مامان میگه بیا و راستش رو بگو میگم مادره من کار آسونی نیست که بعد این همه بیام یهوو به ملت بگم من دو ساله که دارم نقش بازی میکنم من برای سودای درس نیامده بودم اینجا ...بگویم دردم دردی بود که هیچ کس نفهمید ؟

می دانم به هر کدامشان بگویی بلوایی میشود بیا و ببین همه ما را بایکوت می کنند و دیگه همون سالی یکبار هم حالمان را نمی پرسند و خیلی سخت میشود آنجا زندگی کرد !

باز هم اصرار میکند راستی و درستی بهترین کاره میگویم مادره من ما که فیلم نیستیم واقعیت داریم ...چیزهایی که می گویی برای قصه ها و فیلم هاست می نالد زندگی تو دست کمی از فیلم ندارد دختر جان خلاف که نکردی می گویم می دانم ولی مادر جان تو که میدانی آن ها چطور برخورد میکنند انگار که ما نمی فهمیم انگار ما بیماریم جذام داریم همین طوری هم ما را داخل خودشان حساب نمی کردند و ...گریه میکند و می گوید مادر جان دلم ترکید آخه !

میگم صبر داشته باش خودم که آمدم به همه میگم ولی تو چیزی نگو بذار من حرف بزنم و می گوید باشه و می دانم لب ورمیچیند و بغضش را فرو میدهد .

تمام شب را کابوس می بینم .پدر جی کابوس من است هر شب می بینمش که دارد جار و جنجال میکند و آبروریزی و هی از خواب بیدارم میکند بغلم میکند و سوال می پرسد باز کابوس می دیدی همش ناله میکردی و فشار دستهایش بیشتر میشود دوره بدنم و من فقط تکیه میدهم به سینه اش ...و این تکرار میشود .

جی به من میگه بیا داستان زندگی من و خودت رو بنویس از آشنایی تا الان خودش یک کتاب میشود و من می خندم راست می گوید اگر من داستان رو بنویسم کمتر کسی باور میکند واقعی باشد ...

 

راستی این آخرین پست من اینجا بود .

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط آن |

من اسباب کشی داشتم و الان خونه جدیدم بدون تلفن و اینترنت در نتیجه ما در حال حاضر در کما به سر می بریم اگه کسی نگرانه نباشه بعد میام کلی حرف می زنم

از شبی که مستی زد بالا و کار دادم دست جی ...

از خوابهای غریبی که می بینم

از تنهایی و بیکاری و حس احمق بودن

از نخوابیدن های این روزها !!!

اگه این اینترنت بیاید ...شاید این فردا بیاید شاید :(((

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط آن |

دیشب نشستم هالیدی رو نگا کردم بعدش همین جوری داشتم فک میکردم راسیراسی افتادیم توی زندگی و داریم پیر میشیم میره پی کارش و به هیچ جای دمیا هم نیسا !!!

بعد از اول فیلمه ما روی این آقای لاو قفل شدیم و اون دوتا دخملهاش و بعدش تا همین امروز صبحی ...داشتم از ساب وی میومدم بالا دیدم یه جود لاو با دو تا بچه جود لاو جلوم ظاهر شد یعنی خودش و بچه ها خوردنی بودن البته به چش خوار و کاکوووویی :))))))

بعدش بنده داشتم اون پسر فسقلیه که شنل قرمز داشت رو میخوردم با چشام که باباشون اومد جلو از من پرسید می دونم سنزبری کجاست منم گفتم اونورها باید باشه ...اومدم خونه به جی گفتم اونور توی سنت مارتین سنزبری هست ؟ گفت نه ولی یه دونه هست توی آلفینگتون !!!!!!!! دقیقا مسیر وارونه بهش آدرس داده بودم !!!:))

بعد دیشب همین جوری هوس کردم دوباره آهنگ بیلی جین مایکل رو بشنوم گذاشتمش و بعدش تیوی رو هم روشن کردم دیدم داره درمورد مایکل میحرفه و از خونش و ننه و باباش حرف میزنه و به خودم گفتم چه جالب !!

بعد دو شب پیش یه خواب واقعان ترسناکی دیدم و بعد دیدم تلخون هم یه خوابی دیده توی مایه خواب من ....نمی دونم همین جوری می خوام بگم من هنو به روح دسته جمعی اینا معتقدم !

تازه امشب هم که سال نوهه یعنی میشه سال دو هزار و یازده و یکسال دیگه وقت هست تا دنیا بترکه !البته اینو خارشووور سیسی گفته یعنی طبق پیش بینی آمریکن ها و فیلم دو هزار و دوازده دنیا می ترکه میره پی کارش !!!! :)))

خوب خوب به قول این اجنبی ها هپی نیو یر !

+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط آن |

امشبی بی بی سی داشت یه فیلم درمورد خرسهای قطبی نشون میداد...بعد یه دوربین رو با یه روبات هی می فرستادن وسطا این خرسا ...یه صحنه این فیلمه خدا بود یه دختری (خرس البته از نوع قطبی)داشت از یه خرس گنده ای دلبری میکرد.اول دو ساعت دومبال خودش کشوندش بعدش مجبورش کرد از یه جایی بالا بره ولی خرس گنده هه مثل تمام خرس گنده های دیگه نتونست پا به پای خانوم بیاد و خسته شد و رو زمین ولو شد و بعد خانوووم وارد عمل شد ٬ یعنی خدا میدونه چه عشوه هایی میومد که ما آدم ها قادر به اومدنش نبودیم یه تکیه سرشو گذاشته بود روز زمین و کان مبارک رو داده بود سمت این خرس گنده هه هی با دستش میزد رو کانه مبارک و کاری کرد که که خرسه که داشت میمرد از خستگی ٫اشد اومد گذاشت سر در پی این خانووووووووووووووووم !

 در حین این فیلمه یاده یه کارتونی افتادم که بچه بودیم میذاشت یادتون میاد یه خرس قطبی بود که همیشه پیام آور بهار بود مریض شده بود و بعد دو تا بچه داشت که هنووو ندیده بود !؟؟؟ اسمش یادم نیست!

بعد حوصله ام سررفته از همه چی از این همه خری که هستم و از بیهودگی از آدم های فضولی که هنوو دست از سرم اینجا هم برنمیدارن و نمیذارن به حاله خودم باشم و وقتی تلفن میکنن مثل سوهانه روح میمونن!

بعد صد بار دیگه هم گفتم از نوشتن اینجا همخسته شدم و می خوام بذارم برم ولی بازم مثل خر میام می نویسم اینجا و مردم از بس خودسانسوری کردم !

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط آن |

شب یلدایی آقای جی سرماخورده !!!

پارسال این موقع ها داشتم خدا خدا میکردم برا فوریه خوب یادمه فال حافظ گرفتم ولی کل شب بهم خوش نگذشته بود دوری بود و ندیدن جی و حالا جی هست بازم دوری یه عده دیگه !

 

تین تین رفته واکسن زده وقتی خانومه بهش آمپول زده با تشر گفته ای بابا ...!!الهی خاله قربونش بره

سی سی میگفت با اینکه یه پاش خیلی درد میکنه همین طوری داره راه میره و دلش میخواد بازی کنه ولی نمی تونه اشکش درمیاد .

تین تین حتی منو یادشم نمی آید !

برا آقای جی آیفون فور خریدم برا کریسمس و سال نوحالا باید تا هجده ماه قسط بدم :))

اخبار ایران رو زیر سبیلی هم که رد کنی آخرش یه جاش دادت در میاد ....خدایی تو کشوری که به قولخودشون همه جور ذخیره معدنی و نفتی و کوفتی هست باید رشد اقتصادی مردم تا این حد پایین باشه ؟؟؟؟؟

یعنی ملت برا چهل وپنج تومن باید خودشون رو بکشن ؟؟ وقتی میلیاردها دلار پول نفت داره هرز میره !

یعنی آخر کار ایرانی و ایران به کجا میکشه ؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط آن |

یه فیلیم نشستم دیدم که حالا اسمش یادم نیست در مورد دو تا فرشته بود که از بهشت به خاطر نافرمانی اخراج شده بودند و حالا می خواستن برن یه کلیسا توی نیوجرسی و توبه کنند و من فقط به خاطر آلن ریکمن (اسنیپ) نشستم نگا کردم و خیلی با مزه بود یه جاهایش مثلا اون جایی که اون دختره فهمید خدا یه زنه و نه یه مرد و خیلی جالب بود وقتی خدا داشت پشتک و ملق میزد وسطا چمن ها با دامن کوتاه :))) و اونجاهایی که آلن ریکمن داشت به این دختره توضیح میداد خدا یه ذره کاراش فانیه ...خلاصه اینکه یه جاش یکی از فرشته های اخراجی گفت این عادلانه نیست چون ما(فرشته ها) نمی تونیم سرپیچی کنیم و اگه کردیم دیگه نمی تونیم برگردیم بهشت حال اینکه این آدم ها همه جور غلطی میکنن و آخر کار میگن ببخشید و خدا دوباره می بخشتشون و بهشون پنا میده و از این صوبتا !

بعدش گفت راز آدم ها رو کشف کردن اینقده خدا رو نادیده میگیرن و گند بالا میارن که وقتی برمیگردن کلی خدا کیفور میشه !!!!!!

 

آره شاید همینه ....!

بگذریم اینجا دیشب برف اومد و الان زمین یخ زده و فردا بیرون نمیشه رفت چون احتمال سر خوردن و با کان مبارک به زمین خوردن زیاده و منم که همین جوری تلو تلو میرم !

راستی این شده عقده می خوام بگم که بابا جی من یه خدا آدم بالغی هستم شاید عاقلی تو رو نداشته باشم ولی خوب می دونم که روی زمین یخ زده باید مراقب راه رفتنم باشم بابا منم میدونم وقتی جوون رو می بینم باید بغلش کنم و حالش رو بپرسم .من دوس ندارم را به را بهم بگن چیکار خوبه چی بده !هیچکی خوشش نمی آید خودت خوشت می آید من بهت بگم اممممممممممممم هیچی یادم نمیآید اوکی تو منظم تو مرتب تو اصلا خوده دیسپلین ولی من توی این جور چارچوبا نمی گنجم اصلا هر گونه چارچوب و قانونی برا من حکم یه وزنه روی سینمه !

ولی خوب اینکه الان مثل برج زهرمار نشستم جلوت و نگات نمیکنم و فقط دارم تایپ میکنم اینجا برا اینکه تو رفتی با دوست جونت دو ساعت حرافی کردین و این در حالیه که ما شب پیش با هم خونه همین دوست بودیم و من فک میکنم نباید امشب میرفتی و تو حالا هر چی میخوای بگو !

چون خودت میگی هر کاری به اندازه خوبه چطور من دو شب میشستم کتاب می خوندم هی را به را اخم میکردی و میگفتی اینجوری زیاده رویه !!!!!!!!!!!!!

تازه من نمی فهمم چرا این تویی که همیشه منو تنها میذاره چرا یه بار دوستت خانومش رو تنها نمیذاره بیاد با تو بیرون و دقیقا وقتی خانومش نیست برنامه هاشو میذاره که یه وقت اون تنها نمونه ولی خوب خانومه تو خیلی کووووووووووووووله و نو پرابلم دارلینگ ؟؟؟؟!!!

شایدم من اینقده که نشون میدم کوووووووووول نیستم بالام جان

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط آن |

خوب همون روزی که گفتم خیلی مرضم و اینا شبش این دوستای جی بابت کریسمسشون پارتی داشتن خوب جی هم گفت حاضرنیس منو تنا بذاره (البته با ناراحتی و دلخوری از اینکه نمی تونه بره همراه بود) منم گفتم باشه منم میام و ما بلند شدیم رفتیم هی اونو عرق و شراب خوردن ما هی نگاشون کردیم تا آخرش به زور دو تا لیوان هم ریختن تو حلقه ما که برا سرماخوردگی خوبه :))))))))

بگذریم بعدشم که اتفاق خاصی نداشیم ...اوووووووو چرا داشتیم .بچه ها توی لندن دست به راهپیمایی علیه دولت خدمتگزار یونایتد کینگ دام زدند و هی شیشه شکستن و هی زدن تو سر و کله پلیسا و خوب اونا هم مراقب بودن که راهپیمایی ها به اغتشاش نکشه ولی خوب میکشید هی این بچه ها در می رفتن میزدن یه جایی رو می ترکوندن ...خلاصه قانون بابت افزایش شهریه دانشجوها بالا برده شد و تصویب شد و تموم شد رفت پی کارش ....

بعد از اون طرف ما شنیدیم اونوری ها رفتار پلیس یو کی رو محکوم کردند و گفتن بی تربیت ها این چه طرز رفتار با دانشجو هاست و اینا ..........یعنی من شنیدم از بی بی سی اینجوری فکم چسبید به کف زمین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! رفتار پلیس انگلیس !!!!!!!!!! (یعنی هی با تعجب بخونین و داد بزنین )

 

اینجا در اروپا یه دونه مثل مشهور هست که میگه :

بهشت جایی که :

پلیس انگلیسی

آشپز ایتالیایی

مکانیک آلمانی

عاشق فرانسوی

و سازمان دهنده سوئدی باشه ....یعنی ما یه همچین پلیس گل و ماهی داریم هاااااا .اگه یادت رفته هم می تونی بری یوتیوب به کلیپ هایی که هست نگا کنی یادت میاد چه جوری بودین !!!!!

 

آها جهنم هم جایی که :

پلیس آلمانی

آشپز انگلیسی

مکانیک فرانسوی

عاشق سوئدی

سازمان دهنده ایتالیایی

:دی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط آن |

همه چیز از دیروز سر کلاس شروع شد یهووو ناگهانی ناغافل انگاری گرفتار تیر غیب شدم و یه چیزی توی حلقم بود انگاری یه هلوی گنده قورت داده بودم بغض نبود هااااا یه چیزه درناکی بود بعد رفتم قهوه خوردم آب خوردم گفتم شاید یه چیزی توی گلوم گیر کرده ولی نبود انگاری راستی راستی مریض شدم در یک هزارم ثانیه وقتی اومدم خونه هنو تنم گرم بود بعدش یهوووو شروع شد سردم شد گرمم شد تب کردم یخ زدم و به جی گفتم بدو بیا که عشقت از دست رفت و اونم بدو بدو با دارو اومد خونه بعد هی غر زد مراقب خودت نیستی .....

تا جایی پیش رفت که برو مشواک بزن بخواب منم بی حال بودم حوصله کل نداشتم پتوم رو پیچیدم دور خودم و رفتم توی اتاق خواب! نصفه شب رفته شیر گرم کرده آورده داده به من !!! آب ولیمو و عسل ریخته توی حلقم ولی حالم هنوز بده.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط آن |

فردا تفلده منه ولی یعنی چی به همین زودی پیر شدم رفت هیچکاری نکرده !

اینقده درمورد هری پاتر حرف زدم که آقای جی رنگش الانه سبزه سبزه

خودم هم یه جورایی حال ندارم از بس که اینجا هوا دلمرده و سرد و ایناست ! بگذریم می خوام برم فیلم ببینم فقط خواستم بگم چه خوب بود که یه عالمه کادو تفلد فردا کنار تختم پیدا میکردم !هرچند که میدونم هیچی پیدا نمیکنم حتی جی هم هنو هیچی نخریده ...خوب میگه سلیقه تو دستم نیست با هم بریم یه چیزی که دوس داری بخرم برات !!!!!!!!!

خیلی رومانتیکه نه ؟

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط آن |

دلم الانه میخواد با یکی بشینم هی در مورد هری پاتر حرف بزنم ......:(

 

آخ هی بشینم تنهاییی فیلم ببینم و کتاب بخونم تو رو خدا یکی بیاد بشینیم حرف بزنیم و هی صحنه ها رئ یاده هم بیاریم و کیف کنیم بترسیم دل بسوزونیم و از این حرفاااااااااااااا ...راستی نگفتم من کیا رو بیشتر از همه دوس دارم نه ؟؟؟ نمی دونم چرا ولی من اسنیپ رو دوس دارم هر کی هم میخواد هر چی بگه دوسم میاد باهاش و بعدش هم دوشیزه گرانجر و البت رون بیچاره خودم و بعدترش دومبل عزیز هم  و خوب هری هم دوس دارم و البته از همه بیشتر دابی رو دوس دارم حتی اگه نباشه !!!

جدی جدی دلم میخواد برم جادوگر بشم خوب استعداد هم دارم همه میگفتن من فرق دارم با بقیه اینو به جی میگم و اونم با اون نگاه منطقیش یه نگاه عاقل اندر خری به ما میکنه !!!!

و بعدش می خندم و میگم خوب نمی خواد حداقل ظرف بشوریم جی میشه با یه اشاره ظرفا شسته میشه و یه چشمک و می خنده و بغلم میکنه و میگه تنبله تنبلا کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ منم میخندم و خودمو لوس میکنم و میگم آن شرلی جزیره است !!!!!!!!

حالا تو دلتون میگین یخ کنم خوب دوس دارم اینجا ماله خودمه دوس دارم حرفای لوسم رو هم بزنم !

چن شب وقتی از خونه دوستمون برمیگشتم نمی تونستم منتظر رسیدن به خونه بشم خوبه اینجا آزادی هست و نگران دیده شدن توسط گشت و آدم های مسخره نیست !!!

نمی دونم چه حکمیه که همه عصرهای یکشمبه من تنها توی خونه میمونم و جی میرود به دوستانش سر میزنه و وقتی برمیگرده و من دارم کتاب میخونم یا فیلم میبینم گیر میده که تو به من توجه نداری !!!!!

خنده داره نه ؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط آن |

خوب من این چن روزه اینقده کارای مختلف کردم از قهر و آشتی های بیخودی با آقای جی تا رفتن به پاپ با دوستان و مست کردن و اینا ...مهمونی های پشت سر هم و بعدش بیمارستان برا اینکه حاله دیوید اصلا خوب نیست !

ولی از همه چی بیشتر باعث تعجبم یه کامنت خصوصی بود که گرفته بودم از کسی به اسم نیروانا فک کنم !!!!نوشته بود مثل اینکه من رفتم وبلاگش فوهش دادم ولی من حتی نمی دونستم همچسن وبلاگی هست یعنی من به چز ده تا وبلاگی که از قدیم می خونم دیگه وقت ندارم جدید چیزی بخونم !

البته چن وقته پیش یه احمقی اومده بود و برا من چنتا حرف بی ربط نوشته بود و دو تا آدرس وبلاگ گذاشته بود وقتی رفتم وبلاگا رو چک کردم دیدم از اون آدما بر نمی آید همچین کامنتی بذارن برا من به هر حال من اون کامنتها را سانسور کردم و فقط گذاشتم بمونه گفتم شاید به درد بخوره یه وقتی و الان با این کامنتی که دریافت کردم فهمیدم یه آدم بیکاره بی عقلی راه افتاده با اسم این و اون کامنت بی معنی میذاره خدا به ایشان عقل و به ما پول وپله بدهاد ....

 

ما رسما از همین تریبون هر گونه کامنت بی تربیتی رو از جانب خودمان تکذیب میکنیم خدا به سر شاهد می باشد ما هنوز از بیشعور بالاتری یاد نگرفتیم به کسی بگیم چه برسه به فوهش های کاف دار و اینا !!!!!!!!!!!!!!!

 

فک کنم همش کاره این لرد سیاه باشه داره علیه ما جادوگرهای سفید توطئه میکنه(جو هری پاتر هنوز ما رو گرفته و نرفته)

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط آن |

خوب من دیشب با کلی قربونت برم دلم خونههههههههههههه آقای جی رو بردیم سینما که هری پاتر ببینیم البت ما از اول فیلم حوایمون بهش بود هی میگفتیم الان بلند میشه مزینه بیرون ولی خوب تا آخر نشست نگا کرد و یه جوری بود حالش که اگه یه ذره سالن روشن تر بود می شنس واسه خودش کتاب می خوند :)))))

 

خوب هری پاتر خوبی بود یعنی یه ذره کش داده بودند همه چیز رو یعنی خواسته بودند همه چی مثل کتاب بشه ؟!

آقا ما خوب عادت داشتیم ما قبلش برا اینکه توی سالن سینما یهو جیغ نکشیم آبرومون بره نشستیم از قیمت یکش نگا کردیم و دوره کردیم و قشنگ آمادگی داشتیم تازه کتابش هم خوندیم تا یه جاهایی دوباره ولی چشمتون روز بد نبینه خوب آقای جی نگا نمیکنه از این چیزا میگه بچه بازیه یهوووو اون تیکه که ماره یهو ٫رید تو صورت ملت تماشاچی (یعنی توی دوربین فیلم برداری) جی قشنگ دو متر پرید بالا٫جی بیچاره از این خزندگان خوشگل خوشش نمی آید میگه چندشش میشه :)))))))))

ما هم حالا خنده مون گرفته در حد اینگه داشتیم خودمون رو خیس میکردیم .

۴تا دختر جاپنی هم کنار ما نشسته بودن هی ریز ریز بخند چیپس بخور نوشابه بخور اس.ام.اس بده!!!! می خواستم بگم خوب پاشو برو بیرون تو که نمی خوایی نگا کنی اونا هم اون تیکه ماره خوب حالشون گرفته شد.

یه یچه ای هم کنار ما نشسته بود وقتی دابی رو کشتن هی فین فین میکرد کلی دلم سوخت آخه منم خیلی دابی رو دوس داشتم از این یه کار خانوم نویسنده خوشم نیومد :(

بعدشم ما اومدیم خونه جی فقط پرسید خوشت اومد منم خندیدم گفتم خیلی من عاشقه این نویسنده هری پاترم از بس خلاقه !

چپ چپ نگام کرد!

بگذریم کل پست شد هری پاتر و دوستان

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط آن |