تبليغاتX
آن شرلی
 

از وقتی یادمه همیشه داشتم کتاب می خوندم. من برا خوندن و فهمیدن یه عطش سیری ناپذیر دارم (البته یه عیب بزرگ دارم هیچ وقت نتونستم صبر کنم که برسم آخر کتاب همیشه یه جایی اختیارمو از دست دادم و رفتم دو یا سه صفحه آخرو خوندم هیچ وقتم از لطف کتابی که خوندم کم نکرده) شبها همیشه خودم واسه خودم قصه ساختم هیچ وقت نتونستم افکارمو بنویسم چون تا یه مداد بگیرم دستم افکارم راهشون کج میکنن و از یه طرف دیگه میرن.من می تونم به خوبی شهرزاد قصه گو روایت کنم قصه بسازم اما نوشتن ...تا حالا که امتحان نکردم فقط یه بار نوشتم اونم 40 صفحه پشت ورو خواهر جون عاشق نوشته هام شده بود طوری که هروز اول صبح نوشته های شب قبل منو میخوند(از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این بر میگرده به تنبلی ذاتی من چه کنم حوصله ندارم بشینم چن ساعت یه گوشه و تکون نخورم مگه زمانی که دارم یه رمان پر کشش می خونم) اما بعد ولش کردم از قهرمانهای قصه ام خوشم نمی مود چون اصلا طبق میل من رفتار نمی کردن حرف گوش کن نبودن.منم ولشون کردم به امان خدا.....

اما ,هدف از درست کردن این پست چی بود می خواستم کتابایی که خوندم رو بیام اینجا و تعریفشون کنم نمی خوام درباره  مسایل سیاسی حرف بزنم چون سیاست همیشه منو عصبانی می کنه در نتیجه سیاسی بازی نمی کنم ترجیح میدم وقتی می آم اینجا راجع به رویاهای آدمها حرف بزنم نمی دونم کسی ازم خوشش میاد یا نه اما (نمیگم مهم نیست برام) ادامه میدم می دونم آخر یکی پیدا میشه که از آن _شهرزاد_شرلی_قصه گو خوشش بیاد....

شب اول:غرور و تعصب

داستان خونواده خوشبختی که پنج تا دختر داره که همه به زیبایی شون در جنوب انگلیس مشهورن که عبارت اند از:جین دوست داشتنی- الیزابت شیطون -مری که به زیبایی خواهرش نیست اما اهل مطالعه است-کتی و لیدیا که یه کمی جلفن

دو تا پسر خوشگل وارد دهکده شون میشه که یکی خیلی خودمونی زیبا و پولداره(چارلز بینگلی) و دومی زیبا تر و پولدارتر اما طرفداری نداره به خصوص لیزی که دشمن خونی این جوون خوش تیپ قصه ماست هر چی داستان پیش میره لیزی بیشتر از این پچه گل من بدش میاد طوری که همه دهکده میدونن لیزی از این آقا (سر ویلیام دارسی) متنفره .حالا بگین چرا؟؟؟ ها !برا اینکه این آقا فوق العاده مغروره و شب اولی که لیزی جون ما رو میبینه به دوستش که از لیزی تعریف میکنه میگه ای ی ی بدک ک ک ک نیست(حالا لیزی رابگین بدش میاد از این بچه پرو! که دیگه براش میشه دیو, اما این بچه گل ما دلش تو دام چشمای این خانوم شیطون و شوخ طبع گیر میکنه)بمیرم واسه این بچه ...)بسوزه پدر عاشقی....

حالا این وسط یه پسری به اسم ویکهام با یه هنگ نظامی وارد دهکده لیزی میشه که پسر مباشر پدر دارسی و البته دوست نزدیک خونواده است طوری که پدر دارسی وصیت کرده بوده یه بخشی از ثروتش رو به این آقا بدن .حالا معلوم نیست این از کجا بو برده که دل دارسی پیش این خانوم گیره که هر چی می تونه از دارسی بد میگه طوری که اگر دارسی (به قول ما ایروونی ها)پیغبرم میشد لیزی میگفت نه این خود بچه شیطون فیلم طالع نحسه!!!.خلاصه جونم براتون بگه ,که الیزابت ما شدیدا دچار پیش داوری شده بود و پرونده این بره معصوم بسته بود و در دلش راهی نداشت .اما برخلاف لیزی خواهر بزرگه جین عاشق بی قراره بینگلی شده بود و البته چارلز هم عاشق این خانوم زیبا شده بود .

اما یه دفعه همه چی بهم میریزه و بینگلی دهکده و ویلاشو ترک میکنه و بلافاصله خواهرای نیمه بدجنسش هم راه میافتن میرن لندن که دیگه نه جینی باشه نه الیزابتی چرا ؟ها ...چون خواهر بینگلی هم عاشقه دارسی پولدار و زیباست و میدونه اگه بیشتر بمونن نه تنها دادش جونش زن میگره بلکه مرغم(ا ببخشین آقا خروسه باید بگم اما چه میشه کرد ضرب المثل رو که نمیشه عوض کرد)از قفس میپره.

حالا جین کوچولوی ما رو بگی افسرده میشه ولی به روی خودش نمیاره هی می خواد بگه آره من خیلی هم وابسته نشده بودم رفت که رفت اصلا.....

جین به دعوت داییش میره لندن و لیزی به دعوت دوستش شارلوت میره خونه اون( که شارلوتم یه قصه ای داره که خودتون دیگه برین بخونین) خونه دوستش کجاست خوب معلومه دیگه جایی که جز املاک خاله دارسی به شمار میره و شوهر شارلوت(کالینز خل و چل) کشیش منطقه است و خیلی به این خاله خونوم احترام میذاره و به محض اینکه لیزی میرسه نمیذاره عرق تنش خشک بشه یه لیوان عرق بیدمشکی چیزی بزنه میگه باید بریم من معرفیت کنم.

خاله خونم که یه کمی (چه عرض کنم خیلی)مودبانه میگم شاید بچه بخونه اینا رو... کنجکاوه ,ولی الیزابت تحمل کنجکاوی بیجا رو نداره با حاضرجوابی جوابش میده .

هنوز چند روز نمونده که خواهرزاده و برادرزاده لیدی خانوم میان دیدنش.

دارسی که در تب عشق لیزی میسوزه و پسر دایی دارسی!

یه روز پسر دایی بندو به آب میده و از چیزایی حرف میزنه که اگه لیزی یه ذره هم جا برای دارسی بیچاره گذاشته بود(به عنوان یک انسان)از بین رفت .

پسر دایی گفت :که آره این دارسی بوده که از عشق بینگلی به خواهرش جلوگیری کرده(البته پسر دایی جون نمی دونست که لیزی خواهر اون دختر و یه سری هم پشت سر خونواده لیزی حرف میزنه )پسر دایی نمی دونه داره سوتی میده و پسر عمهشو بدبخت میکنه.

لیزی حسابی گریه میکنه جوری که سردرد میگیره و نمیتونه بره مهمونی خاله خانوم و در نتیجه عاشق دلسوخته با سرعت خودشو میرسونه بهش و ازش خواستگاری میکنه!!!!! اما لیزی خانوم عصبانی هر چی تو دلش ازش کینه داره سرش خالی میکنه و میگه پشت گوشت رو دیدی اونوقت بیا بازم ازم خواستگاری کن.

میگه تو چطوری روت میشه بگی منو دوست داری تویی که خواهر منو بدبخت کردی افسردش کردی و ویکهام عزیز رو به خاک سیاه نشوندی ....و هزار تا متلک دیگه طوری که دارسی جون هم بهش بر می خوره و فرداش یه نامه مینویسه به چه طولانی و میده به لیزی و ..............

دنباله قصه برا فردا شب چون کم کم آنه داره خوابش میره.......

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط آن |

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! 
یک نفردر آب دارد می سپارد جان. 
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ می بندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بی تابش افزون
می‌کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امّید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:
-"آی آدمها"...

و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
-"آی آدمها

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط آن |