاب رستاخیز رو نخوندین بخونین قلم تولستوی شیواتر از نوشته های منه و مطمئنم حوصلتون سر نمیره مثل حالا که دارین اینو میخونین!؟!!؟!؟!؟!

 

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط آن |

 

خیلی وقته که می خوام بیام یه چیزی بنویسم نمیشه اما امشب زودتر از کار برگشتم توی مسیر کارت نت خریدم و اومدم که حرفایی که توی دلم قلمبه شده رو بنویسم .به قول سیاوش می خوام امشب توی پستم فریاد بزنم حقیقت وجودیمو می خوام نقابمو پاره کنم من خوام این رنج سالهای که گذشت رو بنویسم دیگه برم مهم نیست کسایی که منو میشناسن میان این وبلاگ رو می خونن و چیا خواهند گفت !!!خیلی از بچه ها مثل بلوط از اتفاقات بد گذشته گفته بود چیزی که برا جسمشون اتفاق افتاده بود و روحشونو خورده بود .نه!اشتباه نکنین من موضوعم این چیزا نیست درد من خیلی بزرگتر از این حرفاست.درد من فقط روحی بوده و بس !!!

درد من نداشتن آرامش برای یک لحظه است .یادمه ژرفا در یکی از پستهای قدیمش گفته بود خیلی مهمه آدم با کی ازدواج میکنه و اینکه آدم بچه طلاق باشه تا شاهد جنگ مادر و پدرش باشه و بی مهری ببینه, بهتره و من کاملا موافقم .نمی خوام مزاحم فلسفه بافا بشم که نه و از این چیزای آب دوغ خیاری که به خورد مردم میدن.تا خودتون شاهد جنگ 20چندساله والدینتون نباشین درد منو حس نمی کنین تا از هم پاشیدگی درونی خونواده تون رو نبین نمی فهمین چی میگم.آره دلم خیلی پره از اینکه چرا اینا بدون عشق ازدواج کردن چرا بعدن که فهمیدن !به خاطر ما با هم موندن چرا ؟بابام هنوز افکار پدرش رو داره و می خواد اونجوری که پدرش تربیتش کرده برادرامو تربیت کنه (برام مهم نیست که کلاسم میاد پایین چندین ساله که میریزم تو خودم و صدام در نمی آد تا کی با سیلی صورتو سرخ نگه دارم آخه چه می فهمین وقتی میگم جنگ روانی تا ندیده باشین.برام مهم نیست فکر کنین از کدوم طبقه این اجتماع بی در و پیکرم .ای گور بابای هرچی کلاس و کوفت و زهر مار.آره من از طبقه متوسط جامه نه رو به بالا نه رو به پایین چند متر بالاتر از خط فقر و نادونیو .....)بچه که بودم فکر میکردم همه بابا و مامانا با هم دعوا میکنن ولی وقتی بزرگ شدم وقتی با دوستام معاشرت کردم وقتی به دانشگاه رفتم و دیدم عشق فقط مختص کتابها نیست تازه چشمام باز شد دردناک بود ولی چشمام باز شد (می دونم من هیچوقت دختر حرفگوش کنی نبودم می دونم مامان و بابا خیلی برا من از خودگذشتگی کردن من اصلا منکر عشقشون به خودم و حتی به یکدیگه نیست ولی چی میشه کرد وقتی افکار بسته بمونه کاری پیش نمیره وقتی قدرت ابراز ببخشین من اشتباه کردم نباشه اینا پیامدشه !!! وقتی فاصله نسلی بیاد همه چی رنگ میبازه)تازه فهمیدم تمام سالهای بچگیم و نوجونیم رفته و هیچی نفهمیدم به جز داد و بیداد مامان و بابا .اینکه همیشه یکی این گفته یکی اون.من با همه فرق دارم خودم میدونم وقتی وارد یه جمع بشم میفهمم حتی وقتی شروع کردم به وبلاگ نویسی خیلی فرقها میدیم ولی گفتم خوب همه با هم فرق دارن مگه نه؟؟!!!من هیچ وقت از اینکه بابام یه کارمند ساده بوده گله ای نداشتم از اینکه سواد چندانی نداشت خجالت نکشیدم بهش افتخار کردم چون نداشت اما به آب و آتیش زد تا منی که می خواستم درس بخونم بتونم و برادرام .ولی اون احمقها نخواستن درس بخونن .درد من گله از این زمونه است از این روزگار از خدا از همه چی .چرخ به مرادم نگشت.فکر میکردم می تونم خودم همه چیز رو بسازم اما خراب شد بازم همون دعوا ها همون فریاد ها و حالا رفتن برادرم از خونه واسه اینکه بابا همش بهشون گوشه کنایه میزد.تو رو خدا بذارین بنویسم خسته شدم بذارین سبک شم می دونین همش این منطق نفهمممیگه نباید این حرفا رو نوشت میگه بذار تو دلت بمونه ولی حالا گریه گرفته دیگه اختیار به دست دلم افتاده اون میگه بذار این کهنه نقاب پاره بشه هر چه بادا باد .من همیشه تامین بودم از همه چیز لباس و غذا و هر چیزی که خواستم اما میفهمم در عین حالی که احساساتیم ولی بی احساسم می دونم چرا برا اینکه خونه ما برخلاف اون شعره که میگه در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست !!!.نمی دونم چند نفر از شما تجربه منو داشتین ولی می دونم خیلی ها تو دنیا این مشکل رو دارن . .خدایا می دونی من برا رنج پدرم و مادرم ارزش قایلم .مادر من زن فهمیده ایه با اینکه سواد چندانی نداره( البته تا وقتی که بخواد با ماها حرف بزنه وقتی با بابا حرف میزنه بی منطق میشه و هر چی که از گذشته داره تا الان میگه و این دردناکه)اون منو خیلی محدود کرد یعنی تا 18 سالگی خیلی بهم سخت میگرفت حتی نمیذاشت به خونه دوستام برم و الان دلیل کارشو میفهمم کاش بهم میگفت تا از دستش عصبانی نمیشدم ولی وقتی به دانشگاه رفتم آزادم کرد گفت حالا دیگه میدونم راه خوب و بد چیه حتی یه بار با یه دوست اینترنتی قرار گذاشتم ودیدمش بهش گفتم اولش یه کمی ناراحت شد ولی وقتی براش توضیح دادم که ما هردومون اینقدر فهمیده بودیم که پا رو از اخلاقیات بیرون نذاریم ناراحتیش برطرف شد . هر چی بشه بیدرنگ بهش میگم از متلک هایی که بهم گفته میشد تا .............اینا رو گفتم تا بدونین من قدرنشناس نیستم من فقط خسته ام از اینکه والدین مادر و پدرم با نادونی تصمیم گرفتن که اینا با هم ازدواج کنن و یه دختر 13-14 ساله رو شوهر دادن خوب معلومه که نتیجه اش میشه این!

تو رو خدا می خواین ازدواج کنینن با هم معاشرت کنین تا همو بشناسین نگین خوب بعدا درست میشه به خدا درست کردنی نیست اگه ازدواج میکنین تا به این نتیجه نرسیدین که درک متقابل دارین و تفاهم دارین که اخلاق همو تحمل کنین بچه دار نشین واگر بچه دار شدین و با هم تفاهم ندارین از هم جداشین به خدا بچه ها تون بدون مادر یا پدر بزرگ شن بهتره که وقتی بزرگ شن گستاخ و عصبی باشن .

باور کنین دعوای والدین باعث میشه احترامشون توی خونه از بین بره و بچه ها به خودشون اجازه بدن هر جوری خواستن رفتار کنن

دردم می دونین از چیه؟؟؟ اینکه نصف فامیل هم به مامان و بابی من حسودی میکنن و دوست داشتن بچه خونه ما باشن .یادمه دوستام آرزوی والدینی مثل منو داشتن می دونین چرا؟چون والدین من میگن هر چی هست توی خونه باید توی خونه بمونه و نباید دیگران بدونن !!!

برا همینه که دوستام و حتی نزدیکترین فامیلمون نمی دونم ما چطوری زندگی میکنیم .البته ما خیلی کم معاشرت میکنیم با دیگران .

تنهایی بخوای تمام غمهای خونه رو به دوش بکشی خرد میشی وقتی کوهی از غمی ولی مجبوری خودتو شاد نشون بدی وقتی غمگینی و مجبوری شوخی کنی وقتی گریونی و مجبوری بخندی تازه میشی یکی مثل من.وقتی که برادری داری که از لحاظ مغزی مشکل داره و همیشه باعث میشه یه دعوایی تو خونه بپا بشه به خاطر حسادتش به برادرای کوچکیش و خواهری که با بدبختی تونسته یه کار پیدا کنه تازه میفهمی درد چیه.اینکه وقتی دیگرانو میبینی که به برادرشون تکیه کردن و تو هیچوقت تکیه گاهی نداشتی غصه ات میشه و بغض میکنی اینکه نمی تونی دردتو به کسی بگی غم عالم وجودت رو میگیره .وقتی نیاز به کسی که داری راهنمایت کنه ولی کسی پیدا نمیشه از خودت وا میری وقتی مجبوری برای همه کارا تصمیم بگیر ی خوب اونوقت مجبوری همه اشتباهتی که برا خونواده پیش میاد رو به گردن بگیری آخه بابا من فقط بیست و سه سالمه !آخه من به اندازه سنم میفهمم خوب چی کار کنم منم پر از اشتباهم .آخه خدایا چرا فراموشم کردی یعنی منو دوست نداری خوب منم دلم میگیره ازت آرامش خواستم بهم دادی اما فقط چند وقت کوتاه .... چند ساله نوروز تنها عیدی که ازت خواستم سلامتی خونواده بوده و آرامش اما .............هیچ ندیدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونم که تو هم ازم شاکی هستی اینو حس میکنم .متاسفم برا ناراحت کردن تو و ماما و بابا و حتی اشتباهاتای که درمورده وظایفم کردم.

پ.ن.می خوام بگم خیلی بی انصافی کردم من لحظات فوق العاده خوب هم داشتم اما هدفم از نوشتن مطلب بالا خالی کردن عقده های چندین ساله. مگه غیر اینه که اینجا برا منه به قول یه بلاگر اینجا قبر خودمه دوست دارم بنویسم تا خالی شم می خوام خودم باشم آنه بدون نقاب .می خواستم یادوری کنم حتی اگه عاشق کسی هستین لطفا چشمتون وا کنین نگین عشق کوره !!!فردا که بچه دار شدین بچه هاتون فقط ازتون نفرت ببین.

 
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط آن |

بعد از چند هفته شستن و تمیز کردن آقای جرویس پندلتون به لاک ویلو می آن .جروی برا جودی یه عالمه برنامه داره بهش سوارکاری یاد میده باهم ماهیگیری میرن و جرویس بهش ماهیگیری یاد میده وبعد ماهی های صید شده رو رو آتیش کباب میکنن و حسابی بهشون خوش میگذره اونا به کوه هم میرن اما وقت برگشتن یه بارون حسابی میگیره  و خیس میشن و وقتی به خونه میرسن خانوم سمپل دعواشون میکنه ولی اونا فقط میخندن .یه روز پستچی میاد و قصه های جودی رو براش برمیگردونه وجودی حالش گرفته میشه وقتی  جرویس میگه داستانش وحشتناک بوده . چون اصلا نمیفهمیده چی میگه ولی یکی از داستانشو میپسنده و میگه که اونو تایپ کنه و بفرسته و چند روز بعد جرویس میره و جودی حسابی احساس تنهایی میکنه ولی خوشحاله که بزودی به دانشکده برمیگرده و دوستاش رو میبینه و میتونه درس بخونه.

جودی با  یه خبر فوق العاده بابا لنگ درازو غافلگیر میکنه و اونم اینه که اون برنده بورس تحصیلی دانشکده شده ,جودی با اینکه سال اول در دوتا درس  نمره بدی گرفته بود اما به خاطر تلاشش و خوب درس خوندن موفق شده بود که دو سال باقی مونده رو بورسیه بگیره و از اینکه بابا مجبور نبود شهریه رو بده خوشحال بودو البته داستانش رو هم قبول کرده بودن و اون حالا یه نویسنده بود!!!!!!اما بابا مخالف پذیرش بورس تحصیلیه ؟؟؟ جودی مینویسه که می خواد این بورس رو قبول کنه .

اما بابا دوباره به جودی مینویسه که نیازی نیست بورس رو قبول کنه و بهتر بورس به کسی داده بشه که نیاز بیشتری داره ؟!جودی بازم عصبانی میشه و به بابا میگه بابا این اعانه نیست بلکه حکم یه جایزه است که به دانشجویان ممتاز میدن و من حاضر نیستم از دستورات شما پیروی کنم !! ولی هنوز به پول تو جیبیش احتیاج داره و به بابا میگه که هنوز با خوشحالی اون پول رو قبول مبکنه چون بهش احتیاج داره!!!

ا.ن به دانشکده برمیگرده و بورس رو قبول میکنه !جولیا با پول تو جیبیش اتاقشون رو دکور میزنه و جودی میگه که زندگی با جولیا باعث میشه همچنان پول تو جیبیش رو قبول کنه ولی اگه بابا همچنان اصرار کنه که بورس رو رد کنه از پذیرش پول تو جیبیش هم صرفنظر میکنه و میره سراغ درس دادن به سال اولیهای خنگ!

کریسمس سال سوم این جولیا است که از جودی درخواست میکنه برا سال نو خونه اونا باشه و جودی هم در عین ناباوری قبول میکنه و به خونه جولیا میره البته به بابا نامه میده و میگه اگر دوست نداره بگه تا اونم قبول کنه و دعوت جولیا رو رد کنه ولی بابا نامه ای نمیده و جودی حمل بر رضایت میکنه !!!!!!!

نیویورک حسابی اونو گیج میکنه و البته رفتار پندلتونها اونا ثروتمند و مبادی آداب و تجملاتی هستن !بین مادر سالی و جولیا ,ودی ترجیح میده مادری مثل مادر سالی باشه!!!

جودی در خونه پندلتونا یه بار با جرویس ملاقات میکنه ولی ملاقاتش خالی از لطفه؟

اونا برمیگردن و ترم جدید رو شروع میکن یه بار جودی از بابا می خوتد بر خونواده فقیری که میشناسه پول بفرسته و بابا هم 100دلار میفرسته و باعث خوشحالی جودی و اون خونواده میشه.

سال تحصیلی به پایان میرسه و جودی بازهم با نمرات خوب قبول میشه ولی تابستون امسال به لاک ویلو نمیره به اردوی مک برایدها هم نمی ره بلکه به جایی میره که به عنموان معلم سرخونه استخدام شده اون میخواد روی پای خودش واسه ....اما بابا لنگ دراز ازش میخواد که با یه تور به سفر اروپا بره ولی جودی قبول نمیکنه و میگه که نمی خواد بیشتر از بابا به خرج بیافته و اگه بابا دوست داره از این خرجها بکنه بهتر بره و یه دختر دیگه از جان گری یر بیاره وهرچقدر که دوست داره لوسش کنه ولی به اندازه جودی دوستش نداشته باشه.

در همین روزا جرویس به دینش میاد و میگه که اونم عازم سفر خارج از کشوره !جودی میگه بابا هم ازم خواسته که با یه تور به سفر برم ولی من قبول نکردم ؟جرویس سعی میکنه قانعش کنه که این سفر براش لازمه و اونا میتونه گاهی از تور جیم بشن و با هم شام بخورن و از این حرفا اما جودی که فکر میکنه جرویس میخواد به زور حرف خودشه بهش بقبولونه دعواش میشه و جرویس بهش میگه تو یه دختر خیالاتی دمدمی مزاج کله شقی!!!!و چنتا حرف دیگه؟؟

جرویس ازش قهر میکنه و میره و جودی هم به خونه ای که قراره بود میره و کلاسش رو شروع میکنه اون سعی میکنه به اون تا دختر نازنازی لاتین یاد بده ولی اونا چیزی بیشتر از بستنی و نوشابه رو نمیتونن صرف کنن؟!

خلاصه جندهفته مونده به پایان تعطیلات جودی از اردوی مک برایدها برای بابا نامه مینویسه وبهش میگه که برای باقی تعطیلات به اینجا اومده به چند دلیل 1.خیلی خسته بوده و میخواسته پایان تعطیلات رو خوش باشه.2.اینکه دیگه بزرگ شده و میتونه تصمیم بگیره چی  خوبه و چی بده 3.که ازهمه دلایل مهمتره .میخواد جرویس بره لاک ویلو وببینه که جودی اونجا نیست تا حالش جا بیاد(آخه جروی بهش نوشته که اگه دختر خوبی باشه میتونه در2هفته آخر در لاک ویلو با هم باشن)

جودی و جیمی و سالی قایقسواری میرن و همچنین سوارکاری و حسابی خوش میگذرونن و پس از پایان تعطیلات به دانشگاه میان.

سال چهارم.جودی الان سردبیر مجله دانشکده شده و حسابی سری توی سرها درآورده و جولیا و سالی از اینکه با اون دوستن به خودشون میبالن.

البته در بدو ورودش یه نامه از جرویس دریافت میکنه که از لاک ویلو براش فرستادن .جرویس برا جودی نوشته به یه سری دلایل نمی تونه به لاک ویلو بره و متاسفه از اینکه نمیتونه جودی رو ببینه.البته جودی میدونه که جرویس خبر داشته که اون اصلا لاک ویلو نیست بلکه در اردوی مک برایدهاست ولی خواسته اینجوری وانمود کنه که آره من خبر نداشتم....

جودی سال چهارم رو هم به خوبی پشت سر میذاره اون امیدواره که بابا لنگ درازش در جشن فارغ التحصیلیش شرکت کنه و در غیر اینصورت برای ابد از بابا بدش میاد!!!

جولیا از عموش دعوت کرده و سالی از برادرش و جودی از باباش ؟

بابای جودی نمی آد و فقط یه دسته گل رز میفرسته و جودی حسابی ازش دلخور میشه ولی در رژه گلهای بابا رو در دست میگیره و از دوستاش با چند قطره اشک خداحافظی میکنه و به لاک ویلو میره تا به قول خودش جاودانه ترین رمانش رو بنویسه!!

جودی هر روز ساعتها مینویسه و بعد با سگ مزرعه به گردش میره به تمام اونجاهایی که قبل با جرویس رفته سر میزنه و خاطراتش رو برا خودش زنده میکنه.

اتفاقی میافته که مجبور میشه با تنها خویشاوندش که باباست مشورت کنه !!!

جودی از بابا می خواد که اگه میشه ببینتش و حضوری بهش بگه ولی بابا براش نامه میده که مریضه و قادر نیست اونو به حضور بپذیره و اگه خیلی فوری براش نامه بنویسه.

جودی هم یه نامه مینویسه و از اینکه بابا بیماره ابراز ناراحتی میکنه و از اینکه با طرح مشکلش اونو به دردسر میاندازه عذرخواهی میکنه ولی خوب جودی راخی نداره به جز اینکه با بابا لنگ دراز عزیزش مشورت کنه چون کس دیگه ای نداره!!

اون همراه نامه اش یه چک 1000دلاری هم میفرسته که از فروش داستانش به دست آورده و به بابا میگه بدخلقی نکنه و قبولش کنه.حالا مشکل جودی خانم!!

جودی توی نامه به باباش مینویسه که یکی هست که بیشتر از بابای عزیزش دوست داره کسی که یه حس خاصی بهش داره واون کسی نیست به جز جرویس پندلتون کسی که جودی عاشقشه !!!

اون به بابا میگه اگه عاشق نشده نمی تونه جودی رو درک کنه ونمی تونه بفهمه چه حسی داشته وقتی مجبور شده به خواستگاری جرویس جواب رد بده و جرویس هم اونو ترک کرده نه به خاطر اینکه دوستش نداره و به کس دیگه ای علاقه داره(آخه جروی فکر میکنه که جودی به جیمی مک براید علاقه داره؟)!!!در صورتیکه مسئله چیزه دیگه ایه .یعنی اینکه مسئله پرورشگاهی بودن جودیه نه عشق یه نفر دیگه و جودی واقعا جرویس دوست داره اما غرورش هم مهمه چون دلش نمی خواد خونواده پندلتون اونو کم ببینن و این در حالیه که جودی بچه پرورشگاه جان گری یر که کسی نداره به جز بابا لنگ دراز و خونواده پندلتون از خانواده های مهم نیویورکن.

البته جرویس سوسیالیسته و به اینکه جودی از طبقه کارگر اهمیت نمیده ولی خونوادش چرا مطمئانا اهمیت میدن برا همین اون به خواستگاری جرویس جواب منفی میده و جرویس هم ازش عصبانی میشه و ترکش میکنه و جودی هم حسابی ازش دلخور میشه ودیگه ازش خبری نداشته و حسابی ازش عصبانی میشه چون دیگه سراغش نمی آد تا اینکه جولیا توی نامه ای که بهش میده می نویسه که عموش در مسافرتی که به کانادا رفته بوده قایقش دچار حادثه شده و الان مریضه و این باعث میشه که جودی اونو ببخشه و حتی نگرانش بشه و حالا از بابا کمک می خواد می خواد بدونه  آیا به جرویس بگه که مشکل جیمی مک براید نیست بلکه مشکل سر پرورشگاه جان گری یره؟ یا نه؟!

بابا بعد از رسیدن نامه از جودی می خواد که به نیو یورک بیاد و اونو ببینه و جودی که از سال اول دانشگاه برا این روز لحظه شماری میکرده با  خوشحالی راه میافته و به نیویورک میره و به خونه بابا لنگ دراز میرسه خونه بزرگیه و جودی از هیبتش میترسه و اول یه دوری میزنه و بعد در میزنه و خدمتکار بابا که یه پیرمرد دوست داشتنیه در رو باز میکنه و میگه خانوم آبوت؟و اونو به داخل خونه میبره .خونه با سلیقه مردونه چیده شده و جودی همه چیز رو از نظر میگذرونه ولی همش منتظر دیدنه باباست تا اینکه خدمتکار بابا اونو به کتابخون میبره ولی قبل از ورود ازش میخواد که زیاد نمونه و بابا رو هیجان زده نکنه چون مروز اولین روزی که بابا تونسته بشینه و جودی هم قول میده و وارد کتابخونه میشه .

کتابخونه کم نوره وقتی چشماش به نور کم عادت میکنه مردی رو میبینه که روی صندلی نشسته کنار بخاری وقتی جودی به سمت مرد میره مرد در صندلیش جابه جا میشه و صاف میشینه وقتی جودی بهش نزدیک میشه میبینه جرویسه !!!!!!!!اما فکر میکنه که بابا از جرویس خواسته بیاد که غم جودی کمتر بشه تا اینکه جرویس دستش رو دراز میکنه و میگه "جودی کوچولوی من فکر نمی کردی من بابا لنگ دراز باشم!!!!؟؟؟؟"

جودی تازه میفهمه که باباش کی بوده با اینکه نشونه های زیادی وجود داشت که جودی بفهمه ولی اون نفهمیده بود  ولی مهم این بود که هم باباش رو پیدا کرده بود و هم عشقش رو!!!

 

 

 ببخشین که این همه فاصله افتاد بین دو قسمت ولی یه سری اتفاقاتی افتاد که من اصلا حضور ذهن واسه تعریف قصه نداشتم. مطمئنم وقتی داستان رو میخونین اینو بهتر میفهمین.

 

 

 

پ.ن.من عکس رو ازاکسیر قرض گرفتم امیدورارم خدا از بزرگی کمت نکنه 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط آن |